قطعات اهلی شیرازی { شعر کوتاه و قطعات شاهکار ای شاعر شیرازی }

قطعات اهلی شیرازی برای شما دوستداران شعر آماده شده است. اهلی شیرازی (نام کامل: محمد بن یوسف اهلی شیرازی) یکی از شاعران برجستهٔ فارسی‌زبان قرن نهم و دهم هجری قمری است. او در سال ۸۵۸ ه‍.ق (حدود ۱۴۵۴ میلادی) در شیراز زاده شد و در سال ۹۴۲ ه‍.ق (۱۵۳۵ میلادی) در همان شهر درگذشت و در نزدیکی آرامگاه حافظ (حافظیه) به خاک سپرده شد.

قطعات اهلی شیرازی { شعر کوتاه و قطعات شاهکار ای شاعر شیرازی }

قطعه های زیبای اهلی شیرازی

آنشب که محمد سوی معراج برآمد

بنگر که کمال نظرش تا بچه حد دید

زد عقده هستی گره میم در احمد

شد عقده گشا احمد و فی الحال احد دید

در دیدن این واقعه پرسش مکن از غیر

کآنجا که نظر کرد محمد همه خوردید

ذات محمد و علی آیینه حق اند

آیینه خود ضرورت آن حسن و ناز بود

این باعث وجود من و تست ورنه حق

از بودن و نبودن ما بی نیاز بود

کسی که بود سحر با فرشته در محراب

شبش بمیکده دیدم سگش دهان لیسید

ببوی مستی عشق آنکه می خورد هیچ است

بیاد ماست که؟ مهتاب در جهان لیسید

حیران کارخانه صنعم که صد گره

در کار عقل مصلحت اندیش ازو بود

ترکیب خاک پشه نگه کن که با وجود

گر ذره یی سه بخش کنی بیش ازو بود

با این تنی که از سر سوزن بسی است کم

نیشیست کاستخوان بدن ریش ازو بود

مطلب مشابه: غزلیات اهلی شیرازی؛ اشعار رمانتیک احساسی از اهلی شیرازی شاعر قدیمی

مطلب مشابه: اشعار اهلی شیرازی | غزلیات، قطعات، رباعیات و قصاید این شاعر

راد در معنی جوانمرد آمده

هر که نامش راد، دایم نامراد

نامرادی لازم این نام شد

نامراد آنکس که دارد نام راد

از خوب و زشت دنیا غافل مباش ایدل

کاین شاهد از دو رویی سکسار صورت افتاد

محبوب دلنوازست هر کس که آدمی روست

وانگه که گشت سگرو کس روی او مبیناد

دلا، گر گنج میجویی گدای مرد معنی شود

به صورت گرچه از خلق جهان درویش‌تر باشد

ببر از اهل صورت زانکه ناکس مار رنگین است

ملامت بیش باشد هر که با او بیشتر باشد

چو شاخ گل بهنگام تواضع بر زمین افتاد

چو خار آنگه که کار افتد سراسر نیشتر باشد

قطعه های زیبای اهلی شیرازی

گرچه بر ارباب دانش خرمن عالم جوی است

لیک از جور فلک صاحب هنر غم میخورد

مزرع دنیا بآدم سیرتان یکجو نداد

هر که حیوان مشرب آمد ملک عالم میخورد

اگر چه نامه سیاه است در جهان شخصی

که بهر لقمه نانی عذاب خلق بود

سیاه نامه تر از وی کسیست روز حساب

که نان خود خورد و در حساب خلق بود

بنده را مردن از طلب خوشتر

خاصه ذکر روی بندگی طلبد

مردن اسکندرش بسی بهتر

که از خضر آب زندگی طلبد

شاعران در جهان دو طایفه اند

اختلاف از صفت بدر باشد

نیک ایشان به از فرشته بود

بد ایشان ز سگ بتر باشد

مگو که یاد تو اهلی نمیکند نفسی

که ذکر خیر تو تا زنده است میگوید

مرنج اگر نرسد جانب تو نامه او

که می نویسد و سیلاب گریه میشوید

مطلب مشابه: غزلیات اوحدی مراغه‌ای؛ مجموعه شعر عاشقانه و زیبای شاعر قدیمی

مطلب مشابه: اشعار عبدالقادر گیلانی؛ گلچین شعر و عکس نوشته اشعار عاشقانه

عکس نوشته قطعات اهلی شیرازی

نرگسش زان زبان چو سوسن نیست

که به سیم و زرش نیاز بود

دست کوته کن و زبان بگشا

دست کوته زبان دراز بود

اگر غمی رسد از دهر شاد باش ایدل

که غم نشانه شادیست هر کرا دادند

چو شادیی رسد از غم مباش غافل هم

چرا که شادی و غم هر دو توأمان زادند

بغیر حق، دل اهلی ز هرچه لذت یافت

بذات حق که در آخر تمام زحمت بود

ز بعد مستی عیش از غبار غم دانست

که زحمت همه عالم بقدر لذت بود

یار از آیینه نقش خود را دید

زان در آیینه بیش می نگرد

من در او بینم او در آیینه

هر کسی نقش خویش می نگرد

ذره خاکی که دست قدرت او را برگرفت

آدم از سیر و سلوک و گردش اطوار شد

قطره آبی ز دریا برد ابرش در هوا

چو بدریا باز آمد گوهر شهوار شد

بترس از غیرت سلطان عشق ای آنکه می پرسی

که بر خاک زمین دایم چرا افلاک میگردد

به سر میشد ز مغروری زد او را عشق یک سیلی

که شد رویش کبود و تا ابد بر خاک میگردد

گر کسی از عشق صورت جان گدازد چون هلال

آفتاب حسن معنی حلقه اش بر در زند

تا تو نگدازی چو زر در بوته عشق مجاز

کی شه عشق حقیقت سکه ات بر زر زند

به نیک و بد مشو ایخواجه شاد و غمگین هم

که در جهان همه چیزی ز حال میگردد

بیک دو هفته نگه کن که از تقلب دور

هلال مه شود و مه هلال میگردد

زندگی شاخی است سبز و با رفیقان است خوش

هر که ماند بی رفیقان شاخ بی برگی بود

با فراق دوستان یارب خضر چون زنده است

زندگی بی‌دوستان هر ساعتی مرگی بود

مطلب مشابه: غزلیات اهلی شیرازی؛ اشعار رمانتیک احساسی از اهلی شیرازی شاعر قدیمی

مطلب مشابه: غزلیات حزین لاهیجی | شعرهای عاشقانه و رمانتیک زیبای شاعر قدیمی

کس از سرشت بدو نیک خلق آگه نیست

بدان خدای که جان داد خلق عالم را

خدا شناس توان شد بعلم و عقل ولی

بهیچ وجه نشاید شناخت آدم را

آدم از خلد برین دور شد از لذت نفس

از سر عرش در افتاد باین چاه بلا

بگذر از لذت طبع و بنگر کاین سگ نفس

از کجا می فکند آدم مسکین به کجا

میرک اشقر زرگر مگرش جوهریی

داد فیروزه نگینی که نشاند بطلا

او نگین بستد و بگریخت ندانم که چه کرد

تا دگر بار بر او چشم فتادش ز قضا

جوهری گفت که فیروزه بده پیش از جنگ

دیده گفتا بکنم باز دهم جنگ چرا

در حقیقت دیده حق بین نبیند غیر حق

پیش ارباب نظر غیر از یکی منظور نیست

خلق در کثرت بسی اما بوحدت یک کسند

کثرت و وحدت اگر حق دانی الحق دور نیست

رشته های شمع دور ازهم بود صد نور خاص

چون بهم واصل شدند آن جمله جزیکنور نیست

شاه رسل که خاتم مهر رسالت است

جاییکه او بود ره نوح و خلیل نیست

در وصف شاه هر چه بگوییم و گفته اند

بیش است از آن و حاجب شرع و دلیل نیست

کی جبرییل محرم معراج او شود

کانجا مجال دم زدن جبرییل نیست

کسی که سر بدر آرد ز روزن هستی

نگاه کن بدو نیکش که هر دو موجودست

گر آفتاب سعات برو نظر نظر دارد

همیشه همدم اقبال و بخت مسعودست

وگر ز پرتو خورشید بخت شد محروم

چو سایه تا بابد تیره روز و مردودست

مکوش بیهده راضی بقسمت خود باش

که قسمت ازلی هر چه شد همان بودست

بدو نیک و شاه و گدای و ملک

همه بندگانند بیگانه کیست

یکی را جهان میدهی سر بسر

یکی را جوی نیست چندانکه زیست

یک قاف تا قاف خوان می کشد

یکی بهر یک لقمه نان خون گریست

چو قسمت بوفق عدالت بود

نمیدانم افراط و تفریط چیست

هر که شد دنبال دنیا ترک کرد آسودگی

ترک دنیا کردن و آسودگی خوش دولتیست

صبر کن با محنت فقر و ز کس راحت مخواه

زانکه هر راحت که باوی منتست آن محنتیست

گرچه مرهم از جراحت میبرد زحمت ولی

از طبیبان خواستن مرهم مگر کم زحمتیست

مطلب مشابه: اشعار غالب دهلوی؛ گلچین غزلیات و اشعار احساسی و عاشقانه

مطلب مشابه: قطعات رودکی | اشعار شاهکار و زیبا از رودکی پدر شعر زبان فارسی

عکس نوشته قطعات اهلی شیرازی

شعرهای قطعه اهلی شیرازی

بزرگوار خدایا من آن تهیدستم

که خجلتم نگذارد که سر بر آرم هیچ

بخوشه چینی ام از خرمن کرم بنواز

که من نکاشته ام تخم و گر بکارم هیچ

بزیر بار گنه مانده ام ببدکاری

ز کار و بار چه پرسی که کار و بارم هیچ

بخاندان محمد که از محبتشان

متاع هر دو جهان را نمی شمارم هیچ

بجز محبت اینخاندان مپرس از من

که جز محبت این خاندان ندارم هیچ

مجنون منم گریخته عمری ز بند عشق

افتاده باز در پی دل در کمند عشق

از شاخ عمر میوه شادی نچیده است

دستی که کوته است ز نخل بلند عشق

در سنگلاخ سینه من شعله های آه

هریک شراره ایست ز نعل سمند عشق

بس دل اسیر غم شد و آزاد گشت باز

مسکین منم هنوز چنین مستمند عشق

اهلی غم از عذاب قیامت نمیخورد

از بسکه هست سوخته و دردمند عشق

ماییم همچو مجنون استاد مذهب عشق

شیران به حلقه ما طفلان مکتب عشق

در مشرب شهیدان زهرست آب حیوان

ای خضر زین نرنجی کاینست مشرب عشق

مطلوب پاکبازان در عشق ناامیدی است

هرکسکه کامجو شد گم کرد مطلب عشق

روز ازل که جانم مست تو شد چه دانست

کز روی همچو روزت سر بر زند شب عشق

گر بگذرم ز عالم بازم عنان که گیرد

من مستم و بغایت تندست مرکب عشق

اهلی به بحر مستی در ظلمت است کشتی

بیرون که میبرد ره بی نور کوکب عشق

یار مستغنی و ما مستغرق دریای عشق

آه از استغنای حسن و وای از استیلای عشق

شد بعشق آن جوان موی سیاه من سپید

وز سر من یکسر مو کم نشد سودای عشق

پرسش خون شهیدان روز محشر گر کنند

صد قیامت هر طرف برخیزد از غوغای عشق

شد دل مجنون ز من سرچشمه آب حیات

میخورد آب از دل من آهوی صحرای عشق

دولت معراج معنی عشق صورت میدهد

نیست در راه حقیقت پایه یی بالای عشق

درد عشق در دل ما گر بود جان گو مباش

بهتر از جان است ما را درد روح افزای عشق

لذت عشق از همه عیش جهان شیرین تر است

در دل اهلی نگیرد هیچ لذت جای عشق

مطلب مشابه: اشعار ملا احمد نراقی؛ مجموعه غزلیات، قطعات و اشعار عاشقانه

با حسن دوست دل نشکیبد ز داغ عشق

تا شمع حسن هست نمیرد چراغ عشق

موسی صفت ز عشق طلب کن گل مراد

کاین آتشین گلی است که روید ز باغ عشق

عقلش خیال توبه زمهر بتان بود

ک گنجد این خیال غلط در دماغ عشق

پروا نمیکنیم به عیش و فراغ کس

ما را مگر کم است نشاط و فراغ عشق

اهلی بسوز کاتش دوزخ بود حرام

بر هر دلی که سوخته باشد ز داغ عشق

ز بسکه سینه خراش است زخم خار فراق

هنوز با می وصلیم در خمار فراق

ز ما مبر که ببوی تو ای غزاله چین

ز ملک وصل فتادیم در دیار فراق

ز روزگار بنالند خلق و این طرفه

که روزگار بنالد ز روزگار فراق

جدا ز گلشن وصلت چو لاله ام ای گل

ستاره سوخته هجر و داغدار فراق

چه قدر وصل شناسد کسی که چون اهلی

بخاک و خون ننشیند ز رهگذار فراق

عیبم مکن اگر (که) من هستم (خراب) عشق

کایزد سرشت (آبم و) خاکم بآب عشق

ساقی بیار (می) که برنکشد از چه غمم

سررشته خرد که درو نیست باب عشق

چون نحل موم کار خرد گرچه دلرباست

موقوف یک نظر بود از آفتاب عشق

مستی که خواب عشق ربودش دم نخست

کی سر به صبح حشر برآرد ز خواب عشق

دنیا و آخرت همه از یاد برده است

اهلی که مست دوست بود از شراب عشق

من چون خم صافی دلم گر غرقه ام در خون چه باک

چون درون پاکست از آلایش بیرون چه باک

چشم خونریزت چه ترساند مرا از سیل اشک

من که از طوفان ندارم باک از جیحون چه باک

شیشه ناموس چون بشکست از طعنم چه غم

پیش ازین بودی غم رسواییم اکنون چه باک

رند اگر خون میخورد جام میش در گردن است

گر بکام او نگردد گردش گردون چه باک

هرکه دندان طمع بر لب گزیدن کرد تیز

گر بخونش تشنه باشد آن لب میگون چه باک

مست نازی و خماری محنت اهلی خوشی

چون دل لیلی خوش است از محنت مجنون چه باک

می‌زدی تیری به غیر و بر جگر خوردم ز رشک

میل قتل دیگری کردی و من مردم ز رشک

با همه شوقی که دارم دی چه بودی با رقیب

دیدن روی ترا طاقت نیاوردم ز رشک

گفتم از آزار دشمن شادمان گردد دلم

لیک چون آزار او کردی خود آزاردم ز رشک

با وجود آنکه جان داد از دعای من رقیب

چون گذشتی از پی تابوت او مردم ز رشک

تا ببینم دامن وصلت به دست دیگران

همچو اهلی سر به جیب نیستی بردم ز رشک

گر سنگ زدی بر من و آسوده دل تنگ

چون دل طپد از شوق تو بر سینه زنم سنگ

چون مور نیارم شدن از ضعف ولیکن

پر رویدم آنگه که کنم سوی تو آهنگ

شبها که فتد بر رخت از شمع فروغی

در جان من آتش زند آن عارض گلرنگ

گیرد ادبم دامن اگر نه چو حریفان

من نیز بدامان تو روزی زد می چنگ

اهلی غرض است، ار سگ کو گفت برانند

خواهد که نیارد بزبان نام من از ننگ

شعرهای قطعه اهلی شیرازی

با سینه نالان ز نی و چنگ چه حاصل

با خون جگر ساغر گلرنگ چه حاصل

دیوانه وش از حسرت آن شوخ پری رو

با بخت به جنگیم و ازین جنگ چه حاصل

ابروی بت ماست که محراب مرادست

ای قبله پرستان ز گل و سنگ چه حاصل

در جلوه حسن است رخ یار ولیکن

مارا که بود آینه در زنگ چه حاصل

سررشته وصلت که بود حاصل اهلی

آخر چو بیرون میرود از چنگ چه حاصل

پرتوی گر افکنی در چشم از شمع جمال

چشم من بتاخنه‌ای گردد چو فانوس خیال

کاش چشمم را بر آری وقت کشتن تا شود

کاسه چشم پر از خونم سگانت را سفال

وعده دیدار لیلی چون به عید افتاده است

جای آن دارد که گردد قامت مجنون هلال

مست وصلش پر مشو ایدل که می باید کشید

در شب هجران خمار مستی روز وصال

حسن او کز دست دانایان عنان دل ربود

چون نگه دارد دل از وی اهلی شوریده‌حال

صد بار اگر از جور توام خون رود از دل

از در چو درآیی همه بیرون رود از دل

بس خون دلی بایدم از دیده فرو ریخت

تا آرزوی آن لب میگون رود از دل

لیلی همه در خنده و بازی است چه داند

کز گریه چها بر سر مجنون رود از دل

گفتی که برون کن غم من از دل و خوشباش

آه این سخن سخت مرا چون رود از دل

اهلی مدم افسون که دوا لعل حبیب است

کی درد و غم عشق به افسون رود از دل

هر چند من سگ توام ای مشگبو غزال

با من سگ تو انس نگیرد بهیچ حال

آن عارض و لطافت و خال و خطم بسوخت

وانگه چه عارض و چه لطافت چه خط و خال

گر یک نگاه صورت شیرین به بیندت

حیران صورت تو بماند هزار سال

وصل من و تو قصه خورشید و شبنم است

شبنم به آفتاب نشیند؟ زهی محال

هرگز مباد آنکه خیال تو بس کنم

دارم خیال آنکه بمیرم درین خیال

این رستخیز کان قد نوخیز می کند

پیداست از بدایت او غایت کمال

با ناز یار ما جز نیاز نیست

سیری تشنه لب نخرد چشمه زلال

دانی که سوخت خرمن اهلی ز برق شوق؟

شمعی که جلوه میدهد آیینه جمال

چون لاله از داغ درون دارم دهان بر دود دل

مگذار کز جورت زبان بگشایم ای مقصود دل

از آه درد آلود دل تا زنده ام خالی نیم

من می نخواهم زندگی بی آه درد آلود دل

در زیر گل داغی نهد بر کشتگان عشق تو

هرجا چکد از چشم من اشک جگر آلود دل

تا من نمیرم در غمت درد دلم کی به شود

گر درد دل باشد چنین مردن بود بهبود دل

اهلی تو جرم آلوده یی رحمت مجو از آسمان

گر ابر رحمت بایدت خالی مباش از دود دل

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.