غزل شماره ۱۰۴ از غزلیات سعدی / مرا تو غایت مقصودی از جهان ای دوست
غزل شماره 104 از غزلیات شیخ اجل سعدی، با مطلعِ جانسوزِ «مرا تو غایت مقصودی از جهان ای دوست»، یکی از غزلهای عاشقانه و پرشور این شاعر بزرگ است که در آن، از فراقِ طولانی، دردِ هجران و بیتابیِ عاشق سخن به میان آمده است . سعدی در این سروده، با زبانی ساده و در عین حال شورانگیز، از «حد گذشتنِ جدایی» و «حالِ پریشانِ عاشق» سخن میگوید و با تصاویری از «صبر و شکیبایی» و «شبهای بیخوابی»، به ناکامیِ عاشق در فراقِ یار اشاره میکند. این غزل، روایتی است از عشقی که در آن، عاشق، با تمام وجود، در انتظارِ وصال است و از معشوق، التماسِ بازگشت دارد. در این بخش از سایت، ضمن ارائهٔ متن کامل این غزل و تفسیر روان و ساده از تکبیتهای آن، به بررسی درونمایهٔ فراق و وصال، صبر و بیقراری، و نگاهِ عاشقانهٔ سعدی به «جداییِ حدگذشته» خواهیم پرداخت.

غزل شماره 104 سعدی
مرا تو غایت مقصودی از جهان ای دوست
هزار جان عزیزت فدای جان ای دوست
چنان به دام تو الفت گرفت مرغ دلم
که یاد مینکُند عهد آشیان ای دوست
گرم تو در نگشایی کجا توانم رفت؟
به راستان که بمیرم بر آستان ای دوست؟
دلی شکسته و جانی نهاده بر کف دست
بگو «بیار» که گویم «بگیر هان ای دوست»
تنم بپوسد و خاکم به باد ریزه شود
هنوز مِهر تو باشد در استخوان ای دوست
جفا مکن که بزرگان به خردهای ز رهی
چنین سبک ننشینند و سر گران ای دوست
به لطف اگر بخوری خون من روا باشد
به قهرم از نظر خویشتن مران ای دوست
مناسب لب لعلت حدیث بایستی
جواب تلخ بدیع است از آن دهان ای دوست
مرا رضای تو باید نه زندگانی خویش
اگر مراد تو قتل ست وا رهان ای دوست
که گفت سعدی از آسیب عشق بگریزد؟
به دوستی که غلط میبَرد گمان ای دوست
که گر به جان رسد از دست دشمنانم کار
ز دوستی نکنم توبه همچنان ای دوست
غزلیات بیشتر از سعدی: غزل شماره ۱۰۳ از غزلیات سعدی | غزل شماره ۱۰۲ از غزلیات سعدی
غزلیات بیشتر از سعدی: غزل شماره ۱۰۱ غزلیات سعدی | غزل شماره ۱۰۰ از غزلیات سعدی
تفسیر این شعر

این غزل از سعدی شیرازی، یکی از نابترین، عاشقانهترین و عارفانهترین سرودههای اوست. سعدی در این شعر با زبانی ساده و شورانگیز، از عشق به دوست (معشوق یا خدا)، از فدای جان، از دام عشق، از دل شکسته، و از وفاداری تا پای مرگ سخن میگوید. او با تکرار «ای دوست» در پایان مصراعها، فضایی از صمیمیت و نیاز را ایجاد میکند. در پایان، به سعدی اشاره میکند که هرگز از عشق توبه نمیکند.
فضای کلی غزل
سعدی در این غزل با لحنی عاشقانه و عارفانه، به چند نکته اشاره میکند:
– غایت مقصود – تو غایت مقصود من از جهانی.
– فدای جان – هزار جان عزیزت فدای جان تو.
– دام عشق – مرغ دلم به دام تو الفت گرفته است.
– دل شکسته – دلی شکسته و جانی نهاده بر کف دست.
– مهر در استخوان – حتی پس از مرگ، مهر تو در استخوانم میماند.
– جفا مکن – بزرگان به خردهای از رهی، سبک نمینشینند.
– رضای تو – مرا رضای تو باید، نه زندگانی خویش.
– توبه نکردن – سعدی از عشق توبه نمیکند.
تفسیر بیتبهبیت
بیت اول:
«مرا تو غایت مقصودی از جهان ای دوست / هزار جان عزیزت فدای جان ای دوست»
– تو غایت مقصود (نهایت هدف) من از جهانی، ای دوست.
– هزار جان عزیز، فدای جان تو باد، ای دوست.
نکته: سعدی دوست را نهایت هدف خود از زندگی میداند و حاضر است هزار جان را فدای او کند.
بیت دوم:
«چنان به دام تو الفت گرفت مرغ دلم / که یاد مینکُند عهد آشیان ای دوست»
– مرغ دلم چنان به دام تو الفت گرفت،
– که عهد آشیان (خانه) خود را به یاد نمیآورد، ای دوست.
نکته: دل سعدی چنان در دام عشق دوست گرفتار شده که آشیان و خانهی خود را فراموش کرده است.
بیت سوم:
«گرم تو در نگشایی کجا توانم رفت؟ / به راستان که بمیرم بر آستان ای دوست؟»
– اگر تو در را به رویم نگشایی، کجا میتوانم بروم؟
– به راستان (دوستان) که بمیرم بر آستان؟ ای دوست.
نکته: سعدی میگوید که اگر دوست در را به رویش نگشاید، جایی برای رفتن ندارد.
بیت چهارم:
«دلی شکسته و جانی نهاده بر کف دست / بگو «بیار» که گویم «بگیر هان ای دوست»»
– دلی شکسته و جانی نهاده بر کف دست دارم،
– بگو «بیار» که گویم «بگیر، هان ای دوست!»
نکته: سعدی آماده است که دل شکسته و جان خود را فدای دوست کند.
بیت پنجم:
«تنم بپوسد و خاکم به باد ریزه شود / هنوز مِهر تو باشد در استخوان ای دوست»
– تنم بپوسد و خاکم به باد ریزه شود،
– هنوز مهر تو در استخوانم باقی است، ای دوست.
نکته: عشق سعدی به دوست، چنان عمیق است که حتی پس از مرگ و پوسیدن تن، در استخوانش باقی میماند.
بیت ششم:
«جفا مکن که بزرگان به خردهای ز رهی / چنین سبک ننشینند و سر گران ای دوست»
– جفا مکن، زیرا بزرگان به خردهای (کمترین) از رهی (رهرو),
– اینچنین سبک نمینشینند و سر گران (سنگین) نمیکنند، ای دوست.
نکته: سعدی از دوست میخواهد که جفا نکند، زیرا بزرگان با رهروان خود چنین رفتار نمیکنند.
بیت هفتم:
«به لطف اگر بخوری خون من روا باشد / به قهرم از نظر خویشتن مران ای دوست»
– اگر با لطف، خون مرا بخوری، رواست،
– اما به قهر، مرا از نظر خود مران، ای دوست.
نکته: سعدی میگوید که اگر دوست با لطف خونش را بریزد، رواست، اما او را از نظر خود دور نکند.
بیت هشتم:
«مناسب لب لعلت حدیث بایستی / جواب تلخ بدیع است از آن دهان ای دوست»
– مناسب لب لعل (سرخ) تو، حدیث (سخن) بایستی (شایسته)،
– جواب تلخ، بدیع (عجیب) است از آن دهان، ای دوست.
نکته: سعدی میگوید که جواب تلخ، شایستهی لب لعل دوست نیست.
بیت نهم:
«مرا رضای تو باید نه زندگانی خویش / اگر مراد تو قتل ست وا رهان ای دوست»
– مرا رضای تو باید، نه زندگانی خود،
– اگر مراد تو قتل (کشتن) است، رهایم کن، ای دوست.
نکته: سعدی رضای دوست را بر زندگی خود ترجیح میدهد و اگر دوست بخواهد او را بکشد، آماده است.
بیت دهم:
«که گفت سعدی از آسیب عشق بگریزد؟ / به دوستی که غلط میبَرد گمان ای دوست»
– چه کسی گفت که سعدی از آسیب عشق میگریزد؟
– به دوستی که گمان غلط میبرد، ای دوست.
نکته: سعدی میگوید که هرگز از عشق نمیگریزد و کسی که چنین گمانی ببرد، اشتباه کرده است.
بیت یازدهم (مقطع):
«که گر به جان رسد از دست دشمنانم کار / ز دوستی نکنم توبه همچنان ای دوست»
– اگر از دست دشمنانم کار به جان برسد،
– از دوستی توبه نمیکنم، همچنان ای دوست.
نکته: سعدی میگوید که حتی اگر دشمنانش او را بکشند، از عشق و دوستی توبه نمیکند.
غزلیات بیشتر از سعدی: غزل شماره ۹۹ از غزلیات سعدی | غزل شماره ۹۸ از غزلیات سعدی
غزلیات بیشتر از سعدی: غزل شماره ۹۷ از غزلیات سعدی | غزل شماره ۹۶ از غزلیات سعدی
تحلیل عمیقتر
۱. غایت مقصود
سعدی دوست را نهایت هدف خود از زندگی میداند. این نشان از عشق عمیق و مطلق او دارد.
۲. فدای جان
سعدی حاضر است هزار جان عزیز را فدای دوست کند. این نشان از فداکاری بیپایان او دارد.
۳. دام عشق
مرغ دل سعدی چنان به دام دوست الفت گرفته که آشیان خود را فراموش کرده است.
۴. دل شکسته
سعدی دلی شکسته و جانی بر کف دست دارد و آماده است که آن را فدای دوست کند.
۵. مهر در استخوان
عشق سعدی به دوست، چنان عمیق است که حتی پس از مرگ و پوسیدن تن، در استخوانش باقی میماند.
۶. جفا مکن
سعدی از دوست میخواهد که جفا نکند، زیرا بزرگان با رهروان خود چنین رفتار نمیکنند.
۷. رضای تو
سعدی رضای دوست را بر زندگی خود ترجیح میدهد و اگر دوست بخواهد او را بکشد، آماده است.
۸. توبه نکردن
سعدی میگوید که هرگز از عشق توبه نمیکند، حتی اگر دشمنانش او را بکشند.
خلاصه به زبان ساده
سعدی میگوید:
تو غایت مقصود من از جهانی، ای دوست. هزار جان عزیز، فدای جان تو باد.
مرغ دلم چنان به دام تو الفت گرفت که عهد آشیان خود را به یاد نمیآورد.
اگر تو در را به رویم نگشایی، کجا میتوانم بروم؟ به راستان که بمیرم بر آستان؟
دلی شکسته و جانی نهاده بر کف دست دارم. بگو «بیار» که گویم «بگیر، هان ای دوست!»
تنم بپوسد و خاکم به باد ریزه شود، هنوز مهر تو در استخوانم باقی است.
جفا مکن، زیرا بزرگان به خردهای از رهی، اینچنین سبک نمینشینند و سر گران نمیکنند.
اگر با لطف، خون مرا بخوری، رواست. اما به قهر، مرا از نظر خود مران.
مناسب لب لعل تو، حدیث شایسته بایستی. جواب تلخ، بدیع است از آن دهان.
مرا رضای تو باید، نه زندگانی خود. اگر مراد تو قتل است، رهایم کن.
چه کسی گفت که سعدی از آسیب عشق میگریزد؟ به دوستی که گمان غلط میبرد.
اگر از دست دشمنانم کار به جان برسد، از دوستی توبه نمیکنم، همچنان ای دوست.
نکته پایانی
این غزل سعدی، سرود عشق مطلق، فداکاری و وفاداری است. سعدی در این شعر، با زبانی ساده و شورانگیز، از عشق به دوست، از فدای جان، از دام عشق، از دل شکسته، و از وفاداری تا پای مرگ سخن میگوید. او میگوید که دوست، غایت مقصود او از جهان است و حاضر است هزار جان را فدای او کند. او از دوست میخواهد که جفا نکند و رضای او را بر زندگی خود ترجیح میدهد. در پایان، میگوید که هرگز از عشق توبه نمیکند. این غزل، یکی از بهترین نمونههای شعر عاشقانه و عارفانهی سعدی است که در آن، عشق و فداکاری و وفاداری به زیبایی به تصویر کشیده شده است.










