انشا در مورد سفر و مسافرت بیرای پایه های مختلف تحصیلی دبستان و دبیرستان

انشا درباره سفر و مسافرت

در این مطلب چند انشا زیبا با موضوع سفر کردن و مسافرت را برای پایه های مختلف تحصیلی دبستان و دبیرستان آماده کرده ایم.

انشا درباره مزایای سفر

روح ما انسان ها در اثر روزمرگی و یکنواختی زندگی دچار نا آرامی شده و راکد بودن و یک جا ماندن باعث بروز بیماری های مختلف روحی و روانی به خصوص افسردگی و مشکلات عصبی فراوانی می شود.

با وجود پیشرفت و مدرنیته شدن دنیایی که در آن زندگی می کنیم یعنی دنیای صنعت و پیشرفت های صنعتی، اما تنها کمیت زندگی های ما بهبود یافته و کیفیت زندگی مان به شدت نزول پیدا کرده است.

اکثر افراد جامعه پر از خستگی های روحی و جسمی هستند و یکی از راه های بهبود این شرایط و درمان بیماری های عصبی سفر کردن است. به خصوص اگر بتوان در طول سفر، خانواده و اقوام را دور هم جمع کرد زیرا جمعی کوچک با ارتباطات قوی و شاد تاثیر عالی در روحیه دارد و فشار های عصبی و افسردگی و خستگی ها را از تن بیرون می برد.

سفر کردن علاوه بر درمان بیماری های روان و آرامش تن و اعصاب انسان، زمینه تجربه های متفاوتی را برای ما فراهم می کند و بسیاری از استعدادها و نقاط قوت و ضعف ما در طول مسافرت برای ما آشکار می شود.

قسمت مهمی از تربیت بچه ها در خانواده های کوچک و کم جمعیت امروزی می تواند در سفر کردن صورت گیرد چرا که بسیاری از خصوصیات زشت و ناپسند و میزان تحمل و صبر افراد در مسافرت مشخص می شود و سفر ما را در جهت رشد شخصیت مان هدایت می کند.

در سفر کردن با بسیاری از مسائل از جمله آداب و سنن قوم های مختلف و تاریخ و فرهنگ مناطق گوناگون آشنا می شویم.

بیرون آمدن از چهار دیواری کوچک خانه های خود و قدم گذاشتن در دنیایی بسیار وسیع تر و گسترده تر از یک خانه دنیایی از تجربه و عبرت آموزی است که همه ما باید گاه به گاه از آن بهره مند شویم.

جاده شمال با آسمان آبی و ابرهای پراکنده سفید و با باران های گاه و بی گاهش , عطر و بوی دلنشین و هوای دلپذیرش , به یک خاطره خوب در ذهن هر مسافری که به شمال سفر میکند تبدیل شده است.

یکی از سفرهای زندگی من که هم ناملایمات و هم خوشی های زیادی در پی داشت, سفر به شمال کشور یعنی گیلان بود که یکی از خاطرات خوب زندگی من را رقم زد.

در سفر ما به شمال باران نم نم می بارید و بوی خاک تازه تر شده , همه جا را فراگرفته بود. درخت ها بر جاده های پر پیچ و خم شمال مانند چتری سایه انداخته بودند و صدای پرنده ها از گوشه و کنار به گوش می رسید.

اما متاسفانه ترافیک هم از شهرهای دیگر به همراه بقیه مسافران بار بسته بود و به اینجا آمده بود و باز هم تلفات و آسیب ها به چشم می خورد و لحظات تلخی را به وجود می آورد.

اما با این حال گذر کردیم و به مناطق دیدنی گیلان رفتیم تا از مناطق زیبای دیگر هم دیدن کنیم.

به امام زاده ابراهیم رفتیم و برای گذشتگان طلب آمرزش و رحمت کردیم.

به قلعه رودخان رفتیم و از آن همه پله های طولانی و بلند عبور کردیم و به بالای کوه رسیدیم و از میراث فرهنگی اصیل گیلان دیدن کردیم.

تابلوی زیبای قلعه را خریدیم تا برای همیشه لحظات خوب و شیرین و طبیعت زیبای قلعه رودخان را به خاطر بسپریم.

سفر ما ادامه داشت . از مغازه های شهر گیلان که دارای سوغاتی های این شهر نظیر شیرینی فومن و نان زرین و کوکی های خوشمزه و غذاهای محلی خوشمزه دیدین کردیم و مقداری برای خود و خانواده خود به رسم یادبود خریداری کردیم.

همراه با خانواده به رستوران محلی رفتیم . در منوی آن رستوران مرغ ترش , ترش تره , ماهی شکم پر، باقالی قاتوق و میرزاقاسمی وجود داشت که ما مرغ ترش را انتخاب کردیم و بسیار خوشمزه بود.


انشا درباره سفر برای دانش آموزان در مقاطع تحصیلی مختلف

مقدمه: بیشتر آدم ها به مسافرت علاقه خیلی زیادی دارند چون معتقدند حال آنها تغییر می کند. این که مسافرت حال روحی و جسمی انسان را خوب می کند و تغییر می دهد بله درست است من هم جزء دسته ای آدم ها هستم که به مسافرت علاقه بسیار زیادی دارم

متن انشا: مسافرت از نظر من موضوع بسیار خوب و زیبایی برای نوشتن است من عاشق مسافرت هستم اما نه هر مسافرتی آدم های زیادی کنارم بوده اند که فقط به مسافرت علاقه مند هستند ولی جا و مکان آن هیچ فرقی برای آنها ندارد اما برای من مسافرت رفتن به شهرهای تاریخی و دیدن جاهایی که تاریخ را برایم زنده می کنند هست موزه هایی که ارزش صدبار رفتن را دارند موزه هایی همچون خانه مشروطه و موزه مردم شناسی اولین سفری که پیشنهاد آن را به خانواده ام دادم در عید نوروز سفر به تبریز و رفتن به موزه و مقبرالشعرا بود من علاقه زیادی به تاریخ و شعر دارم و اگر جایی را ببینم که به تاریخ وصل است من حتما به آن جا می روم غرق شدن در کتاب های تاریخی حس و حال خوبی به من میدهد خانواده ام قبول کردند که به تبریز سفر کنیم و به جاهای گشتنی آن برویم مقصد اول ما موزه آذربایجان مقابل مقبرالشعرای شهریار بود وقتی داخل حیاط موزه شدم دوربین عکاسیم را برداشتم و از هر لحظه ای که برای من لذت بخش بود و حس خوبی به من می داد عکس می گرفتم حیاط موزه پر بود از آلاچیق هایی که درونش اشیاهای تاریخی می فروختند کیف و کفش ها و قاب های زیبای عکس داخل موزه که دیدم چشمانم درشت تر شد و دهانم باز تر این همه زیبایی ، واقعا زیبا بود دوست داشتم همه جای موزه را ببینم یک اورگ قدیمی در آن جا دیدم و عکس گرفتم کاسه ها و مجسمه هایی ک مظهر زیبایی تمام بودند برایم . چه چیز هایی که در موزه بودند و زیبایی آنها را هر چقدر از زبان آدمی بشنویم بیشتر باور نمی کنیم بلکه درک زیبایی این آثار فقط با چشم ممکن است زمان زیادی را درون موزه به سر بردیم وقت رفتن بود اما دل کندن از موزه برایم سخت بود کمی اما از خانواده ام خواهش کردم تا سفر های بعدی نیز موزه را در نظر بگیریم بعد از موزه به سمت مقبره الشعرا رفتیم و از کتاب های شاعر بزرگ و عزیز شهریار دیدن کردیم صفایی خاص داشت مقبره الشعرا از همه جای مقبره که دیدن کردیم به سمت ارومیه راه افتادیم دریاچه ارومیه یادم است آخرین باری که به دریاچه ارومیه رفته بودیم و سوار قایق شدیم و کلی خوش گذشت زمانی بود که من هنوز دوران ابتدایی را به سر می بردم و بعد از مدت ها رفتن به دریاچه ارومیه برایم بیشتر جذاب بود رسیدیم به ارومیه و هرچند سوالی بود در ذهن و حس و دنیای خودم که در کدام دریاچه باید سوار قایقی شوم و خوشحالیم را ابراز کنم رسیدم به ارومیه اما دیگر دریاچه ای مثل قبل در آن جاری نبود.

نتیجه: مسافرت حال آدم را خوب می کند آدم ها نظر ها و تصمیم هایشان همیشه با یکدیگر متفاوت بوده و هیچوقت انتظار نمی رود نظرات ما انسان ها شبیه یک دیگر باشد چرا که این زیبایی ها حاصل تفاوت های افکار آدمی است.


انشا در مورد سفر و مسافرت

انشا زیبا درباره سفر

من سفر کردن را خیلی دوست دارم. مکانی که می خواهیم به آن جا مسافرت کنیم و همسفرهای ما خیلی مهم هستند و هرکسی در این مورد سلیقه ای دارد.
مثلا من دوست دارم به طبیعت سفر کنم و مسافرت به شهرهای شمال ایران را خیلی دوست دارم اما خواهرم مکان های تاریخی و موزه ها را دوست دارد و دوستم شهرهای جنوب ایران و مخصوصا کویر و آسمان پر از ستاره و قشنگش را دوست دارد اما من دوست ندارم به بیابان ها سفر کنم حتی به خاطر آسمان پر از ستاره اش!

به جایش خیلی به آبشار و رودخانه و دریا و جنگل مسافرت کرده ام و لذت زیادی هم برده ام. من همیشه با خانواده ام سفر می روم اما دوست دارم با همکلاسی هایم و همه دوستانم به مسافرت بروم که تا به حال موقعیت آن پیش نیامده است.

یک بار در مسافرت به شمال کنار رودخانه ای در مسیرمان توقف کردیم و چادر زدیم، آرامش آن جا خیلی روحیه من را شاد کرد. در اطراف ما دشت بزرگ سر سبزی هم بود که با پدر و مادرم در آن جا دویدیم و خندیدیم و عکس انداختیم.

پدرم معمولا مسئولیت آشپزی در مسافرت را به عهده می گیرد، آن روز هم آشپزی کرد و شام خوشمزه ای آماده کرد. ما شب را همان جا در چادر خوابیدیم. من خوابیدن در چادر در طول مسیر مسافرت را هم خیلی دوست دارم.

مسافرت کردن روحیه ما را شاد و اطلاعات ما را زیاد می کند. حتی ممکن است دوستان جدیدی هم در طول سفر پیدا کنیم که بعدها هم با آن ها این دوستی را ادامه دهیم. همین طور با فرهنگ و تاریخ شهرهای مختلف کشورمان آشنا می شویم.

خلاصه سفر ، شادی و لذت و تجربه های خوب با خودش دارد و حال آدم را خوب می کند.


انشای درباره سفر برای کودکان

من سفر کردن را خیلی دوست دارم. مکانی که می خواهیم به آن جا مسافرت کنیم و همسفرهای ما خیلی مهم هستند و هرکسی در این مورد سلیقه ای دارد.

مثلا من دوست دارم به طبیعت سفر کنم و مسافرت به شهرهای شمال ایران را خیلی دوست دارم اما خواهرم مکان های تاریخی و موزه ها را دوست دارد و دوستم شهرهای جنوب ایران و مخصوصا کویر و آسمان پر از ستاره و قشنگش را دوست دارد اما من دوست ندارم به بیابان ها سفر کنم حتی به خاطر آسمان پر از ستاره اش!

به جایش خیلی به آبشار و رودخانه و دریا و جنگل مسافرت کرده ام و لذت زیادی هم برده ام. من همیشه با خانواده ام سفر می روم اما دوست دارم با همکلاس هایم و همه دوستانم به مسافرت بروم که تا به حال موقعیت آن پیش نیامده است.

یک بار در مسافرت به شمال کنار رودخانه ای در مسیرمان توقف کردیم و چادر زدیم، آرامش آن جا خیلی روحیه من را شاد کرد. در اطراف ما دشت بزرگ سر سبزی هم بود که با پدر و مادرم در آن جا دویدیم و خندیدیم و عکس انداختیم.

پدرم معمولا مسئولیت آشپزی در مسافرت را به عهده می گیرد، آن روز هم آشپزی کرد و شام خوشمزه ای آماده کرد. ما شب را همان جا در چادر خوابیدیم. من خوابیدن در چادر در طول مسیر مسافرت را هم خیلی دوست دارم.

مسافرت کردن روحیه ما را شاد و اطلاعات ما را زیاد می کند. حتی ممکن است دوستان جدیدی هم در طول سفر پیدا کنیم که بعدها هم با آن ها این دوستی را ادامه دهیم. همین طور با فرهنگ و تاریخ شهرهای مختلف کشورمان آشنا می شویم.

خلاصه سفر شادی و لذت و تجربه های خوب با خودش دارد و حال آدم را خوب می کند.


انشا در مورد مسافرت در یک روز بارانی

چمدان هایمان را بسته ایم و سپیده ی فردا راه می ا فتیم و به دل دریا و جنگل می زنیم، من عاشق سفر هستم و از دیدن جاهای مختلف لذت می برم.

دیشب هر چه کردم نتوانسم بخوابم و تازه خواب به چشمانم آمده بود که مادرم صدایم کرد و گفت وقت رفتن است و باید بیدار شویم.

بعد از مهیا کردن لوازم سفر راه افتادیم، هوا در حال روشن شدن بود اما هر چه گذشت از خورشید خبری نشد گویا خورشید قصد نداشت آن روز به آسمان بیاید و جایش را به ابر ها داده بود، ابرهایی سیاه و تیره که سرتاسر آسمان را پوشانده بودند.

طولی نکشید باران شروع به باریدن کرد، قطره های باران خود شان را محکم به تنه ی فلزی ماشین می زدند، شیشه ها بخار گرفته بودند و جایی دیده نمی شد و من از این فرصت استفاده می کردم و روی شیشه نقاشی می کشیدم و جایی برای دیدن منظره های بیرون باز می کردم.

سرعت ماشین ها و بارش تند باران باعث می شد پدرم به سختی جلو را ببیند به همین دلیل آرام تر رانندگی می کرد و این باعث می شد دیر تر به مقصد برسیم.

تقریبا نیمی از راه را طی کرده بودیم و از شدت باران کم شده بود، از پدرم خواستم تا جای مناسبی بایستد و پیاده شویم و کمی از آن هوای دل انگیز لذت ببریم او قبول کرد و بعد از چند دقیقه ایستاد و همگی پیاده شدیم.

هوا بسیار لطیف و دل انگیز بود، نفس عمیقی کشیدم و هوای تازه را به ریه هایم هدیه دادم مادر هم در همین موقع بساط چایش را روی صندوق ماشین گذاشت و فنجان ها را پر از چای داغ کرد، خنکی هوا باعث می شد بخار چای با عجله از فنجان ها خارج شده و در هوا پخش شود.

مناظر نمناک و باران خورده ی اطراف سوژه ی خوبی برای عکاسی بود در اطراف چرخیدم و چند عکس از مناظر بارانی گرفتم و دوباره راه افتادیم.

دیگر باران نمی بارید اما آثارش همه جا قابل مشاهده بود، حالا خورشید کم کم می خواست بیرون بیاید و نور ضعیف اش روی برگ درختان و بوته ها می تابید و آن ها را تازه تر از همیشه نشان می داد، از کنار چند رود کوچک گذشتیم که همگی به علت باراش باران پر از جریان آب و زندگی بودند.

به مقصد نزدیک می شدیم لحظه لحظه ی این مسیر برایم لذت بخش و جذاب بود و خانه ی با صفای مادر بزرگ منتظر ما بود با خود فکر می کردم پس از این باران حتما قطره های باران از گوشه و کنار سقف شیروانی خانه ی مادر بزرگ به پایین می چکد و مادر بزرگ کنار ایوان چشم به راه ماست.


انشا در مورد سفر و مسافرت

انشا خاطره سفر به کربلا در اربعین

مقدمه: اگر سفر به کربلا بخصوص در روزهای قبل اربعین قسمت شما هم شده باشد میدانید که در این سفر کوتاه به اندازه یک عمر خاطره و حس و حال خوب و عجیب برای گفتن دارید . انشای امروز من درباره یک خاطره کوتاه در سفر اربعین در حرم امام علی (ع) است.

متن انشا: یکی از تفریحات من موقع رفتن به زیارت، نشستن یک گوشه و نگاه کردن به جزئیات اطراف است، ریز شدن در افراد و اتفاقات. آن روز هم در حرم امام علی علیه السلام در نجف نشسته بودم

دمِ ورودی خانم‌ها و داشتم به زائرانی که از کشور های مختلف با لباس محلی و رنگ پوست و زبان ها و لهجه های مختلف نگاه میکردم . توی فکر بودم که یکهو صدایی ازم پرسید: عراقی؟

گفتم لا، ایرانیه! خانمی پاکستانی بود که سر صحبت را با من باز کرد. با انگلیسی دست و پا شکسته جوابش را می‌دادم. او اما انگلیسی را با لهجه خودش به خوبی حرف می‌زد؛ طوریکه من هم بفهمم.

شروع کرد همان سوال‌های همیشگی را پرسیدن: از خانواده و سن و سال و ازدواج و این حرف‌ها. همسن و سال من بود، لیسانس ادبیات از یک دانشگاه خوب کشورش داشت و چندسالی بود ازدواج کرده بود.

از من پرسید شهرش و دانشگاهش را می‌شناسم؟ گفتم بله! اسمشان را شنیده‌ام و توی نقشه جایشان را بلدم. خوشحال شد، شاید هم به ادامه گفتگو امیدوار شد.

گفت با برادرش و تعداد دیگری از فامیلشان رفته‌اند ایران، زیارت امام رضا علیه‌السلام، بعد بارشان را جمع و جور کرده‌اند آمده‌اند عراق که به زیارت اربعین برسند. گفت همسرش بخاطر کارش نتوانسته بیاید و او مجبور شده با فامیل بیاید.

برادرش او را چون باردار بوده، به کربلا نبرده و او ناچار در نجف مانده است. حسرت عجیبی داشت، به سختی از این می‌گفت که چطور از کربلا رفتن باز مانده. بهش گفتم واقعاً پیاده روی توی راه و زیارت و رفت و آمد توی کربلا برای تو خوب نیست و برادرت کار درستی کرده.

اما راضی نمی‌شد و می‌گفت برای خودش متأسف است. ازش پرسیدم دلتنگ همسرش شده؟ گفت: نه! وقتی در حرم «مولای کائنات» است، همه قلب و احساسش برای اوست.

فکر می‌کرد همه کسانی که روزی به زیارت «مولای کائنات» آمده‌اند، بخشی از وجودشان در حرم جا مانده و دیگر آن آدم قبلی نیستند. گفت فکر می‌کند همه حقیقت دنیا، حقیقت محض، همینجا توی نجف و حرم «مولای کائنات» است و همه چیزهای دیگر، تصویر و توهم‌اند.

دوست داشت تا همیشه همانجا نزد حقیقت محض بماند… ام کلثوم همینطور گفت و گفت، اما من نمی‌شنیدم. رفته بودم توی فکر همه تصویرها و توهم‌هایی که گرفتارشان شده‌ام.

زل زده بودم به چشم‌هاش و رفته بودم توی فکر. از آن منبری‌ها بود که بغض می‌کرد؛ اما گریه، نه. می‌نشست و اشک پامنبری‌هاش را نگاه می‌کرد. بعد از نماز دعایش کردم که هر سال این زیارت قسمتش بشود، آهی کشید و گفت: «اگر خیلی خوش شانس باشم، اگر خیلی خوش شانس باشم.»

این جمله آخر را طوری گفت که من یاد همه آرزوهای بعید خودم افتادم. برای او این راه طولانی از پاکستان تا کربلا خیلی بعید بود، خیلی سخت، خیلی دور!


انشا درمورد سفر به شیراز کلاس یازدهم

شیراز یکی از شهر های مورد علاقه ی من است، شهری که پر از مکان های دیدنی بوده و سفر به آن جا یکی از به یاد ماندنی ترین سفر ها برای من است. بعد از مدت ها برنامه ریزی بالاخره سال پیش، سفر شیراز برای ما میسّر شد و خانواده ی چهار نفری ما با ماشین خودمان راهی شیراز شدیم.

مسافتی طولانی طی شد تا به شیراز رسیدیم، از دروازه ی قرآن عبور کردیم و وارد شهر شدیم. طبق تحقیقاتی که قبل از سفر انجام شده بود، هتل سنتی گلشن را برای اقامت انتخاب کرده بودیم و پس از ورود به شهر به طرف هتل حرکت کردیم و در آن جا مستقر شدیم.

روز اول پس از صرف صبحانه تصمیم گرفتیم سری به مجموعه باغ های شیراز که شامل باغ ارم، باغ عفیف آباد، باغ دلگشا و باغ جهان نما است بزنیم، این باغ ها مناظر بی نظیری دارند که دیدن هر کدام شان روح و روان انسان را تازه می کند.

دیدار از باغ ها یک روز کامل زمان برد و زمانی که به خودمان آمدیم دیگر شب شده بود، به هتل بر گشتیم و شام مفصلی سفارش دادیم و در حیاط با صفای هتل که پر از عطر دل انگیز گل های شمعدانی بود شام را خوردیم.

قرار شد روز بعد به دیدن مجموعه زندیه برویم. صبح روز بعد با صدای مادر از خواب بیدار شدیم. متاسفانه آن روز خواب مانده بودیم به همین خاطر سریع آماده شدیم و به طرف مجموعه زندیه که شامل بازار وکیل، مسجد وکیل، حمام وکیل، ارگ کریم خان و موزه پارس است راه افتادیم و به نوبت این مکان ها را دیدیم.

روز سوم بود که به دیدن تخت جمشید، نقش رستم و پاسارگاد رفتیم. به نظرم هر ایرانی باید این مکان ها را ببیند زیرا دیدن شکوه و عظمت این مکان ها احساس غرور و هیجان را درون انسان بیدار می کند.

صبح روز چهارم بود که به دیدن حافظیه و سعدیه رفتیم و عصر همان روز راهی خانه شدیم. چهار روز برای دیدن شهری مثل شیراز زمان بسیار کمی بود زیرا دیدنی های این شهر آن قدر زیاد بود که می شد هفته ها در آن جا ماند و لذت برد.

امیدوارم در سفر دیگری شیراز را بهتر ببینم و بشناسم.


انشا درباره سفر به مشهد کلاس دوازدهم

سال ها بود که به زیارت امام رضا (ع) نرفته بودم، حتی بارها پیش آمده بود که وسایل سفر را آماده کردیم اما لحظه آخر مسئله ای پیش می آمد و کل سفرمان کنسل می شد، حالا می دانم تا زمانی که امام نطلبد حتی اگر همه برنامه ریزی ها درست پیش برود اما زیارت قسمت ما نخواهد شد.

امسال تابستان بعد از سال ها به مشهد مقدس مسافرت کردیم. اگرچه این شهر زیبا اماکن توریستی و تاریخی و تفریحی زیادی دارد اما حرم مطهر امام رضا دلیل اصلی ذوق و شوق من برای سفر بود.

سفر ما با قطار بود و سفر راحتی داشتیم. زمانی که به مشهد رسیدیم من و خانواده ام برای زیارت لحظه شماری می کردیم و به همین دلیل به محض این که برای زیارت آماده شدیم به طرف حرم به راه افتادیم.

صحن حرم مانند همیشه پر از جمعیت بود، آدم هایی که از سراسر ایران و کشورهای دیگر برای زیارت امام هشتم شیعیان و با یک دنیا عشق پا به حرم گذاشته بودند و یک دل و یک صدا امام شان را صدا می کردند.

ما نیز به جمعیت پیوستیم و وارد شدیم، ضریح امام از آن چیزی که در ذهنم مانده بود نورانی تر به نظر می رسید، با دیدن آن صحنه دلم به عرش رفت و از خود بی خود شدم. با سلام و صلوات به سمت ضریح رفتم و دستانم را به میله هایش گره زدم و یک دل سیر با امامم حرف زدم.

هنگام برگشت از حرم دلم از بغض و کینه خالی شده بود، احساس می کردم سبک شده ام، احساسی که همه خانواده ام در آن با من شریک بودند.

ما در طول سفر مشهد علاوه بر حرم مطهر از نقاط دیدنی و تاریخی همچون شیر سنگی، آرامگاه فردوسی، پیر پالاندوز و … دیدن کردیم اما هیچ کدام به زیبایی و خاطره انگیزی حرم مطهر نبود.


انشا خاطره سفر به شیراز کودکانه

تابستان سال قبل بود که همراه با خانواده ی عمویم به شیراز رفتیم. می دانستم که این شهر دیدنی های بسیار زیادی دارد و شهر بسیار قشنگی است به همین دلیل از سفر به آن جا خیلی خوشحال بودم.

عمو مجید که قبلا به شیراز آمده بود راهنمای ما در این سفر بود، او همه ی جاهای دیدنی شهر را می شناخت و آن ها را به ما نشان داد. روز پنج شنبه بود که راه افتادیم و از چند شهر گذشتیم تا به شیراز رسیدیم، من در مسیر نخوابیدم و جاده را نگاه کردم.

زمانی که به شیراز رسیدیم دیگر شب شده بود و وقت شام بود، به یک رستوران سنتی رفتیم و شام را در آن جا خوردیم و سپس به هتل رفتیم و شب را در آن جا ماندیم.

روز بعد، اول به دیدن مجموعه زندیه و سپس به خانه زینت الملک و باغ نارنجستان قوام رفتیم که همه ی آن ها بسیار زیبا بودند. روز دوم برای دیدن تخت جمشید رفتیم، این مکان از دوران هخامنشیان به جا مانده، و در زمان داریوش اول ساخته شده است.

زمانی که آن جا بودیم پدرم به ما گفت که نباید حتی ذره ای به این مکان تاریخی آسیب بزنیم، چون بعضی از مسافران در آن جا یادگاری نوشته بودند. پدرم توضیح داد که این کار باعث خراب شدن مکان های تاریخی و دیدنی می شود و قابل جبران نیست.

بعد از تخت جمشید به پاسارگاد رفتیم، پاسارگاد جایی است که آرامگاه کوروش در آن قرار دارد. بازدید و عکس گرفتن از آن جا تا ظهر طول کشید به همین خاطر در گوشه ای زیر انداز پهن کردیم و ناهار خوردیم و سپس به طرف نقش رستم حرکت کردیم.

نقش رستم آرامگاه پادشاهان همخامنشی است. تا غروب در نقش رستم ماندیم و شب به هتل بر گشتیم.

روز بعد به دیدن باغ ارم شیراز، حافظیه و آرامگاه سعدی رفتیم و سپس با این که عمو می گفت هنوز جاهای دیدنی زیادی در شیراز مانده است به خاطر این که پدرم دیگر مرخصی نداشت مجبور شدیم به شهر خودمان بر گردیم.

این مطالب را هم ببینید