اشعار شهید بلخی؛ گلچین شعر احساسی و عاشقانه شاعر قدیمی
اشعار شهید بلخی را در روزانه بخوانید. ابوالحسن شهید بن حسین جهودانکی بلخی، معروف به شهید بلخی (درگذشت ۳۲۵ هجری قمری) شاعر و متکلم و حکیم سده چهارم هجری است. او بنا به گفته ابن ندیم فیلسوفی بوده که علاوه بر تألیفاتی که داشت به مناظره با سایر فلاسفه از جمله زکریای رازی نیز دست مییازید. او استاد علوم اوایل (مجموعه معارف یونان) بود.

تاثیر و اهمیت اشعار شهید بلخی
اشعار شهید بلخی در چندین جنبه حائز اهمیت است:
پیشگامی در شعر فارسی دری: او همعصر رودکی (پدر شعر پارسی) بود و در دربار سامانیان، مانند رودکی، مدح امیرانی چون نصر بن احمد سامانی و وزیران را میسرود. شاعرانی چون دقیقی، فرخی سیستانی و رودکی خود از او ستایش کردهاند. مثلاً رودکی در مرثیهاش میگوید:
کاروان شهید رفت از پیش و آن ما رفته گیر و میاندیش
از شمار دو چشم یک تن کم وز شمار خرد هزاران بیش
این بیتها نشاندهنده جایگاه والای او در میان معاصران است. فرخی نیز از “دلاویزی و نغز غزل” او و خوشنویسیاش یاد میکند.
محتوای فلسفی و عرفانی: اشعارش ترکیبی از حکمت، کلام و عرفان است. او بر تضاد دانش و خواسته، غم و شادی، و زیباییهای گیتی تأمل میکند. این مضامین، پایهای برای شعر عرفانی بعدی (مانند مولانا) فراهم آورد. او کتابی مانند *تفضیل لذات النفس علی اللذات البدن* (برتری لذتهای روحی بر جسمانی) نوشت که نشاندهنده عمق فکریاش است.
ارزش ادبی و زبانی: زبان او دری ناب و روان است که به بالندگی زبان پارسی در خراسان کمک کرد. مقدسی در *احسن التقاسیم* از بلخ به عنوان کانون زبان دری یاد میکند، و شهید بلخی نماد این جنبش بود. امروزه بیش از ۱۰۰ بیت از او باقی مانده، که در منابع کلاسیک مانند *الفهرست* ابن ندیم، *یتیمة الدهر* ثعالبی و *لباب الالباب* عوفی نقل شده.
تأثیر اشعار شهید بلخی
تأثیر او فراتر از زمان خود رفت و بر ادبیات و فرهنگ پارسیگویان ماندگار شد:
بر شاعران پسین: او را در ردیف رودکی قرار دادند و الهامبخش دقیقی و فرخی شد. این تأثیر در غزلسرایی و مدح درباری مشهود است، و بعدها به شعرای قرنهای بعد مانند عنصری و ناصرخسرو رسید.
در فرهنگ و جغرافیا: دوستیاش با ابوزید بلخی (نخستین جغرافیدان خراسان) نشاندهنده پیوند شعر با دانش است. اشعارش بلخ را به عنوان مهد ادب دری برجسته کرد، جایی که زبان دری از دربار سامانیان برخاست.
میراث امروزی: هرچند دیوان کاملی از او باقی نمانده (برخی منابع به دیوان غزلیات اشاره دارند، اما تأیید نشده)، بیتهای پراکندهاش در مطالعات ادبی و واژهنامههای بسامدی بررسی میشود. او نماد فیلسوف-شاعر است که شعر را ابزاری برای تأمل فلسفی میدانست، و این رویکرد بر عرفان پارسی تأثیر گذاشت.
نمونهای از اشعار شهید بلخی
یکی از غزلهای مشهور او، که دلاویزی و لطافتش زبانزد است:
اگر غم را چو آتش دود بودی
جهان تاریک بودی جاودانه
در این گیتی سراسر گر بگردی
خردمندی نیابی شادمانه
دانش و خواسته است نرگس و گل
که به یک جای نشکفند به هم
هرکه را دانش است، خواسته نیست
و آن که را خواسته است دانش کم
مرا به جان تو سوگند و صعب سوگندی
که هرگز از تو نخواهم جز تو را
این غزل تضاد دانش و خواسته را با تصاویر طبیعی (نرگس و گل) بیان میکند و عمق عرفانی دارد.
در نهایت، اشعار شهید بلخی نه تنها سنگ بنای شعر فارسی را محکم کرد، بلکه با پیوند ادب، فلسفه و کلام، الگویی برای نسلهای بعد شد. او یادآور دوران طلایی سامانیان است، جایی که بلخ پایتخت فرهنگ پارسی بود. برای مطالعه بیشتر، منابع کلاسیک مانند *الفهرست* ابن ندیم یا ویرایشهای مدرن واژهنامههای شعری توصیه میشود.
مطلب مشابه: غزلیات عراقی؛ مجموعه اشعار احساسی از شاعر و عارف سده هفتم
مطلب مشابه: قطعات سنایی (مجموعه اشعار و قطعات گلچین شده شاعر معروف)
قصاید، غزلیات و قطعات
یری محنتی ثم یخفض البصرا
فدته نفسی تراه قد سفرا
داند کز وی به من همی چه رسد
دیگر باره ز عشق بی خبرا
اما یری و جنتی من عصره
و سایلا کالجمان مبتدرا
چو سد یأجوج بایدی دل من
که باشدی غمزگانْش را سپرا
فضلّ حلمی و خانتی جلدی
و من یطیق القضاء و القدرا
و گر بدانستمی که دل بشود
نکردمی بر ره بلا گذرا
یک تازیانه خوردی بر جان از آن دو چشمشْ
کز درد او بماندی مانند زردسیب
کی دل به جای داری در پیش چشم او
کو چشمشْ را به غمزه بگرداند از وریب
یا رب بیافریدی رویی بدین مثال
خود رحم کن بر امت وز راهشان مکیب
دانشا! چون دریغم آیی از آنک
بیبهایی و لیکن از تو بهاست
بی تو ار خواسته مبادم و گنج
همچنین زاروار با تو رواست
باادب را ادب سپاه بس است
بیادب با هزارکس تنهاست
به سخن ماند شعر شعرا
رودکی را سخنشْ تلو نباست
شاعران را خه و احسنت مدیح
رودکی را خه و احسنت هجاست

گر فراموش کرد خواجه مرا
خویشتن را به رقعه دادم یاد
کودک شیرخواره تا نگریست
مادر او را به مهر، شیر نداد
جهان گواست مر او را که در جهان ملک است
بزرگوار و سزاوار نصرت و تأیید
بداد نعمت و بس شاکرست در نعمت
بر این دو باشد سلطان و تخت را تأبید
ابر همی گرید چون عاشقان
باغ همی خندد معشوقوار
رعد همی نالد مانند من
چون که بنالم به سحرگاه، زار
چند بردارد این هریوه خروش
نشود باده بر سرودش نوش
راست گویی که در گلوش کسی
پوشکی را همی بمالد گوش
دریغ فر جوانی و عز و آی دریغ
عزیز بود ازاین پیش همچنان سپریغ
به ناز باز همی پرورد ورا دهقان
چو شد رسیده نیابد ز تیغ تیز دریغ
عیب باشد به کار نیک درنگ
گر شتاب آمد ای رفیق ملام
عاقبت را هم از نخستین بین
تا به غفلت گلو نگیرد دام
دانش و خواسته است نرگس و گل
که به یک جای نشکفند به هم
هر که را دانش است خواسته نیست
و آن که را خواسته است دانش کم
تا کی دوم از گرد درِ تو
کاندر تو نمیبینم چربو
ایمن بزی اکنون که بشستم
دست از تو به اشنان و کنستو
خنک این آفتاب و زهره و ماه
که نباشند جاودانه تباه
همه بر یک نهاد خویش دوند
که نگردند هرگز از یک راه
راست گویی ستارگان ملکند
چشمهی آفتاب شاهنشاه
نه بخوانید نائحه مشغول
یا به تدبیر کین و حرب و سپاه
دوستانند پیش رویاروی
یک به دیگر همی کنند نگاه
بر فلک بر دو شخص پیشهورند
این یکی درزی و آن دگر جولاه
این ندوزد مگر کلاه ملوک
و آن نبافد مگر پلاس سیاه
عذر با همت تو بتوان خواست
پیش تو خامش و زبان کوتاه
همت شیر از آن بلندتر است
که دلآزار باشد از روباه
اگر غم را چو آتش دود بودی
جهان تاریک بودی جاودانه
در این گیتی سراسر گر بگردی
خردمندی نیابی شادمانه
چون چلیپای روم از آن شد باغ
که ابر بربست باغ را عسلی
ابر چون چشم هند بنت عتبه است
برق مانند ذوالفقار علی
مرا به جان تو سوگند و صعب سوگندی
که هرگز از تو نگردم نه بشنوم پندی
دهند پندم و من هیچ پند نپذیرم
که پند سود ندارد به جای سوگندی
شنیدهام که بهشت آن کسی تواند یافت
که آرزو برساند به آرزومندی
هزار کبک ندارد دل یکی شاهین
هزار بنده ندارد دل خداوندی
تو را اگر ملک چینیان بدیدی روی
نماز بردی و دینار برپراکندی
وگر تو را ملک هندوان بدیدی موی
سجود کردی و بتخانههاش برکندی
به منجنیق عذاب اندرم چو ابراهیم
به آتش حسراتم فکند خواهندی
تو را سلامت باد ای گل بهار بهشت
که سوی قبلهٔ رویت نماز خوانندی
مطلب مشابه: غزلیات حیدر شیرازی؛ گلچین اشعار زیبای شاعر سده هشتم
مطلب مشابه: اشعار میرزا حبیب خراسانی؛ گلچین غزلیات و رباعیات عاشقانه
ابیات پراکنده
اورمزدیاند سُکّان سماء
سخرهی فرمان دو آهرمنا
برگزیدم به خانه تنهایی
از همه کس درم ببستم چست

قی اوفتد آن را که سر و ریش تو بیند
زآن خلم و زآن بفچ چکان بر سر و رویت
همی نسازد با داغ عاشقی صبرم
چنان کجا بنسازد بنانج باز بنانج
پی مهد اطفال جاهت سزد
که عقد ثریا شود بازپیچ
عطات باد چو باران، دل موافق خوید
نهیبت آتش و جان مخالفان پده باد
به تیر از چشم نابینا، سپیدی نقطه بردار
که نه دیده بیازارد، نه نابینا خبر دارد
دهان دارد چو یک پسته، لبان دارد به می شسته
جهان بر من چو یک پسته، بدان بستهدهان دارد
زمانه از این هر دوان بگذرد
تو بگوال چیزی کز او نگذرد
صفّ دشمن تو را ناستد پیش
ور همه آهنین تو را باشد
هر که باشد تشنه و چشمه نیابد هیچ جای
بیگمان راضی بیاید گر بیابد آبکند
آن کسی را که دل بود نالان
او علاج خلاشمه بکند
در کوی تو ابیشه همی گردم ای نگار
دزدیده تا مگرت ببینم به بام بر
ای کار تو ز کار زمانه نمونهتر
او باشگونه و تو از او باشگونهتر
ای من رهی آن روی چون قمر
وآن زلف شبهرنگ پر ز ماز
رباعیات
پیش ورزا رخنهی اشعار مرا
بیقدر مکن به گفت گفتار مرا
ای قامت تو به صورت کاونجک
هستی تو به چشم هرکسی بلکنجک
منسوبات
دردا که در این زمانهٔ غمپرورد
حیفا که در این بادیهٔ عمرنورد
هر روز فراق دوستی باید دید
هر لحظه وداع همدمی باید کرد
دوشم گذر افتاد به ویرانهٔ طوس
دیدم جغدی نشسته جای طاووس
گفتم: چه خبر داری از این ویرانه؟
گفتا خبر این است که: «افسوس! افسوس!»
چو اسکندر به زاری در زمین خفت
حکیمی بر سر خاکش چنین گفت
که شاها تو سفر بسیار کردی
ولیکن نه چنین کاین بار کردی
چو آلیزنده شده در مرغزاری
نباشد بر دلش از بار باری
اگر بازی اندر چغو کم نگر
وگر باشهای سوی بطّان مپر
مطلب مشابه: اشعار ترکی شیرازی؛ گلچین زیباترین اشعار احساسی و عاشقانه این شاعر










