غزل شماره ۱۰۱ غزلیات سعدی / ای پیکِ پی‌خجسته که داری نشانِ دوست + تفسیر

مجموعه‌ای از چیستان‌های چالش‌برانگیز برگرفته از دل اساطیر و افسانه‌های کهن. از معمای ابوالهول یونان تا پرسش‌های دشوار «یوشت فریان و اخت» در ایران باستان و گره گوردی اسکندر، فرصتی برای آزمودن هوش و آشنایی با رازهای تاریخ بشر. 📜

غزل شماره ۱۰۱ از غزلیات شیخ اجل سعدی، با مطلعِ شورانگیزِ «ای پیکِ پی‌خجسته که داری نشانِ دوست…»، یکی از غزل‌های پرشور و عارفانه‌ی این شاعر بزرگ است که در آن، از شوقِ دیدارِ دوست و بی‌تابیِ هجران با زبانی جانسوز و تصاویری ناب، سخن به میان آمده است . «پیک پی‌خجسته»، قاصدِ مبارک‌قدمی است که نشان و خبری از معشوق آورده  و عاشق، در انتظار شنیدنِ «حال از دهان دوست»، با اوست. سعدی در این سروده، با بهره‌گیری از تمثیل‌هایی چون «عَنانِ دوست» و «رسالت‌رسانِ دوست»، به تسلیمِ مطلقِ عاشق در برابرِ معشوق و آمادگیِ او برای جان‌فشانی در راهِ «پیامِ دوست» اشاره می‌کند . در این بخش از سایت، ضمن ارائهٔ متن کامل این غزل و تفسیر روان و ساده از تک‌بیت‌های آن، به بررسی درونمایهٔ عشقِ عارفانه، شوقِ وصال، و نگاهِ عاشقانهٔ سعدی به «دوست» و «پیامِ او» خواهیم پرداخت.

غزل شماره ۱۰۱ غزلیات سعدی / ای پیکِ پی‌خجسته که داری نشانِ دوست + تفسیر

غزل صد و یک سعدی

ای پیکِ پی‌خجسته که داری نشانِ دوست

با ما مگو به جز سخنِ دل‌نشانِ دوست

حال از دهان دوست شنیدن چه خوش بُوَد

یا از دهانِ آن‌ که شنید از دهانِ دوست

ای یارِ آشنا عَلَمِ کاروان کجاست؟

تا سر نهیم بر قدمِ ساربانِ دوست

گر زر فدای دوست کنند اهلِ روزگار

ما سر فدای پای رسالت‌رسانِ دوست

دردا و حسرتا که عنانم ز دست رفت

دستم نمی‌رسد که بگیرم عنانِ دوست

رنجورِ عشقِ دوست چنانم که هر که دید

رحمت کند مگر دلِ نامهربانِ دوست

گر دوست بنده را بِکُشَد یا بپرورد

تسلیم از آنِ بنده و فرمان از آنِ دوست

گر آستینِ دوست بیفتد به دستِ من

چندان که زنده‌ام سرِ من و آستانِ دوست

بی‌حسرت از جهان نرود هیچ‌کس به در

الا شهیدِ عشق به تیر از کمانِ دوست

بعد از تو هیچ در دلِ سعدی گذر نکرد

وآن کیست در جهان که بگیرد مکانِ دوست؟

اشعار بیشتر از سعدی: غزل شماره ۱۰۰ از غزلیات سعدی | غزل شماره ۹۹ از غزلیات سعدی

اشعار بیشتر از سعدی: غزل شماره ۹۸ از غزلیات سعدی | غزل شماره ۹۷ از غزلیات سعدی

تفسیر این شعر

تفسیر این شعر

این غزل از سعدی شیرازی، یکی از ناب‌ترین، عاشقانه‌ترین و عارفانه‌ترین سروده‌های اوست. سعدی در این شعر با زبانی ساده و شورانگیز، از عشق به دوست (معشوق یا خدا)، از نشان دوست، از کاروان و ساربان، و از تسلیم در برابر دوست سخن می‌گوید. او می‌گوید که با او جز سخن دل‌نشان دوست مگو. او از شنیدن حال از دهان دوست، از فدا کردن سر در راه دوست، و از رنجوری عشق دوست سخن می‌گوید. در پایان، می‌گوید که بعد از دوست، هیچ کس در دل سعدی جای نگرفته است.

 فضای کلی غزل

سعدی در این غزل با لحنی عاشقانه و عارفانه، به چند نکته اشاره می‌کند:

– نشان دوست – با ما جز سخن دل‌نشان دوست مگو.

– شنیدن از دوست – شنیدن حال از دهان دوست، خوش است.

– کاروان و ساربان – سر بر قدم ساربان دوست بگذار.

– فدا کردن سر – سر را فدای پای رسالت‌رسان دوست کن.

– تسلیم در برابر دوست – تسلیم از آنِ بنده و فرمان از آنِ دوست است.

– آستین دوست – سر من و آستان دوست است.

– شهید عشق – شهید عشق، بی‌حسرت از جهان می‌رود.

 تفسیر بیت‌به‌بیت

 بیت اول:

«ای پیکِ پی‌خجسته که داری نشانِ دوست / با ما مگو به جز سخنِ دل‌نشانِ دوست»

– ای پیام‌آور خجسته که نشان دوست را داری،

– با ما جز سخن دل‌نشان (دل‌پسند) دوست مگو.

نکته: سعدی از پیام‌آور می‌خواهد که جز سخن دوست، چیزی نگوید.

 بیت دوم:

«حال از دهان دوست شنیدن چه خوش بُوَد / یا از دهانِ آن‌ که شنید از دهانِ دوست»

– شنیدن حال از دهان دوست، چه خوش است،

– یا از دهان کسی که از دهان دوست شنیده است.

نکته: شنیدن سخن دوست، چه مستقیم و چه غیرمستقیم، خوش است.

 بیت سوم:

«ای یارِ آشنا عَلَمِ کاروان کجاست؟ / تا سر نهیم بر قدمِ ساربانِ دوست»

– ای یار آشنا، علم (پرچم) کاروان کجاست؟

– تا سر بر قدم ساربان دوست بگذاریم.

نکته: سعدی از یار می‌پرسد که کاروان (راه دوست) کجاست تا در راه آن سر بگذارد.

 بیت چهارم:

«گر زر فدای دوست کنند اهلِ روزگار / ما سر فدای پای رسالت‌رسانِ دوست»

– اگر مردم دنیا زر را فدای دوست کنند،

– ما سر را فدای پای پیام‌آور دوست می‌کنیم.

نکته: سعدی آماده است که جان خود را فدای دوست کند.

 بیت پنجم:

«دردا و حسرتا که عنانم ز دست رفت / دستم نمی‌رسد که بگیرم عنانِ دوست»

– دریغا و حسرتا که عنان (اختیار) از دستم رفت،

– دستم نمی‌رسد که عنان دوست را بگیرم.

نکته: سعدی از دست‌رفتن اختیار خود در عشق دوست، حسرت می‌خورد.

 بیت ششم:

«رنجورِ عشقِ دوست چنانم که هر که دید / رحمت کند مگر دلِ نامهربانِ دوست»

– من در عشق دوست چنان رنجورم که هر کس مرا ببیند،

– به من رحم می‌کند، مگر دل نامهربان دوست (که رحم نمی‌کند).

نکته: رنج عشق سعدی چنان است که همه به او رحم می‌کنند، جز دوست.

 بیت هفتم:

«گر دوست بنده را بِکُشَد یا بپرورد / تسلیم از آنِ بنده و فرمان از آنِ دوست»

– اگر دوست بنده را بکشد یا بپرورد،

– تسلیم از آنِ بنده است و فرمان از آنِ دوست.

نکته: سعدی در برابر دوست، تسلیم مطلق است.

 بیت هشتم:

«گر آستینِ دوست بیفتد به دستِ من / چندان که زنده‌ام سرِ من و آستانِ دوست»

– اگر آستین دوست به دست من بیفتد،

– تا زنده‌ام، سر من آستان دوست است.

نکته: سعدی می‌گوید که اگر دوست به او توجه کند، باز هم سرش بر آستان دوست است.

 بیت نهم:

«بی‌حسرت از جهان نرود هیچ‌کس به در / الا شهیدِ عشق به تیر از کمانِ دوست»

– هیچ کس بی‌حسرت از جهان نمی‌رود،

– مگر شهید عشق که با تیر از کمان دوست کشته شده است.

نکته: شهید عشق، تنها کسی است که بی‌حسرت از جهان می‌رود.

 بیت دهم (مقطع):

«بعد از تو هیچ در دلِ سعدی گذر نکرد / وآن کیست در جهان که بگیرد مکانِ دوست؟»

– بعد از تو، هیچ کس در دل سعدی گذر نکرد،

– و آن کیست در جهان که جای دوست را بگیرد؟

نکته: بعد از دوست، هیچ کس در دل سعدی جای نگرفته و هیچ کس نمی‌تواند جای دوست را بگیرد.

 تحلیل عمیق‌تر

 ۱. نشان دوست

سعدی از پیام‌آور می‌خواهد که جز سخن دوست، چیزی نگوید. نشان دوست، تنها چیزی است که دل را آرام می‌کند.

 ۲. شنیدن از دوست

شنیدن حال از دهان دوست، چه مستقیم و چه غیرمستقیم، خوش است. این نشان از عشق عمیق سعدی به دوست دارد.

 ۳. کاروان و ساربان

سعدی از یار می‌پرسد که کاروان (راه دوست) کجاست تا در راه آن سر بگذارد. این نشان از آمادگی او برای فداکاری دارد.

 ۴. تسلیم در برابر دوست

سعدی در برابر دوست، تسلیم مطلق است. او می‌گوید که اگر دوست بکشد یا بپرورد، تسلیم است.

 ۵. شهید عشق

شهید عشق، تنها کسی است که بی‌حسرت از جهان می‌رود. این نشان از ارزش والای شهادت در راه عشق دارد.

 ۶. جای دوست

بعد از دوست، هیچ کس در دل سعدی جای نگرفته و هیچ کس نمی‌تواند جای دوست را بگیرد.

 خلاصه به زبان ساده

سعدی می‌گوید:

ای پیام‌آور خجسته که نشان دوست را داری، با ما جز سخن دل‌نشان دوست مگو.

شنیدن حال از دهان دوست، چه خوش است، یا از دهان کسی که از دوست شنیده است.

ای یار آشنا، علم کاروان کجاست؟ تا سر بر قدم ساربان دوست بگذاریم.

اگر مردم زر را فدای دوست کنند، ما سر را فدای پای پیام‌آور دوست می‌کنیم.

دریغا که عنان از دستم رفت و دستم نمی‌رسد که عنان دوست را بگیرم.

من در عشق دوست چنان رنجورم که هر کس مرا ببیند، به من رحم می‌کند، مگر دل نامهربان دوست.

اگر دوست بنده را بکشد یا بپرورد، تسلیم از آنِ بنده و فرمان از آنِ دوست است.

اگر آستین دوست به دست من بیفتد، تا زنده‌ام، سر من آستان دوست است.

هیچ کس بی‌حسرت از جهان نمی‌رود، مگر شهید عشق که با تیر از کمان دوست کشته شده است.

بعد از تو، هیچ کس در دل سعدی گذر نکرد و هیچ کس نمی‌تواند جای دوست را بگیرد.

اشعار بیشتر از سعدی: غزل شماره ۹۶ از غزلیات سعدی | غزل شماره ۹۵ از غزلیات سعدی

اشعار بیشتر از سعدی: غزل شماره ۹۴ از غزلیات سعدی | غزل شماره ۹۳ از غزلیات سعدی

 نکته پایانی

این غزل سعدی، سرود عشق، تسلیم و فداکاری در راه دوست است. سعدی در این شعر، با زبانی ساده و شورانگیز، از عشق به دوست، از نشان دوست، از کاروان و ساربان، و از تسلیم در برابر دوست سخن می‌گوید. او می‌گوید که با او جز سخن دل‌نشان دوست مگو. او از شنیدن حال از دهان دوست، از فدا کردن سر در راه دوست، و از رنجوری عشق دوست سخن می‌گوید. در پایان، می‌گوید که بعد از دوست، هیچ کس در دل سعدی جای نگرفته است. این غزل، یکی از بهترین نمونه‌های شعر عاشقانه و عارفانه‌ی سعدی است که در آن، عشق و تسلیم به زیبایی به تصویر کشیده شده است.

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.