غزل شماره ۳۶ از دیوان شمس مولانا؛ خواجه بیا خواجه بیا خواجه دگر بار بیا …

غزل شماره ۳۶ از دیوان شمس مولانا را در روزانه قرار داده ایم. این شعر از مولانا یکی از بهترین و جذاب ترین های اوست که در میان اهالی شعر نیز بسیار محبوب است. در ادامه ضمن این شعر، تفسیری مفصل را از آن قرار داده ایم. همچنین غزل شماره ۳۷ از دیوان شمس مولانا؛ یار مرا، غار مرا، عشق جگرخوار مرا … را در سایت روزانه بخوانید.

غزل شماره ۳۶ از دیوان شمس مولانا؛ خواجه بیا خواجه بیا خواجه دگر بار بیا ...

غزل شماره ۳۶

خواجه بیا خواجه بیا خواجه دگر بار بیا

دفع مده دفع مده ای مَهِ عیار بیا

عاشق مهجور نگر عالمِ پرشور نگر

تشنهٔ مَخمور نگر ای شَهِ خَمَّار بیا

پای توی دست توی هستی هر هست توی

بُلبلِ سرمست توی جانبِ گلزار بیا

گوش توی دیده توی وز همه بُگزیده توی

یوسُف دزدیده توی بر سَرِ بازار بیا

ای ز نظر گشته نهان ای همه را جان و جهان

بارِ دگر رقص کنان بی‌دل و دَستار بیا

روشنیِ روز توی شادی غم سوز توی

ماهِ شب افروز توی اَبرِ شِکربار بیا

ای عَلَمِ عالَمِ نو پیشِ تو هر عقل گرو

گاه مَیا گاه مَرو خیز به یک بار بیا

ای دلِ آغشته به خون چند بُوَد شور و جنون

پخته شد انگور کنون غوره مَیَفشار بیا

ای شبِ آشفته بُرو وی غمِ ناگفته بُرو

ای خِرَدِ خفته بُرو دولتِ بیدار بیا

ای دلِ آواره بیا وی جگرِ پاره بیا

وَر رَهِ دَر بسته بُوَد از رَهِ دیوار بیا

ای نَفَسِ نوح بیا وی هَوَسِ روح بیا

مَرهَمِ مجروح بیا صِحَّتِ بیمار بیا

اِی مَهِ اَفروخته رو آبِ روانْ دَر دلِ جو

شادیِ عُشاق بجو کوریِ اَغیار بیا

بَس بُوَد ای ناطقِ جان چَند از این گفتِ زبان

چند زنی طبلِ بیان بی‌دَم و گفتار بیا

مطلب مشابه: غزل شماره ۳۵ از دیوان شمس مولانا؛ ای یار ما، دل‌دار ما، ای عالم اسرار ما …

مطلب مشابه: غزل شماره ۳۴ از دیوان شمس مولانا؛ ای عاشقان ای عاشقان آمد گه وصل و لقا

تفسیر این شعر

تفسیر این شعر

خواجه بیا خواجه بیا خواجه دگر بار بیا

دفع مده دفع مده ای مَهِ عیار بیا

ای آقا، ای بزرگ، دوباره بیا و دل ما را از غم رها کن. ای ماه زیبا، ای جوانمرد، دوباره نزد ما بیا و دل‌های ما را شاد کن.

عاشقِ مهجور نگر عالمِ پرشور نگر

تشنهٔ مَخمور نگر ای شَهِ خَمَّار بیا

عاشق تنها و غمگین به دنیای پرشور و هیجان نگاه کن، به کسی که عطش دارد ولی در حال مستی است، ای نوشندهٔ شراب، بیا.

پای توی دست توی هستی هر هست توی

بُلبلِ سرمست توی جانبِ گلزار بیا

تو دلیل هستی و وجود منی، همچون بلبل شاداب و سرمست که به سمت گلزار می‌رود. بیایید و به من ملحق شو.

گوش توی دیده توی وز همه بُگزیده توی

یوسُف دزدیده توی بر سَرِ بازار بیا

گوش تو به تصویر تو توجه دارد و از همه چیز عبور کرده است. تو همچون یوسف که دزدیده شده، بر سر بازار بیا.

ای ز نظر گشته نهان ای همه را جان و جهان

بارِ دگر رقص کنان بی‌دل و دَستار بیا

ای که از دید پنهان شده‌ای، ای روح و زندگی همه‌ی امور، دوباره به رقص درآ، بدون دل و دستار!

روشنیِ روز توی شادیِ غم سوز توی

ماهِ شب افروز توی اَبرِ شِکربار بیا

در روز روشن تو، شادی و غم همزمان وجود دارد. تو مانند ماهی هستی که شب را روشن می‌کند و همچون ابری پر از شیرینی، مهربانی می‌کنی. بیا و در این فضا با من باش.

ای عَلَمِ عالَمِ نو پیشِ تو هر عقل گرو

گاه مَیا گاه مَرو خیز به یک بار بیا

ای کسی که در علم و دانش برتری، عقل‌ها به زمین می‌افتند و در حضور تو به تسلیم در می‌آیند، گاهی اینجا و گاهی آنجا نرو، تنها یک بار با قدرت و انگیزه بیاید.

ای دلِ آغشته به خون چند بُوَد شور و جنون

پخته شد انگور کنون غوره مَیَفشار بیا

ای دل که همیشه در عطش شور و شوق هستی، چه مدت دیگر باید در این حال بمانی؟ حالا که انگور رسیده است، بیایید و از آن استفاده کنیم و می را بچشیم.

ای شبِ آشفته بُرو وی غمِ ناگفته بُرو

ای خِرَدِ خفته بُرو دولتِ بیدار بیا

ای شب پر از آشفتگی، تو برو و ای غم‌هایی که هنوز گفته نشده‌اند، تو هم برو. ای اندیشه خاموش، تو هم برو و ای دولت و خوشبختی بیدار، به پیش بیا.

ای دلِ آواره بیا وی جگرِ پاره بیا

وَر رَهِ دَر بسته بُوَد از رَهِ دیوار بیا

ای دل بی‌قرار، بیا و خود را بیاور، حتی اگر راه بسته باشد و دیواری در میان باشد، بیایید.

ای نَفَسِ نوح بیا وی هَوَسِ روح بیا

مَرهَمِ مجروح بیا صِحَّتِ بیمار بیا

ای جان پاک، به سوی ما بیا، همچون نوح که کشتی نجات را آورد. بیا و آرزوی روح و زندگی را با خود بیاور، و مرهمی برای زخم‌های ما بیاور تا بیماری‌هایمان را درمان کنی.

# اِی مَهِ اَفروخته رو آبِ روانْ دَر دلِ جو

شادیِ عُشاق بجو کوریِ اَغیار بیا

ای ماه زیبا، بر آب روان نگاهی بیفکن و در دل جوی شادی و خوشحالی عاشقان را جستجو کن و چشم افراد بی‌خبر را ببند.

# بَس بُوَد ای ناطقِ جان چَند از این گفتِ زبان

چند زنی طبلِ بیان بی‌دَم و گفتار بیا

بس است ای سخنور، دیگر از این گفت‌وگوهای بی‌فایده بگذار. دیگر بس کن از بیان و گفتار بی‌هدف، بی‌آنکه روحی در آن باشد.

مطلب مشابه: غزل شماره ۳۳ از دیوان شمس مولانا؛ مِی دِه گزافه ساقیا، تا کم شود خوف و رجا …

مطلب مشابه: غزل شماره ۳۲ از دیوان شمس مولانا؛ دیدم سحر آن شاه را بر شاهراه هل اتی …

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.