غزل شماره ۱۱۴ از غزلیات حافظ / همایِ اوجِ سعادت به دامِ ما افتد با تفسیر

بررسی غزل شماره ۱۱۴ حافظ با مطلع «همای اوج سعادت به دام ما افتد». تفسیری بر این غزل که در آن، حافظ با تصاویری وارونه و بدیع، رسیدن به سعادت را مشروط به عنایت معشوق می‌داند و از امید و ناامیدی، فال و قرعه بخت سخن می‌گوید. 🌹

غزل شماره ۱۱۴ از غزلیات شمس‌الدین محمد حافظ شیرازی، با مطلعِ شورانگیزِ «همایِ اوجِ سعادت به دامِ ما افتد…»، یکی از عاشقانه‌ترین و امیدوارانه‌ترین غزل‌های لسان‌الغیب است که در آن، شاعر با بهره‌گیری از تصویرِ «همای سعادت» (مرغ افسانه‌ای که سایه‌اش مایهٔ بخت‌مندی است)، آرزوی وصالِ یار را در قالبِ جمله‌های شرطی و آرزوهای مشروط بیان می‌کند. حافظ در این غزل هشت‌بیتی، با زبانی ساده و در عین حال سرشار از تصاویر بدیع، از «حباب‌وار برانداختن کلاه از شادی» در صورتِ انعکاسِ روی یار بر جام، تا «طلوعِ ماه مراد» و «قرعهٔ دولت به نامِ ما افتادن» سخن می‌گوید و در پایان، با تخلصِ «حافظ» و یادِ «خاکِ کوی دوست»، بویِ «گلشن جان» را در مشامِ عاشق می‌پروراند. در این بخش از سایت، ضمن ارائهٔ متن کامل این غزل و تفسیر روان و ساده از تک‌بیت‌های آن، به بررسی درون‌مایهٔ امیدِ وصال، تسلیمِ عاشقانه و نگاهِ رندانهٔ حافظ به «سعادت» و «دولت» خواهیم پرداخت.

غزل شماره ۱۱۴ از غزلیات حافظ / همایِ اوجِ سعادت به دامِ ما افتد با تفسیر

غزل زیبای حافظ شیرازی

همایِ اوجِ سعادت به دامِ ما افتد

اگر تو را گذری بر مقام ما افتد

حباب‌وار براندازم از نشاط کلاه

اگر ز رویِ تو عکسی به جامِ ما افتد

شبی که ماهِ مراد از افق شود طالع

بُوَد که پرتوِ نوری به بامِ ما افتد

به بارگاهِ تو چون باد را نباشد بار

کی اتفاقِ مجالِ سلامِ ما افتد؟

چو جان فدای لبش شد خیال می‌بستم

که قطره‌ای ز زلالش به کامِ ما افتد

خیالِ زلفِ تو گفتا که جان وسیله مساز

کز این شکار، فراوان به دامِ ما افتد

به ناامیدی از این در مرو، بزن فالی

بُوَد که قرعهٔ دولت به نامِ ما افتد

ز خاکِ کوی تو هر گَه که دَم زند حافظ

نسیمِ گلشن جان در مشامِ ما افتد

غزل شماره ۱۱۳ از غزلیات حافظ؛ بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانی داد با تفسیر

تفسیر این شعر

این غزل از حافظ شیرازی، یکی از امیدوارانه‌ترین، عاشقانه‌ترین و عارفانه‌ترین سروده‌های اوست. حافظ در این شعر با زبانی شاعرانه و سرشار از تصاویر بدیع، از همای سعادت، از حباب و کلاه، از ماه مراد، از بارگاه دوست، و از خاک کوی او سخن می‌گوید. او می‌گوید که اگر تو را گذری بر مقام ما افتد، همای اوج سعادت به دام ما می‌افتد. در پایان، به حافظ اشاره می‌کند که نسیم گلشن جان از خاک کوی دوست، در مشام ما می‌افتد.

 فضای کلی غزل

حافظ در این غزل با لحنی امیدوارانه و عاشقانه، به چند نکته اشاره می‌کند:

– همای سعادت – اگر تو را گذری بر مقام ما افتد، همای سعادت به دام ما می‌افتد.

– حباب و کلاه – حباب‌وار از نشاط، کلاه از سر برمی‌داریم اگر عکس روی تو در جام ما افتد.

– ماه مراد – شبی که ماه مراد طالع شود، پرتو نوری به بام ما می‌افتد.

– بارگاه دوست – باد را به بارگاه تو بار نیست، پس کی مجال سلام ما می‌افتد؟

– جان فدای لبش – جان فدای لبش شد و خیال می‌بستیم که قطر‌ه‌ای از زلالش به کام ما افتد.

– خیال زلف – خیال زلف تو گفت که جان وسیله مساز، زیرا از این شکار فراوان به دام ما می‌افتد.

– ناامیدی – از این در ناامید مشو و فال بزن، شاید قرعه دولت به نام ما افتد.

– خاک کوی دوست – از خاک کوی تو، نسیم گلشن جان در مشام ما می‌افتد.

 تفسیر بیت‌به‌بیت

تفسیر بیت‌به‌بیت

 بیت اول:

«همایِ اوجِ سعادت به دامِ ما افتد / اگر تو را گذری بر مقام ما افتد»

– همای اوج سعادت، به دام ما می‌افتد،

– اگر تو را گذری بر مقام ما افتد.

نکته: اگر دوست گذری بر مقام حافظ کند، همای سعادت به دام او می‌افتد.

 بیت دوم:

«حباب‌وار براندازم از نشاط کلاه / اگر ز رویِ تو عکسی به جامِ ما افتد»

– حباب‌وار از شادی، کلاه از سر برمی‌دارم،

– اگر عکسی از روی تو در جام ما بیفتد.

نکته: اگر عکس روی دوست در جام حافظ بیفتد، از شادی، کلاه از سر برمی‌دارد.

غزل شماره ۱۱۲ از غزلیات حافظ / آن که رخسارِ تو را رنگِ گل و نسرین داد با تفسیر

 بیت سوم:

«شبی که ماهِ مراد از افق شود طالع / بُوَد که پرتوِ نوری به بامِ ما افتد»

– شبی که ماه مراد از افق طلوع کند،

– ممکن است پرتو نوری به بام ما بیفتد.

نکته: اگر ماه مراد طلوع کند، پرتو نوری به بام حافظ می‌افتد.

 بیت چهارم:

«به بارگاهِ تو چون باد را نباشد بار / کی اتفاقِ مجالِ سلامِ ما افتد؟»

– باد را به بارگاه تو بار (اجازه) نیست،

– پس کی مجال سلام ما اتفاق می‌افتد؟

نکته: باد اجازه‌ی ورود به بارگاه دوست را ندارد، پس سلام حافظ کی به او می‌رسد؟

 بیت پنجم:

«چو جان فدای لبش شد خیال می‌بستم / که قطره‌ای ز زلالش به کامِ ما افتد»

– چون جان فدای لب او شد، خیال می‌بستم،

– که قطره‌ای از زلال او به کام ما بیفتد.

نکته: حافظ جان خود را فدای لب دوست کرد و آرزو داشت که قطره‌ای از زلال او به کامش بیفتد.

 بیت ششم:

«خیالِ زلفِ تو گفتا که جان وسیله مساز / کز این شکار، فراوان به دامِ ما افتد»

– خیال زلف تو گفت: «جان را وسیله مساز،

– زیرا از این شکار، فراوان به دام ما می‌افتد.»

نکته: خیال زلف دوست به حافظ می‌گوید که جان را وسیله نکن، زیرا شکارهای بسیاری به دام زلف او می‌افتند.

 بیت هفتم:

«به ناامیدی از این در مرو، بزن فالی / بُوَد که قرعهٔ دولت به نامِ ما افتد»

– از این در به ناامیدی نرو، فال بزن،

– شاید قرعه‌ی دولت به نام ما بیفتد.

نکته: حافظ از ناامیدی پرهیز می‌کند و می‌گوید که فال بزن، شاید قرعه‌ی خوشبختی به نام او بیفتد.

 بیت هشتم (مقطع):

«ز خاکِ کوی تو هر گَه که دَم زند حافظ / نسیمِ گلشن جان در مشامِ ما افتد»

– هر گاه که حافظ از خاک کوی تو دم زند،

– نسیم گلشن جان در مشام ما می‌افتد.

نکته: هر گاه حافظ از خاک کوی دوست یاد کند، نسیم گلشن جان در مشام او می‌افتد.

 تحلیل عمیق‌تر

 ۱. همای سعادت

اگر دوست گذری بر مقام حافظ کند، همای سعادت به دام او می‌افتد. این نشان از امید حافظ به وصال دوست دارد.

 ۲. حباب و کلاه

اگر عکس روی دوست در جام حافظ بیفتد، از شادی، کلاه از سر برمی‌دارد. این نشان از شادی او از دیدار دوست دارد.

 ۳. ماه مراد

اگر ماه مراد طلوع کند، پرتو نوری به بام حافظ می‌افتد. این نشان از امید او به روشنایی و وصال دارد.

 ۴. بارگاه دوست

باد اجازه‌ی ورود به بارگاه دوست را ندارد، پس سلام حافظ کی به او می‌رسد؟ این نشان از دوری و ناکامی او دارد.

 ۵. جان فدای لبش

حافظ جان خود را فدای لب دوست کرد و آرزو داشت که قطره‌ای از زلال او به کامش بیفتد. این نشان از عشق عمیق او دارد.

 ۶. خیال زلف

خیال زلف دوست به حافظ می‌گوید که جان را وسیله نکن، زیرا شکارهای بسیاری به دام زلف او می‌افتند. این نشان از قدرت زلف دوست دارد.

 ۷. ناامیدی

حافظ از ناامیدی پرهیز می‌کند و می‌گوید که فال بزن، شاید قرعه‌ی خوشبختی به نام او بیفتد. این نشان از امیدواری او دارد.

 ۸. خاک کوی دوست

هر گاه حافظ از خاک کوی دوست یاد کند، نسیم گلشن جان در مشام او می‌افتد. این نشان از پیوند عشق با خاک کوی دوست دارد.

غزل شماره ۱۱۱ از غزلیات حافظ / عکسِ رویِ تو چو در آینهٔ جام افتاد با تفسیر

 خلاصه به زبان ساده

حافظ می‌گوید:

اگر تو گذری بر مقام ما کنی، همای اوج سعادت به دام ما می‌افتد.

اگر عکسی از روی تو در جام ما بیفتد، حباب‌وار از شادی، کلاه از سر برمی‌دارم.

شبی که ماه مراد از افق طلوع کند، ممکن است پرتو نوری به بام ما بیفتد.

باد را به بارگاه تو بار نیست، پس کی مجال سلام ما می‌افتد؟

چون جان فدای لب او شد، خیال می‌بستم که قطره‌ای از زلالش به کام ما بیفتد.

خیال زلف تو گفت: «جان را وسیله مساز، زیرا از این شکار فراوان به دام ما می‌افتد.»

از این در به ناامیدی نرو، فال بزن، شاید قرعه دولت به نام ما بیفتد.

هر گاه حافظ از خاک کوی تو دم زند، نسیم گلشن جان در مشام ما می‌افتد.

 نکته پایانی

این غزل حافظ، سرود امید، عشق و وصال است. حافظ در این شعر، با زبانی شاعرانه و تصاویری بدیع، از همای سعادت، از حباب و کلاه، از ماه مراد، از بارگاه دوست، و از خاک کوی او سخن می‌گوید. او می‌گوید که اگر دوست گذری بر مقام او کند، همای سعادت به دامش می‌افتد. در پایان، به حافظ اشاره می‌کند که نسیم گلشن جان از خاک کوی دوست، در مشام او می‌افتد. این غزل، یکی از بهترین نمونه‌های شعر عاشقانه و عارفانه‌ی حافظ است که در آن، امید، عشق و وصال به زیبایی به تصویر کشیده شده است.

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.