شعر شماره ۱۹ از مجموعه اشعار هوشنگ ابتهاج؛ باز باران است و شب چون جنگلی انبوه …

شعر شماره ۱۹ از مجموعه اشعار هوشنگ ابتهاج را در روزانه بخوانید. ابتهاج در آثارش به عواطف انسانی مانند عشق، درد، رنج و نوستالژی پرداخته است. توانایی او در بیان احساسات پیچیده انسانی به قدری صادقانه و عمیق است که بسیاری از مخاطبان خود را در آن می‌یابند و با آن هم‌ذات‌پنداری می‌کنند. این ارتباط عاطفی باعث می‌شود که اشعار او در دل خوانندگان جایگاه ویژه‌ای پیدا کند. همچنین شعر شماره ۲۰ از مجموعه اشعار هوشنگ ابتهاج؛ جنگل سرسبز در حریق خزان سوخت … را در سایت روزانه بخوانید.

شعر شماره ۱۹ از مجموعه اشعار هوشنگ ابتهاج؛ باز باران است و شب چون جنگلی انبوه ...

شعر شماره ۱۹

باز باران است و شب چون جنگلی انبوه

از زمین آهسته می روید

با نواهایی به هم پیچیده زیر ریزش باران

با خود او را زیر لب نجواست

سرگذشتی تلخ می گوید

کوچه تاریک است

بانگ پایی می شود نزدیک

شاخه ای بر پنجره انگشت می ساید

اشک باران می چکد بر شیشه تاریک

من نشسته پیش آتش در اجاقم هیمه می سوزد

دخترم یلدا

خفته در گهواره می جنباندش مادر

شب گران

بار است و باران همچنان یکریز می بارد

سایه باریک اندام زنی افتاده بر دیوار

بچه اش را می فشارد در بغل نومید

در دلش انگار چیزی را

می کنند از ریشه خون آلود

لحظه ای می ایستد خم می شود آهسته با تردید

رعد می غرد

سیل می بارد

آخرین اندیشه مادر

چه خواهی شد ؟

آسمان گویی ز چشم او فرو می بارد این باران

باز باران است و شب چون جنگلی انبوه

بر زمین گسترده هر سو شاخ و برگش را

با صداهایی به هم پیچیده دارد زیر لب نجوا

من نشسته تنگ دل پیش اجاق سرد

دخترم یلدا

خفته در گهواره اش آرام

مطلب مشابه: شعر شماره ۱۸ از مجموعه اشعار هوشنگ ابتهاج؛ از هم گریختیم و آن نازنین پیاله دلخواه را دریغ …

مطلب مشابه: شعر شماره ۱۷ از مجموعه اشعار هوشنگ ابتهاج؛ گفتمش شیرین ترین آواز چیست؟

تفسیر این شعر

تفسیر این شعر

این شعر زیبا و عاطفی از ابتهاج، حال و هوای شب بارانی و احساسات عمیق انسانی را به تصویر می‌کشد. بیایید این شعر را به زبان ساده‌تر توضیح دهیم:

1. شب بارانی: شاعر در آغاز به توصیف شب بارانی می‌پردازد که مانند یک جنگل انبوه است. باران به آرامی بر زمین می‌ریزد و صدای آن با صداهای دیگر ترکیب می‌شود. این صداها مانند نجواهایی هستند که داستانی تلخ را روایت می‌کنند.

2. فضای تاریک: کوچه تاریک است و صدای قدم‌هایی نزدیک می‌شود. این حس تنهایی و ترس را به وجود می‌آورد. شاخه‌ای از درختان به پنجره می‌خورد و اشک باران بر شیشه می‌چکد.

3. شاعر و خانواده‌اش: شاعر در کنار آتش نشسته و دخترش، یلدا، در گهواره خوابیده است. مادر یلدا او را تکان می‌دهد. این تصویر نشان‌دهنده‌ی آرامش و عشق خانوادگی است، اما در عین حال، شب سنگین و باران بی‌وقفه نیز حس غم و ناامیدی را منتقل می‌کند.

4. مادر و فرزند: سایه زنی بر دیوار افتاده که بچه‌اش را در آغوش گرفته است. او در دلش احساس ناامیدی و درد دارد. به نظر می‌رسد که او در حال از دست دادن چیزی مهم است که به شدت او را تحت فشار قرار داده است.

5. سوال نهایی: مادر در آخرین لحظاتش از خود می‌پرسد “چه خواهی شد؟” که نشان‌دهنده‌ی نگرانی او درباره‌ی آینده و سرنوشت فرزندش است. این سوال، بار احساسی عمیقی دارد و به ترس از آینده اشاره می‌کند.

6. حالت شاعر: در پایان، شاعر دوباره به خود بازمی‌گردد و حس تنهایی و غم را تجربه می‌کند. او در کنار اجاق سرد نشسته و دخترش آرام خوابیده است. این تضاد بین آرامش خواب یلدا و نگرانی‌های شاعر، احساسات متناقضی را به وجود می‌آورد.

این شعر با تصاویری زیبا و عاطفی، همزمان حس آرامش و ناامیدی را به تصویر می‌کشد. ابتهاج با استفاده از باران، شب و فضای خانه، به مسائل عمیق انسانی مانند عشق، ترس از آینده و تنهایی اشاره می‌کند.

مطلب مشابه: شعر شماره ۱۶ از مجموعه اشعار هوشنگ ابتهاج؛ دل چون توان بریدن ازو مشکل است این …

مطلب مشابه: شعر شماره ۱۵ از مجموعه اشعار هوشنگ ابتهاج؛ در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.