غزل شماره ۱۰۹ از غزلیات شهریار / ای طلعت تو خنده به خورشید و ماه کن با تفسیر
غزل شماره ۱۰۹ از گزیدهٔ غزلیات شهریار، با مطلعِ «ای طلعت تو خنده به خورشید و ماه کن…»، یکی از عاشقانهترین و تصویرسازترین غزلهای این شاعر بزرگ معاصر است که در آن، زیباییِ بیهمتای معشوق، با خورشید و ماه و سرو و گل سنجیده میشود و در نهایت، عاشقِ گداصفت، با یک نظر لطفِ معشوق، به پادشاهیِ عشق میرسد . شهریار در این سروده، با بهرهگیری از تلمیحِ داستانِ یوسف و یعقوب، تصاویری از هجران و اسارتِ عاشقان در چاهِ زلفِ یار میآفریند و با بیتی پارادوکسال، «پیرِ خرد» را نیز در برابرِ «نکتهٔ دهانِ» معشوق، حیران و اشتباهکنان نشان میدهد . در پایان، با تخلصِ «بهجت» (نام اصلی شهریار) و تضادِ زیبای «گدا» و «پادشاه»، اوجِ فروتنیِ عاشق و عظمتِ عشق را به نمایش میگذارد . در این بخش از سایت، ضمن ارائهٔ متن کامل این غزل و تفسیر روان و ساده از تکبیتهای آن، به بررسی درونمایهٔ زیباییِ مطلق معشوق، حیرتِ عقل در برابر عشق، و نگاهِ شاعرانهٔ شهریار به مقامِ «فنا در عشق» خواهیم پرداخت.

غزل شماره ۱۰۹
ای طلعت تو خنده به خورشید و ماه کن
زلف تو روز روشن مردم سیاه کن
خال تو آتشی است دل آفتابسوز
خط تو سایهای است سیه روی ماه کن
یعقوبها ز هجر تو بیتالحزننشین
ای صدهزار یوسف مصری به چاه کن
نخل قد بلند تو بنیاد سرو کن
ریحان باغ سبز خطت گل گیاه کن
هرگز نرفته است به سر ماه را کلاه
ای خود در این میان سر ما بیکلاه کن
از شانه آشیان دل ما به هم مریز
ای شانه تو خرمن سنبل تباه کن
پیر خرد که مسئلهآموز حکمت است
در نکته دهان تو شد اشتباه کن
کارم ز عشق تو به جز افغان و آه نیست
ای کار عاشقان خود افغان و آه کن
بهجت گدای حسن تو شد شهریار عشق
ای خاک درگه تو گدا پادشاه کن
غزلیات بیشتر از شهریار: غزل شماره ۱۰۸ از غزلیات شهریار | غزل شماره ۱۰۷ از غزلیات شهریار
تفسیر این شعر

این غزل از محمدحسین بهجت تبریزی (شهریار)، یکی از پرشورترین، عاشقانهترین و عارفانهترین سرودههای اوست. شهریار در این شعر با زبانی ساده و شورانگیز، از طلعت (چهره) معشوق، از زلف و خال و خط او، از یعقوب و یوسف، از قد بلند و باغ سبز، و از عشق و گدایی سخن میگوید. او میگوید که طلعت معشوق، خورشید و ماه را به خنده میآورد و زلف او، روز روشن را سیاه میکند. در پایان، به بهجت (تخلص خود) اشاره میکند که گدای حسن معشوق شده و از او میخواهد که گدا را پادشاه کند.
فضای کلی غزل
شهریار در این غزل با لحنی عاشقانه و عارفانه، به چند نکته اشاره میکند:
– طلعت معشوق – طلعت او، خورشید و ماه را به خنده میآورد.
– زلف معشوق – زلف او، روز روشن را سیاه میکند.
– خال و خط معشوق – خال او آتشی است که دل آفتاب را میسوزاند و خط او سایهای است که روی ماه را سیاه میکند.
– یعقوب و یوسف – یعقوبها از هجر او در بیتالحزن نشستهاند و صد هزار یوسف مصری را به چاه میکند.
– قد و باغ سبز – قد بلند او بنیاد سرو را میکند و باغ سبز خط او، گل و گیاه را میرویاند.
– سر بیکلاه – هرگز ماه کلاه به سر نرفته است، اما او سر ما را بیکلاه میکند.
– شانه – شانه او، آشیان دل ما را به هم میریزد و خرمن سنبل را تباه میکند.
– پیر خرد – پیر خرد که مسئلهآموز حکمت است، در نکته دهان او اشتباه میکند.
– افغان و آه – کار عاشقان، افغان و آه است.
– بهجت و شهریار – بهجت (شهریار) گدای حسن معشوق شده و از او میخواهد که گدا را پادشاه کند.
تفسیر بیتبهبیت
بیت اول:
«ای طلعت تو خنده به خورشید و ماه کن / زلف تو روز روشن مردم سیاه کن»
– ای که طلعت (چهره) تو، خورشید و ماه را به خنده میآورد،
– زلف تو، روز روشن را برای مردم سیاه میکند.
نکته: چهره معشوق چنان زیباست که خورشید و ماه را به خنده میآورد و زلف او روز روشن را سیاه میکند.
بیت دوم:
«خال تو آتشی است دل آفتابسوز / خط تو سایهای است سیه روی ماه کن»
– خال تو آتشی است که دل آفتاب را میسوزاند،
– خط تو سایهای است که روی ماه را سیاه میکند.
نکته: خال معشوق، آتش دلسوز است و خط او، روی ماه را سیاه میکند.
غزلیات بیشتر از شهریار: غزل شماره ۱۰۶ از غزلیات شهریار | غزل شماره ۱۰۵ از غزلیات شهریار
بیت سوم:
«یعقوبها ز هجر تو بیتالحزننشین / ای صدهزار یوسف مصری به چاه کن»
– یعقوبها از هجر تو، در بیتالحزن (خانه اندوه) نشستهاند،
– ای که صد هزار یوسف مصری را به چاه میکنی.
نکته: هجر معشوق، یعقوبها را در بیتالحزن نشانده و او صد هزار یوسف را به چاه میافکند.
بیت چهارم:
«نخل قد بلند تو بنیاد سرو کن / ریحان باغ سبز خطت گل گیاه کن»
– نخل قد بلند تو، بنیاد سرو را (ویران) کن،
– ریحان باغ سبز خط تو، گل و گیاه را (برویان).
نکته: قد بلند معشوق، سرو را ناچیز میکند و باغ سبز خط او، گل و گیاه میرویاند.
بیت پنجم:
«هرگز نرفته است به سر ماه را کلاه / ای خود در این میان سر ما بیکلاه کن»
– هرگز کلاه به سر ماه نرفته است،
– ای که خود در این میان، سر ما را بیکلاه میکنی.
نکته: ماه هرگز کلاه به سر نگذاشته، اما معشوق سر عاشق را بیکلاه (بیآبرو) میکند.
بیت ششم:
«از شانه آشیان دل ما به هم مریز / ای شانه تو خرمن سنبل تباه کن»
– ای شانه، آشیان دل ما را به هم مریز،
– تو خرمن سنبل (زلف) را تباه کن.
نکته: شانه معشوق، آشیان دل عاشق را به هم میریزد و خرمن زلف را تباه میکند.
بیت هفتم:
«پیر خرد که مسئلهآموز حکمت است / در نکته دهان تو شد اشتباه کن»
– پیر خرد که مسئلهآموز حکمت است،
– در نکتهی دهان تو، اشتباه میکند.
نکته: پیر خرد (عقل) در برابر نکتهی دهان معشوق، اشتباه میکند و حیران میشود.
بیت هشتم:
«کارم ز عشق تو به جز افغان و آه نیست / ای کار عاشقان خود افغان و آه کن»
– کار من از عشق تو، جز افغان و آه نیست،
– ای که کار عاشقان را افغان و آه میکنی.
نکته: کار عاشق، افغان و آه است و معشوق نیز عاشقان را به افغان و آه میکشاند.
بیت نهم (مقطع):
«بهجت گدای حسن تو شد شهریار عشق / ای خاک درگه تو گدا پادشاه کن»
– بهجت (شهریار) گدای حسن تو شد و شهریار عشق است،
– ای خاک درگاه تو، گدا را پادشاه کن.
نکته: شهریار خود را گدای حسن معشوق میداند و از او میخواهد که گدا را پادشاه کند.
تحلیل عمیقتر
۱. طلعت معشوق
طلعت معشوق چنان زیباست که خورشید و ماه را به خنده میآورد. این نشان از زیبایی بینظیر او دارد.
۲. زلف معشوق
زلف معشوق روز روشن را سیاه میکند. این نشان از قدرت و گستردگی زلف او دارد.
۳. خال و خط
خال معشوق، آتش دلسوز است و خط او، روی ماه را سیاه میکند. این نشان از تأثیر عمیق زیبایی او دارد.
۴. یعقوب و یوسف
هجر معشوق، یعقوبها را در بیتالحزن نشانده و یوسفها را به چاه میافکند. این نشان از قدرت عشق در اندوه و جدایی دارد.
۵. قد و باغ سبز
قد بلند معشوق، سرو را ناچیز میکند و باغ سبز خط او، گل میرویاند. این نشان از زیبایی و طراوت او دارد.
۶. سر بیکلاه
معشوق سر عاشق را بیکلاه (بیآبرو) میکند. این نشان از تسلیم و فنا در برابر او دارد.
۷. شانه
شانه معشوق، آشیان دل عاشق را به هم میریزد و خرمن زلف را تباه میکند. این نشان از قدرت شانه در آشفتگی دلها دارد.
۸. پیر خرد
عقل در برابر نکتهی دهان معشوق حیران میشود. این نشان از ناتوانی عقل در درک زیبایی و راز معشوق دارد.
۹. افغان و آه
کار عاشق، افغان و آه است. این نشان از رنج و سوز عشق دارد.
۱۰. بهجت و شهریار
شهریار خود را گدای حسن معشوق میداند و از او میخواهد که گدا را پادشاه کند. این نشان از فروتنی و امید او به لطف معشوق دارد.
غزلیات بیشتر از شهریار: غزل شماره ۱۰۴ از غزلیات شهریار | غزل شماره ۱۰۳ از غزلیات شهریار
خلاصه به زبان ساده
شهریار میگوید:
ای که طلعت تو خورشید و ماه را به خنده میآورد و زلف تو روز روشن را سیاه میکند.
خال تو آتشی است که دل آفتاب را میسوزاند و خط تو سایهای است که روی ماه را سیاه میکند.
یعقوبها از هجر تو در بیتالحزن نشستهاند و تو صد هزار یوسف مصری را به چاه میکنی.
نخل قد بلند تو بنیاد سرو را ویران میکند و ریحان باغ سبز خط تو گل و گیاه میرویاند.
هرگز کلاه به سر ماه نرفته است، اما تو سر ما را بیکلاه میکنی.
ای شانه، آشیان دل ما را به هم مریز و خرمن سنبل را تباه کن.
پیر خرد که مسئلهآموز حکمت است، در نکته دهان تو اشتباه میکند.
کار من از عشق تو، جز افغان و آه نیست. ای که کار عاشقان را افغان و آه میکنی.
بهجت (شهریار) گدای حسن تو شد و شهریار عشق است. ای خاک درگاه تو، گدا را پادشاه کن.
نکته پایانی
این غزل شهریار، سرود عشق، زیبایی و فروتنی است. شهریار در این شعر، با زبانی ساده و شورانگیز، از طلعت معشوق، از زلف و خال و خط او، از یعقوب و یوسف، از قد بلند و باغ سبز، و از عشق و گدایی سخن میگوید. او میگوید که طلعت معشوق، خورشید و ماه را به خنده میآورد و زلف او روز روشن را سیاه میکند. در پایان، به بهجت (تخلص خود) اشاره میکند که گدای حسن معشوق شده و از او میخواهد که گدا را پادشاه کند. این غزل، یکی از بهترین نمونههای شعر عاشقانه و عارفانهی شهریار است که در آن، عشق و زیبایی و فروتنی به زیبایی به تصویر کشیده شده است.










