غزل شماره ۱۰۵ از غزلیات سعدی (آب حیات من است خاک سر کوی دوست)

بررسی غزل شماره ۱۰۵ سعدی با مطلع «آب حیات من است خاک سر کوی دوست». تفسیری بر این غزل که در آن، عشق به معشوق، عقل و تدبیر را رها می‌کند و عاشق، هر رنج و زخمی را از دست یار، عین درمان می‌داند. 🌹

بخش از سایت «روزانه» – با هدف ارائهٔ اشعار ناب سعدی همراه با تفسیری روان و قابل‌درک برای همگان. غزل شماره ۱۰۵ از غزلیات شیخ اجل سعدی، با مطلعِ جانسوزِ «آب حیات من است خاک سر کوی دوست…»، یکی از عاشقانه‌ترین و عارفانه‌ترین سروده‌های این شاعر بزرگ است که در آن، عاشق، خاکِ آستانِ معشوق را چون «آب حیات» می‌بیند و تمام خوشیِ دو جهان را در «غمِ روی دوست» خلاصه می‌کند . سعدی در این غزل، با زبانی ساده و در عین حال شورانگیز، از فنا در عشق، بی‌نیازی از هر دو جهان و تسلیمِ مطلق در برابر یار سخن می‌گوید. از تصویرِ «زلف و ابروی یار» که شهر و آفاق را به ولوله می‌اندازد، تا «زهرِ دستِ نگار» که داروی مشتاق است و «زخمِ بازوی دوست» که مرهمِ عشاق است، هر بیت، جلوه‌ای از عشقِ بی‌پروا و تسلیمِ عارفانه را به نمایش می‌گذارد . در این بخش از سایت، ضمن ارائهٔ متن کامل این غزل و تفسیر روان و ساده از تک‌بیت‌های آن، به بررسی درون‌مایهٔ آب حیات و خاک کوی دوست، عشقِ دردآمیز و نگاهِ سعدی به مقامِ «فنا» خواهیم پرداخت.

غزل شماره ۱۰۵ از غزلیات سعدی (آب حیات من است خاک سر کوی دوست)

غزل شماره ۱۰۵

آب حیات من است خاک سر کوی دوست

گر دو جهان خرمیست ما و غم روی دوست

ولوله در شهر نیست جز شکن زلف یار

فتنه در آفاق نیست جز خم ابروی دوست

داروی مشتاق چیست زهر ز دست نگار

مرهم عشاق چیست زخم ز بازوی دوست

دوست به هندوی خود گر بپذیرد مرا

گوش من و تا به حشر حلقه هندوی دوست

گر متفرق شود خاک من اندر جهان

باد نیارد ربود گرد من از کوی دوست

گر شب هجران مرا تاختن آرد اجل

روز قیامت زنم خیمه به پهلوی دوست

هر غزلم نامه‌ایست صورت حالی در او

نامه نوشتن چه سود چون نرسد سوی دوست

لاف مزن سعدیا! شعر، تو خود سِحر گیر

سِحر نخواهد خرید غمزهٔ جادوی دوست

شعرهای بیشتر از سعدی: غزل شماره ۱۰۴ از غزلیات سعدی | غزل شماره ۱۰۳ از غزلیات سعدی

تفسیر و بررسی

تفسیر و بررسی

این غزل از سعدی شیرازی، یکی از پرشورترین، عاشقانه‌ترین و عارفانه‌ترین سروده‌های اوست. سعدی در این شعر با زبانی ساده و شورانگیز، از عشق به دوست (معشوق یا خدا)، از خاک کوی دوست، از زلف و ابروی یار، از زهر و مرهم عشق، و از وفاداری تا قیامت سخن می‌گوید. او می‌گوید که خاک سر کوی دوست، آب حیات اوست و اگر دو جهان خرمی باشد، او و غم روی دوست. در پایان، به سعدی اشاره می‌کند که شعر او سحر است، اما سحر، غمزه‌ی جادوی دوست را نمی‌خرد.

 فضای کلی غزل

سعدی در این غزل با لحنی عاشقانه و عارفانه، به چند نکته اشاره می‌کند:

– خاک کوی دوست – آب حیات سعدی، خاک سر کوی دوست است.

– غم روی دوست – اگر دو جهان خرمی باشد، سعدی و غم روی دوست.

– ولوله و فتنه – ولوله در شهر، از شکن زلف یار است و فتنه در آفاق، از خم ابروی دوست.

– دارو و مرهم – داروی مشتاق، زهر از دست نگار است و مرهم عشاق، زخم از بازوی دوست.

– هندوی دوست – اگر دوست سعدی را به هندویی (بندگی) بپذیرد، گوش او حلقه‌ی هندوی دوست است.

– خاک متفرق – اگر خاک سعدی در جهان متفرق شود، باد نمی‌تواند گرد او را از کوی دوست بربود.

– خیمه به پهلوی دوست – اگر شب هجران، اجل به سعدی تاخت آورد، روز قیامت خیمه به پهلوی دوست می‌زند.

– نامه و پیام – هر غزل سعدی، نامه‌ای است که به سوی دوست نمی‌رسد.

– سحر و جادو – شعر سعدی سحر است، اما سحر، غمزه‌ی جادوی دوست را نمی‌خرد.

شعرهای بیشتر از سعدی: غزل شماره ۱۰۲ از غزلیات سعدی | غزل شماره ۱۰۱ غزلیات سعدی

 تفسیر بیت‌به‌بیت

 بیت اول:

«آب حیات من است خاک سر کوی دوست / گر دو جهان خرمی‌ست ما و غم روی دوست»

– خاک سر کوی دوست، آب حیات من است.

– اگر دو جهان خرمی (شادی) باشد، ما و غم روی دوست.

نکته: سعدی خاک کوی دوست را آب حیات خود می‌داند و غم روی دوست را بر دو جهان شادی ترجیح می‌دهد.

 بیت دوم:

«ولوله در شهر نیست جز شکن زلف یار / فتنه در آفاق نیست جز خم ابروی دوست»

– ولوله در شهر، جز از شکن زلف یار نیست.

– فتنه در آفاق، جز از خم ابروی دوست نیست.

نکته: زلف و ابروی دوست، منشأ ولوله و فتنه در شهر و آفاق است.

 بیت سوم:

«داروی مشتاق چیست زهر ز دست نگار / مرهم عشاق چیست زخم ز بازوی دوست»

– داروی مشتاق چیست؟ زهر از دست نگار.

– مرهم عشاق چیست؟ زخم از بازوی دوست.

نکته: داروی عاشق مشتاق، زهر از دست معشوق است و مرهم عاشقان، زخم از بازوی دوست.

 بیت چهارم:

«دوست به هندوی خود گر بپذیرد مرا / گوش من و تا به حشر حلقه هندوی دوست»

– اگر دوست، مرا به هندویی (بندگی) خود بپذیرد،

– گوش من تا به حشر (قیامت)، حلقه‌ی هندوی دوست است.

نکته: سعدی آرزو دارد که دوست او را به بندگی بپذیرد و او تا قیامت، حلقه‌ی بندگی دوست را در گوش داشته باشد.

 بیت پنجم:

«گر متفرق شود خاک من اندر جهان / باد نیارد ربود گرد من از کوی دوست»

– اگر خاک من در جهان متفرق شود،

– باد نمی‌تواند گرد من را از کوی دوست بربود.

نکته: حتی اگر خاک سعدی در جهان پراکنده شود، باد نمی‌تواند او را از کوی دوست دور کند.

 بیت ششم:

«گر شب هجران مرا تاختن آرد اجل / روز قیامت زنم خیمه به پهلوی دوست»

– اگر شب هجران، اجل (مرگ) به من تاخت آورد،

– روز قیامت، خیمه به پهلوی دوست می‌زنم.

نکته: حتی اگر مرگ در شب هجران به سعدی برسد، روز قیامت در پهلوی دوست خیمه می‌زند.

 بیت هفتم:

«هر غزلم نامه‌ایست صورت حالی در او / نامه نوشتن چه سود چون نرسد سوی دوست»

– هر غزل من، نامه‌ای است که صورت حالی در آن است.

– نامه نوشتن چه سود، چون به سوی دوست نمی‌رسد؟

نکته: غزل‌های سعدی، نامه‌هایی هستند که به سوی دوست نمی‌رسند.

 بیت هشتم (مقطع):

«لاف مزن سعدیا! شعر، تو خود سِحر گیر / سِحر نخواهد خرید غمزهٔ جادوی دوست»

– ای سعدی، لاف مزن! شعر تو خود سحر است،

– اما سحر، غمزه‌ی جادوی دوست را نمی‌خرد.

نکته: شعر سعدی سحر است، اما سحر، غمزه‌ی جادوی دوست را نمی‌خرد.

 تحلیل عمیق‌تر

 ۱. خاک کوی دوست

سعدی خاک کوی دوست را آب حیات خود می‌داند. این نشان از عشق عمیق او به دوست دارد.

 ۲. غم روی دوست

غم روی دوست، بر دو جهان شادی ترجیح دارد. این نشان می‌دهد که غم عشق، برای سعدی شیرین‌تر از شادی دو جهان است.

 ۳. ولوله و فتنه

زلف و ابروی دوست، منشأ ولوله و فتنه در شهر و آفاق است. این نشان از قدرت زیبایی دوست دارد.

 ۴. دارو و مرهم

زهر از دست نگار، داروی مشتاق است و زخم از بازوی دوست، مرهم عاشقان. این نشان می‌دهد که رنج عشق، برای عاشق، درمان است.

 ۵. هندوی دوست

سعدی آرزو دارد که به بندگی دوست پذیرفته شود و تا قیامت، حلقه‌ی بندگی دوست را در گوش داشته باشد.

 ۶. خاک متفرق

حتی اگر خاک سعدی در جهان پراکنده شود، باد نمی‌تواند او را از کوی دوست دور کند. این نشان از عشق پایدار او دارد.

 ۷. خیمه به پهلوی دوست

حتی اگر مرگ در شب هجران به سعدی برسد، روز قیامت در پهلوی دوست خیمه می‌زند. این نشان از امید او به وصال پس از مرگ دارد.

 ۸. نامه و پیام

غزل‌های سعدی، نامه‌هایی هستند که به سوی دوست نمی‌رسند. این نشان از ناکامی او در رساندن پیام عشق دارد.

 ۹. سحر و جادو

شعر سعدی سحر است، اما سحر، غمزه‌ی جادوی دوست را نمی‌خرد. این نشان می‌دهد که زیبایی دوست، از هر سحری فراتر است.

 خلاصه به زبان ساده

سعدی می‌گوید:

خاک سر کوی دوست، آب حیات من است. اگر دو جهان شادی باشد، من و غم روی دوست.

ولوله در شهر، از شکن زلف یار است و فتنه در آفاق، از خم ابروی دوست.

داروی مشتاق، زهر از دست نگار است و مرهم عاشقان، زخم از بازوی دوست.

اگر دوست مرا به بندگی بپذیرد، گوش من تا قیامت حلقه‌ی هندوی دوست است.

اگر خاک من در جهان متفرق شود، باد نمی‌تواند گرد من را از کوی دوست بربود.

اگر شب هجران، اجل به من تاخت آورد، روز قیامت خیمه به پهلوی دوست می‌زنم.

هر غزل من، نامه‌ای است که صورت حالی در آن است. نامه نوشتن چه سود، چون به سوی دوست نمی‌رسد؟

ای سعدی، لاف مزن! شعر تو خود سحر است، اما سحر، غمزه‌ی جادوی دوست را نمی‌خرد.

 نکته پایانی

این غزل سعدی، سرود عشق، وفاداری و امید به وصال است. سعدی در این شعر، با زبانی ساده و شورانگیز، از خاک کوی دوست، از غم روی دوست، از زلف و ابروی یار، از زهر و مرهم عشق، و از وفاداری تا قیامت سخن می‌گوید. او می‌گوید که خاک کوی دوست، آب حیات اوست و غم روی دوست را بر دو جهان شادی ترجیح می‌دهد. در پایان، به سعدی اشاره می‌کند که شعر او سحر است، اما سحر، غمزه‌ی جادوی دوست را نمی‌خرد. این غزل، یکی از بهترین نمونه‌های شعر عاشقانه و عارفانه‌ی سعدی است که در آن، عشق و وفاداری و امید به وصال به زیبایی به تصویر کشیده شده است.

شعرهای بیشتر از سعدی: غزل شماره ۱۰۰ از غزلیات سعدی | غزل شماره ۹۹ از غزلیات سعدی

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.