شعر شماره ۲۱ از مجموعه اشعار هوشنگ ابتهاج؛ این ساکت صبور که چون شمع سر کرده در کنار غم خویش

شعر شماره ۲۱ از مجموعه اشعار هوشنگ ابتهاج را در روزانه قرار داده‌ایم. ابتهاج در آثارش به عواطف انسانی مانند عشق، درد، رنج و نوستالژی پرداخته است. توانایی او در بیان احساسات پیچیده انسانی به قدری صادقانه و عمیق است که بسیاری از مخاطبان خود را در آن می‌یابند و با آن هم‌ذات‌پنداری می‌کنند. این ارتباط عاطفی باعث می‌شود که اشعار او در دل خوانندگان جایگاه ویژه‌ای پیدا کند. همچنین شعر شماره ۲۲ از مجموعه اشعار هوشنگ ابتهاج؛ سایه ها زیر درختان در غروب سبز می گریند … را در سایت روزانه بخوانید.

شعر شماره ۲۱ از مجموعه اشعار هوشنگ ابتهاج

شعر شماره ۲۱

این ساکت صبور که چون شمع

سر کرده در کنار غم خویش

با این شب دراز و درنگش

جانش همه فغان و دریغ است

فریادهاست در دل تنگش

در خلوت غم آور مرجان

پی های های گریه شبی نیست

اما خروش وحشی دریا

گم می کند در این ظب طوفان

فریادهای خسته او را

بس در حصار این شب دلگیر

ماندم نگاه بسته به روزن

همچون گیاه رسته بن چاه

یک یک ستاره ها به سر

من

چون اشک پر شدند و چکیدند

نایی نرست آخر از این چاه

تا ناله های من بتواند

روزی به گوش رهگذری گفت

وز خون تلخ من گل سرخی

در این کویر سوخته نشکفت

بس آرزو که در دل من مرد

چون عشق های دور جوانی

اما امید همره من ماند

تنها گریستیم نهانی

مرغ قفس اگر چه اسیر است

باز آرزوی پر زدنش هست

اینک ستم ! که مرغ هوا را

از یاد رفته است دریغا

رویای آشیانه در ابر

شب ها در انتظار سپیده

با آتشی که در دل من بود

چون شمع قطره قطره چکیدم

افسوس ! بردریچه باد است

فانوس نیمه جان امیدم

بس دیر ماندی ای نفس صبح

کاین تشنه کام چشمه خورشید

در آرزوی لعل شدن مرد

و امروز زیر ریزش ایام

خود سنگواره ای ست ز امید

مطلب مشابه: شعر شماره ۲۰ از مجموعه اشعار هوشنگ ابتهاج؛ جنگل سرسبز در حریق خزان سوخت …

مطلب مشابه: شعر شماره ۱۹ از مجموعه اشعار هوشنگ ابتهاج؛ باز باران است و شب چون جنگلی انبوه …

تفسیر این شعر

تفسیر این شعر

این شعر به بیان احساسات عمیق و دردناک یک فرد می‌پردازد که در تنهایی و غم خود به سر می‌برد. حالا بیایید به زبان ساده‌تر آن را توضیح دهیم:

شاعر از یک شخص ساکت و صبور صحبت می‌کند که مانند شمعی در کنار غم خود ایستاده است. او در دل شب‌های طولانی و تاریک، احساس درد و فریاد می‌کند، اما این فریادها در دلش پنهان مانده‌اند. شاعر به تصویر کشیده که این شخص در تنهایی خود به گریه و زاری می‌پردازد، اما صدای او در هیاهوی زندگی و مشکلات گم می‌شود.

او همچنین به ستاره‌ها اشاره می‌کند که مانند اشک از چشمانش می‌ریزند. شاعر آرزو دارد که روزی صدای ناله‌هایش به گوش کسی برسد و از دردهایش بگوید. او با حسرت از آرزوهای مرده‌اش یاد می‌کند، آرزوهایی که در دلش باقی مانده‌اند و امیدی که هنوز با اوست.

شاعر به مرغ قفسی اشاره می‌کند که هرچند اسیر است، اما هنوز آرزوی پرواز دارد. او از ستمی که بر روی مرغ هوا رفته است، ابراز تاسف می‌کند و به رویای آشیانه‌ای در ابرها فکر می‌کند. شاعر در انتظار صبح و روشنایی است، اما احساس می‌کند که امیدش کم‌کم در حال از بین رفتن است.

در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که زیر بار زمان، خود را مانند سنگی بی‌حرکت و بدون امید می‌بیند. این شعر نشان‌دهنده‌ی احساس عمیق تنهایی، ناامیدی و آرزوهای برآورده‌نشده است.

مطلب مشابه: شعر شماره ۱۸ از مجموعه اشعار هوشنگ ابتهاج؛ از هم گریختیم و آن نازنین پیاله دلخواه را دریغ …

مطلب مشابه: شعر شماره ۱۷ از مجموعه اشعار هوشنگ ابتهاج؛ گفتمش شیرین ترین آواز چیست؟

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.