غزل شماره ۱۱۳ از غزلیات حافظ؛ بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانی داد با تفسیر
غزل شماره ۱۱۳ از غزلیات شمسالدین محمد حافظ شیرازی، با مطلعِ «بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانی داد…»، یکی از غزلهای رمزآلود و تأملبرانگیزِ لسانالغیب است که در آن، شاعر با بهرهگیری از گفتوگوی نمادینِ «بنفشه» و «گل» در شب، به رازِ عشق ازلی، قضا و تقدیر و تسلیم در برابر معشوق میپردازد. «دوش» در این غزل، اشاره به ازل و روز آفرینش دارد؛ زمانی که عشق، در جانِ انسان نهاده شد و «دلِ خزانهٔ اسرار» او به دستِ «دستِ قضا» بسته و کلیدش به «دلستانی» سپرده شد . حافظ در ادامه، از شکستگی و نیاز در درگاهِ معشوق سخن میگوید و با اشاره به «مومیاییِ لطف» و «یاریِ ناتوانی»، به شفای عشق و بینیازی از نصیحتگویان اشاره میکند. در پایان، با تصویرِ «گذشتنِ یار بر مسکین و گفتن با رقیبان»، اوجِ دردِ فراق و حسرتِ وصال را به نمایش میگذارد. در این بخش از سایت، ضمن ارائهٔ متن کامل این غزل و تفسیر روان و ساده از تکبیتهای آن، به بررسی درونمایهٔ عشق ازلی، قضا و تقدیر، و نگاهِ رندانهٔ حافظ به مقامِ «فنا در عشق» خواهیم پرداخت.

غزل شماره 113 حافظ
بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانی داد
که تابِ من به جهان، طُرِّهٔ فلانی داد
دلم خزانهٔ اسرار بود و دستِ قضا
درش بِبَست و کلیدش به دلسِتانی داد
شکستهوار به درگاهت آمدم، که طبیب
به مومیاییِ لطفِ توام، نشانی داد
تنش درست و دلش شاد باد و خاطر خوش
که دست دادش و یاریِ ناتوانی داد
برو معالجهٔ خود کن ای نصیحتگو
شراب و شاهدِ شیرین، که را زیانی داد؟
گذشت بر منِ مسکین و با رقیبان گفت
دریغ، حافظِ مسکینِ من، چه جانی داد
غزلیات بیشتر از حافظ: غزل شماره ۱۱۲ از غزلیات حافظ | غزل شماره ۱۱۱ از غزلیات حافظ
تفسیر این شعر

این غزل از حافظ شیرازی، یکی از لطیفترین، عاشقانهترین و عارفانهترین سرودههای اوست. حافظ در این شعر با زبانی شاعرانه و سرشار از تصاویر بدیع، از گفتوگوی بنفشه و گل، از دل خزانهی اسرار، از دست قضا، از طبیب و مومیایی لطف، و از شراب و شاهد سخن میگوید. او میگوید که بنفشه دیشب به گل گفت که تاب (توان) من در جهان، به طرهی فلانی (معشوق) داده شد. در پایان، به حافظ اشاره میکند که معشوق بر او گذشت و با رقیبان گفت: «دریغ، حافظ مسکین من، چه جانی داد!»
فضای کلی غزل
حافظ در این غزل با لحنی عاشقانه و عارفانه، به چند نکته اشاره میکند:
– بنفشه و گل – بنفشه به گل گفت که تاب من به طرهی فلانی داده شد.
– دل خزانهی اسرار – دل، خزانهی اسرار بود و دست قضا درش بست و کلیدش را به دلستانی داد.
– شکستهوار به درگاه – حافظ شکستهوار به درگاه معشوق آمد و طبیب، نشانی از مومیایی لطف او داد.
– تنش درست و دلش شاد – هر که دست داد و یاری ناتوانی داد، تنش درست و دلش شاد باد.
– نصیحتگو – به نصیحتگو میگوید برو معالجهی خود کن، شراب و شاهد شیرین، که را زیانی داد؟
– گذشت بر من مسکین – معشوق بر حافظ مسکین گذشت و با رقیبان گفت: «دریغ، حافظ مسکین من، چه جانی داد!»
تفسیر بیتبهبیت
بیت اول:
«بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانی داد / که تابِ من به جهان، طُرِّهٔ فلانی داد»
– بنفشه دیشب به گل گفت و نشانی خوبی داد،
– که تاب (توان) من در جهان، به طره (زلف) فلانی داده شد.
نکته: بنفشه به گل میگوید که تاب و توان او در جهان، به زلف معشوق (فلانی) داده شده است.
بیت دوم:
«دلم خزانهٔ اسرار بود و دستِ قضا / درش بِبَست و کلیدش به دلسِتانی داد»
– دل من، خزانهی اسرار بود و دست قضا،
– درش را بست و کلیدش را به دلستانی (معشوق) داد.
نکته: دل حافظ، خزانهی اسرار بود که دست قضا در آن را بست و کلیدش را به معشوق سپرد.
غزلیات بیشتر از حافظ: غزل شماره ۱۱۰ از غزلیات حافظ | غزل شماره ۱۰۹ از غزلیات حافظ
بیت سوم:
«شکستهوار به درگاهت آمدم، که طبیب / به مومیاییِ لطفِ توام، نشانی داد»
– شکستهوار به درگاه تو آمدم، زیرا طبیب،
– به مومیایی لطف تو، نشانی (نشانه) داد.
نکته: حافظ شکسته و نیازمند به درگاه معشوق آمده است، زیرا طبیب (عقل یا پیر) او را به مومیایی لطف معشوق راهنمایی کرده است.
بیت چهارم:
«تنش درست و دلش شاد باد و خاطر خوش / که دست دادش و یاریِ ناتوانی داد»
– تنش درست و دلش شاد و خاطرش خوش باد،
– آن که دستش را گرفت و ناتوانی را یاری داد.
نکته: حافظ برای کسی که دست او را گرفته و ناتوانی را یاری کرده، آرزوی سلامتی و شادی میکند.
بیت پنجم:
«برو معالجهٔ خود کن ای نصیحتگو / شراب و شاهدِ شیرین، که را زیانی داد؟»
– ای نصیحتگو، برو معالجهی خود را بکن،
– شراب و شاهد شیرین، به که زیانی داد؟
نکته: حافظ به نصیحتگو میگوید که برو خودت را معالجه کن، زیرا شراب و شاهد شیرین، به کسی زیانی نرسانده است.
بیت ششم (مقطع):
«گذشت بر منِ مسکین و با رقیبان گفت / دریغ، حافظِ مسکینِ من، چه جانی داد»
– معشوق بر من مسکین گذشت و با رقیبان گفت:
– «دریغ، حافظ مسکین من، چه جانی داد!»
نکته: معشوق بر حافظ مسکین گذشت و با رقیبان گفت که حافظ مسکین او چه جانی داده است.
تحلیل عمیقتر
۱. بنفشه و گل
بنفشه به گل میگوید که تاب و توان او در جهان، به زلف معشوق داده شده است. این نشان از عشق و شیدایی بنفشه (عاشق) دارد.
۲. دل خزانهی اسرار
دل حافظ، خزانهی اسرار بود که دست قضا در آن را بست و کلیدش را به معشوق سپرد. این نشان میدهد که راز دل حافظ، تنها نزد معشوق است.
۳. شکستهوار به درگاه
حافظ شکسته و نیازمند به درگاه معشوق آمده است، زیرا طبیب (عقل یا پیر) او را به مومیایی لطف معشوق راهنمایی کرده است.
۴. تنش درست و دلش شاد
حافظ برای کسی که دست او را گرفته و ناتوانی را یاری کرده، آرزوی سلامتی و شادی میکند. این نشان از قدردانی او دارد.
۵. نصیحتگو
حافظ به نصیحتگو میگوید که برو خودت را معالجه کن، زیرا شراب و شاهد شیرین، به کسی زیانی نرسانده است. این نشان از بیاعتنایی او به نصیحتهای ظاهری دارد.
۶. گذشت بر من مسکین
معشوق بر حافظ مسکین گذشت و با رقیبان گفت که حافظ مسکین او چه جانی داده است. این نشان از توجه معشوق به عاشق دارد.
خلاصه به زبان ساده
حافظ میگوید:
بنفشه دیشب به گل گفت که تاب من در جهان، به طره فلانی داده شد.
دل من، خزانهی اسرار بود و دست قضا درش را بست و کلیدش را به دلستانی داد.
شکستهوار به درگاه تو آمدم، زیرا طبیب، به مومیایی لطف تو، نشانی داد.
تنش درست و دلش شاد باد، آن که دستم را گرفت و ناتوانی را یاری داد.
ای نصیحتگو، برو معالجهی خود را بکن. شراب و شاهد شیرین، به که زیانی داد؟
معشوق بر من مسکین گذشت و با رقیبان گفت: «دریغ، حافظ مسکین من، چه جانی داد!»
نکته پایانی
این غزل حافظ، سرود عشق، اسرار دل و بیاعتنایی به نصیحت است. حافظ در این شعر، با زبانی شاعرانه و تصاویری بدیع، از بنفشه و گل، از دل خزانهی اسرار، از دست قضا، از طبیب و مومیایی لطف، و از شراب و شاهد سخن میگوید. او میگوید که بنفشه به گل گفت که تاب من به طره فلانی داده شد. در پایان، به حافظ اشاره میکند که معشوق بر او گذشت و با رقیبان گفت: «دریغ، حافظ مسکین من، چه جانی داد!» این غزل، یکی از بهترین نمونههای شعر عاشقانه و عارفانهی حافظ است که در آن، عشق و اسرار دل و بیاعتنایی به نصیحت به زیبایی به تصویر کشیده شده است.
غزلیات بیشتر از حافظ: غزل شماره ۱۰۸ از غزلیات حافظ | غزل شماره ۱۰۷ از غزلیات حافظ










