رباعیات جامی؛ زیباترین اشعار رباعیات و شعر احساسی جامی شاعر قدیمی
در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه رباعیات جامی را برای شما دوستان آماده کردهایم. جامی ملقب به خاتم الشعرا، همهچیزدان، شاعر، موسیقیدان، ادیب و صوفیِ نامدار فارسیزبانِ ایرانیِ سده 9 قمری است. وی با الهام گرفتن از گلستان سعدی یکی از مهمترین کتابهای خود یعنی بهارستان را به رشته تحریر درآورد.

رباعیهای شاهکار از جامی
معشوق ازل که هر که دل بست بدو
پیوند ز خود گسست و پیوست بدو
هستی همه زوست بلکه هستی همه اوست
او هست به خویش و دیگران هست بدو
ای عشق که با هزار چون بی چونی
از هر چه گمان برند ازان بیرونی
هفتاد و دو ملت آنچه گفتند تو را
هستی همه و از همه هم افزونی

یارب برهان ز قید اسباب مرا
وز ربقه بندگی ارباب مرا
گر دولت یافت را نیم شایسته
محروم مکن ز درد نایاب مرا
سرچشمه محنت و طرب هر دو تویی
سرمایه راحت و تعب هر دو تویی
حاشا که کنم جز به تو نسبت کاری
زینسان که مسبب و سبب هر دو تویی
نی دفع عطش ز تشنگان آب کند
نی رفع کلال خفتگان خواب کند
حاشا که کند غیر مسبب کاری
لیکن ز پس پرده اسباب کند
گر بوی تو از باد سحر یافتمی
از دولت جاودان خبر یافتمی
ور بر درت امکان گذر یافتمی
اسباب سعادت همه دریافتمی
خواهیم به بستر هلاک افتادن
وز پایه عالی به مغاک افتادن
ناپخته هنوز میوه جان به کمال
خواهد ز درخت تن به خاک افتادن
دنیا که گرفت در دل و جان جایت
هان تا به بخیلی نکند رسوایت
آن را به کسی ده که بگیرد دستت
یا پیش سگی نه که نگیرد پایت
ای مه ز فروغ رایت افروخته چهر
بر رسم فدی گرد سرت گشته سپهر
افشان ز سحاب کرم آبی که دمد
از شوره زمین اهل کین سبزه مهر
زان گونه کز ابر آمدی برف به بار
امروز کند شکوفه را باد نثار
بین برف و شکوفه چه به هم می مانند
آن هست شکوفه دی این برف بهار
مطلب مشابه: اشعار جامی + گزیده بهترین اشعار و مجموعه شعر و غزلیات عاشقانه و عارفانه کوتاه و بلند

عکس نوشته اشعار جامی
ای خوار و عزیز ری همه خاک رهت
روشن بصر اصفهان ز گرد سپهت
تبریز و عراق ساحت بارگهت
بر چهره فارس خال چتر سیهت
بی سود یقین دم زیانی می زن
بر گرد یقین تار گمانی می تن
مرگ است یقین چنانچه در قرآن است
باشد برسی به مرگ جانی می کن
خواجه که ندیده چشم کس خوانش را
نشکسته به دندان طمع نانش را
دریوزه گری خواست ز وی مشتی آرد
کرد آرد به زخم مشت دندانش را
ای خاک رهت سرمه روشن بصران
سوی تو روان به دیده صاحبنظران
ناید از ما شکسته یا بسته پران
جز سوی تو پرواز به بال دگران
ای دیده حقیقت جهان گذران
سوی تو به دیده ره سپر دیده وران
من هم لنگان از عقب رهسپران
می آیم و آن نیز به پای دگران
در خلوت تنگ تافت آن شیخ کرخ
بس گرم تنورکی شب از شوره و مخ
گویی که گشاد مالک اندر برزخ
در گور شقی دریچه ای از دوزخ
در حیز دهر برفی افتاد شگرف
خواهد شد ازان جهان یکی قلزم ژرف
خورشید غزاله نام نخجیرآسای
از کوه برآمد و فرو رفت به برف
آن گل که اجل به سینه چاک افکندش
صد رخنه به جان دردناک افکندش
چون نیم شکفت غنچه بشکافته سر
تیغ ستم خسان به خاک افکندش
دوران فلک نیست به ما راست هنوز
با ما در بند شور و غوغاست هنوز
بی جرم بریخت خون ما خسته دلان
وین طرفه که جرم از طرف ماست هنوز
مطلب مشابه: اشعار عاشقانه جامی شاعر بزرگ (20 شعر بلند احساسی ناب از جامی)
مطلب مشابه: دو بیتی های جامی؛ گزیده معروف ترین اشعار کوتاه عبدالرحمن جامی

از تیغ خسان اگرچه بیداد رسد
صد زخم ستم بر دل ناشاد رسد
خاموش کنم که دانم آخر روزی
خاموشان را خدا به فریاد رسد
ای کرده به بر قبای فیروزه چو گل
لاله ز تو در مقام دریوزه چو گل
دامن مکش از دست من امروز و مباش
مغرور به این جمال یکروزه چو گل
این خانه نه منزل نشاط است و طرب
هست از پی آنکه تا کشی رنج طلب
هم شب آری به روز و هم روز به شب
در کسب کمال نفس و تحصیل ادب
این کنج فراغت است و خلوتگه راز
اسباب حضور دل در او یافته ساز
بادا بر وی صد در جمعیت باز
درهای پریشانی ایام فراز
این نقش بدیع حیرت افزاینده
صد نادره غریب بنماینده
بادا منشور دولت پاینده
بر کار گذارنده و فرماینده
تا بر سر خود پات نبینم نروم
تا بر در خود جات نبینم نروم
بهر تو ز دیده منظری ساخته ام
در منظر خود تات نبینم نروم
رفتی سوی گشت و نامدی چونست این
یک هفته گذشت و نامدی چونست این
گفتی که چو هفته ای شود باز آیم
شد هفت تو هشت و نامدی چونست این
این شکل مدور که نه پایی نه سری
مانع بود از گزند هر کینه وری
گویا که دعای خلق گرد آمده است
وز سهم حوادث شده شه را سپری
گردون که پی پاس ز سهم خطرت
گردد شب و روز چون سپر گرد سرت
گر بتواند به میخ انجم دوزد
قبه صفت آفتاب را بر سپرت
مطلب مشابه: چند حکایت بهارستان جامی با داستان های کوتاه و آموزنده
مطلب مشابه: بهترین اشعار شیخ بهایی + گلچین شعر کوتاه و بلند عاشقانه شیخ بهایی

اشعار کوتاه و زیبای جامی
ای در صف مردانگی از سست رگان
وی در ره دون همتی از تیزتگان
جز گرد عوانان نبود گشتن تو
تو سگ مگسی بلی عوانان چو سگان
عمری گفتم غذا ز کافور کنم
تا شهوت طبع را ز خود دور کنم
اکنون که بیاض شیب کافورم داد
از بی خردی میل سقنقور کنم
ای اشک که امشبم به رو افتادی
در صحبت جانان نه نکو افتادی
من بودم و یار و خلوت اکنون شده ام
حیران که تو از کجا فرو افتادی
بر حرف هنر خطی ز عیب اندرکش
وز روی یقین نقاب ریب اندرکش
پا در دامان و سر به جیب اندرکش
سر دل و جان به ستر غیب اندرکش
جامی روزی فلک به دادت برسد
وز بند زمانه صد گشادت برسد
پای از سر خویش و کرسی از زانو کن
تا دست به دامن مرادت برسد
جامی کمی زمانه از بیشی به
در کار جهان واپسی از پیشی به
در هر امری عاقبت اندیشی به
در عاقبت امور درویشی به
مطلب مشابه: اشعار زیبای خیام؛ رباعیات و مجموعه شعر در مورد عشق و زندگی

راه طلبم ز پای و پی خالی چند
بزم طربم ز نای و نی خالی چند
پیمانه من زمانه پر خواهد کرد
دستم ز قدح قدح ز می خالی چند
احمد که اجل به قتل او تیغ کشید
وز دهر بجز زهر شهادت نچشید
آورد خرد برون چو این نکته شنید
تاریخ وفات او ز مقتول شهید
دارم دلی از خون جگر مالامال
کو قاصد باد صبح یا پیک شمال
کز پیر بلادیده کنعان فراق
گوید خبری به یوسف مصر جمال
ای رشک شکر لب تو از لطف سخن
هر دم به تو نو امید یاران کهن
کامم ز لبت همیشه شیرین بوده ست
زابروی ترش کام مرا تلخ مکن
کی بنده ز لطف شاه خود بگریزد
وز مایه عز و جاه خود بگریزد
جز سایه او نیست پناه دگرش
حاشا که کس از پناه خود بگریزد
در راه طلب طالب و مطلوب نماند
در بزم طرب راغب و مرغوب نماند
نیل فلک از موج قضا طغیان کرد
در مصر بقا یوسف و یعقوب نماند
عمری دل من ز شوق یعقوب تپید
یعقوب برفت و روی یعقوب ندید
رنجی که به من از غم یعقوب رسید
هرگز یعقوب از غم یوسف نکشید
آب سخنم روان که می خواهم نیست
شایسته به هر زبان که می خواهم نیست
از گفت و شنید و خواندن آن هستم
شرمنده که آنچنان که می خواهم نیست
از سوزش سودای تو ای شاه فرید
دارم دل ریش را نمکسود قدید
هرچند بود جدید را ذوق دگر
ما را ز قدید تو بود ذوق جدید
آن مه که ز شاه قصه چون بنویسد
بر لوح سپهر نیلگون بنویسد
بادش چندان بقا که در سیرت او
صد دفتر تاریخ فزون بنویسد

گفتم به فلان که رنجت از مهمان چیست
هر نیم شبت ز دست او افغان چیست
گفتا که تو را زبان بدین جنبان چیست
سگ داند و کفشگر که در انبان چیست










