غزل شماره ۲۰ از غزلیات سعدی؛ لاابالی چه کند دفتر دانایی را
غزل شماره ۲۰ از غزلیات سعدی را برای شما دوستان قرار دادهایم. سعدی در غزلیات خود به بررسی عواطف و احساسات انسانی میپردازد. عشق، دوستی، غم، شادی و دیگر احساسات انسانی در اشعار او به خوبی نمایان است و این باعث ارتباط عمیقتری با خوانندگان میشود. پیشنهاد می کنیم غزل شماره ۲۱ از غزلیات سعدی را نیز بخوانید.

غزل شماره ۲۰
لاابالی چه کند دفتر دانایی را
طاقت وعظ نباشد سر سودایی را
آب را قول تو با آتش اگر جمع کند
نتواند که کند عشق و شکیبایی را
دیده را فایده آن است که دلبر بیند
ور نبیند چه بود فایده بینایی را
عاشقان را چه غم از سرزنش دشمن و دوست
یا غم دوست خورد یا غم رسوایی را
همه دانند که من سبزهٔ خط دارم دوست
نه چو دیگر حیوان سبزه صحرایی را
من همان روز دل و صبر به یغما دادم
که مقید شدم آن دلبر یغمایی را
سرو بگذار که قدی و قیامی دارد
گو ببین آمدن و رفتن رعنایی را
گر برانی نرود ور برود باز آید
ناگزیر است مگس دکه حلوایی را
بر حدیث من و حسن تو نیفزاید کس
حد همین است سخندانی و زیبایی را
سعدیا نوبتی امشب دهل صبح نکوفت
یا مگر روز نباشد شب تنهایی را
مطلب مشابه: غزل شماره ۱۹ از غزلیات سعدی؛ کمان سخت که داد آن لطیف بازو را؟
مطلب مشابه: غزل شماره ۱۸ از غزلیات سعدی؛ ساقی بده آن کوزهٔ یاقوتِ روان را
تفسیر این شعر

این شعر از شاعر بزرگ ایرانی، سعدی، است و به موضوعات عشق، زیبایی، و احساسات انسانی پرداخته است. در ادامه، هر بیت را به زبان ساده توضیح میدهم:
1. لاابالی چه کند دفتر دانایی را / طاقت وعظ نباشد سر سودایی را
• شخص بیتوجه (لاابالی) نمیتواند به درسهای دانایی اهمیت دهد. کسی که دلش درگیر عشق است، طاقت شنیدن نصیحتها را ندارد.
2. آب را قول تو با آتش اگر جمع کند / نتواند که کند عشق و شکیبایی را
• اگر آب بخواهد با آتش ترکیب شود، این امکانپذیر نیست. همینطور عشق و صبر هم نمیتوانند با هم جمع شوند؛ عشق گاهی صبر را از بین میبرد.
3. دیده را فایده آن است که دلبر بیند / ور نبیند چه بود فایده بینایی را
• چشمها زمانی ارزش دارند که معشوق را ببینند. اگر نتوانند معشوق را ببینند، بینایی چه فایدهای دارد؟
4. عاشقان را چه غم از سرزنش دشمن و دوست / یا غم دوست خورد یا غم رسوایی را
• عاشقان به انتقادهای دیگران (چه دشمن و چه دوست) اهمیتی نمیدهند. آنها یا باید غم دوست را بخورند یا غم رسوایی خود را.
5. همه دانند که من سبزهٔ خط دارم دوست / نه چو دیگر حیوان سبزه صحرایی را
• همه میدانند که من عاشق کسی هستم که ویژگی خاصی دارد (سبزهٔ خط دار). من مانند دیگر موجودات نیستم که فقط در دشتها زندگی کنند.
6. من همان روز دل و صبر به یغما دادم / که مقید شدم آن دلبر یغمایی را
• من در همان روزی که عاشق شدم، دل و صبرم را به دست معشوق سپردم. او مانند دزدی است که دل مرا دزدیده است.
7. سرو بگذار که قدی و قیامی دارد / گو ببین آمدن و رفتن رعنایی را
• به قد و قامت معشوق بنگر که چقدر زیباست. زیبایی او مانند آمدن و رفتن گلهاست.
8. گر برانی نرود ور برود باز آید / ناگزیر است مگس دکه حلوایی را
• اگر مگس را دور کنی، نمیرود؛ حتی اگر برود، دوباره برمیگردد. عشق هم به همین شکل است؛ گاهی دور میشود ولی همیشه برمیگردد.
9. بر حدیث من و حسن تو نیفزاید کس / حد همین است سخندانی و زیبایی را
• هیچکس نمیتواند بر داستان عشق من و زیبایی تو بیفزاید. این داستان به اندازه کافی زیبا و پرمعناست.
10. سعدیا نوبتی امشب دهل صبح نکوفت / یا مگر روز نباشد شب تنهایی را
• سعدی میگوید امشب نوبت من است که به یاد صبحهای خوب بیفتم. شاید این شب تنهایی هیچگاه به صبح نرسد.
این شعر به زیبایی احساسات عمیق عاشقانه و چالشهایی که عاشقان با آن روبرو هستند را به تصویر میکشد. سعدی در این شعر نشان میدهد که عشق چگونه میتواند انسان را تحت تأثیر قرار دهد و او را از دنیا جدا کند.
مطلب مشابه: غزل شماره ۱۷ از غزلیات سعدی (چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را)
مطلب مشابه: غزل شماره ۱۶ از غزلیات سعدی؛ تا بود بار غمت بر دل بیهوش مرا










