بهترین اشعار ایرج میرزا در قالب قصیده (گلچین اشعار و قصیده ها)

بهترین اشعار ایرج میرزا در قالب قصیده را در روزانه خوانده و لذت ببرید. اشعار قصیده‌مانند ایرج میرزا کم‌شمار هستند، اما قصیدهٔ «شکوۀ دوستانه از ملک‌الشعرای بهار» یکی از مشهورترین آن‌هاست. این قصیده به سبک «قصیدهٔ شکسته» سروده شده و به دلیل مضامین اجتماعی، سیاسی و شوخ‌طبعی‌های آن در میان مخاطبان شناخته‌شده است.

بهترین اشعار ایرج میرزا در قالب قصیده (گلچین اشعار و قصیده ها)

قصیده‌های زیبای ایرج میرزا

خواب دیدم که خدا بال و پری داده مرا

در هوا قوّت سیر و سفری داده مرا

همچو شاهین به هوا جلوه‌کنان می‌گذرم

تیزرو بالی و تازنده پری داده مرا

هر کجا قصد کنم می‌رسم آنجا فی‌الفور

گویی از برق، طبیعت اثری داده مرا

نه تلگراف به گردم برسد نه تلفن

که خدا سرعت سیر دگری داده مرا

همه با چشم تحیّر نگرانند به من

بال و پر زیب و فر معتبری داده مرا

آنچنان بود که پنداشتم از این پر و بال

آسمان سلطنت مختصری داده مرا

جستم از خواب در اندیشه که تعبیرش چیست

از چه حق قوّهٔ فوق‌البشری داده مرا

من که در هیچ زمین تخم نیفشاندم پار

تا کنم فرض که اینک ثمری داده مرا

ده ندارم که بگویم بفزود آب قنات

زن ندارم که بگویم پسری داده مرا

مادرم زنده نباشد که بگویم شو کرد

باز حق در سر پیری پدری داده مرا

بندگی هیچ نکردم به خدا تا گویم

که به پاداش خدا گنج زری داده مرا

عاقبت دانش من راه به تعبیر نبرد

گرچه در هر فن ایزد گهری داده مرا

صبح دیدم که به سورانم و فرمانفرمای

اسب باتربیت باهنری داده مرا

والی مشرق کز خدمت او بار خدای

طبع از دریا زاینده‌تری داده مرا

دیدم اندر گردش بازار عبداللّه را

این عجب نبود که در بازار بینم ماه را

مردمان آیند استهلال را بالای بام

من به زیر سقف دیدم روی عبداللّه را

یوسُفِ ثانی به بازار آمد ای نَفسِ عزیز

رو بخر او را و بر خوان اَکرِ می مَثواه را

هر که او را دید ماهذا بَشَر گوید همی

من درین گفته ستایش می کنم افواه را

ترسم این بازاریان از دیدن او بشکند

کاش تغییری دهد یک چند گردشگاه را

گم کند تاجر حساب ذرع و کاسب راه دخل

چون ببیند بر دُکان آن شمسۀ خرگاه را

ور بیفتد چشم زاهد بر رخش وقت نماز

لا اِله از گفته ساقط سازد اِلَا اللّه را

هر که او را دید راه خانۀ خود گم کند

بارها این قصه ثابت گشته این گمراه را

در زبانم لکنت آید چون کنم بر وی سلام

من که مفتون می کنم از صحبت خود شاه را

ای که گویی قصه از زلف پریشان دراز

رو ببین آن طرۀ فر خوردۀ کوتاه را

غبغبی دارد که دور از چشم بد بی اختیار

می کشد از سینۀ بیننده بیرون آه را

کوه نور است آن کفل در پشت آن دریای نور

راستی زیبد خزانۀ خسرو جم جاه را

هیچ کس آگه نخواهد شد ز کار عشق ما

مُغتَنَم دان صحبت این پیر کار آگاه را

گر تو عصمت خواه می باشم مَرَم از من که من

پاسبان عصمتم اطفال عصمت خواه را

من ز زلف مشک فامِ تو به بویی قانعم

سال‌ها باشد که من بدرود گفتم باه را

مطلب مشابه: غزلیات ایرج میرزا (گزیده 20 غزل زیبا از این شاعر)

مطلب مشابه: بهترین اشعار ایرج میرزا در قالب قطعات (گلچین زیباترین اشعار)

قصیده‌های زیبای ایرج میرزا

ز درج دیده در آورده ام لَالی را

نثار مقبره ی درة المعالی را

گمان برم که برای چنین نثاری بود

که درج دیده بیندوخت این لَالی را

اگر نه دیده به من همرهی کند امروز

چه عذر آورم ای دوست دست خالی را

مثال روی تو در قلب ما به جاست هنوز

تهی نمودی اگر قالب مثالی را

چنان بریدی از ما که کس نشان ندهد

به هیچ طایری این گونه تیز بالی را

مرا ز مرگ تو قامت هلال وار خمید

بر آر سر بنگر قامت هلالی را

تویی که در رهِ تعلیم سهل بشمردی

مشقّتِ بدنی زحمتِ خیالی را

تویی که پیش تو آسان نمود و بی مقدار

عُلُوِ همت تو کارهای عالی را

عَلیَ التَّوالی در کار تربیت بودی

به جان خریدی رنج عَلیَ التَّوالی را

دو باب مدرسه ی دختران بنا کردی

بدون آن که کشی منت اهالی را

ترا به سایر زن ها قیاس نتوان کرد

به جای زر که خرد ماسه ی سفالی را ؟

چه شعله بود که ناگه نمود جلوه و سوخت

دل اَدانیِ این کشور و اعالی را

دقیقه‌ای ز خیالت فَراغِ بالم نیست

مگر به خواب ببینم فَراغِ بالی را

عکس نوشته قصاید ایرج میرزا

دلا ز بختِ بدِ من علی قلی خان رفت

دریغ و درد که از دست بیست تومان رفت

روان شدست به رخسار اشکِ چون سیمم

از آن که سیمِ رهی با علی قلی خان رفت

شدم چو حضرتِ یعقوب مبتلایِ فِراق

از آن که یوسُفِ مصریِّ من به زندان رفت

به درد فاقۀ ما میر داد درمانی

خداش عمر دهد درد ما و درمان رفت

برفت سیم دگر بار سویِ او آری

عجب نباشد اگر سیم جانبِ کان رفت

نیافت دولت جایی جز آستان امیر

از آن بُوَد که چنین سویِ او شتابان رفت

چو کُلُّ شَی ءٍ قَد یَرجِعُ إِلی اَصلِه

شنیده بود سویِ اصلِ خویشتن زان رفت

علی قلی خان خوش رفت و در رکاب و عِنانش

به بدرقه ز من بینوا دل و جان رفت

به بیست منزلیَم میر داد اِنعامی

دریغ آن که به کف مشکل آمد آسان رفت

چه باک رفت گر از دست بیست تومانم

امیر رفت که سالی دویست تومان رفت

امیر رفت اگر سیمِ من رود گورَو

چه جای سیم بُوَد آن گَهی که خودکان رفت

امیر رفت که گویی ز سر برفتم هوش

امیر رفت که گویی مرا ز تن جان رفت

امیر رفت که هم سیم رفت و هم زر رفت

امیر رفت که هم آب رفت و هم نان رفت

امیر رفت که دانش برفت و بینش رفت

امیر رفت که بخشش برفت و احسان رفت

گذاشت دیدۀ یک شهر اشکبار و گذشت

نمود خاطر صد جمع را پریشان رفت

بزرگوارا قائم مقام گقت به من

مگر ز بختِ بدِ من علی قلی خان رفت

نه من مدیح تو از بهر سیم و زر گویم

تو دیر پای اگر این برفت یا آن رفت

پس از تو طبعم اقبال بر سخن نکند

سخن سرایی حیفست چون سخندان رفت

امیر رفت و عجیب این که زنده ام بی او

چگونه زنده بود آن تنی کز او جان رفت

مقبول باد طاعتِ شَهزاده اعتضاد

عیدِ سعیدِ فطر بر او فرخجسته باد

چون از جوان بسنده بود طاعتِ خدای

هر طاعتی که کرد خدا را پسنده باد

واجب نمود سجدۀ حقّ را به خویشتن

زان رو به خلق سجدۀ او واجب اوفتاد

شاهان جبینِ عجز به درگاهِ او نهند

چون او جبینِ عجز به درگاهِ حقّ نهاد

بر حقّ مطیع بود که چونان مُطاع شد

شاگرد تا نباشی کی گردی اوستاد

ای شاه زاده‌ای که تُرا از ازل خدای

شرم و حیا و دانش بنهاد در نهاد

فرخنده زی به دَهر که چون جدّ و چون پدر

شاهی و شاه زاده و پاکی و پاکزاد

از کردۀ تو ایزد شاد است و شادمان

زانرو کند همیشه تُرا شادمان و شاد

چون هیچ گه برون نَبُود حق زیادِ تو

در هیچ گه نباشی حق را برون زیاد

از عدل و داد چون که وجودِ تو خلق شد

محکم شد از وجودِ تو بُنیانِ عدل و داد

آن جا که تو نشستی دولت همی نشست

آن جا که تو ستادی دولت همی ستاد

آن کس که بنگرد به جبینِ مبینِ تو

بیند همی عیان که تویی پادشه نژاد

در روز جنگ دشمنِ تو بر تو جان دهد

بنگر که تا چه پایم کریم آمدست شاد

تا نامِ سلطنت به جهان جاودانِ کنی

ایزد خدای نام تُرا جاودان کُناد

حُجَّةُ‌الاسلام کتک می‌زند

بر سر و مغزت دَگَنک می‌زند

گر نرسد بر دَگَنک دستِ او

دست به نعلین و چُسَک می‌زند

این دو سه گر هیچ کدامش نشد

با حَنَک و تحتِ حَنَک می‌زند

تا نشوی پاره خبردار باش

گاه حَنَک را به هَتَک می‌زند

گر کمکت رستم دستان بود

هم به تو و هم به کمک می‌زند

ور بکند پا به میانی فلک

چوب به پاهای فلک می‌زند

چک زنِ سختی بود این پهلوان

ملتفتش باش که چک می‌زند

دستش اگر بر فکلی‌ها رسد

گوز یکایک به الک می‌زند

ور الکِ تنها کافی نشد

هم به الک هم به دولک می‌زند

گویند آقا همه شب زیرِ جُل

از تو چه پوشیده کَمَک می‌زند

چون ببرد دست به سیخِ کباب

بر جگرِ ریش نمک می‌زند

نَرمک نرمک به سر انگشت خویش

دیم دَدَدَک دیم دَدَدَک می‌زند

مختصراً هر شب در جوفِ پارک

یارو صد جور کلک می‌زند

حالا در حضرتِ عبدالعظیم

شیخ درِ دوز و کلک می‌زند

اِن شاءَاللّه دو روزِ دگر

خیمه از آنجا به دَرَک می‌زند

منعش اگر کس نکند بی‌ریا

دست تصرّف به فَدَک می‌زند

وان جگرِ نازُکَش از بهرِ پول

روزی صد مرتبه لَک می‌زند

مجلسِ شوراست که با دستِ حق

سیمِ بَدان را به مِحَک می‌زند

هرجا خواهی به سلامت برو

ملّت اللّهُ مَعَک می‌زند

قافیه هرچند غلط شد ولی

شیخ ز بیکاری سگ می‌زند

تا شهنشاهِ جهان گردید مهمانِ وزیر

متّفق دید آسمان بختِ جوان با رایِ پیر

عمر ها پرورده شد در مرتعِ گردون حَمَل

تا چنین روزی شود طبخِ خدیوِ شیر گیر

شیرِ گردون کرد فر به خویش را تا آورند

شهریارِ پیل افکن را کباب از رانِ شیر

ثَور اندر چرخ باشد منتظر تا خواهدش

بهرِ قربانِ قدومِ شه وزیرِ بی نظیر

زین و زیر پیر و زین شاهِ جوان شایسته است

گر جوانی را ز سر گیرد همی گردونِ پیر

دولتِ ایران ز فّرِ کلک او و تیغِ این

زود یابد آرزویی را که در دل داشت دیر

خود به تیغ او بُوَد اقبال و نصرت پای بند

همچنان بر کلکِ این فضل و هنر شد دستگیر

شهریارا روزگارِ دولتت بادا دراز

آنچنان کاین چامه چون عمرِ عَدُویَت شد تقصیر

مطلب مشابه: بهترین اشعار ملک‌الشعرا بهار در قالب قطعات (30 شعر دلنشین)

مطلب مشابه: قطعات فرخی سیستانی؛ گلچین اشعار و قطعات زیبای این شاعر

شعرهای قصیده ایرج میرزا

بیضه‌ام رنجور شد از بیضه‌ات دور ای وزیر

پرسشی کن گاه‌گاه از حالِ رنجور ای وزیر

دیر گاهی شد که از احوالِ تخمم غافلی

این چنین غفلت بود از چون تویی دور ای وزیر

از همان روزی که شد با تو امورِ خارجه

بیضه‌ام از نو ورم کردست پرزور ای وزیر

این نه آن خایه است کان را دیده‌ای در کودکی

در بزرگی گشته این اوقات مشهور ای وزیر

چون جراید را دو روز دیگر آزادی دهند

شرحِ آن را دید خواهی جمله مسطور ای وزیر

نسبتاً اندر درشتی دانۀ خرما شدست

بیضه‌ای کو بود چون یک حبِّ انگور ای وزیر

عاقبت چشمِ بدِ مردم بدو آسیب زد

گرچه بود از چشم‌ها پیوسته مستور ای وزیر

پاک وافوری شدم از بس که گفتند این و آن

بهر تسکینِ وَجَع خوبست وافور ای وزیر

برندارم یک قدم از ترسِ جان بی‌بیضه‌بند

گشته‌ام در دستِ تخمِ خویش مقهور ای وزیر

آنچنان حسّاس شد تخمم که زحمت می‌بَرَد

از طنینِ پشّه‌ای چون نیشِ زنبور ای وزیر

پی به دردِ من نخواهی برد با این حرف‌ها

تا نگردد بیضه‌ات با بیضه‌ام جور ای وزیر

رحم کرد ایزد که یک تخمم چنین رنجور گشت

هردو گر می‌شد شدی نور عَلیٰ نور ای وزیر

خایۀ بیچاره را این زحمت از کیرست و بس

جمله آتش‌ها بود از گور این کور ای وزیر

کیر کافرکیش یک شب اختیار از من ربود

خورده بودم کاش آن شب حَبِّ کافور ای وزیر

کون صافی بود لیکن میکرب سوزاک داشت

همچو زهری کو بود در جام بُّلور ای وزیر

لَذّتی گر بود یا نه حالی آن لَذّت گذشت

زحمتش باقیست با من تا لبِ گور ای وزیر

هر سَحَر دارم امید آنکه دیگر چرک نیست

چون فشارم کلّۀ کیرم شوم بور ای وزیر

بس که دَستور آمد و انواعِ مرهم‌ها گذاشت

رید بر تخم من بیچاره دَستور ای وزیر

زین جسارت‌ها که کردم عذر من پذرُفته دار

شاعرم من شاعران باشند معذور ای وزیر

شعرهای قصیده ایرج میرزا

پدرش گفته که با من ننشیند پسرش

مُردَم از غصّه خدا مرگ دهد بر پدرش

گر بمیرد پدرش جایِ غم و ماتم نیست

زنده ام من، بنوازم ز پدر خوب‌ترش

لَله را نیز اگر دست به سر می‌کردم

خوب می‌شد که کشم دست اُبُوَّت به سرش

بعدِ مرگِ پدرش کارِ لَله آسانست

به دهن کوبم اگر حرف زند مشتِ زرش

لَله ها قاطِبةً راهبرِ اطفالند

گر دهم سیم کجا خود نشود راهبرش؟

مادرش بی‌خبر از عالَمِ ما خواهد بود

گر نسازد لَله از عالَمِ ما باخبرش

باید از فتنۀ دورِ قمرش داشت نگاه

تا نگهدار شود فتنۀ دورِ قمرش

گر خداوند اجابت کند این دعوتِ من

بزند دستِ قضا دستِ قضا بر کمرش

دور و نزدیک خبردار شوم از حالش

حاضر آیم به بَرَش چون شنوم مُحتَضَرش

چهره غمناک کنم، جامهٔ جان چاک کنم

گریه آغاز کنم چون رفقای دگرش

داستان ها کنم از دوستیِ آن مرحوم

قصّه‌ها سر کنم از خوبیِ خلق و سِیَرَش

تا نگویند تو را با پسرِ غیر چه کار

مادرش را به زنی گیرم و گردم پدرش

باش تا در اثرِ تربیتِ من بینی

چند سالِ دگرش صاحبِ چندین هنرش

حسن خوبست اگر کامِ دل از وی گیری

ثمرش چیست درختی که نچینی ثمرش؟

ساده را باید یک موی نباشد به سرین

ظرفِ مودار اگر مفت دهندش، مَخَرش

همچنان گر دو شبانروز نیابی خورشی

هر غذایی که در او موی ببینی مَخُورش

امیر کرد مرا امتحان به خطّ و سخن

به روزِ غُرّۀ شَوّال عیدِ روزه شکن

به پایمردیِ دانش من امتحان دادم

چنان که گفت امیرم که مرحبا اَحسَن

ز خطّ و شعر به هر کس غَرامتی برسد

از این سپس همه تاوانِ او به گردنِ من

دهم به پارسی و تازی امتحان که بسی

کشیده‌ام پی تحصیلِ این دو رنج و مِحَن

ندیده بالشِ راحت دوچار سال بُوَد

برای کسبِ هنر یک دقیقه پهلویِ من

کنون به جُثۀ من بنده با قبولِ امیر

گمان مدار به فضل و هنر بُوَد یک تن

به خورد و خواب نپرداختم که با خور و خواب

جوان نخواهد گشتن به قول مرد کهن

جوان چو رنج هنر را به خویش بپسندد

به راحتش برساناد خالقِ ذوالمنّ

کدام راحت زین خوبتر که همچو منی

همی سُراید در محضرِ امیر سخن

گشاده باشد و گویا بود به مدح امیر

به صد هزار ادب مر مرا زبان و دهن

خدایگانِ امیران مِهین امیر نظام

که اوست در همه فن همچو مردمِ یِک‌فَن

ز خویش دور کند سیم و زر تو پنداری

کفِ کریمش با سیم و زر بود دشمن

به عیدِ قربان تا سر بُرند قربانی

شکسته باد عدو را به حضرتش گردن

شکوه بر چرخ برند از دشمن

عجبا چرخ بُوَد دشمن من

اللّه اللّه به که باید نالید

زین ستمگر فلکِ اهریمن

همه سر تا پا ، مکر است و فریب

همه پا تا سر رنج است و مِحَن

گرگِ خونخوارِ هزاران یوسُف

بلکه گرگینِ هزاران بیژن

طلبِ شادی از این چرخِ حرون

طمعِ راحت از این دهرِ فِتَن

باد بیزی بُوَد اندر غربال

آب سایی بُوَد اندر هاون

حلقه‌ای نیست از آن بی ماتم

خانه‌ای نیست از او بی شیون

گر ز بهرِ پسرِ خود ، یعقوب

کرد بیت الحزنی را مسکن

من ز بهرِ پدرِ خود زین پس

مسکنِ خویش کنم بیتِ حزن

داشت یعقوب ، امیدی که رسد

روزی از یوسُفِ او پیراهن

برِ یعقوبِ من آن هم نبُوَد

زان که پیراهنِ وی گشت کفن

پیرهن گشت کفن در تن او

پیرهن باد کفن در تنِ من

چون که پیراهنِ یوسُف را دید

چشمِ یعقوب از آن شد روشن

من ز پیراهنِ این یعقوبم

پیرهن خواهم دَرّید به تن

پدرا رفتی و من از پسِ تو

مرثیت گویم ، خاکم به دهن !

گر بر اَطلال و دمن گریه کنند

اَخطَل و اَعشی و حَسّان و حَسَن

در سرِ قبرِ تو من نوحه کنم

عوضِ نوحه بر اَطلال و دمن

آهن ار باشم در تاب و توان

آتشت آب نماید آهن

ای کهن چرخ ! بسی تازه جوان

کشته‌ای تا شده‌ای چرخِ کهن

زین همه ظلم که با من کردی

تا چه یابی تو ازآن پاداشَن

خاطری نیست که باشد شادان

خانه‌ای نیست که ماند روشن

از ایاغی که تو بخشی باده

از چراغی که تو ریزی روغن

نز شعاع است که هر شام تُرا

سرخ گردد به افق پیرامن

خَم از آن گشت تُرا پشت که هست

بارهای کهنت بر گردن

انجمن ها ز تو ویران گردد

هر شبی کانجمن آری ز پَرَن

نبود رافعِ زَهرت تریاق

نبُوَد دافعِ زخمت جوشن

با تو آویخت نتاند رُستم

وز تو بگریخت نیارد بهمن

نَهِلَم دامنِ شه را از کف

تا مرا کف نَهِلی از دامن

مطلب مشابه: قطعات میرزاده عشقی؛ گلچین اشعار و قطعات زیبا

مطلب مشابه: غزلیات جهان ملک خاتون؛ زیباترین اشعار و غزلیات گلچین شده

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.