شعر عاشقانه دیوانه کننده؛ 40 اشعار دیوانگی عشق و عاشق شدن

در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه چندین شعر عاشقانه دیوانه کننده را برای شما دوستان قرار دادهایم. این اشعار عاشقانه به قدری خوب هستند که قطعا از دید معشوق شما بسیار خاص و دیوانهکننده خواهند بود. با روزانه همراه شوید.
چندین شعر عاشقانه دیوانه کننده
چشمهساری در دل و
آبشاری در کف،
آفتابی در نگاه و
فرشتهیی در پیراهن
از انسانی که تویی
قصهها میتوانم کرد
غمِ نان اگر بگذارد.

آنکه بی یار کند، یار شود باز تویی
آنکه دل داده شود، دل ببرد باز تویی
آنکه عشقش به نفس باده دهد باز تویی
آنکه بی باده کند جان مرا مست تویی
همراه من پیر شو
بهترین ها هنوز اتفاق نیفتاده اند…
صدایت میکنم با عشق
جوابم میدهی با جان
همین جان گفتنت عشقم
هوایی میکند دل را
من نگاه از مردم این شهر می دُزدَم ولی
آنکه را سیری ندارم از تماشایش تویی
نه مقصد مهم است، نه مسیر
«یار خوب تمام ماجراست»
وقتی ازت دوره به جای شب بخیر بهش بگو:
بی تو شب، شب است
اما بخیر نیست !
#مریم_قهرمانلو
شب ڪه از راه رسید
بگذار تمام چراغ هاے شهر خاموش باشند!
برایم مهم نیست من فقط به برق نگاه تو
محتاجم نگاهم ڪه ڪنے شبم بخیر میشود …!
گر چه او هرگز نمیگیرد ،
ز حال ما خبر …
درد او هر شب ،
خبر گیرد زِ سر تا پای م.
آری آن روز چو میرفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمیدانستم
معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟
مطلب مشابه: شعر های ناب عاشقانه؛ 50 اشعار لاکچری احساسی جذب کننده عشق و معشوق

اشعار دیوانگی عاشقانه
میشنوی صدای قلبم
واسه تو میزنه هربار.
چه دید از من؟
که چون بر هم زدم چشم
چو اشک از دیدهی گریانِ من رفت
قلبم اندازهی پرندهها بود
منی که تو را
به وسعت آسمان
دوست داشتم…
#ایلهان_برک
به انتظار فصل تو
تمامِ فصلها گذشت…
#ايرج_جنتی_عطایی
بیمِ آن دارم که
زیاد با تو سخن بگویم
مبادا خسته شوی.
و بیمِ آن دارم که
سکوت کنم مبادا گمان کنی
که دیگر برای قلبم مهم نیستی…
#نزار_قبانی
مراقب باش
که اولین احساس
اولین لبخند
اولین خاطره
و عواطف زیبایت را
به پای چه کسی ابراز می کنی
اولین ها هیچ وقت تکرار نمی شوند
من عاشقتم :
عاشق حرف زدنت
عاشق خندیدنت
عاشق مهربونیات
عاشق اخمات
عاشق دستات
عاشق چشمات
عاشق خودتم، دقیقا همینجوری که هستی چون برای من بهترینی و بدون با هیچکس عوضت نمیکنم…!
مطلب مشابه: شعر عاشقانه دلبر با گلچین اشعار در وصف دلبر عاشق

درونم را
به نور خود
برافروز….
مگر تو
کجای جهانم
ایستاده ای…
که اینطور
تعادل زندگی ام را
بهم زده ای !؟
من فقط بوسیدمت
من فقط بوسیدمت
تو خودت شعر شدی باریدی..
چه شرح دهم ز دلتنگی بسیار …
خیال پراکنده تو چه می کند به دلم !!
#لیلا_صابری_منش
دنیا
پُر از آدم هایی ست
که همدیگر را گم کرده اند !
#عباس_معروفی
درمان درد عاشقان
صبر است و من دیوانهام
نه درد ساکن میشود
نه ره به درمان میبرم …
باید که جمله جان شوی
تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان میروی
مستانه شو مستانه شو
مولانا
سِر عشق یار با
بیگانگان هاتف مگو
گوش این ناآشنایان
محرم اسرار نیست …
#هاتف_اصفهانی
مرهم نهاد نام تو
بر زخمِ کاری ام…
#قیصر_امین_پور
گاهی تو را
کنار خود
احساس میکنم
اما چقدر
دلخوشی خوابها کم است…
#محمدعلی_بهمنی
گاهگاهی که دلم میگیرد،
پیشِ خود میگویم،
آنکه جانم را سوخت،
یاد میآرد از این بنده، هنوز…
#حمید_مصدق
چیزی بگو
گاهی چنانم بیتو
که عبور سایهای از کنارم
نگرانم میکند
#شمسلنگرودی
منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر…
لای موهای تو گم کرد خداوندش را!
«باید بپذیریم
که برخی از افراد برای همیشه
در قلبِمان جا خواهند داشت،
بدون اینکه جایی
در زندگیِمان داشته باشند.»
#هاروکی_موراکامی
مطلب مشابه: شعر عاشقانه قشنگ؛ گزیده زیباترین اشعار احساسی رمانتیک
در قلبم کسی را پنهان کرده ام…
که شنیدن صدایش..
طرز نگاه کردنش..
حتی راه رفتنش را” خیلی “دوست دارم …
و او شاید نداند که …
شیرین ترین میوه ممنوعه ی جهانِ من است…
درست است که مالک قلبش نیستم
اما بجای همه رهگذرها
همه گل فروش ها
همه کتاب فروش ها…
همه آدمها…….
من، بجای همه دوستش دارم…
#محمد_دهستانی
ساده بیدار شو از خواب دلانگیز که صبح
دل نهادهست به دیباچهی منشور نسیم
مثل گل وا بشو از چنتهی تنپوش غزل
درک کن در تن خود سایهی منظور نسیم
شرح غمهای تو و دغدغهی ترد خیال
ریخته روی لبت شربت انگور نسیم
#پرستش_مددی
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران…
نالد به حال زار من امشب سه تار من
این مایهٔ تسلی شب های تار من
یادم نمی کنی و ز یادم نمی روی
یــادت بخیــر یار فراموشــکار من
#شهریار

شعر پر معنی عاشقانه
نگاهت می کنم خاموش و خاموشی زبان دارد
زبان عاشقان چشم است و چشم از دل نشان دارد
چه خواهش ها درین خاموشیِ گویاست نشنیدی؟
تو هم چیزی بگو چشم و دلت گوش و زبان دارد
#هوشنگ_ابتهاج
گفتی بگوی عاشق و بیمار کیستی
من عاشق توام تو بگو یار کیستی
#جامی
زندگی میکشد آخر به کجا کارت را
باید از دور تماشا بکنی یارت را
روز دیدار، خودت را به ندیدن بزنی
شب ولی دوره کنی لحظهٔ دیدارت را
#ابراهیم_زمانی
اری همه باخت بود سرتاسر عمر
دستی که به گیسوی تو بردم ، بردم
#هوشنگ_ابتهاج
از زلزله و عشق خبر کس ندهد ،
آن لحظه خبر شوی که ویران شده ای …
#محمدرضا_شفیعی_کدکنی
تو را با غیر میبینم، صدایم در نمیآید
دلم میسوزد و کاری ز دستم بر نمیآید
نشستم،
باده خوردم،
خون گریستم،
کنجی افتادم
تحمل میرود اما شب غم سر نمیآید
#مهدی_اخوان_ثالث
مطلب مشابه: شعر عاشقانه غمگین؛ شعر کوتاه و بلند عاشقانه و احساسی جدایی و تنهایی
و من مدام از خود میپرسم
چرا سرنوشت
تو را به من رساند
و به من فرصتی برای زندگی با تو را نداد…
#نزار_قبانی
دیدم که از دستت عصبانی نیستم
دلشکسته نیستم
قهر نیستم..
خلاصه اینکه
من دیگر با تو هیچ چیز نیستم..!
#جمال_ثریا
در هیاهوی این جهان
ای کاش،
سنگی بودم!
بیخستگی،
بیترس،
باقی عمرم را،
کف رودخانهای میخوابیدم.
#علیرضا_طالبی_پور
جان سپاری به وصالِ تو بِجا بود بِجا
#فروغی_بسطامی
تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست
محرمی چون تو
هنوزم به چنین دنیا نیست…
#محمدعلی_بهمنی

چه کسی میفهمد
در دلم رازی هست…؟
می سپارم آن را
به خیالِ شب و تنهایی خود…
#سهراب_سپهری
به لطف تو
به جای تو
کسی با من است مدام؛
از سپیده با من
آغاز میشود
و شبانگاه
با من به خواب میرود…
به جای تو
چایم را
به او تعارف میکنم
و در هر کجا
و هر سفر
وفادارتر از تو
با من قدم بر میدارد…
اگر چه تو نیستی
اما او
رد پایی از توست:
“تنهایی”.
#محمد_خدری
در من کسی
آهسته
می گرید…
#هوشنگ_ابتهاج
می کشد
چشم تو ما را به خمار
ای ساقی
#سلمان_ساوجی
مطلب مشابه: شعر عاشقانه جذب کننده برای عشق، دختر و معشوق (متن دلبرانه لاکچری)
دوستت دارم
تو را به عنوان چیزهای تاریکی که باید دوست داشت،
دوست دارم.
در خفا،
بین سایه و روح.
#پابلو_نرودا
چگونه فکر میکنی پنهانی
و به چشم نمیآیی؟
تو که قطره بارانی بر پیراهنم
دکمه طلایی بر آستینم
کتاب کوچکی در دستانم
و زخم کهنهای بر گوشهی لبم
مردم از عطر لباسم میفهمند
که معشوقم تویی
از عطر تنم میفهمند
که با من بودهای
از بازوی به خواب رفتهام میفهمند
که زیر سر تو بوده است…
#نزار_قبانی

شعر نو دیوانه کننده عاشقی
عجیب است که گاهی
رفتنِ یک نفر را
برای چند لحظه تماشا میکنی
و بعد از آن
یک عمر از تمام آمدنها بیزار میشوی.
انگار بعضی ها
آنقدر قدرت دارند که میتوانند
با یک بار رفتنشان
تمام دنیا را
در چمدانی با خودشان ببرند.
#علیرضا_اسفندیاری
زندگی یعنی،
در آغوش تو خوابیدن
و بیدار نشدن…
#مهران_رمضانیان
با زمزمه ی تو
اکنون رخت به گستره ی خوابی خواهم کشید
که تنها رؤیای آن تویی
#احمد_شاملو
بوی تو می آید
می آیی
یا رفته ای؟
#علیرضا_روشن
باید یک نفر بنشیند
دست بگذارد روی شانهات
از ته دل بگوید
چه مرگت است دیوانه جان؟
بعد سفت بغلش کنی و
تمامِ خوب نبودن هایت از
چشم هایت بزند بیرون…
#مریم_قهرمانلو
اگر به دامنِ وصلِ تو دست ما نرسد
کشیدهایم در آغوش آرزوی ترا …
#حزین_لاهیجی
«عشق»
یک حال خوب است
برای تابِ زخم های وامانده…
#محمود_دولت_آبادی
بعضی ها
یک جور عجیبی
به آدم
میچسبند
مثل قند هستند
برای چای،
میشود بی آنها
سر کرد
اما شیرینی
و لذتی ندارد.
#محمد_خدری
هیچ میدانی
که من در قلب خویش ،
نقشی از عشق تو
پنهان داشتم…!؟
#فروغ_فرخزاد
تو را صدا کردم
در تاریکترینِ شبها دلم صدایت کرد
و تو با طنینِ صدایم به سویِ من آمدی.
با دستهایت برایِ دستهایم آواز خواندی
برای چشمهایم با چشمهایت
برای لبهایم با لبهایت
با تنت برای تنم آواز خواندی.
#احمد_شاملو
فراوان …
دوستت دارم، فراوان…
و از همان آغاز می دانستم…
می دانستم که شکست خواهم خورد…
و لا به لایِ فصل های قِصه…
کُشته خواهم شد…!
#نزارقبانی
گردِ آن خانه بگردم
كه در آن خلوت تـوست
#وحشی_بافقی
آنگونه مست بودم
که از تمام دنیا
تنها دلم
هوای تو را کرده بود…
میگفتم این عجیب است
اینقدر ناگهانی دل بستن
از من که بی تعارف دیریست
زین خیل ورشکسته کسی را
در خور دل نهادن
پیدا نکردهام…
#حسین_منزوی
من با تمامِ مردمِ عالم کاری نداشتم
مردم برای من تویی
آن جنگلِ “تو” است
در این زمینِ زیبای بیگانه
امروز بوسههای تو یادم آمد
امروز از تخت سینهام
دستی
دریچهی مخفیای را آهسته باز کرد
در من تو را بیدار کردند
ای کاش در من همیشه تو را بیدار میکردند
#رضا_براهنی
مطلب مشابه: شعر عاشقانه دلبرانه با گلچین اشعار کوتاه و بلند احساسی رمانتیک برای عشق

به تو ای
حضرتِ صبح،صاحبِ لبخند،
«به تکرار و با عشق سلام…»
#لیلا_مقربی
همه چیز را رها کن،
به جز دلی که برای خوشحال کردنت،
دست به هر کاری میزند…
#غسان_كنفانی
صدای باد میآید
عبور باید کرد
و من مسافرم ای بادهای همواره
مرا به وسعت تشکیل برگها ببرید
سهراب_سپهرى
رویاهایی که پیر میشوند
نگاه کن
چه پیر میشوند
رویاهایی که
تو را نیافته
جهان را ترک میکنند…
#شمس_لنگرودی
که زندگی بخش
است…
با آمدنش
هم اندوهت را
بیادم می آورد،
هم شادی های
فراموش شده ام را.
#محمد_خدری

من چنان محو سخن گفتنِ گرمت بودم
که تو
از هر چه که دم میزدی
آن دم خوش بود …
#حسین_منزوی
دلبرم می گوید
شعر تو نزد من است
سینه ریزی است که
بر گردن خویشتن آویخته ام
شعر تو، شعر رها و گهر بار
تو را
بسته ام بر دل خویش
من همه شعر توأم
#نزار_قبانی
و من تو را
به نهایت ممکن دوست داشتن
به بی نهایتی عشق
دوست دارم…
#حمید_رها
مشتاقانه میمیرم
در آتش
یا آویخته به دار
یا به تیغی نشسته بر گلو
امّا محال است بگویم:
عشقمان گذشت و پایان یافت
عشقمان نمیمیرد…
#محمود_درویش
زنها را
هرگز
نمیتوان شناخت
آنگاه که انتظار
گلی را میکشند
در حسرت یک
بوسه اند؛
و آنگاه که
خواهان بوسه اند
انتظار
یک گل را میکشند.
#محمد_خدری
بالاخره یک روز
صدای آمدنت،
مرا از خواب بیدار میکند…
#مهران_رمضانیان

پیش
رخسارت کَسی
بر لب نیارد نام صبح…
#رهی_معیری
تمامی عیبهایت را دوست دارم
جز نبودنت را…
#محمود_درویش
با تو بودن چقدر خوب است؛
و صدایِ تو وقتی میخوانیام،
مثلِ عطرِ
خاکِ باران خورده،
مثلِ لمسِ
دکمهی پیراهنت در تاریکی،
مثلِ فکرِ بوسهات،
هوسانگیز!
با تو بودن چقدر خوب است!
آنقدر که مسافر خواهم شد
اگر تمام جادهها
به سوی تو
یکطرفه باشد!
#حامد_نیازی
20 شعر گلچین شده عاشقانه
در اینجا ۲۰ شعر عاشقانه و شورانگیز از شاعران بزرگ ایران و جهان، در سه دستهبندی اصلی گردآوری شده است.
سرودههای شیدایی از حافظ
به عنوان یکی از بزرگترین غزلسرایان تاریخ ادبیات فارسی، حافظ شیرازی با زبانی عارفانه و در عین حال زمینی، از عشق و شوریدگی سخن گفته است.
۱. غزل شماره ۳۴۷؛ ناله شبگیر
صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم؟
تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم؟
دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود
مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم؟
آنچه در مدت هجر تو کشیدم هیهات
با سر زلف تو مویی به سر تسخیر کنم
تو مرا وقت صبوحی به می از دست مده
که من این جام ز جام دو جهان گیر کنم
به خدایی که در آیینه حسن تو نهفت
که مراد از نظر خویش بمیرم یا خیر؟
شور بیپایان از زبان مولانا
مولانا جلالالدین محمد بلخی، عشق را به آتش و شور و جنون تشبیه میکند که عاشق در آن بیخود و دیوانه میشود. او آواز «عشق شوریده» و «فرسودن در محبوب» را سروده است.
غزل شماره ۳۹۵؛ ره ره عشاق
عشق اندر فضل و علم و دفتر و اوراق نیست
هر چه گفت و گوی خلق آن ره ره عشاق نیست
شاخ عشق اندر ازل دان بیخ عشق اندر ابد
این شجر را تکیه بر عرش و ثری و ساق نیست
عاشقی پیداست از زاری و سرگشتگی ما
لیک چون در میکدهها زاری و سودا باق نیست
دل در بند عشق تو
گر بیدل و بیدستم وز عشق تو پابستم
بس بند که بشکستم، آهسته که سرمستم
در مجلس حیرانی، جانی است مرا جانی
زان شد که تو میدانی، آهسته که سرمستم
پیش آی دمی مستم، با درد تو پیوستم
زین باده که من خوردم، بس مست و خرابستم
عشق بیقید و شرط
گر تو گرفتارم کنی من با گرفتاری خوشم
داروی دردم گر تویی در اوج بیماری خوشم
زان لب اگر کامم دهی یا آنکه دشنامم دهی
با این خوشم با آن خوشم با هرچه خوش داری خوشم
شب شعلهور
جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما
ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما
آتش زدی در جان ما، سوخت دل و ایمان ما
ای آن که از نور رخت گشته منور طور ما
عشق تو ما را عاقلان دیوانه خوانند از جهان
زیرا که ما دیوانگی داریم و کار از عقل ما
وصال جان
در دل من دلبری دارد مقام و منزلت
گر چه جانان پنهان است از کسی، پیدا بود
بر درت صد جان فشاندیم و تو خود ننگری
کاش یک روز از کرم با ما به سر بنشینی
بیتو از چشمم چو باران اشک ریزان میرود
گر بیایی ور نیایی عشق تو دیوانه کرد
تغزل دلربای سعدی
سعدی در اشعار خود با زبانی شیرین و گیرا، عشق را در سادهترین و در عین حال پرمعناترین حالتهایش به تصویر کشیده است.
غزل شماره ۲۲؛ حیرت و دلدادگی
من بدین خوبی و زیبایی ندیدم روی را
وین دلآویزی و دلبندی نباشد موی را
روی اگر پنهان کند سنگیندل سیمینبدن
مشک غمّازست نتواند نهفتن بوی را
ای موافقصورت و معنی که تا چشم منست
از تو زیباتر ندیدم روی و خوشتر گوی را
غزل شماره ۵۸۹؛ دیوانگی و رندی
دل دیوانگیم هست و سر ناباکی
که نه کاریست شکیبایی و اندهناکی
سر به خمخانه تشنیع فرو خواهم برد
خرقه گو در بر من دست بشوی از پاکی
دست در دل کن و هر پردهٔ پندار بدر
تا توان کرد، مرو در پی بیگانه پاکی
غزل شماره ۵۹۰؛ آتش عشق
عشق جانان در جهان هرگز نبودی کاشکی
یا چو بود اندر دلم کمتر فزودی کاشکی
آزمودم درد و داغ عشق باری صد هزار
همچو من معشوقه یک ره آزمودی کاشکی
هر زمان گویم ز داغ عشق و تیمار فراق
گویمش حال دل خود که نپرسد؟ گو
غزل شماره ۵۹۱؛ سخت زیبا میروی
سخت زیبا میروی یک بارگی
در تو حیران میشود نظارگی
این چنین رخ با پری باید نمود
تا بیاموزد پری رخسارگی
هر که را پیش تو پای از جای رفت
زیر باران برنیاید بارگی
خستگانت را شکیبایی نماند
یا دوا کن یا بکش یکبارگی
غزل شماره ۳۹۰؛ انتظار
نه دسترسی به یار دارم
نه طاقت انتظار دارم
هر جور که از تو بر من آید
از گردش روزگار دارم
در دل غم تو کنم خزینه
گر یک دل و گر هزار دارم
شعلۀ شور از جلال عضد و اشعار ناب دیگر
شاعران دیگری نیز در تاریخ ادبیات فارسی، اشعاری از جنس آتش و شیدایی سرودهاند.
جلال عضد؛ شعر جنون
اگر اینست غم عشق فزون خواهد شد
اگر اینست دل غمزده خون خواهد شد
میکند زلف تو گر سلسله داری زین سان
عقلها بر سر سودای جنون خواهد شد
جلوهی سرو قباپوش من اگر بیند باد
بیحسابش سر زلف تو در جنبش و جوش خواهد شد
خیام؛ عشق در کسوت فلسفه
اکنون که گل سعادتت پر بار است
دست تو ز جام می چرا بیکار است؟
میخور که زمانه دشمنی غدار است
دریافتن روز چنین بیتکرار است
چون هست به هرچه هست نقصان و شکست
انگار که هرچه هست در عالم نیست، پندار
فخرالدین عراقی؛ شیدایی و مستی
هر سحر صد ناله و زاری کنم پیش صبا
تا شبی رحمی کند بر حال دل آن آشنا
ای مرا یک بارگی از خویشتن کرده جدا
بیتو با هر کس که باشم، با تو و با بیگانگان
امیرخسرو دهلوی؛ از غزلیات
روی بپوش ای قمر خانگی
بر دل و جان بنشین ای روشنایی
تازه شد از غیرت رویت دلم
گر چه ز جانان جفا بینم هر زمان
پیچیدن شوق از شاعران معاصر و نوپرداز
فروغ فرخزاد؛ از مجموعه «تولدی دیگر»
در تولدی دیگر،
در تولد ساده مهتاب،
در تولد پلکهای تو
زندگی یعنی لبخند تو
وقتی که به خواب میروی
زندگی یعنی آن لحظه که دستانم
درون دستانت گم میشود
فروغ فرخزاد؛ شعر در قفس
شاید حق با تو بود
آن زمان که گفتی
عشق دیوانگی ست
نه، شاید آن زمان که گفتی
عشق تنها هوس نیست،
عشق وطن دیگری ست
جایی که تو هرگز در آن نبودی
احمد شاملو؛ عشق و تنهایی
برایم از عشق بگو
از آن عشق ساده و بیآلایش
که تمام هستی آدمی را
در یک نگاه خلاصه میکند
نه آن عشق با رنج و درد و گناه
که در انتظار رهایی ست
عشق یعنی پریدن
در لحظهای که همه چیز سقوط است
طنین شیدایی در شعر جهان
پابلو نرودا؛ غمگینترین مصرعها
میتوانم بنویسم غمگینترین مصرعها را امشب
مثلاً بنویسم: «شب از ستارگان لبریز است»
بادهای شب با اندوه در آسمان میچرخند
عشق، عشق است، گوشههای شب به او تعلق دارد
پابلو نرودا؛ غزل «نمیخواهم به تو بگویم»
نمیخواهم به تو بگویم، که بدانی
عشق در تو گم شده
همانطور که یک قطره باران در دریا
تو پنهان شدهای در من
و من تو را نفس میکشم
مثل هوایی که هرگز پایان نمییابد










