غزلیات آشفته شیرازی / گلچین شعر عاشقانه و غزل از این شاعر

در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه غزلیات آشفته شیرازی را به صورت گلچین آماده کرده ایم. محمدکاظم آشفته شیرازی از شاعران صاحب منصب عصر قاجار بود که به سال ۱۲۰۰ ه‍. ق مصادف با ۱۷۸۵ میلادی در شهر شیراز به دنیا آمد. وی فرزند محمد جعفر کدخدا بود و در خانواده‌ای سرشناس و متمکن به دنیا آمد. او در دوران جوانی، علم عروض و محاسبات دفتری را آموخت و با ادبیات فارسی و علوم ادبی عربی آشنا شد.

غزلیات آشفته شیرازی / گلچین شعر عاشقانه و غزل از این شاعر

غزل های عاشقانه آشفته شیرازی

خواهی که بخاک ره بمیرم

تا روی زپات برنگیرم

از دام تو کی دلم گریزد

کز دانه خال ناگزیرم

تا بندی زلف مهوشانم

من پند کسی نمی پذیرم

درویش تو و بفقر شام

سلطانم و پیش تو فقیرم

از دولت وصل نوجوانان

بخت است جوان اگر چه پیرم

از حسرت آن کمان ابرو

جا کرده بدل هزار تیرم

ای نفخه باد صبحگاهی

در پیش نسیم تو بمیرم

چون میگذری بسنبل باغ

برگو که بزلف او اسیرم

سیمین بدنش بناز میگفت

بر تن نه سزا بود حریرم

آشفته بیاد چین زلفش

سنبل میروید از ضمیرم

با تو عمریست که تا نرد نظرم میبازم

از تو حاشا که نظر بر دگری پردازم

من همه عمر بگویم که تو بی انبازی

مدعی نیز در این قول بود انبازم

آید از باغ و هم آواز شود با من مست

منم آن صعوه که بگرفته بچنگل بازم

تا بکی چند تغافل کنی ای مایه ناز

بجواب و بعتابی بکش و بنوازم

خواهد ار راز دلم گفت بدفتر خامه

من زبانش ببرم تا که نگوید رازم

بود چون چاشنی عشق تو اندر سخنم

زان باهواز شکر میرود از شیرازم

دل آشفته سراپرده مهر علیست

باید از مدعیان خانه جان پردازم

مطلب مشابه: غزلیات شهریار با 30 شعر و غزل ناب (چند بارد غم دنیا به تن تنهایی …)

مطلب مشابه: غزلیات قدسی مشهدی (گلچین زیبا از اشعار عاشقانه و غزلیات)

منکه در میکده منزل بود از آغازم

شاید ار شیخ بمسجد نکند در بازم

خوش سرانجام تر از من بخرابات مجوی

کز می ناب سرشتند گل از آغازم

من دل خون شده در دست نگارین دیدم

پنجه با ساعد سیمین تو چون اندازم

با شهیدان چو درآیم بقیامت یکرنگ

داغ عشق تو کند از دگران ممتازم

آخرت نیز ببازیم بسودای غمت

دینی آنقدر ندارد که به تو در بازم

شمع بزم دگران تا شده ای از غیرت

همه شب شمع صفت مانده بسوز و سازم

زلفش آشفته گرم دست بگیرد زکرم

خویشتن را بدر پیر مغان اندازم

کیمیائی کنم از خاک در دوست بچشم

این مس قلب باکسیر غمت بگدازم

عکس جمال این و آن هر چه فتاد در دلم

میرود و نمیرود روی تو از مقابلم

پرتو شمع خاوری تافت زمشرق دلم

شمع برید یک نفس همنفسان زمحفلم

بانگ جرس زهر طرف میرسدم بگوش جان

میشنوم صدا ولی نیست اثر زمحملم

مانده تیه حیرتم غرقه بحر کثرتم

نوح کجاست تا برد رخت بسوی ساحلم

کشته این و آن کند دعوی خونبها بحشر

من بخلاف کشتگان شکر گذار قاتلم

شوق برد مرا بسر بر سو کوی آن پسر

وه که ندیده طلعتش بر رخ دوست مایلم

گفتم بت شکسته ام از کف غیر رسته ام

آشفته طره بتی گشته چو بت حمایلم

شبی که بی تو بود شمع برنیفروزم

که خود چو شمع بسوزم که تا رسد روزم

گر از کمان ملامت زنند صد تیرم

گمان مبر که زروی تو دیده بردوزم

مباد یاد سر زلف تو رود زسرم

بدیده دو کشم گر چو شمع میسوزم

از آتش رخ مغبچه ای بخواهد سوخت

هزار خرمن تقوی اگر براندوزم

تو آب میزدی ای چشم تر بر آتش دل

خبر نداشتی از آه آتش افروزم

بزیر زلف شکن در شکن بناگوشت

نمود در شب یلدا صباح نوروزم

حدیث زلف تو آشفته میکند تحریر

چه شکرهاست در این شب زبخت فیروزم

مطلب مشابه: غزلیات ناصر بخارایی [ گزیده ای از زیباترین اشعار و غزلیات ]

مطلب مشابه: اشعار آشفته شیرازی؛ گلچین زیباترین اشعار کوتاه و بلند این شاعر

غزل های عاشقانه آشفته شیرازی

ایکه شد ما در فکرت پی وصف تو عقیم

عقل در معرفت ذات تو چون رای سقیم

سر من قابل فتراک کمند تو نبود

لاجرم در سم گلگون تو کردم تسلیم

مرغ شب گر بتواند صفت مهر منیر

ره سوی کنه کمال تو برد وهم حکیم

غمزه از جا ببرد خلق و گرنه این کار

ناید از نرگس مکحول و زابروی و سیم

تا که آن لعل سخن گوی تو آمد بحدیث

شده از گفته تو حادث اسرار قدیم

عقل در پرده عشاق ندارد راهی

پرده عصمت کبری ندرد دیو رجیم

ایشه ملک حقیقت علی ای معنی عشق

که بود عقل بخاک سر کوی تو مقیم

شاید آشفته زحب تو درآید به بهشت

داخل خلد نشد جز سگ اصحاب رقیم

ما ز ازل رند و مست و باده‌پرستیم

بر در میخانه الست بنشستیم

سبحه و زنار را کمند بریدیم

توبه و پیمانه را به هم بشکستیم

مغبچگان می به کف زمزمه گویند

مژده که ما ماه آفتاب به دستیم

سلسله زلف یار تا که کشیدیم

قید علایق ز این و آن بگسستیم

زآتش مستی بسوخت خرمن هستی

دوست به دست آمد و ز خویش برستیم

مطرب مجلش مکش نوا که خرابیم

ساقی مهوش مده شراب که مستیم

این خوشم آمد ز قدسیان که بگفتند

عرش سریریم لیک پیش تو پستیم

عاشق تو شبنم است و عشق تو خورشید

تهمت بی‌جا به ما مبند که هستیم

زلف تو آشفته را کمند جنون شد

تا که نگویند ما ز بند تو جستیم

شاهد بزم ازل خطیب سلونی

آنکه به عهد ارادتش ز الستیم

گرچه برآمد هزار دست به دستان

عهد به جز دست کردگار نبستیم

عکس نوشته غزلیات آشفته شیرازی

تا که در حلقه زلف تو پناهی داریم

با همه سلسلهٔ ربطی و راهی داریم

بجز از مرتع حسنت نکند دل خوش جای

تا که از سبزه خط مهر و گیاهی داریم

ما همه یوسف مصرغم عشقیم و براه

جز زنخدان تو مپندار که چاهی داریم

ترک چشم تو بقلب دل عشاق چو زد

گفت این فتح زبرگشته سپاهی داریم

لشکر غمزه خوبان نکند رخنه در او

تا که در کشور دل همچو تو شاهی داریم

نگه مست تو از کعبه بدیرم افکند

این همه مرتبه از نیم نگاهی داریم

گفت از آه سر زلف من آشفته شده

تو مپندار که ما قوت آهی داریم

لاله آشفته چو من زآن خم مو دلخون است

هر دو در سینه نهان داغ سیاهی داریم

تا که خاک در کریاس علی افسر ماست

کی سر افسری و فکر کلاهی داریم

چون خال هندوی تو بر آتش نشسته‌ایم

سوزان ولیک تازه و تر خوش نشسته‌ایم

برد و سلام خواند بر او جبرئیل عشق

در باغ چون خلیل و بر آتش نشسته‌ایم

رد و قبول در کف صورت نگار و ما

چو لعبتی به کاخ منقش نشسته‌ایم

عشق تو آتشی است پی امتحان و ما

اندر خلاص چون زر بی‌غش نشسته‌ایم

مست شراب رنجه ز درد سر خمار

ما از شراب عشق تو سر خوش نشسته‌ایم

قومی کنند بر سر دنیای دون نزاع

ما فارغ از نزاع و کشاکش نشسته‌ایم

آشفتگی ما چو ز سودای زلف تست

مجموع خاطریم و مشوش نشسته‌ایم

تا رایض است مهر علی چرخ رام ماست

نشکفت اگر به توسن سرکش نشسته‌ایم

ما زر نه‌ایم لیک خود از معدن زریم

پهلوی زر ناب چو مرقش نشسته‌ایم

مطلب مشابه: غزلیات حیدر شیرازی؛ گلچین اشعار زیبای شاعر سده هشتم

مطلب مشابه: غزلیات قدسی مشهدی (گلچین زیبا از اشعار عاشقانه و غزلیات)

وقتی زفراق رنجه بودم

صبر دل خسته آزمودم

دیدم سر عاشقان کنی گوی

منهم بهوس سری نمودم

خوش آنکه بکار زار عشقت

چوگان تو همچو گو ربودم

از شور لب تو تلخ کامم

وانگشت بر آن نمک نسودم

کام دل خویشتن گرفتم

دشنامی از آن دهن شنودم

صد حکمت اگر بیارمت پیش

چون تو نپسندیش چه سودم

نازد بحرم اگر کبوتر

من پر بحریم تو گشودم

دیریست که عشق نقش جان است

حاشا که رود زسینه زودم

آتشکده شد فسرده و عشق

آتشکده ساخته زدودم

آشفته زخاک میکشان است

هم خاک شوم چنانکه بودم

در جلد سگان تو شدم دوش

بر رتبه خویش میفزودم

نساج غم تو بافت ما را

از مهر علیست تار و پودم

بر آن سرم که بگرد وفا و مهر نگردم

که همچو ذره زمهر تو بر هوا شده گردم

طبیب عشق که گفت آخر الدواء الکی

نشد علاج و شد این داغ درد بر سر دردم

نمانده باده بکاسه نه زر بکیسه خدا را

برفت سرخی و مانده بجای چهره زردم

منه تو دیگ تمنا چو کشتی آتش سودا

که دیگ عشق نیاید بجوش زآتش سردم

بغیر دردسر و صدمه خمار ندیدم

که بود ساقی و این باده از کجاست که خوردم

بیا و پرده بگردان دمی تو مطرب مجلس

که زخم تازه کند زخمهای تار تو هر دم

هوا گرفته دل آشفته را بسان کبوتر

پرم زبام حرم تا که کشتنی گردم

خیال جستن از دام نفس و قید هوا را

کنم به همت مردان که خود نه آن مردم

تا چه شکوه بود از اختر نامسعودم

که به تعداد سگان در شه معدودم

گرچه بردیم بسی رنج زایام فراق

برد در کوی ایاز عاقبت محمودم

لله الحمد که در کوی مغان معتبرم

اگر از خانقه و کعبه دلا مردودم

نکنم طوف حرم رخ ننهم سوی کنشت

با تو سازم که از این هر دو توئی مقصودم

جلوه نور تو بر سجده آدم سبب است

من هم از پرتو مهرت بملک مسجودم

بی تو گر عمر خضر میدهدم معدومم

ور شوم در تو فنا در دو جهان موجودم

منت از دیده ندارم پی دیدار بتان

منکه شاهد بود از پرده دل مشهودم

تا مبادا که کند در تو اثر آتش من

سوختم از تو نهان تا که نه بینی دودم

رنگ می کی رود از جامه مرا ای زاهد

کاز ازل خرقه تن بوده شراب آلودم

بافت در کارگه عشق تو نساج مرا

از ولای تو و اولاد تو تار و پودم

بعد از این چهره نسایم بدری آشفته

که بخاک درشه جبهه طاعت سودم

عکس نوشته غزلیات آشفته شیرازی

گمان مدار که من از گزند مار بنالم

مگر زعقرب جرار زلف یار بنالم

مرا که افعی زلفت به پیچ وتاب فکند

عجب مدار که گاهی ززخم مار بنالم

خمار مستیم افزوده شد زنرگس ساقی

که می کشم همه شب باده و زخمار بنالم

بتار زلف ببند و بکش بتیر نگاهم

نیم مبارز عشق ار زکار زار بنالم

مرا بهار و خزان جمله بی تو صرف فغان شد

نیم چو بلبل کز گل بهر بهار بنالم

بناله شب همه شب همدمم بمرغ شب آهنگ

اگر بحلقه آن زلف تابدار بنالم

هر آنکه دور بود از دیار خویش بنالد

خلاف من که غریبانه در دیار بنالم

خبز زخنجر مژگان نداری و خم زلفش

تو را گمان که از آن طفل نی سوار بنالم

اگر که اشتری آشفته از مهار بنالد

بیا به بین که چو بگسستیم مهار بنالم

بلا چه پنجه قوی کرد و نیست قوه دفعش

زدست او ببر دست کردگار بنالم

شعرهای زیبای آشفته شیرازی

همای عشق تو افکند سایه ی بسرم

فتاد سلطنت روزگار از نظرم

زدور مجلس مستان گشایدت دل تنگ

من این فتوح بدور فلک گمان نبرم

بس است هر چه بغم صرف گشت عمر عزیز

چو هست باده بدستم بهرزه غم نخورم

مرا بفرقت تو روز و شب بود یکسان

نه آفتاب دهد بی تو نور نه قمرم

چو شمع خلوتیان تا بصبح میسوزم

که آیدم سحر و سر بپای تو سپرم

بآن امید که عکس تو اندر او افتد

بیاد روی تو دایم در آینه نگرم

به تیغت آب حیات و منم چو مستسقی

که هر چه میکشیم من بقتل تشنه ترم

غریق عشقم و پیوسته آب میجویم

که من چو ماهی از آن آب بحر بی خبرم

مباد سر تو افشا شود بمحفل عام

بکام خلوتیان را زبان چو شمع برم

خیال زلف تو آشفته را پریشان کرد

غم زمانه مپندار زد بیکدگرم

مرا چو رشته مهر علیست حبل متین

باین امید بحشر از صراط در گذرم

زاهد شهر نیم تا به تو تزویر کنم

عاشقم عاشق با عشق چه تدبیر کنم

گوشمالم دهی ای عشق بتان همچون چنگ

که چو بربط همه شب ناله بم و زیر کنم

منکه دانم که کند گنج بویرانه مکان

دل ویرانه خود بهر چه تعمیر کنم

گفت ترک تو مرا ملک ستان شاید گفت

دو جهانی بیکی تجربه تسخیر کنم

چون نسیمم بکف افتد اگر آن زلف سیاه

مو بمو شرح پریشانی تقریر کنم

گفت آهم من اگر برق جهان سوز شوم

عجب است ار به دلی سنگین تأثیر کنم

مکن ملامت دل کاو بخالت از ره رفت

که مرغ زیرک از این دانه اوفتد در دام

بعقل ره نبرد سوی خیمه لیلی

خوشا کسی که بدیوانگی برآرد نام

عجب مدار که خاصان زعشق تو سوزند

که همچو شمع تو بی پرده ای بمحفل عام

مریض عشق نخسبد از آن که چشمانت

بگویدش عجبا للعلیل کیف ینام

من و طواف حریم وصال تو حاشا

که ریخت بال در این راه طایر اوهام

اگر چه دفتر آشفته شد سیه چه عجب

که دود آتش عشقت برآمد از اقلام

سیاه نامه من آن زمان سپید شود

که شویمش بمی عشق ساقی ایام

امام عصر و ولی خدا و حجت حق

که بهر مصلحتش ذوالفقار شد به نیام

شاهد عید از در آمد شد ز دل اندوه بیم

ساقی گل‌چهره کو مطرب کجایی کو ندیم

بعد از این دل مرده نتوان بود کز لطف هوا

مردگان را زنده می‌دارد از این جنبش نسیم

همره ما باش تا بنمایمت دیر مغان

زاهدا اینست رندان را صراط مستقیم

می‌زند در پرده مطرب نکته توحید را

فهم این معنی نخواهد کرد جز ذوق سلیم

عکس ساقی را به جام می همی‌بیند بصیر

آنچنان کز می کند حل معما را حکیم

ارتکاب معصیت را گرچه شد انسان عجول

نیست چندان در بر حلم خداوند حلیم

می‌کنم من در گنه اصرار کاندر روز حشر

تا توانم کرد میزانش بر عفو رحیم

هست شیطان را طمع آمرزش از عفو خدای

رحمت و انعام ایزد بس که شد عام عمیم

با وجود بسمله نبود ضرر در هیچ شبی

می بده ساقی به بسم الله الرحمن الرحیم

من آن نیم که بجز بار عشق یار کشم

نیم حمول که جز بار دوست بار کشم

کناره جوی شوم من زباغ کون و مکان

مگر چو جو قد سرو تو در کنار کشم

قرار ما ز ازل نیست غیر جان بازی

گمان مدار که من دست از این قرار کشم

نه مردیست گریزان شدن زعرصه عشق

زنی زسر بنهم بار مرد وار کشم

من و تحمل در جور مدعی حاشا

جفای مدعیان از برای یار کشم

چو دست میدهدم نشئه محبت دوست

چه حاجتست که درد سر خمار کشم

گل وصالش آشفته چون بدست افتاد

سزد بباغ اگر منتی زخار کشم

بآان امید که تازد بخاک من روزی

هزار منت از آن ترک شهسوار کشم

اگر غبار در مرتضی بیارد باد

به چشم یک دو سه میلی از آن غبار کشم

مطلب مشابه: قطعات مسعود سعد سلمان { گلچین اشعار زیبای این شاعر }

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.