منتخب اشعار مولانا از مثنوی و معنوی دفتر ششم؛ 20 شعر دلنشین

مولانا را می‌شناسید، شاعر بزرگ ایرانی که ه یک بیت از او دفتری از حکمت و خرد است. یکی از معروف‌ترین آثار او کتاب مثنوی و معنوی است که در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه قصد داریم منتخب اشعار مولانا از مثنوی و معنوی دفتر ششم را برای شما دوستان قرار دهیم. با ما باشید.

منتخب اشعار مولانا از مثنوی و معنوی دفتر ششم

مثنوی و معنوی درباره چیست؟

مثنوی، مشهور به مثنوی معنوی (یا مثنوی مولوی)، نام کتاب شعری از مولانا جلال‌الدین محمد بلخی شاعر و عارف ایرانی است. این کتاب حدوداً از ۲۶٬۰۰۰ بیت و ۶ دفتر تشکیل شده اما در چاپ حاضر تعداد ابیات آن که برابر با ابیات تصحیح و طبع نیکلسون استمولوی در این کتاب مجموعه‌ای از اندیشه‌های فرهنگ ایرانی-دینی را گرد آورده است. این کتاب به انتخاب نشریه گاردین جزو ۱۰۰ کتاب برتر تاریخ بشریت برگزیده شده است.

اشعار گلچین از دفتر ششم مثنوی و معنوی

کلما هم اوقدوا نار الوغی

اطفاء الله نارهم حتی انطفا

عزم کرده که دلا آنجا مه‌ایست

گشته ناسی زانک اهل عزم نیست

چون نبودش تخم صدقی کاشته

حق برو نسیان آن بگماشته

گرچه بر آتش‌زنهٔ دل می‌زند

آن ستاره‌ش را کف حق می‌کشد

چون امیران از حسد جوشان شدند

عاقبت بر شاه خود طعنه زدند

کین ایاز تو ندارد سی خرد

جامگی سی امیر او چون خورد

شاه بیرون رفت با آن سی امیر

سوی صحرا و کهستان صیدگیر

کاروانی دید از دور آن ملک

گفت امیری را برو ای مؤتفک

رو بپرس آن کاروان را بر رصد

کز کدامین شهر اندر می‌رسد

رفت و پرسید و بیامد که ز ری

گفت عزمش تا کجا درماند وی

دیگری را گفت رو ای بوالعلا

باز پرس از کاروان که تا کجا

رفت و آمد گفت تا سوی یمن

گفت رختش چیست هان ای موتمن

ماند حیران گفت با میری دگر

که برو وا پرس رخت آن نفر

باز آمد گفت از هر جنس هست

اغلب آن کاسه‌های رازیست

گفت کی بیرون شدند از شهر ری

ماند حیران آن امیر سست پی

هم‌چنین تا سی امیر و بیشتر

سست‌رای و ناقص اندر کر و فر

گفت امیران را که من روزی جدا

امتحان کردم ایاز خویش را

که بپرس از کاروان تا از کجاست

او برفت این جمله وا پرسید راست

بی‌وصیت بی‌اشارت یک به یک

حالشان دریافت بی ریبی و شک

هر چه زین سی میر اندر سی مقام

کشف شد زو آن به یکدم شد تمام

آن یکی قج داشت از پس می‌کشید

دزد قج را برد حبلش را برید

چونک آگه شد دوان شد چپ و راست

تا بیابد کان قج برده کجاست

بر سر چاهی بدید آن دزد را

که فغان می‌کرد کای واویلتا

گفت نالان از چئی ای اوستاد

گفت همیان زرم در چه فتاد

گر توانی در روی بیرون کشی

خمس بدهم مر ترا با دلخوشی

خمس صد دینار بستانی به دست

گفت او خود این بهای ده قجست

گر دری بر بسته شد ده در گشاد

گر قجی شد حق عوض اشتر بداد

جامه‌ها بر کند و اندر چاه رفت

جامه‌ها را برد هم آن دزد تفت

حازمی باید که ره تا ده برد

حزم نبود طمع طاعون آورد

او یکی دزدست فتنه‌سیرتی

چون خیال او را بهر دم صورتی

کس نداند مکر او الا خدا

در خدا بگریز و وا ره زان دغا

مطلب مشابه: منتخب اشعار مولانا از مثنوی و معنوی دفتر پنجم (15 شعر خواندنی)

مطلب مشابه: منتخب اشعار مولانا از مثنوی و معنوی دفتر چهارم (10 شعر زیبا)

مطلب مشابه: منتخب اشعار مولانا از مثنوی و معنوی دفتر سوم {10 شعر زیبا}

مطلب مشابه: منتخب اشعار مولانا از مثنوی و معنوی دفتر دوم / 10 شعر زیبا

مطلب مشابه: منتخب اشعار مولانا از مثنوی و معنوی دفتر اول از کتاب مثنوی و معنوی

اشعار گلچین از دفتر ششم مثنوی و معنوی

اشعار زیبای مولانا

پاسبانی خفت و دزد اسباب برد

رختها را زیر هر خاکی فشرد

روز شد بیدار شد آن کاروان

دید رفته رخت و سیم و اشتران

پس بدو گفتند ای حارس بگو

که چه شد این رخت و این اسباب کو

گفت دزدان آمدند اندر نقاب

رختها بردند از پیشم شتاب

قوم گفتندش که ای چو تل ریگ

پس چه می‌کردی کیی ای مردریگ

گفت من یک کس بدم ایشان گروه

با سلاح و با شجاعت با شکوه

گفت اگر در جنگ کم بودت امید

نعره‌ای زن کای کریمان برجهید

گفت آن دم کارد بنمودند و تیغ

که خمش ورنه کشیمت بی‌دریغ

آن زمان از ترس بستم من دهان

این زمان هیهای و فریاد و فغان

آن زمان بست آن دمم که دم زنم

این زمان چندانک خواهی هی کنم

چونک عمرت برد دیو فاضحه

بی‌نمک باشد اعوذ و فاتحه

گرچه باشد بی‌نمک اکنون حنین

هست غفلت بی‌نمک‌تر زان یقین

هم‌چنین هم بی‌نمک می‌نال نیز

که ذلیلان را نظر کن ای عزیز

قادری بی‌گاه باشد یا به گاه

از تو چیزی فوت کی شد ای اله

شاه لا تاسوا علی ما فاتکم

کی شود از قدرتش مطلوب گم

اندر آمد پیش پیغامبر ضریر

کای نوابخش تنور هر خمیر

ای تو میر آب و من مستسقیم

مستغاث المستغاث ای ساقیم

چون در آمد آن ضریر از در شتاب

عایشه بگریخت بهر احتجاب

زانک واقف بود آن خاتون پاک

از غیوری رسول رشکناک

هر که زیباتر بود رشکش فزون

زانک رشک از ناز خیزد یا بنون

گنده‌پیران شوی را قما دهند

چونک از زشتی و پیری آگهند

چون جمال احمدی در هر دو کون

کی بدست ای فر یزدانیش عون

نازهای هر دو کون او را رسد

غیرت آن خورشید صدتو را رسد

که در افکندم به کیوان گوی را

در کشید ای اختران هم روی را

در شعاع بی‌نظیرم لا شوید

ورنه پیش نور من رسوا شوید

از کرم من هر شبی غایب شوم

کی روم الا نمایم که روم

تا شما بی من شبی خفاش‌وار

پر زنان پرید گرد این مطار

هم‌چو طاووسان پری عرضه کنید

باز مست و سرکش و معجب شوید

ننگرید آن پای خود را زشت‌ساز

هم‌چو چارق کو بود شمع ایاز

رو نمایم صبح بهر گوشمال

تا نگردید از منی ز اهل شمال

ترک آن کن که درازست آن سخن

نهی کردست از درازی امر کن

گفت پیغامبر برای امتحان

او نمی‌بیند ترا کم شو نهان

کرد اشارت عایشه با دستها

او نبیند من همی‌بینم ورا

غیرت عقل است بر خوبی روح

پر ز تشبیهات و تمثیل این نصوح

با چنین پنهانیی کین روح راست

عقل بر وی این چنین رشکین چراست

از که پنهان می‌کنی ای رشک‌خو

آنک پوشیدست نورش روی او

می‌رود بی‌روی‌پوش این آفتاب

فرط نور اوست رویش را نقاب

از که پنهان می‌کنی ای رشک‌ور

که آفتاب از وی نمی‌بیند اثر

رشک از آن افزون‌ترست اندر تنم

کز خودش خواهم که هم پنهان کنم

ز آتشِ رشکِ گران‌آهنگ، من

با دو چشم و گوشِ خود در جنگ، من

چون چنین رشکیستت ای جان و دل

پس دهان بر بند و گفتن را بهل

ترسم ار خامش کنم آن آفتاب

از سوی دیگر بدراند حجاب

در خموشی گفت ما اظهر شود

که ز منع آن میل افزون‌تر شود

گر بغرد بحر غره‌ش کف شود

جوش احببت بان اعرف شود

حرف گفتن بستن آن روزنست

عین اظهار سخن پوشیدنست

بلبلانه نعره زن در روی گل

تا کنی مشغولشان از بوی گل

تا به قل مشغول گردد گوششان

سوی روی گل نپرد هوششان

پیش این خورشید کو بس روشنیست

در حقیقت هر دلیلی ره‌زنیست

مطلب مشابه: اشعار مولانا درباره ماه؛ 20 اشعار احساسی درباره ماه و آسمان

مطلب مشابه: دو بیتی های مولانا؛ بهترین اشعار کوتاه واحساسی مولانا شاعر بزرگ

اشعار زیبای مولانا

اشعار مولانا از مثنوی و معنوی

روز عاشورا همه اهل حلب

باب انطاکیه اندر تا به شب

گرد آید مرد و زن جمعی عظیم

ماتم آن خاندان دارد مقیم

ناله و نوحه کنند اندر بکا

شیعه عاشورا برای کربلا

بشمرند آن ظلمها و امتحان

کز یزید و شمر دید آن خاندان

نعره‌هاشان می‌رود در ویل و وشت

پر همی‌گردد همه صحرا و دشت

یک غریبی شاعری از ره رسید

روز عاشورا و آن افغان شنید

شهر را بگذاشت و آن سو رای کرد

قصد جست و جوی آن هیهای کرد

پرس پرسان می‌شد اندر افتقاد

چیست این غم بر که این ماتم فتاد

این رئیس زفت باشد که بمرد

این چنین مجمع نباشد کار خرد

نام او و القاب او شرحم دهید

که غریبم من شما اهل ده اید

چیست نام و پیشه و اوصاف او

تا بگویم مرثیه ز الطاف او

مرثیه سازم که مرد شاعرم

تا ازینجا برگ و لالنگی برم

آن یکی گفتش که هی دیوانه‌ای

تو نه‌ای شیعه عدوّ خانه‌ای

روز عاشورا نمی‌دانی که هست

ماتم جانی که از قرنی بهست

پیش مؤمن کی بود این غصه خوار

قدر عشق گوش عشق گوشوار

پیش مؤمن ماتم آن پاک‌روح

شهره‌تر باشد ز صد طوفان نوح

گفت آری لیک کو دور یزید

کی بدست این غم چه دیر اینجا رسید

چشم کوران آن خسارت را بدید

گوش کران آن حکایت را شنید

خفته بودستید تا اکنون شما

که کنون جامه دریدیت از عزا

پس عزا بر خود کنید ای خفتگان

زانک بد مرگیست این خواب گران

روح سلطانی ز زندانی بجست

جامه چون دریم ، چون خاییم دست

چونک ایشان خسرو دین بوده‌اند

وقت شادی شد چو بشکستند بند

سوی شادروان دولت تاختند

کنده و زنجیر را انداختند

روز ملکست و کش و شاهنشهی

گر تو یک ذره ازیشان آگهی

ور نه‌ای آگه برو بر خود گری

زانک در انکار نقل و محشری

بر دل و دین خرابت نوحه کن

که نمی‌بیند جز این خاک کهن

ور همی‌بیند چرا نبود دلیر

پشتدار و جانسپار و چشم‌سیر

در رخت کو از می دین فرخی

گر بدیدی بحر کو کف سخی

آنکه جو دید آب را نکند دریغ

خاصه آن کو دید آن دریا و میغ

قهقهه زد آن جهود سنگ‌دل

از سر افسوس و طنز و غش و غل

گفت صدیقش که این خنده چه بود

در جواب پرسش او خنده فزود

گفت اگر جدت نبودی و غرام

در خریداری این اسود غلام

من ز استیزه نمی‌جوشیدمی

خود به عشر اینش بفروشیدمی

کو به نزد من نیرزد نیم دانگ

تو گران کردی بهایش را به بانگ

پس جوابش داد صدیق ای غبی

گوهری دادی به جوزی چون صبی

کو به نزد من همی‌ارزد دو کون

من به جانش ناظرستم تو به لون

زر سرخست او سیه‌تاب آمده

از برای رشک این احمق‌کده

دیدهٔ این هفت رنگ جسمها

در نیابد زین نقاب آن روح را

گر مکیسی کردیی در بیع بیش

دادمی من جمله ملک و مال خویش

ور مکاس افزودیی من ز اهتمام

دامنی زر کردمی از غیر وام

سهل دادی زانک ارزان یافتی

در ندیدی حقه را نشکافتی

حقه سربسته جهل تو بداد

زود بینی که چه غبنت اوفتاد

مطلب مشابه: غزلیات مولانا با بیش از 20 غزل زیبای عاشقانه و احساسی شاعر بزرگ

اشعار مولانا از مثنوی و معنوی

شعرهای زیبا از دفتر ششم مثنوی معنوی

چون شنیدی بعضی اوصاف بلال

بشنو اکنون قصهٔ ضعف هلال

از بلال او بیش بود اندر روش

خوی بد را بیش کرده بد کشش

نه چو تو پس‌رو که هر دم پس‌تری

سوی سنگی می‌روی از گوهری

آن‌چنان کان خواجه را مهمان رسید

خواجه از ایام و سالش بر رسید

گفت عمرت چند سالست ای پسر

بازگو و در مدزد و بر شمر

گفت هجده هفده یا خود شانزده

یا که پانزده ای برادرخوانده

گفت واپس واپس ای خیره سرت

باز می‌رو تا بکس مادرت

آن یکی اسپی طلب کرد از امیر

گفت رو آن اسپ اشهب را بگیر

گفت آن را من نخواهم گفت چون

گفت او واپس‌روست و بس حرون

سخت پس پس می‌رود او سوی بن

گفت دمش را به سوی خانه کن

دم این استور نفست شهوتست

زین سبب پس پس رود آن خودپرست

شهوت او را که دم آمد ز بن

ای مبدل شهوت عقبیش کن

چون ببندی شهوتش را از رغیف

سر کند آن شهوت از عقل شریف

هم‌چو شاخی که ببری از درخت

سر کند قوت ز شاخ نیک‌بخت

چونک کردی دم او را آن طرف

گر رود پس پس رود تا مکتنف

حبذا اسپان رام پیش‌رو

نه سپس‌رو نه حرونی را گرو

گرم‌رو چون جسم موسی کلیم

تا به بحرینش چو پهنای گلیم

هست هفصدساله راه آن حقب

که بکرد او عزم در سیران حب

همت سیر تنش چون این بود

سیر جانش تا به علیین بود

شهسواران در سباقت تاختند

خربطان در پایگه انداختند

رفت پیغامبر به رغبت بهر او

اندر آخر وآمد اندر جست و جو

بود آخر مظلم و زشت و پلید

وین همه برخاست چون الفت رسید

بوی پیغامبر ببرد آن شیر نر

هم‌چنانک بوی یوسف را پدر

موجب ایمان نباشد معجزات

بوی جنسیت کند جذب صفات

معجزات از بهر قهر دشمنست

بوی جنسیت پی دل بردنست

قهر گردد دشمن اما دوست نی

دوست کی گردد ببسته گردنی

اندر آمد او ز خواب از بوی او

گفت سرگین‌دان درون زین گونه بو

از میان پای استوران بدید

دامن پاک رسول بی‌ندید

پس ز کنج آخر آمد غژغژان

روی بر پایش نهاد آن پهلوان

پس پیمبر روی بر رویش نهاد

بر سر و بر چشم و رویش بوسه داد

گفت یا ربا چه پنهان گوهری

ای غریب عرش چونی خوشتری

گفت چون باشد خود آن شوریده خواب

که در آید در دهانش آفتاب

چون بود آن تشنه‌ای کو گل چرد

آب بر سر بنهدش خوش می‌برد

مطلب مشابه: رباعیات مولانا { 120 رباعیات شاهکار از مولوی بزرگ }

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.