دو بیتی های جهان ملک خاتون؛ 40 شعر از بانوی شاعر ایرانی قدیمی
در این بخش از سایت ادبی روزانه دو بیتی های جهان ملک خاتون را برای شما دوستان قرار دادهایم. جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو، شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمه دوم سده هشتم هجری میزیست. او هم دوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشتهاند. وی از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سرودهاست. وفات جهانملک خاتون بعد از سال 784 (قمری) اتفاق افتادهاست. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند.

اشعار کوتاه جهان ملک خاتون
در دیده خیال تست ما را همه جا
هستیم ز بیم هجر در خوف و رجا
صبرم ز رخ خویش همی فرمایی
صبر و دل من بگو کجا تا به کجا
اسرار تو در سینه نهانست مرا
وز دیده سرشک خون روانست مرا
چون سر به فدای راه عشقت کردم
ای همنفسان چه جای جانست مرا
یارب تو روا مدار دل تنگ مرا
مپسند در این روز بدین ننگ مرا
ای چرخ کبود حرفه اینت بترست
اسب همه رهوار و خر لنگ مرا
من روی تو را سمن نگویم حاشا
سرو قدت از چمن نگویم حاشا
آن حقّه یاقوت پر از گوهر را
ای دیده من دهن نگویم حاشا
تا کی کشم انتظار رویت صنما
سرگشته شدم به جستجویت صنما
در حسرت روی خوبت ای جان و جهان
گشتم ز مجاوران کویت صنما
از بس که جفا کشد دل خسته ما
اندیشه کن از ناله آهسته ما
باز آی ز راه لطف و از روی کرم
بگشا گره از کار فرو بسته ما
ای سرو قد تو رسته در دیده ما
بی روی تو خواب نیست در دیده ما
این مردمک دیده ز ما شرم نداشت
راز دل خسته گفت او در همه جا
عشّاق به درگهت اسیرند بیا
بدخویی تو بر تو نگیرند بیا
هر جور و جفا که کرده ای معذوری
زان پیش که عذرت نپذیرند بیا
عمریست که تا از تو جداییم بیا
در درد به امّید وفاییم بیا
برخاسته از سر جهان بنشستیم
بر خاک در تو بی نواییم بیا
خواهم شبکی روی تو اندر مهتاب
تا از رخ خود نبینی اندر مه تاب
تاب است در آن زلف مسلسل باری
چون می تابی دو زلفت اندر مهتاب
مطلب مشابه: گلچینی از قصاید پروین اعتصامی؛ بهترین قصاید و اشعار این شاعر زن معروف
مطلب مشابه: اشعار مهستی گنجوی با مجموعه شعر کوتاه و بلند عاشقانه این شاعر زن

یارب به درت شب نیازست امشب
با دوست مرا نوبت رازست امشب
قلبست و خلاص خواهم از دل زان روی
در بوته عشق در گدازست امشب
بر ما در عیش و ناز بازست امشب
ما را کرم تو چاره سازست امشب
در حضرت جانان که صبا بار نیافت
جان و دل ما محرم رازست امشب
گلروی من از غرور در ورد آویخت
با سرو سهی و یاسمن مهر آمیخت
خورشید رخش چو بر گل انداخت نظر
بیچاره ز تاب روش فی الحال بریخت
برخیز و به باغ آی که گل در جوش است
بی روی تو بلبل چمن خاموش است
زنبور صفت چرا زنی نیش مرا
گفتا چه شود که نیش من با نوش است
عکس نوشته اشعار زیبا از اولین شاعر زن ایرانی
امروز به بستان چو گل اندر جوش است
صحرا و در و دشت زمرّدپوش است
زنهار می لعل به دست آر سبک
برخیز و بیا که وقت نوشانوش است
ای دل گل روی یار دیدن چه خوش است
وز لعل لبانش بوسه چیدن چه خوش است
یک لحظه وصال او به بازار غمش
دل کرده فدا به جان خریدن چه خوش است
رفتم به چمن که گل به جوش آمده است
بلبل دیدم که در خروش آمده است
گفتم چه شدست و این فغان تو ز چیست
گفتا چه کنم که گل فروش آمده است
صبحی به چمن سوسن آزاد بخاست
وز قامت خود صحن چمن می آراست
رخسار چو لاله اش بدیدم گفتم
در سوخته خرمن زدن آتش نه رواست
از روشنی روی تو مه در کم و کاست
خورشید جهان نما ز رویت زیباست
اندر چمن خلد یکی سرو نرست
مانند قد تو گر ز من پرسی راست
مسکین دل من که بوته تیر بلاست
زنهار مزن ز غم بر او کاین نه رواست
تا چند بلا و ستم چرخ کشد
آری چه کنم چون همه تقدیر خداست
چرخ از حسد رای بلندم پستست
وز جرعه همّتم جهانی مستست
لیکن چه کنم چاره که این چرخ بلند
دست من بیچاره چنین در بستست
دل دیده به دولت وصالت بستست
وز خار غمت دل جهانی خستست
گر دست رسی بود که دستت بدهیم
در پای تو مردمی چه جای دستست
تدبیر و صواب از دل خوش باید جست
سرمایه عافیت کفافیست نخست
شمشیر قوی نیاید از بازوی سست
یعنی ز دل شکسته تدبیر درست
جان داده ام و به نزد جانان هیچست
با درد غمش مایه درمان هیچست
زنهار مخور غم جهان ای دل تنگ
دیدیم سراپای جهان کان هیچست
مطلب مشابه: بهترین شعرها از شاعران زن ایرانی؛ اشعار عاشقانه زنان ایرانی

اندر خور همّتم جهانی هیچست
آن را چه محل بود که جانی هیچست
گر در گذر آید آن سهی سرو روان
جان گر بفشانیم روانی هیچست
بی یاد تو گردمی زنم بر بادست
خرّم دل آنکه با غمت دلشادست
بی یاد تو من نفس نمی یارم زد
آنجا که تویی کجا منت در یادست
ما را غم عشق تو به جان آوردست
و اوصاف جمالت به زبان آوردست
ورنه ز من خاکی سرگشته چرا
خون دلم از دیده روان آوردست
شعرهای شاهکار از جهان ملک خاتون
تا روی چو گل به بوستان آوردست
این بلبل طبعم به زبان آوردست
از غمزه چشم مست و ابروش ببین
این تیر جفا که در کمان آوردست
هستم من سرگشته به عشقت سرمست
جان خسته ز عشق یار و دل داده ز دست
از گلبن وصل او نچیدم یک گل
وز خار جفا جان جهانی را خست
مستیم چو چشم مست شهلای تو مست
پستیم به پیش قد و بالای تو پست
آیا بود آنکه در میان بستان
گردیم کنار سبزه ات دست به دست
سرو چمن از عجب برآورده دو دست
گفتا که، که را قد دلارا چو منست
چون قامت رعنای تو از دور بدید
از خجلت بالای تو بر خاک نشست
در دیده دلم خیال رویش می بست
دلبر به کرشمه گفت زان نرگس مست
خوش باش که کام تو برآرم روزی
بخشیدن مست اگر بود دست به دست
نقّاش ازل چه لطفها فرمودست
از روی مه و مهر ضیا بربودست
در صورت او کشیده بر نوک قلم
آنست که در حسن رخش موجودست
از درد بمردیم دوایی بفرست
بی برگان را برگ و نوایی بفرست
باری گرهی به کار خلق افتاده
یارب ز کرم گره گشایی بفرست
چون چشم تو نرگسی ندیدم سرمست
چون دید دلم گشت به زلفت پابست
پیوسته به خم بود چو ابروت دلم
جان کرد فدا و ز غم آن نیز نرست
نقش رخ خوب تو خیال انگیزست
وان غمزه سرمست تو بس خونریزست
زلفت چو بنفشه است و بر روی چمن
از باد بهار بین که عنبر بیزست
از جور زمانه بر دلم بار بسیست
یارم نه به دست لیکن اغیار بسیست
بجریست دلم ولیک با این همه سوز
از جور فلک ملول از دست خسیست
مطلب مشابه: بهترین اشعار جهان ملک خاتون؛ یکی از اولین شاعران زن ایرانی

ای دل ستم از یار جفاپیشه بسیست
دل بر غم او منه که او هیچ کسیست
بحریست دل نازک تو بی پایان
انگار که در بحر ضمیر تو خسیست
در زلف کجت خسته دلی بسته دلست
زان حسن دل هر دو جهان خسته دلست
شاهی جهان بی تو نخواهم یک دم
آن کیست که از غم رخت رسته دلست
رباعیات بانو جهان ملک خاتون
از شام سر زلف تو صبحم شام است
پختم هوس لب تو لیکن خام است
چشمت نظری نکرد در حال جهان
بیچاره به هرزه در جهان بدنام است
ما را ز جهان وصل نگاری کام است
وز کام جدا گشتنم از ناکام است
عشّاق تو در جهان بسی هست ولی
بیچاره جهان که در جهان بدنام است
بیچاره دلم که بود از عشق تو مست
در شست سر زلف تو بودش پابست
چشمت به خطا در او نگاهی می کرد
زان روی به ابروان شوخت پیوست
دوران فلک نگر که چون گردانست
مردی که بر او دل بنهد مرد آنست
لیکن چه کند فلک که او نیز چو من
بیچاره ز روزگار سرگردانست
گل گفت چو من گلی کجا در چمنست
یا رنگ کدام لاله گویی چو منست
نسبت به شقایقم مکن کان مسکین
دل سوخته و نزار و خونین دهنست
زیبا رخ تو ماه درفشان منست
شیرین لب تو لعل بدخشان منست
زلف تو که عالمی از او آشفتست
جمعیت خاطر پریشان منست
ای دوست دل از دست فراقت خونست
در خون دلم روی جان گلگونست
لیلی صفتا ببین که دیوانه دلم
از روز فراقت ای صنم مجنونست
ما را دل و دیده در فراقت خونست
شوق رخت از حد و صفت بیرونست
گویند ز دل به دل بود راه ولی
ما مایل و تو ز ما ملولی چونست
خالی به میان ابروان دارد دوست
کان را دلم از میان جان دارد دوست
گوید که تو را دوست ز دل می دارم
از دل نه که ما را به زبان دارد دوست

از بس که بیازرد دل دشمن و دوست
گویی به گناه هیچ کندندش پوست
وقتی غم او بر همه دلها بودی
اکنون همه غمهای جهان بر دل اوست
فریاد ز جور دشمن و فرقت دوست
کاین هر دو بلا به نزد و امّا نه نکوست
کردند جفا بسی نه بر حق الحق
«از شیشه همان برون تراود که دروست»
بر ذکر تو دایماً زبانم جاریست
همراه تو دل به خواب و در بیداریست
از روی کرم نظر به حالم فرمای
کاین دل به غم عشق تو بس بازاریست










