شعر نفرین؛ اشعار سنگین نفرین و نفرت احساسی و عاشقانه
در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه چندین شعر نفرین را برای شما دوستان آماده کردهایم. این اشعار بلند و کوتاه درباره نفرین عاشقانه هستند و اگر به دنبال چنین اشعاری هستید، قطعا مورد پسند شما خواهند بود.

شعر نفرین از شهریار
چو ابرویت نچمیدی به کام گوشه نشینی
برو که چون من و چشمت به گوشه ها بنشینی
چو دل به زلف تو بستم به خود قرار ندیدم
برو که چون سر زلفت به خود قرار نبینی
به جان تو که دگر جان به جای تو نگزینم
که تا تو باشی و غیری به جای من نگزینی
ز باغ عشق تو هرگز گلی به کام نچیدم
به روز گلبن حسنت گلی به کام نچینی
نگین حلقه رندان شدی که تا بدرخشد
کنار حلقه چشمم به هر نگاه نگینی
کسی که دین و دل از کف به باد غارت زلفت
چو من نداده چه داند که غارت دل و دینی
خوشم که شعله آهم به دوزخت کشد اما
چه می کند به تو دوزخ که خود بهشت برینی
توان به دوزخت افکندن و به خلد چمیدن
گرم حسد بگذارد که باز با که قرینی
خدای را که دگر آسمان بلا نفرستد
تو خود بدین قد و بالا بلای روی زمینی
خمیدهام چو کمان تا ز تیر آه کمین گیر
به رستمی بستانم ز ترک چشم تو کینی
تو تشنه غزل شهریار و من به که گویم
که شعرتر نتراود برون ز طبع حزینی
همجنین بخوانید: متن نفرین سنگین و نفرت از تیکه دار + جملات ابراز تنفر و خشم به دوست و عشق سابق
مطلب مشابه: عکس نوشته نفرین و نفرت + جملات و متن های نفرت و نفرین به شخصی خاص

شعر نفرین از لاهیجی
بار غم عشق تو مرا پشت دوتا کرد
در شهر چو ماه نوم انگشت نما کرد
مسکین چه کند طاقت دیدارش اگر نیست؟
زبن جرم، به عاشق نتوان منع جفا کرد
نفرین دگر در خور این جور ندارم
عاشق نشود هر که مرا از تو جدا کرد
بوی گل و سنبل خردآشوب نبوده ست
این غالیه را بوی تو در جیب صبا کرد
یک نکته بود گوشزد مخلص و منکر
در دیر و حرم عشق به یک صوت صلا کرد
چون صبح مصفا، دلم از ناله شبهاست
صیقل گری آه من، آیینه جلا کرد
ای گل بشنو، راز نی کلک حزین را
این بلبل مستی ست کزین شاخ نوا کرد
اشعار غمگین و عاشقانه نفرین
هر کس مرا میبیند…
تو را نفرین میکند!
از هر دستی بِدی
می گیری از همون دست
این نِفرین مَن نیست
بازئ زمونه ست
اگه به دستت دلی شکست
به دست کسی دلت خواهد شکست
خیالت راحت
نفرین هایم نمی گیرد
نفرین باید از ته دل باشد
دل شکسته که ته ندارد
عشق یعنی
جای نفرین با دعا یادش کنی
خانه اش آباد!
دلداری که یارش را فروخت
دلی که بشکند
فـــــریـــــادش را
نمـــیفهمــــی ولــــی
نفرینش به زمینت میـــزنــد
هر چی واسه من میخوای
خدا صد برابرشو بده
به خودت حالا ببین
این دعاست یا نفرین در حقت
تنها نفرین واسه آدمای تنوع طلب
میتونه این باشه
امیدوارم یروز واقعا عاشق بشی و بهش نرسی!
همچنین بخوانید: متن در مورد کینه و نفرت + سخنان بزرگان و جملات سنگین در مورد کینه و تنفر

نفرین و آرزوی مرگ برای دیگران داشتن
بذر سیاه نا آرامی و آشفتگی را در وجودمان پرورش میدهد
و آسودگی را برایمان بی رنگ میکند
ما به دعای هم محتاجیم،
نه به نفرین و لعن
نفرینم کرد که درد بی درمان بگیری ؛
دعایش قبول افتاد عاشقش شدم!!
پرنده ای نفرین شده ایم
که سهممان از پریدن
تنها در بازی کلاغ پر است……
انقد خوب باشین
که اگه بهتون گفتن :
ایشالله یکی گیرت بیاد عین خودت
واستون دُعای خیر باشه نه نفرین…
اگر یارش نخواهی شد مگیر از او غرورش را
که بازی دادن یک دل، سزایش مرگ و نفرین است…
شمر گوید گوش کردم تا چه خواهد از خدا
جای نفرین هم به لب دیدم دعا دارد حسین (ع)…
نفرین به شبی که تار کردی
بر قلب منی که خوار کردی
نفرین به دقیقه های دوری
بر من که به خود دچار کردی
یک دفعه نشد بپرسی از خود
با این دل خون چه کار کردی
صددفعه ندیدنش مرا کشت
چشمی که به نام یار کردی
گفتم که به هر دقیقه می مرد
مردی که تو بی قرار کردی
هر شب که دل از دلم بریدی
هر شب که مرا خمار کردی
دیدم که چه خفتی بعشق ست
بر آنچه تو افتخار کردی
اما به تو من نمی رسیدم
عشقی که تو زهر مار کردی
بازنده ی عشق، اگر کنونم
چون روی دلم قمار کردی
با کوچ تو عاشقانه ها مرد
صد آینه در غبار کردی
بعد از تو فقط،فقط خزانی ست
آن دل که شبی بهار کردی
شعر نفرین
پایان وقت عشق، من و کیش و مات هم
من اشتباه مهره ی ننگی گذاشتم !!!!!!
این جرعه را به کام دلم می کشم هنوز
شیرینی اش عجیب مرا می زند به سم
شاید همین که آب کمی از سرم گذشت
ته مانده ی نگاه تو هم رفت در عدم !!!!!!
از دست من شمارش اندوه خارج است
ساعت بایست! عده ی او رفت از رقم
بازنده ام! و مهره ی شطرنج دست تو
نفرین به عشق! بازی ِ تو! کیش و مات هم
دلتنگی هایم را
گیرم
به آیینه سپردم
خاطره ات را چه کنم؟
پریشانی گیسوانت
لحظه لحظه ام را به آتش می کشد…
نگاهت
تخدیر بند بندم بود
در سراب عشق
اما دریغ
دریغ از این سراب.
آری
جبروت تو
ناسوت مرا به آتش کشید
اما بدان
بدان
روزی
خاک آتش را به سجده کشاند…
پدر!
من عاشق شده ام
آیا
یا فریب خورده ام؟
بمانم پدردر این سراب؟
یا نفرین بر عشق؟
نفرین…
نفرین پدر
نفرین بر من…
آیینه
آه٬آیینه با من سر جنگ دارد
خواب از من می رمد
و بوی یک مرگ شیرین در همین حوالی مرا با خود می برد!
به من بگو پدر
به من بگو
بر عشق نفرین فرستم
یا به مرگ سلام کنم…
مطلب مشابه: شعر در وصف نفرت عاشقانه و اشعار سنگین تنفر از عشق
شعر بلند نفرین
از تو چه پنهان عاشقت بودم
از دل نه از سلول سلولم
با تو جهانم تازه تر می شد
از روزهای طبق معمولم
تو زنده تر بودی و کوچک سال
با دامن گلدار و کوتاهت
گفتم بمانم با تو، گفتی نه
گفتم خدا، گفتی که همراهت
گفتی برو این کوچه ها فردا
شب پرسه های روزگار ماست
دشمن رسیده تا لب اروند
فردا همین ساعت قرار ماست
عشق منو این خاک همراهت
خندیدم و دل کندم از دنیا
رفتم که برگردم به آغوشت
رفتم که برگردم به رویاها
خون رفت و آتش رفت و من ماندم
یه قلب عاشق زیر خاک سرد
عشق تو قطره قطره بیرون زد
از چشم های عاشقم با درد
نفرین به هر کی تُو لباس من
قلب تو رو با بد دلی آزرد
نفرین به دنیایی که خالی شد
نفرین به رویایی که بی من مُرد
تُو چشم های عکس من گاهی
با گوشه ی چشمت تماشا کن
لعنت به این ترسی که بین ماست
من عاشقت بودم تو حاشا کن
من عاشقت بودم تو حاشا کن
تا این غبار خسته بنشینه
ما با همیم این رابطه این عشق
بین من و بین تو شیرینه
“عبدالجبار کاکایی”

صبح سپید سر زد و خورشید خاورش
گیتی سیاهجامه فرو ریخت از برش..
از تیرگی حکومت خود باز پس گرفت
فرمانروای نور و سپاه مظفرش
با آن جلال، سجده به خاک مدینه برد
شهری که بود خانۀ دخت پیمبرش
آن بیت کوچکی که ز هستی بزرگتر
آن خانۀ گلین که همه خلق بر درش
ممدوحۀ محمد و محبوبۀ خدای
کز کبریا رسیده درود مکررش..
آوای وحی میرسد از صحن خانهاش
بوی بهشت میرسد از خاک معبرش..
پا مینهد گرسنه به محراب بندگی
آن کو رسد طعام بهشتی ز داورش
این است کوثری که خدا داد بر رسول
دشمن چه غم که خواند در آن روز، ابترش..
دشمن گرفته بود کمین در خط رسول
فکر هزار فتنه نهان بود در سرش..
میخواست بعد مرگ پیمبر شود خموش
آن جاودانْ چراغِ همیشه منورش
غافل از آنکه بعد پدر میکند قیام
بر دفع کفر، دختر اسلامپَروَرَش..
غافل از آنکه فاطمه بر دفع دشمنان
صحرا و شهر و مسجد و خانهست سنگرش
از مسجد مدینه تو گویی رسد هنوز
آوای خطبه، بلکه اِلی صبح محشرش
مسجد، شراره از در و دیوار برکشید
شد داغدیده دخت نبی، تا سخنورش..
با گریه از صحابه کمک خواست آن زمان
یک تن نداد پاسخ او غیر شوهرش
آن اشک و آه و ناله و فریاد و آن سکوت
باللَه نبود هیچکس اینگونه باورش
نفرین بر آن سکوت که در موج فتنهها
طغیان و ظلم و جور، عَلَم شد برابرش
نفرین برآن سکوت که از آن سکوت بود،
اسلام هر چه آمده امروز بر سرش
باللَه اگر قیام نمیکرد فاطمه
نامی نبود زاحمد و فرقان و داورش..
دین نبی به همت زهرا دوام یافت
نقش بر آب، نقشۀ خصم ستمگرش..
خورشید عمر او به جوانی غروب کرد
پوشیده شد به خاک عذار منورّش
در هر دلی مزاری از آن آل عصمت است
پیدا اگرچه نیست نشانی ز منبرش..
مردانه راه فاطمه باید گرفت کو،
تا پای مرگ کرد حمایت ز رهبرش
بس راز نانوشته بماند ز غصهاش
گیرم شوند جمله سماوات دفترش..
مطلب مشابه: شعر عاشقانه غمگین؛ شعر کوتاه و بلند عاشقانه و احساسی جدایی و تنهایی
مطلب مشابه: متن در مورد بی وفایی + جملات و عکس نوشته غمگین برای بی وفا بودن عشق و یار
فالهای سرگرمکننده روزانه
پیشنهادهای منتخب فال را متناسب با این بخش ببینید.










