غزل شماره ۱۱۲ از غزلیات حافظ / آن که رخسارِ تو را رنگِ گل و نسرین داد با تفسیر
بخش از سایت «روزانه» – با هدف ارائهٔ اشعار ناب حافظ همراه با تفسیری روان و قابلدرک برای همگان. غزل شماره ۱۱۲ از غزلیات شمسالدین محمد حافظ شیرازی، با مطلعِ «آن که رخسارِ تو را رنگِ گل و نسرین داد…»، یکی از غزلهای عاشقانه و در عین حال تأملبرانگیزِ لسانالغیب است که در آن، شاعر با بهرهگیری از تصاویر زیبای «گل و نسرین» (نماد سرخی و سفیدی چهرهٔ معشوق)، به صبر و آرامشِ گمشده و غمِ فراق میپردازد. این غزل که در رثای «خواجه قوامالدین» سروده شده است، از سویی روایتی است از ناامیدیِ عاشق و از سوی دیگر، دعوتی است به قناعت و رهایی از تعلقات دنیوی. در این بخش، ضمن ارائهٔ متن کامل این غزل و تفسیر روان و ساده از تکبیتهای آن، به بررسی درونمایهٔ عشق و فراق، قناعت و ناپایداریِ جهان خواهیم پرداخت.

غزل زیبای حافظ
آن که رخسارِ تو را رنگِ گل و نسرین داد
صبر و آرام توانَد به منِ مسکین داد
وان که گیسویِ تو را رسمِ تَطاول آموخت
هم تواند کَرَمَش دادِ منِ غمگین داد
من همان روز ز فرهاد طمع بُبریدم
که عنانِ دلِ شیدا به لبِ شیرین داد
گنجِ زر گر نَبُوَد، کُنجِ قناعت باقیست
آن که آن داد به شاهان، به گدایان این داد
خوش عروسیست جهان از رهِ صورت لیکن
هر که پیوست بدو، عمرِ خودش کاوین داد
بعد از این دستِ من و دامنِ سرو و لبِ جوی
خاصه اکنون که صبا مژده فروردین داد
در کفِ غصه دوران، دلِ حافظ خون شد
از فراقِ رُخَت ای خواجه قوامُ الدین، داد
شعرهای بیشتر از حافظ: غزل شماره ۱۱۱ از غزلیات حافظ | غزل شماره ۱۱۰ از غزلیات حافظ
تفسیر این شعر

این غزل از حافظ شیرازی، یکی از عاشقانهترین، عارفانهترین و رندانهترین سرودههای اوست. حافظ در این شعر با زبانی شاعرانه و سرشار از تصاویر بدیع، از زیبایی معشوق، از صبر و آرام، از فرهاد و شیرین، از قناعت، و از فراق سخن میگوید. او میگوید که آن که رخسار معشوق را رنگ گل و نسرین داد، میتواند به او صبر و آرام دهد. در پایان، به حافظ اشاره میکند که دلش از فراق روی معشوق (خواجه قوامالدین) خون شد.
فضای کلی غزل
حافظ در این غزل با لحنی عاشقانه و عارفانه، به چند نکته اشاره میکند:
– زیبایی معشوق – رخسار معشوق، رنگ گل و نسرین دارد.
– صبر و آرام – آن که زیبایی را آفرید، میتواند صبر و آرام دهد.
– فرهاد و شیرین – حافظ از فرهاد طمع برید، زیرا عنان دلش به لب شیرین داده شد.
– قناعت – گنج زر اگر نباشد، کنج قناعت باقی است.
– عروسی جهان – جهان از راه صورت، عروسی است، اما هر که به آن پیوست، عمر خود را کاوین (باخت) داد.
– سرو و جوی – بعد از این، دست حافظ و دامن سرو و لب جوی.
– فراق – دل حافظ از فراق روی خواجه قوامالدین خون شد.
شعرهای بیشتر از حافظ: غزل شماره ۱۰۹ از غزلیات حافظ | غزل شماره ۱۰۸ از غزلیات حافظ
تفسیر بیتبهبیت
بیت اول:
«آن که رخسارِ تو را رنگِ گل و نسرین داد / صبر و آرام توانَد به منِ مسکین داد»
– آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین (گل سفید) داد،
– میتواند به من مسکین، صبر و آرام دهد.
نکته: همان خدایی که زیبایی معشوق را آفرید، میتواند به حافظ صبر و آرام دهد.
بیت دوم:
«وان که گیسویِ تو را رسمِ تَطاول آموخت / هم تواند کَرَمَش دادِ منِ غمگین داد»
– و آن که گیسوی تو را رسم تطاول (بلندی و کشیدگی) آموخت،
– هم میتواند کرمش، داد (عدل) من غمگین را بدهد.
نکته: همان خدایی که گیسوی معشوق را بلند و زیبا آفرید، میتواند به حافظ غمگین داد (عدل) دهد.
بیت سوم:
«من همان روز ز فرهاد طمع بُبریدم / که عنانِ دلِ شیدا به لبِ شیرین داد»
– من همان روز از فرهاد طمع بریدم (دست کشیدم)،
– که عنان دل شیدا (عاشق) به لب شیرین داده شد.
نکته: حافظ از آرزوی وصال (مانند فرهاد) دست کشید، زیرا دلش به لب شیرین (معشوق) سپرده شد.
بیت چهارم:
«گنجِ زر گر نَبُوَد، کُنجِ قناعت باقیست / آن که آن داد به شاهان، به گدایان این داد»
– اگر گنج زر نباشد، کنج قناعت باقی است،
– آن که گنج را به شاهان داد، قناعت را به گدایان داد.
نکته: قناعت، گنجی است که خداوند به گدایان (درویشان) داده است.
بیت پنجم:
«خوش عروسیست جهان از رهِ صورت لیکن / هر که پیوست بدو، عمرِ خودش کاوین داد»
– جهان از راه صورت، عروسی خوش است،
– اما هر که به آن پیوست، عمر خود را کاوین (باخت) داد.
نکته: جهان ظاهراً زیباست، اما هر که به آن دل بست، عمر خود را باخت.
بیت ششم:
«بعد از این دستِ من و دامنِ سرو و لبِ جوی / خاصه اکنون که صبا مژده فروردین داد»
– بعد از این، دست من و دامن سرو و لب جوی،
– بهویژه اکنون که صبا (باد بهاری) مژده فروردین داد.
نکته: حافظ بعد از این، به طبیعت (سرو و جوی) روی میآورد، بهویژه در بهار.
بیت هفتم (مقطع):
«در کفِ غصه دوران، دلِ حافظ خون شد / از فراقِ رُخَت ای خواجه قوامُ الدین، داد»
– در دست غصه دوران، دل حافظ خون شد،
– از فراق روی تو، ای خواجه قوامالدین، داد (فریاد)!
نکته: حافظ از فراق روی خواجه قوامالدین (معشوق یا ممدوح) فریاد برمیآورد.
تحلیل عمیقتر
۱. زیبایی معشوق
رخسار معشوق، رنگ گل و نسرین دارد. این نشان از زیبایی بینظیر او دارد.
۲. صبر و آرام
خداوند که زیبایی معشوق را آفرید، میتواند به حافظ صبر و آرام دهد. این نشان از توکل حافظ به خدا دارد.
۳. فرهاد و شیرین
حافظ از طمع وصال (مانند فرهاد) دست کشید، زیرا دلش به لب شیرین سپرده شد. این نشان از تسلیم او در برابر عشق دارد.
۴. قناعت
قناعت، گنجی است که خدا به گدایان (درویشان) داده است. این نشان از ارزش قناعت در نگاه حافظ دارد.
۵. عروسی جهان
جهان ظاهراً زیباست، اما هر که به آن دل بست، عمر خود را باخت. این نشان از ناپایداری دنیا دارد.
۶. سرو و جوی
حافظ بعد از این، به طبیعت (سرو و جوی) روی میآورد، بهویژه در بهار. این نشان از دلبستگی او به طبیعت و زیباییهای آن دارد.
۷. فراق
دل حافظ از فراق روی خواجه قوامالدین خون شد. این نشان از عشق عمیق او به معشوق (یا ممدوح) دارد.
خلاصه به زبان ساده
حافظ میگوید:
آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد، میتواند به من مسکین صبر و آرام دهد.
و آن که گیسوی تو را بلندی آموخت، میتواند به من غمگین داد (عدل) دهد.
من همان روز از فرهاد طمع بریدم، که عنان دل شیدا به لب شیرین داده شد.
اگر گنج زر نباشد، کنج قناعت باقی است. آن که گنج را به شاهان داد، قناعت را به گدایان داد.
جهان از راه صورت، عروسی خوش است، اما هر که به آن پیوست، عمر خود را باخت.
بعد از این، دست من و دامن سرو و لب جوی، بهویژه اکنون که صبا مژده فروردین داد.
در دست غصه دوران، دل حافظ خون شد از فراق روی تو، ای خواجه قوامالدین، داد!
نکته پایانی
این غزل حافظ، سرود عشق، قناعت و فراق است. حافظ در این شعر، با زبانی شاعرانه و تصاویری بدیع، از زیبایی معشوق، از صبر و آرام، از فرهاد و شیرین، از قناعت، و از فراق سخن میگوید. او میگوید که خداوند که زیبایی معشوق را آفرید، میتواند صبر و آرام دهد. در پایان، به حافظ اشاره میکند که دلش از فراق روی معشوق (خواجه قوامالدین) خون شد. این غزل، یکی از بهترین نمونههای شعر عاشقانه و عارفانهی حافظ است که در آن، عشق و قناعت و فراق به زیبایی به تصویر کشیده شده است.
شعرهای بیشتر از حافظ: غزل شماره ۱۰۷ از غزلیات حافظ | غزل شماره ۱۰۶ از غزلیات حافظ










