مجموعه اشعار بابافغانی؛ گزیده 50 غزلیات و رباعیات زیبای این شاعر

مجموعه اشعار بابافغانی؛ گزیده 50 غزلیات و رباعیات زیبای این شاعر

در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه مجموعه اشعار بابافغانی را برای شما دوستان قرار داده‌ایم. بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به‌ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند.

غزلیات بابافغانی

ای سر نامه نام تو عقل گره گشای را

ذکر تو مطلع غزل طبع سخن سرای را

آینه وار یافته یکنظر از جمال تو

دل که فروغ میدهد جام جهان نمای را

نسخه ی سحر سامری کاغذ توتیا شود

گر به کرشمه سر دهی نرگس سرمه سای را

در طلب تو دیده ام کاسه ی آب جغد شد

من که ز مغز استخوان طعمه دهم همای را

تیغ زبان عارفان گرد گرفت و همچنان

عشق تو جلوه میدهد خنجر سرزدای را

غایت دستگیری است آنکه چو طایر حرم

بر سر کعبه ره دهی رند برهنه پای را

من زکجا و حالت صوت و سماع صوفیان

گوش نهاده ام همین زمزمه ی درای را

کیست فغانی حزین مست سیاه نامه یی

تا به زبان عارفان وصف کند خدای را

ای از لب تو خطبه کلام قدیم را

باعث، رسوم شرع تو امید و بیم را

اول عظیم داشته شأن ترا خدای

وانگاه برفراشته عرش عظیم را

چرخ اثیر تا شرف از گوهرت نیافت

درهم نریخت اینهمه در یتیم را

بر شاهراه عقل نهادی چراغ شرع

تا خلق پی برند ره مستقیم را

قول تو هر کجا که دلیل آورد فقیه

دیگر مجال بحث نماند حکیم را

دارد چنان دمی که بمعجز فرو برد

شمشیر خطبه ی تو عصای کلیم را

روی تو در سلامت خلقست وین سخن

روشن بود چون آینه طبع سلیم را

آن دم که فخر داشت بدان سالها مسیح

در گلشن تو گشت کرامت نسیم را

بر حرف زلف و خال، فغانی قلم کشید

وز دفتر تو خواند الف لام میم را

به ترانهٔ ندیمان نتوان ربود ما را

چو بود غم تو در دل ز طرب چه سود ما را

بنما رخ و هماندان که نماند کس به عالم

چه کسیم ما که باشد عدم و وجود ما را

به نوید آب حیوان دل مرده بازمانَد

تو ز عمر و حسن برخور که هوس غنود ما را

مشکن عیار عاشق به قیاس فهم دشمن

بدو نیک ما چه داند که نیازمود ما را

به نظارهٔ تو دود از دل عاشقان برآمد

چو سپند سوخت اکنون چه غم از حسود ما را

سر فتنه داشت امشب خود ما رقیب و رندی

به شراب و ساقی کس طمعی نبود ما را

چو نوای نی فغانی دم جان گداز دارد

که در آتش محبت فگند چو عود ما را

تازگیی که شد ز می آن رخ همچو لاله را

تازه کند به یک نفس داغ هزارساله را

کشتهٔ دیرساله را زنده کند به جرعه‌ای

چاشنیی که می‌دهد می ز لبت پیاله را

پیش تو سرو و لاله را جلوهٔ نازکی رسد

خیز و به عشوه حلقه کن بر گل تر کلاله را

هر قدمی که می‌نهی روز شکار بر زمین

سرمهٔ ناز می‌کشد گرد رهت غزاله را

تا ز خط بنفشه‌گون فتنهٔ انجمن شدی

ماه دوهفته گرد رخ دایره بست هاله را

بس که چو ابر در چمن شب همه شب گریستم

بر گل و سبزه صبحدم جلوه گریست ژاله را

خون هزار بی‌زبان در دل و دیده شد گره

غنچه بدین شکفتگی گو مگشا رساله را

مرغ چمن به عشوه دل کرده به خون خود سجل

گل به کرشمهٔ نهان شُسته عیان قباله را

بر شکنی چو بنگری سوز فغانی حزین

آه اگر امتحان کند در پِیَت آه و ناله را

مطلب مشابه: مجموعه اشعار طبیب اصفهانی (گلچین 40 شعر احساسی و عاشقانه شاعر قدیمی)

مطلب مشابه: قطعات کوتاه صائب تبریزی (گزیده 40 اشعار زیبای احساسی صائب)

غزلیات بابافغانی

ای ترا بر سرو و گل در جلوه پنهان رازها

سرو را در سایه ی قد تو در سر نازها

بسکه میخوانند دلها را بکویت هر نفس

بلبلانرا در گلستانها گرفت آوازها

تا چرا دم زد زرعنایی بدور حسن تو

گل بناخن میکند از روی چون زر گازها

جانم از تن میپرد هر دم زشوق روی تو

بر سر آتش بود پروانه را پروازها

گلشن کوی ترا از لطف و احسان باره ییست

بر گرفتاران دل هر گوشه سنگ اندازها

در تماشای مه رویت فغانی را چو شمع

بر زبان آتشین شب‌ها گره شد رازها

ای زابروی تو هر سو فتنه در محراب‌ها

فتنه را از چشم جادوی تو در سر خواب‌ها

عارضت آبست و لب آب دگر از تاب می

من چنین لب تشنه، وه چون بگذرم زین آب‌ها

نگسلم زان جعد مشکین گرچه در چنگ بلا

دارم از دست غمت در رشتهٔ جان تاب‌ها

مطربان بزم عشقت را زسوز عاشقان

گشته آتش باز بر رگ‌های جان مضراب‌ها

در حریم دل برای سجدهٔ ابروی تو

بسته‌ام هر گوشه از خون جگر محراب‌ها

پیش آن لب‌های میگون دیده را از اشک سرخ

سر به سر بر خار مژگان بسته شد عناب‌ها

در نمی‌گیرد فسونم با لبت از هیچ باب

در وفا هر چند می‌گویم سخن از باب‌ها

ای مه خرگه‌نشین شب‌ها فغانی در خیال

صحبتی بس گرم دارد با تو در مهتاب‌ها

ترکیبات

آراست روزگار به آیین داد تخت

دولت به بارگاه سعادت نهاد تخت

در باغ سلطنت گل مقصود جلوه کرد

می خواست از خدا همه وقت این مراد تخت

اقبال داشت بیم تزلزل بهر زمان

این بار گو بمان بسر اعتماد تخت

بردند از خجالت این دولت جوان

شاهان پیش جمله به سوی معاد تخت

جهدی برای والی این عهد می نمود

آنکس که داشت بر زبر آب و باد تخت

تا زند بندگان به وجود شهی که او

احیا کند بنیت خیر عباد تخت

هر کسی که داشت بیهده در سر خیال ملک

تیغ از سرش نگشت جدا تا نداد تخت

مقصود، ذات بی بدل شهریار بود

اول که بود در نظر اوستاد تخت

شه برفراز تخت سلیمان و هر طرف

بر گردن پری بچه ی خانه زاد تخت

شاهی که زیبد ار کند از لعل ناب تاج

بر تارکش نهاده ز مه آفتاب تاج

از بسکه خسروان بدرش تحفه برده اند

بر هم نهاده خازنش از چند باب تاج

بخشد به یک اشارت ابرو هزار گنج

بر سر چو کج کند ز غلوی شراب تاج

گردن نهد سپند بر آتش که بهر او

افروخت صانع از گهر خانه تاب تاج

اسباب در خزانه ی او جمع گشته است

چندانکه نیست یکسر مو در حساب تاج

وان کز سبک سری رگ گردن بوی نمود

آویخت بر سرش ز دوال رکاب تاج

یکیک بنوک نیزه ربایند پردلان

خصم ار کند بلند ز در خوشاب تاج

زین می که در پیاله ی خصم زبون اوست

در یک نفس بباد دهد چون حباب تاج

آنکس که در خیال عداوت بود بدو

سر را دهد بباد و نبیند به خواب تاج

مطلب مشابه: بهترین اشعار ملک‌الشعرا بهار در قالب قطعات (30 شعر دلنشین)

مطلب مشابه: منتخب اشعار مولانا از مثنوی و معنوی دفتر پنجم (15 شعر خواندنی)

ترکیبات

رباعیات

تا از صفت وجود فانی نشوی

باقی بجمال جاودانی نشوی

در دفع دویی کوش که در طور وفا

محجوب جواب لن ترانی نشوی

تا چند بنفس خویش بیداد کنیم

خود را بزوال عقل دلشاد کنیم

نخلی که بدان بهشت سر سبز شود

از پا فگنیم و دوزخ آباد کنیم

تا هستی ما فنای مطلق نشود

جان را صفت بقا محقق نشود

تا بر سر دار سر نبازد منصور

بیخود متکلم انا الحق نشود

در لوح عدم نهان بود نقش وجود

چینی، حبشی هر آنچه در امکان بود

خورشید قدم برآمد از اوج شهود

ماهیت هر یکی جدا باز نمود

من کیستم آتش بدل افروخته یی

وز شعله ی عشق آتش اندوخته یی

در مهر و وفا چو سنگ آتش برگم

باشد که رسم بصحبت سوخته یی

روزیکه فلک بکشت ما داس نهد

نامرد چو مرده تن بکرباس نهد

کو شیر دلی که زیر شمشیر فنا

دندان بجگر جگر بالماس نهد

آنم که نه آب در دلم جسته نه تاب

وز باده فتاده مست بر خاک خراب

گر لطف تو دستگیر گردد گذرم

چون شعله از آتش و چو ماهی از آب

ای با همه در میان وادی با همه یار

وی چون گل و می مدام در دست و کنار

جز تو ز تو نیست جلوه گه در همه حال

موسی ز درخت دید و منصور ز دار

تا جان ترا فنا میسر نشود

از نور بقا دلت منور نشود

یکرو شوو یکجهت که انوار خدا

در اینه ی دو رو مصور نشود

آن قوم که اسرار ازل بنهفتند

در پرده ی دل گوهر وحدت سفتند

گر غیرت آن نبودی و ترک ادب

آن نکته که بود گفتنی می گفتند

وقتست که رنگریزی تاک کنند

خوبان چمن جلوه بر افلاک کنند

چون خیل ملک یکایک اوراق درخت

آیند فرود و سجده بر خاک کنند

منت که رسیدیم بکام دل ازو

حل گشت بما جهان جهان مشکل ازو

بنگر که چه سهو کرده باشیم همه

معشوق چنین بما و ما غافل ازو

ساقی قدحی که از میان خواهم رفت

آشفته و مست از جهان خواهم رفت

در آمدنم نبود از هیچ خبر

آن دم که روم نیز چنان خواهم رفت

افسوس که آتشم ببیهوده فسرد

وین جام لبالبم رسیدست بدرد

کوشم که کنم دگر چراغی روشن

ترسم که چو برفروزمش باید مرد

هر دم چو فلک بوضع دیگر گردد

کام دل ازو کجا میسر گردد

صد دور کند بکام خود سیر ولی

چون دور مراد ما رسد بر گردد

تا از نظرم نهفته یی همچو پری

دیوانه شدم ز غایت در بدری

گر بیخبر آمدم بکوی تو مرنج

کز خود خبرم نبود از بیخبری

مطلب مشابه: بهترین اشعار جامی در قالب قطعات (20 شعر زیبا از شاعر و ادیب ایرانی)

مطلب مشابه: منتخب اشعار مولانا از مثنوی و معنوی دفتر چهارم (10 شعر زیبا)

رباعیات

جام می و بزم عشرت از میخواران

فردوس جزای عمل هشیاران

نظاره ی سرو و ارغوان از یاران

عشاق و خیال آتشین رخساران

من می نه پی دفع خرد می نوشم

حقا که بدفع خوی بد می کوشم

عیبست مرا که خود گریزانم ازو

این عیب ز دیده های خود می پوشم

تا خار کند نزاع همسنگی گل

زایل نشود ز غنچه دلتنگی گل

مادام که در حجاب نشوست و نما

ظاهر نشود کمال یکرنگی گل

مقطعات

فغانی فی المثل در عالم خاک

اگر نان را نمی یابی وگر آب

مبر حاجت بر ارباب دنیا

که روزی می‌رساند رب ارباب

ای آنکه فلک طاق حریم حرمت را

از قدر و شرف کعبه ی ارباب صفا گفت

عمری ز طواف در این خانه فغانی

جایی نشد و مقصد و مقصود ترا گفت

آخر چو ندید از تو امید نظر و لطف

قطع نظر از خاک درت کرد و دعا گفت

حال من و عدو مثل آتشست و نی

از تیزیش نترسم اگر نیش می شود

هر چند بیش می کند از جهل قصد من

می سوزد و جراحت من بیش می شود

ای من غلام همت مردی که بی سخن

با شاعرش سخاوت و لطف پیاپیست

و آنرا که شعر دادم و بستد بجایزه

آبستن منست اگر حاتم طیست

شرم دار از چشم مردم چند سازی ای فلک

آبروی دردمندان را روان چون آب جوی

تا بکی سرگشته گردانی پی وجهی که آن

گر دهی یکرو سیه سازی وگرنه هر دوروی

دوش بگرفت محتسب مستم

همره او پی قصاص شدم

گرم بگرفته بود همچو تبم

عرقی کردم و خلاص شدم

بندهٔ همت او باش فغانی که ز جود

هرچه گوید همه را بخشد و منت ننهد

یا نگوید که به سائل بدهم صد درهم

یا چو آرد به زبان جهد کند تا بدهد

مقطعات

صاحب کرمی که مرگ زر دید

بر اوج بقا بسی نکو رفت

آن کس که نخورد و بیشتر ساخت

قارون شد و در زمین فرو رفت

شاه عالم پناه اسماعیل

که جهان ملک اوست یک قلمه

روز جولان ز اسب زیر آورد

شهسواران و صاحبان رمه

سفله را هم پیاده کرد کنون

بجزا خود نشسته اند همه

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.