غزل شماره ۸۳ از غزلیات صائب تبریزی؛ غوطه دادم در دلِ الماس داغِ خویش را …

غزل شماره ۸۳ از غزلیات صائب تبریزی در روزانه برای اهالی شعر آماده شده است. غزلیات صائب تبریزی یکی از مهم‌ترین و برجسته‌ترین آثار شعر فارسی به شمار می‌رود. صائب تبریزی، شاعر بزرگ قرن یازدهم هجری، با نبوغ و خلاقیت خود توانست غزلیاتی عمیق و زیبا خلق کند که به لحاظ ادبی و هنری دارای اهمیت ویژه‌ای هستند. همچنین غزل شماره ۸۴ از غزلیات صائب تبریزی؛ تر به اشکِ تلخ می‌سازم دِماغِ خویش را … را در سایت روزانه بخوانید.

غزل شماره ۸۳ از غزلیات صائب تبریزی؛ غوطه دادم در دلِ الماس داغِ خویش را ...

غزل شماره ۸۳ صائب

غوطه دادم در دلِ الماس داغِ خویش را

روشن از آبِ گهر کردم چراغِ خویش را

شد چو داغِ لاله خاکستر نفس در سینه ام

تا ز خون چون لاله پر کردم ایاغِ خویش را

چون شوم با خار و خس محشور در یک پیرهن؟

من که می‌دزدم ز بوی گل دماغِ خویش را

بی‌خودی را گردشِ چشمِ تو عالمگیر ساخت

از که گیرم، حیرتی دارم، سراغِ خویش را

می‌شود شورِ قیامت مرهمِ کافوریم

من که پروردم به چشمِ شور، داغِ خویش را

عشرتِ دَه روزهٔ گل قابل تقسیم نیست

وقفِ بلبل می‌کنم دربسته، باغِ خویش را

بیش ازین صائب نمی‌آید ز من اخفای عشق

چند دارم در تهِ دامن چراغِ خویش را؟

مطلب مشابه: غزل شماره ۸۲ از غزلیات صائب تبریزی؛ صرفِ بیکاری مگردان روزگار خویش را …

مطلب مشابه: غزل شماره ۸۱ از غزلیات صائب تبریزی؛ از صفای دل نباشد حاصلی درویش را …

تفسیر این شعر زیبا

تفسیر این شعر زیبا

این شعر از شاعر بزرگ ایرانی، صائب تبریزی، به بیان احساسات عمیق عاشقانه و دردهای ناشی از عشق می‌پردازد. بیایید هر بیت را به زبان ساده توضیح دهیم:

1. غوطه دادم در دلِ الماس داغِ خویش را / روشن از آبِ گهر کردم چراغِ خویش را

   – شاعر می‌گوید که در دل خود، درد و رنج عمیقش را مانند الماس غوطه‌ور کرده است. او با اشک‌هایش (آب گهر) این درد را روشن کرده و به آن نور بخشیده است.

2. شد چو داغِ لاله خاکستر نفس در سینه ام / تا ز خون چون لاله پر کردم ایاغِ خویش را

   – او بیان می‌کند که دردش مانند داغ گل لاله در سینه‌اش است و این درد را با خون خود پر کرده است، به نوعی نشان‌دهنده عمق رنج و عشق اوست.

3. چون شوم با خار و خس محشور در یک پیرهن؟ / من که می‌دزدم ز بوی گل دماغِ خویش را

   – شاعر از این می‌پرسد که چگونه می‌تواند با چیزهای بی‌ارزش (خار و خس) در یک لباس (زندگی) باشد، در حالی که او خود را با بوی گل‌ها (عشق و زیبایی) تعریف می‌کند.

4. بی‌خودی را گردشِ چشمِ تو عالمگیر ساخت / از که گیرم، حیرتی دارم، سراغِ خویش را

   – او می‌گوید که نگاه معشوقش باعث شده که احساس بی‌خودی و حیرت کند. او نمی‌داند باید از چه کسی کمک بگیرد تا خود را پیدا کند.

5. می‌شود شورِ قیامت مرهمِ کافوریم / من که پروردم به چشمِ شور، داغِ خویش را

   – شاعر بیان می‌کند که در روز قیامت، شور و شوق عشق می‌تواند تسکین‌دهنده درد او باشد، در حالی که او این درد را با چشمان پر از عشقش پرورانده است.

6. عشرتِ دَه روزهٔ گل قابل تقسیم نیست / وقفِ بلبل می‌کنم دربسته، باغِ خویش را

   – او می‌گوید که لذت‌های کوتاه‌مدت (مثل عمر گل) قابل تقسیم نیستند و او تصمیم دارد عشق و زیبایی خود را به بلبل (نماد عشق) تقدیم کند.

7. بیش ازین صائب نمی‌آید ز من اخفای عشق / چند دارم در تهِ دامن چراغِ خویش را؟

   – در نهایت، شاعر می‌گوید که دیگر نمی‌تواند عشق خود را پنهان کند و از خود می‌پرسد که چه مقدار عشق (چراغ) هنوز در دلش باقی مانده است.

به طور کلی، این شعر بیانگر عواطف عمیق عاشقانه، رنج‌های ناشی از عشق و تلاش برای درک و بیان این احساسات است. شاعر با استفاده از تصاویری زیبا و مفاهیم عمیق، احساسات خود را به تصویر کشیده است.

مطلب مشابه: غزل شماره ۸۰ از غزلیات صائب تبریزی؛ نوشِ این غمخانه در دنبال دارد نیش را …

مطلب مشابه: غزل شماره ۷۹ از غزلیات صائب تبریزی؛ چند بتوان خاک زد در چشم، عقل و هوش را؟

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.