شعر شماره ۳۲ از مجموعه اشعار سهراب سپهری؛ کنار مشتی خاک در دوردست خودم تنها نشسته ام …

شعر شماره ۳۲ از مجموعه اشعار سهراب سپهری را در روزانه قرار داده‌ایم. یکی از بارزترین ویژگی‌های اشعار سپهری، توجه عمیق او به طبیعت و عناصر آن است. او به زیبایی‌های طبیعی مانند درختان، آب، آسمان و گل‌ها اشاره می‌کند و این عناصر را با احساسات انسانی پیوند می‌زند. همچنین شعر شماره ۳۳ از مجموعه اشعار سهراب سپهری؛ به روی شط وحشت برگی لرزانم ریشه ات را بیاویز … را در سایت روزانه بخوانید.

شعر شماره ۳۲ از مجموعه اشعار سهراب سپهری؛ کنار مشتی خاک در دوردست خودم تنها نشسته ام ...

شعر شماره ۳۲

کنار مشتی خاک

در دوردست خودم تنها نشسته ام

نوسان خاک ها شد

و خاک ها از میان انشگتانم لغزید و فرو ریخت

شبیه هیچ شده ای

چهره ات را به سردی

خاک بسپار

اوج خودم را گم کرده ام

می ترسم

از لحظه بعد و از ابن پنجره ای که به روی احساسم گشوده شود

برگی روی فراموشی دستم افتاد : برگ اقاقیا

بوی ترانه ای گمشده می دهد بوی لالایی که روی چهره مادرم نوسان می کند

از پنجره

غروب را به دیوار کودکی ام تماشا می کنم

بیهوده بود بیهوده بود

این دیوار روی درهای باغ سبز فرو ریخت

زنجیر طلایی بازی ها و دریچه روشن قصه ها زیر این آوار رفت

آن طرف سیاهی من پیداست

روی بام گنبدی کاهگلی ایستاده ام شبیه غمی

و نگاهم را در بخار غروب ریخته ام

روی این پله ها غمی تنها نشست

دراین دهلیز ها انتظاری سرگردان بود

من دیرین روی این شبکه های سبز سفالی خاموش شد

در سایه آفتاب این درخت اقاقیا گرفتن خورشید را در ترسی شیرین تماشا

کرد

خورشید در پنجره می سوزد

پنجره لبریز برگها شد

با برگی لغزیدم

پیوند رشته ها با من نیست

من

هوای خودم را می نوشم

و در دوردست خودم تنها نشسته ام

انگشتم خاکها را زیر و رو می کند

و تصویر ها را به هم می پاشد

می لغزد خوابش می برد

تصویری می کشد تصویری سبز شاخه ها برگ ها

روی باغ های روشن پرواز می کنم

چشمانم لبریز علف ها می شود

و تپش هایم با

شاخ و برگ ها می آمیزد

می پرم می پرم

روی دشتی دور افتاده

آفتاب بالهایم را می سوزاند و من در نفرت بیداری به خاک می افتم

کسی روی خاکستر بالهایم راه می رود

دستی روی پیشانی ام کشیده شد من سایه شدم

شاسوسا تو هستی ؟

دیر کردی

از لالایی کودکی تا خیریگ این

آفتاب انتظار ترا داشتم

در شب سبز شبکه ها صدایت زدم در سحر رودخانه

در آفتاب مرمرها

ودر این عطش تاریکی صدایت می زنم شاسوسا

این دشت آفتابی را شب کن

تا من راه گمشده را پیدا کنم و در جاپای خودم خاموش شوم

شاسوسا وزش سیاه و برهنه

خاک زندگی ام را فراگیر

لبهایش از سکوت بود

انگشتش به هیچ سو لغزید

ناگهان طرح چهره اش از هم پاشید و غبارش را باد برد

روی علف های اشک آلود به راه افتاده ام

خوابی را میان این علف ها گم کرده ام

دستهایم پر از بیهودگی جست و جوهاست

من دیرین تنها دراین دشت ها پرسه زد

هنگامی

که مرد

رویای شبکه ها و بوی اقاقیا میان انگشتانش بود

روی غمی به راه افتاده ام

به شبی نزدیکم سیاهی من پیداست

در شب آن روزها فانوس گرفته ام

درخت اقاقیا در روشنی فانوس ایستاده

برگهایش خوابیده اند شبیه لالایی شده اند

مادرم را می شنوم

خورشید با

پنجره آمیخته

زمزمه مادرم به آهنگ جنبش برگهاست

گهواره ای نوسان می کند

پشت این دیوار کتیبه ای می تراشند

می شنوی ؟

میان دو لحظه پوچ در آمد و رفتم

انگار دری به سردی خاک باز کردم

گورستان به زندگی ام تابید

بازی های کودکی ام روی این سنگهای سیاه پلاسیدند

سنگ ها را می شنوم ابدیت غم

کنار قبر امتظار چه بیهوده است

شاسوسا روی مرمر سیاهی روییده بود

شاسوسا شبیه تاریک من

به آفتاب آلوده ام

تارکم کن تاریک تاریک شب اندامت را در من ریز

دستم را ببین راه زندگی ام در تو خاموش می شود

راهی در تهی سفری به

تاریکی

صدای زنگ قافله را می شنوی ؟

با مشتی کابوس همسفر شده ام

راه از شب آغاز شد به آفتاب رسید و اکنون از مرز تاریکی می گذرد

قافله از رودی کم ژرفا گذشت

سپیده دم روی موج ها ریخت

چهره ای در آب نقره گون به مرگ می خندد

شاسوسا شاسوسا

در مه تصویر ها قبر ها

نفس می کشند

لبخند شاسوسا به خاک می ریزد

و انگشتش جای گمشده ای را نشان می دهد کتیبه ای

سنگ نوسان می کند

گل های اقاقیا در لالایی مادرم می شکفد ادیت در شاخه هاست

کنار مشتی خاک

در دوردست خودم تنها نشستهام

برگها روی احساسم می لغزند

مطلب مشابه: شعر شماره ۳۱ از مجموعه اشعار سهراب سپهری؛ در هوای دوگانگی تازگی چهره ها پژمرد …

مطلب مشابه: شعر شماره ۳۰ از مجموعه اشعار سهراب سپهری؛ تردید من برگ نگاه می روی با موج خاموشی کجا ؟

تفسیر این شعر

تفسیر این شعر

این شعر با زبان شاعرانه و تصویری خود، احساسات عمیق غم، تنهایی و یادآوری را به تصویر می‌کشد. در ادامه، سعی می‌کنم آن را به زبان ساده‌تری توضیح دهم:

1. تنهایی و دوری: شاعر در کنار توده‌ای خاک نشسته و احساس تنهایی عمیقی دارد. او به دوردست‌ها نگاه می‌کند و حس می‌کند که همه چیز از دست رفته است.

2. خاک و یادآوری: خاکی که از انگشتانش می‌لغزد، نماد گذر زمان و فراموشی است. او به یاد چهره‌ای سرد و بی‌روح می‌افتد که دیگر در زندگی‌اش نیست.

3. احساس گم‌شدن: شاعر از گم شدن اوج خود صحبت می‌کند و ترس از آینده دارد. او نگران لحظه‌های بعدی زندگی‌اش است.

4. یاد مادری: برگی از درخت اقاقیا به دستش می‌افتد که بوی لالایی مادرش را می‌دهد. این تصویر نشان‌دهنده‌ی حس عمیق محبت و یادآوری دوران کودکی است.

5. غروب و دیوار کودکی: شاعر غروب را از پنجره تماشا می‌کند و به دیواری اشاره می‌کند که یادآور خاطرات شیرین کودکی‌اش است. این دیوار اکنون فرو ریخته و نشان‌دهنده‌ی از دست رفتن آن روزهاست.

6. انتظار و غم: در این فضا، انتظار و غم وجود دارد. شاعر حس می‌کند که در این مکان تنها مانده و غم او را احاطه کرده است.

7. تابش خورشید: خورشید در حال غروب است و شاعر احساس می‌کند که نور آن به او نمی‌رسد. او در تلاش است تا با این تاریکی کنار بیاید.

8. پرواز در خیال: شاعر به تصاویری از طبیعت اشاره می‌کند و حس پرواز و آزادی را تجربه می‌کند، اما این حس به زودی با واقعیت تلخ زندگی مواجه می‌شود.

9. تجربه‌ای تلخ: شاعر به یادآوری کسی می‌افتد که دیر کرده و او را ترک کرده است. این فرد نماد امید و عشق از دست رفته است.

10. جستجوی هویت: شاعر در تلاش است تا هویت خود را پیدا کند و در جستجوی راهی برای خروج از این تاریکی است.

11. مرگ و یادآوری: او به مرگ و یادآوری بازی‌های کودکی‌اش فکر می‌کند، در حالی که سنگ‌های قبر نماد ابدیت غم هستند.

12. درخواست برای تاریکی: شاعر از “شاسوسا” (شخصی که به نظر می‌رسد نماد عشق یا امید است) درخواست می‌کند تا تاریکی را به او بدهد تا بتواند در آن پنهان شود.

13. سفر به تاریکی: او در سفر خود از شب به آفتاب رسیده، اما اکنون دوباره به سمت تاریکی می‌رود.

14. چهره‌ای در آب: شاعر تصویری از چهره‌ای در آب نقره‌ای را توصیف می‌کند که به مرگ می‌خندد، نشانه‌ای از پذیرش سرنوشت است.

15. خاطرات مادری: در پایان، شاعر دوباره به یاد مادری‌اش می‌افتد و حس می‌کند که عشق او هنوز در زندگی‌اش جریان دارد.

این شعر عمیقاً به احساسات انسانی مانند تنهایی، غم، عشق و یادآوری پرداخته و با تصاویری زیبا و نمادین، ما را به دنیای درونی شاعر می‌برد. شاعر با استفاده از عناصر طبیعی، خاطرات کودکانه و احساسات شخصی، داستانی از گم شدن و جستجوی هویت را روایت می‌کند.

مطلب مشابه: شعر شماره ۲۹ از مجموعه اشعار سهراب سپهری؛ دریا کنار از صدف های تهی پوشیده است …

مطلب مشابه: شعر شماره ۲۸ از مجموعه اشعار سهراب سپهری؛ میان لحظه و خاک ، ساقه گرانبار هراسی نیست …

پیشنهاد مرتبط

فال‌های سرگرم‌کننده روزانه

پیشنهادهای منتخب فال را متناسب با این بخش ببینید.

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.