اشعار وفایی مهابادی؛ دلنشین ترین اشعار، غزلیات و قصاید این شاعر

اشعار وفایی مهابادی؛ دلنشین ترین اشعار، غزلیات و قصاید این شاعر

اشعار وفایی مهابادی را در روزانه قرار داده‌ایم. میرزا عبدالرحیم سابلاغی، مشهور به وفایی (زادهٔ ۱۸۴۴ – درگذشتهٔ ۱۹۰۲) (به کردی: وەفایی) فرزند ملاغفور، فرزند نصرالله، از طایفهٔ ملاجامی چوری و از نسل علامه ملا ابوبکر مصنف چوری، شاعر کلاسیک کرد اهل مهاباد است. عمدهٔ شهرت وی به‌واسطهٔ غزل‌های پرشور کُردی‌اش است.

فهرست اشعار وفایی مهابادی

غزلیات

بتم بر طلعت خود شانه زد زلف چلیپا را

پریشان بر صباح عید دارد شام یلدا را

هلاکم کرده بی پروا فرنگی زاده ترسایی

که گر دستش رسد یکباره خون ریزد مسیحا را

من از رخسار و گیسوی تو حیرانم نمی دانم

که دخلش چیست این کافر ید بیضای موسی را

اگر محراب ابروی تو را از گریه می بیند

به فرق خویشتن ویران کند راهب کلیسا را

خیال قد جانان در دل سوزان و حیرانم

که ترسم آتش دوزخ بسوزد نخل طوبی را

بهار آمد بیا ساقی به رغم چرخ مینایی

وبال گردن زاهد بریزان خون مینا را

به یک خنده دل و دین «وفایی» برده، حیرانم

مگر برق یمان زد خرمن جان تمنا را

السلام ای باغ رویت «جنت المأوا» ی من

السلام ای تار گیسویت شب یلدای من

السلام ای گوشه محراب طاق ابروت

در دو عالم قبله ی من، مسجد الاقصای من

السلام ای گشته در دور خط و خال لبت

در سر بازارها سودای من، غوغای من

السلام ای بر گل رویت غزلخوان روز و شب

بلبل خونین دل مسکین دل شیدای من

السلام ای دیدن و خندیدن و رنجیدنت

مرهم من، داغ من، روح فرح بخشای من

السلام ای سرو نورین سایه ی جان ها ولی

سایه ی سرو بلندت ملجأ و مأوای من

السلام ای آن که در جنت سرای لطف و ناز

قامت جان پروری، هم سرو هم طوبای من

السلام ای جرم بخش صد چو من آشفته کار

از تو غیر از جرم بخشی نیست استدعای من

السلام ای بندگان را خواجه ی مشکل گشا

بر «وفایی» رحمتی ای سید و مولای من!

مطلب مشابه: اشعار قدسی مشهدی (گلچین غزلیات، رباعیات، مثنوی و اشعار زیبا)

مطلب مشابه: اشعار افسر کرمانی؛ گلچین زیباترین غزلیات، رباعیات و دیگر اشعار

غزلیات

یارِ ارمنی‌مذهب! شوخِ عیسَوی‌ملّت

یا بیا مسلمان شو، یا مرا نَصارا کن

یا به تیغِ ابرویت خونِ بی‌گناهم ریز

یا از این دو لیمویت چارهٔ دلِ ما کن

بر فکن ز رخ پرده در شکن خمِ کاکل

زاهدِ صَوامِع را راهِبِ کلیسا کن

ساقیا! سرت گردم التفات کن جامی!

آتشِ درونم را یک زمان مداوا کن

تا به کی «وفایی» را خونِ بی‌گنه ریزی

گر خدا نمی‌دانی شرمی از مسیحا کن!

ای ترک خطا، ماه ختن، سرو خودآرا

بر سوخته ی خویش ببخشای خدارا

ما تشنه لبانیم تو هم آب بقایی

بر تشنه یکی جرعه ببخش آب بقا را

در هر شکن افتاده هزاران چو دل ما

مشکن دل ما، شانه مزن زلف دو تا را

آرایش روی تو صلا زد به قیامت

یارا در این روی دلارای میارا

گویند «وفایی» ز فلانی تو بکش دست

با پادشهان کی سر و کار است گدا را

در مکتب ما حرف جفا خوانده نمی شد

چشم تو اگر درس به من داد وفا را

از ناکسی من، همه ملت گله دارند

در صومعه و دیر مسلمان و نصارا

لطفی کن و بر حال «وفایی» نظری کن

ای خواجه ی احرار من ای شاه بخارا

تاریک مکن روز مرا باز، نگارا

بر چهره مزن شانه دگر زلف دو تا را

دیوانه شدم در غم بالای تو از جان

هر چند به جان دوست ندارند بلا را

داد از ستم چشم تو، ای پادشه ناز!

ز اندازه به در می برد این ترک جفا را

بزمی خوش و می بی غش و دلدار کریم است

ساقی تو بزن ساغر و مطرب تو سه تا را

نومید ز عفو و کرم حق نشود کس

جایی که فرو شست سیه نامهٔ ما را

یک قطره ز بحر کرم اوست دو عالم

با کی نبود غرقهٔ الطاف خدا را

شیطان چه کند با دل هوشیار «وفایی»

سگ را به حریم حرم کعبه چه یارا؟!

ای ترک خطا، ماه ختن، سرو دل آرا

بر سوخته ی خویش ببخشای خدا را

در هر شکن افتاده هزاران چو دل ما

مشکن دل ما، شانه مزن زلف دو تا را

سودازده ی زلف توم، مرحمتی کن

صد نیش به جان است از این مار دو تا را

از باد غبار در تو صد گله دارم

کین سرمه سلامی نکند دیده ی ما را

چشمان تو خوش ساخته با ابرو و مژگان

کافر عجب از کف ندهد قبله نما را

حال دل صد پاره به جانان که رساند؟

کاندر حرمش ره نبود باد صبا را

من خود به کجا، یار کجا این چه «وفایی» است

با پادشهان کی سر و کار است گدا را؟

باغبان از ما در گلزار بندیدن چرا؟

جان گرفتن بهر یک نظاره نادیدن چرا؟

با نگاهی قتل من کردی و رفتی جان من

کام خود از خون من دیدی و رنجیدن چرا؟

لشکر مژگان مکش بر کشتگان ناز خود

ملک، ملک توست دیگر فکر چاپیدن چرا؟

روی گردان، چین در ابرو افکنان از ما چه بود

فصل گل از ماه قوس این ژاله باریدن چرا؟

گر جمال کعبه ی مقصود می خواهی بنال

در بیابان طلب، ای دوست، خوابیدن چرا؟

گل چو از بلبل نخواهد غیر شیون مطلبی

تا بود جان در بدن دیگر ننالیدن چرا؟

شمع چون از سوزش پروانه می نالد به جوش

جان اگر شیرین تر است، آخر نسوزیدن چرا؟

احتیاط جان «وفایی»، نیست در بازار عشق

دوست گفتن سر ز تیغ دوست خاریدن چرا؟

شانه زد بر روی خود چون طرهٔ دلاله را

یاسمن بر ماه من داغی به دل زد لاله را

پر عرق شد لعل او از چشم، چون رو برافروخت

پس چرا گویند مهر از گل بگیرد ژاله را؟

روزها دل در پی زلف تو آه و ناله کرد

جز پریشانی چه حاصل گشت آه و ناله را؟

گم شد از بیداد خط، شیرینی لعل لبش

غارتی کردند آوخ، هندوان، بنگاله را

جز خط روی تو در زلف پریشان کس ندید

عقرب عنبر فشان و ماه مشکین هاله را

در خط خود بین به افسون عالمی را راه زد

گمره آن کو پی رود آوازه ی گوساله را

چون «وفایی» التفات نرگس مغ بچگان

بگذرانیدم به مستی عمر چندین ساله را

حلقه چون زد در دی زلفان رخ جانان را

مانا ز گلستان پر گل کرده به دامان را

ای کز اثر خنده دل پرور و جان بخشی

بر کشتهٔ خود بگشا باری لب خندان را

رویت گل و لب شکر، من خسته، تو جان پرور

ای گل شکر، ای دلبر، رحمی من بریان را

نازم خط خوشبویت، گرد لب دلجویت

ریحان که نمی روید جوی شکرستان را

آسوده خوش آن روزی لعل تو مزم زانسان

یک قطره نماند باقی آن چشمه ی حیوان را

بگرفت خط مشکین لعل لب شیرینت

مور از چه به کف دارد این مهر سلیمان را

گر کحل نظر خواهی تا عالم جان بینی

دریاب به جان ای دل! خاک در مستان را

دور دهنت گردم، ساقی به کرم جامی!

شاید که کنم بیرون از دل غم دوران را

خوش رفت نپرسید آن کاو عمر «وفایی» بود

آری که وفا نبود خود عمر شتابان را

بشکست چو زلف سیه مشک فشان را

بشکست دگر رونق و بو، عنبر وبان را

در ابروت از عارش و مژگان به خیالم

یک جا نبود مهر و مه و تیر و کمان را

زلف تو بلای دل و خط، فتنه ی دل هاست

خونین دل از این پیر و جوان پیر و جوان را

فریاد ازان چشم غزالانه که کردند

در سلسله ی زلف تو صد شیر ژیان را

تا چشم من غم زده سیراب جهان است

یک سرو نرسته است چو تو باغ جهان را

خون گشت دل و دیده ی من موی برآورد

از بس که به دل گریه کنم موی میان را

گفتم که کنم شکوه ز هجران تو، زلفت

در گردنم افتاد و فرو بست فغان را

بسی شمع رخت روز، شب خلوتیان است

یک روز بر افروز شب خلوتیان را

زین جام و سبو طی نشود تشنگی ما

ساقی به بغل گیر سبک رطل گران را

از کشمکش دهر تو آنستی «وفایی»

در چشم کشی خاک در پیر مغان را

آن روز کزان طره به رخ بست شکن را

در گردن خورشید و مه افکند رسن را

گیسوی تو خود رنگی و روی تو فرنگی

کافر شده زان، برده ز دل حب وطن را

باز آ ای بت من، در سر این طره چه داری؟

زان رو که به هم برزده ای چین و ختن را

در زلف تو از قامت و رخ ناله ی دل هاست

چون بلبل و قمری که سبب سرو سمن را

زین گونه که خیزد زلبت خنده دمادم

شکر نشنیدم که بود لعل یمن را

بخرام به باغ سمن و سنبله امروز

زان پیش که سنبل دمد این برگ سمن را

در باغ گذر کرد مگر سرو چمانت

کز گریه به گل برده فرو سرو چمن را

مشکین سر زلفت دل مسکین «وفایی»

مشکن دگر این زلف پر از تاب و شکن را

ز دست خود مده ای دیده یاد زلف مشکین را

که این ظلمت فزاید روشنایی چشم خونین را

ز عشق روی او شد دل اسیر غمزهٔ چشمش

چو در گلشن به چنگ افتد کبوتر بچه شاهین را

پریشان هر زمان گیسو به رخسار عرقناکش

تماشا خوش بود شب در کنار ماه، پروین را

ز مژگان تو ویران گشت دل زان رو همی نالم

که چندین رخنه کرده است این کج آیین، کعبه ی دین را

به هر چشمی ازان چون کوه کن، من جوی خون دانم

که بر شکرلبان خسرو نه بینم جز تو شیرین را

همی سوزم همی نالم گه زا دل گاه از دلبر

بگو مطرب، کجا ساقی دوای جان غمگین را

نسب از کله ی جم دارد، از روی ادب پر کن

به چشم کم مبین ساقی تو این جام سفالین را

«وفایی» جز خدا بینی به کوی می کشان نبود

ز سیر طوف این گلشن چه حاجت چشم خودبین را

ای خم زلف سیاه تو جنابش مستطاب

در اقالیم دل و جان خسرو مالک رقاب

دارم امید وصال رویت اندر هجر زلف

شب نشانی بخشد آری از طلوع آفتاب

گریم از عکس رخت کافتادهٔ چشم توام

چون کند بیمارم و بر خویش افشانم گلاب

من ز رویت ناامید و زلف شاد، آخر که گفت؟

مؤمن اندر دوزخ و کافر به جنت کامیاب؟

سالکان را ناگریز است از مقام قبض و بسط

زلف و رویت عاشقان را تا به کی اندر حجاب

چون توام دلبر نباشد هر چه هستی بی وفا

چون منت عاشق نباشد گرچه ناید در حساب

ای که وصلت جان ده صد مرده ی هجران تو

عیسای معجز نما «یحیی العظام» شیخ و شاب

در بهشت خاک پایت عاقبت شد زلف شاد

بس که نالیدی به دل «یالَیتَنی کُنتُ تُراب»

مطلب مشابه: اشعار عمان سامانی؛ گلچین رباعیات، غزلیات و قصاید شاعر قدیمی

مطلب مشابه: غزلیات سنایی؛ مجموعه دلنشین و غزلیات ناب سنایی

غزلیات

ساقیا سوختم بیا بشتاب

آتشم را نشان به آب شراب

تا بدانند ماه سرو قد است

برفکن از جمال خویش نقاب

به خیال رخ تو دیده ی من

می فشاند هزار چشمه گلاب

از غم عارض و لب نمکین

سینه پر آتش است و دل چو کباب

روز و شب نیز عاشقان اسیر

به خم طره ی بتاب متاب

یک دو روزی است عیش گلشن و گل

عیش این چند روز، هان دریاب!

مطلب عشق از افسرده دلان

که نجستند معرفت ز دواب

تا منم عاشقانه می گویم:

«سرخوشم سرخوشم به بانگ رباب»

جام می ده که تا ز برگیرم

باز پیرانه سر زمان شباب

کز نداند به جز کرشمه ی دوست

درد دل دادگان مست و خراب

هیچم اسباب نی پی می و نی

«أعطنی یا مسبب الأسباب»

به «وفایی» بده چنان جامی

که نیاید به خویش روز حساب

مفردات

در هر دو جهان گر اثر عشق نبودی

این زمزمهٔ عشق که گفتی که شنودی؟

در سفره ی دونان نکند روی وفایی

آن جا که زبر پنجه ی شه طعمه ی باز است

مسمطات

عبیدالله رئیس مرشدان و قطب کامل‌ها

به بزم خاص از رحمت نگاهی کرد بر دل‌ها

به جوش آمد سپاه عشق در میدان حاصل‌ها

«ألا یا أیها الساقی أدر کأسا و ناولها»

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

چو گل در پردهٔ صورت سر مویی بیاراید

ز جان بلبل مسکین قرار و صبر برباید

قیامت خیزد آن ساعت جمال خویش بنماید

به بوی نافه‌ای کآخر صبا زان طره بگشاید

ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها

بزن تیغی به راه خود شهیدم کن سرت گردم

اگر برگردم از تیغ جفاهای تو نامردم

اگر دل بود اگر دین هر دو قربان سرت کردم

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم

جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها

چنان تیری ز مژگان توام بر دل رسید آخر

ز چشم خون‌فشانم پاره‌های دل چکید آخر

طبیب من به جز دیوانگی در من ندید آخر

همه کارم ز خودکامی به بدنامی کشید آخر

نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها

دلا از جان و دل بگذر چو جانان ترک جان گوید

سعادت کار فرما هر چه یار مهربان گوید

که بلبل در فراق گل به فریاد و فغان گوید

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها

در آن محراب ابرو بس که بردم سجده چون سایل

که تا بینم جمال یار خود بی‌پرده و حایل

صبا بر طوق غبغب گرد چین چین طره‌اش مایل

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها

وفایی‌وار روزی تا در میخانه رو حافظ

بنه از بهر جام می! دل و جان در گرو حافظ

شراب بی‌خودی بستان ببر عمری ز نو حافظ

حضوری گر همی‌خواهی ازو غایب مشو «حافظ»

متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و أهملها

قصاید

کرم خواندی، ستم راندی، وفا گفتی، جفا کردی

تو ای ماه سمن سیما ببین با ما چه‌ها کردی

روم از سوز دل آتش زنم در هر نیستانی

به بانگ نی بگویم آنچه با این بینوا کردی

وفایی! داستان گریه، من با کس نمی‌گفتم

قلم بگرفتی از مژگان تو شرح ماجرا کردی

وفایی! از زبانت مشک چین، عطر ختن ریزد

مگر با خاک کوی قطب عالم آشنا کردی

وفایی! چشم بینایت رنگ نور طور می‌پاشد

مگر از خاک پای غوث عالم سرمه‌سا کردی

چراغ آل آدم غوث اعظم، ای عبیدالله

تویی کز یک نظر قلب جهان را کیمیا کردی

به دور آخر از جام حقیقت نشئه‌ای دادی

که محفل ار سراسر مست نور کبریا کردی

نقاب از روی بگشودی جمال خویش بنمودی

جهان را شش جهت از نور خود «بدرالدجی» کردی

نسیمی از بهار فیض [فیاضت چو افشاندی]

زمین را غنچه گل دادی، زمان را مشک‌زا کردی

به دل‌های مریدان هرکجا عکس رخت افتاد

که شرح معنی «بدرالدجی، شمس الضحی» کردی

درین آخر بجز نام بقا یکباره فانی بود

دری بگشادی و جان فنا را پر بقا کردی

اگر دست دل دیوانه را لطف تو نگرفتی

کجا دل روی در خلوت سرای دلربا کردی

به هر کس یک نظر کز روی لطف قهر افکندی

گدا را پادشاه و شاه را مسکین گدا کردی

به ترکستان چرا گویم لبت آب بقا بخشید

که ترکستان معنی را ز لب عین بقا کردی

سگم خواندی و خوشنودم، بدم گفتی و افزودم

جزاک الله کرم گفتی، عفاک الله عطا کردی

قصاید

ندانم با وفاداران جفا کاری چرا کردی؟

چه نیکی از جفا دیدی که بر جای وفا کردی؟

مگر ابروت بنمودت ره و رسم کمان بازی

مگر آن غمزه فرمودت که خون ها بی بها کردی

که گفتت عندلیبی را ز باغ گل برون فرما؟

که فرمودت غرابی را در ایوان هما کردی؟

به حرف دشمنان فتوای خون ما چرا دادی

به قول مدعی قصد دل ما را چرا کردی؟

سگ کوی تو بودم پای دل بستی بر آن گیسو

به جان صید حرم بودم گرفتار بلا کردی

چو در عشق زنخدان تو لنگر بست جان من

چه بنویسم جفاهایی کز آن زلف دو تا کردی

وفا این بود کاندر کشتی [مواج زلفانت]

درین گردابه شیدا مشربی را ناخدا کردی

به دام زلف و تیرش زد به تیغ غمزه صید دل

گرفتی خستی و بستی و جستی پس رها کردی

نمی شد دل گرفتار تو، داد از دست مژگانت

در آن محراب ابرو هر چه کردی از دعا کردی

ز تاب آفتاب چشم من سیماب خیز آمد

مگر چشم مرا تعلیم علم سیمیا کردی

به مژگانم خستی به چشمانم دوا گفتی

نه زخمم را به هم بستی، نه دردم را دوا کردی

شکستی قلب ما گفتی، درستت می دهم دیدم

نه حکم مومیا دادی، نه کاری کیمیا کردی

به قامت جلوه دادی ریختی خون «وفایی» را

پی یک قطره خون بنگر قیامت را رها کردی

مطلب مشابه: اشعار اوحدالدین کرمانی؛ گلچن رباعیات و اشعار زیبای این شاعر

مطلب مشابه: اشعار قوامی رازی؛ گلچین شعر کوتاه و زیبای شاعر قدیمی

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.