شعر زیبا درباره جهل؛ اشعار درباره جهل و خرافات

شعر زیبا درباره جهل را در روزانه قرار داده‌ایم. این اشعار زیبا از بزرگان ادبی پارسی هستند و قطعا مورد پسند شما قرار خواهند گرفت. پس اگر به دنبال چنین اشعاری هستید، با روزانه همراه شوید.

شعر زیبا درباره جهل؛ اشعار درباره جهل و خرافات

شعرهای زیبا درباره جهل

 از زر اندود صفاتش پا بکش

از جهالت قلب را کم گوی خوش

به خار جهل، پای خویش مخراش

براه نیکبختان، آشنا باش

 مگر جهل درداست و دانش دواست

که دانا چنین از جهالت بری است

جهل باشد فراق صحبت دوست

به تماشای لاله و سمنی

 گر بیابند ز تقلید حصاری به جهالت

از تن خویش و سر این حکما گرد برآرند

روا داری از جهل و ناباکیت

که پاکان نویسند ناپاکیت

شعر در مورد جهالت دینی

 گفتن نتوانند، چو گوئی ننیوشند

کز خمر جهالت همه سر پر ز خمارند

در ظلمت حیرت ار گرفتار شوی

خواهی که ز خواب جهل بیدار شوی

 اندر سرت بخار جهالت قوی است

من درد جهل را به چه درمان کنم؟

خواهی یابی ز علت جهل شفا

قانون نجات از اشارات مجوی

 کشته شدت شمع دین کنون به جهالت

خیره ازان مانده ای تو گمره و شمعون

عیبم مکن، ای خواجه که در عالم معنی

جهل است خردمندی و دیوانه خردمند

 تو ای کشته ی جهالت سوی او شو تا شوی زنده

که از جهل تو حجت سوی تو آمد نمی یارد

 ای گشته دل تو سیه از گرد جهالت

با این دل چون قار تو را جای وقار است؟

مطلب مشابه: سخنان زیبا در مورد افراد نادان و جملات سنگین درباره انسان احمق

مطلب مشابه: متن در مورد دانایی و نادانی + سخن بزرگان در مورد با جملات زیبا در مورد دانایی و عقل

شعرهای زیبا درباره جهل

اگر جاهل با تو نشیند تو را زخم زند.

جاهل اربا تو نماید همدلی

عاقبت زخمت زند از جاهلی

دوستی جاهل شیرین سخن

کم شنو کان هست چون سم کهن

گرگ اگر با تو نماید روبهی

هین مکن باور که ناید زو بهی

 تا ز مستی جهالت به خمار افتادیم

به کدورت گذرد شنبه و آدینه ما

 نشنود از دوست ابله پند را

از جهالت بگسلد پیوند را

 تا مگر یار انبیا گردی

زین جهالت مگر جدا گردی

عـقـل با شـــد راه بنـد هـر خــطـا

جـهــــل باشـــد منشـأ جـور و جـفا

عقـــل را با کـــثرت گفــتار نیست

لب فـــرو بستن نشـان عاقلی است

حکیمان زمانه راست گفتند

که جاهل گردد اندر عشق غافل

نگار خویش را گفتم نگارا

نیم من در فنون عشق جاهل

مطلب مشابه: متن درباره شخصیت و شعور (جملات سنگین با مهنی درباره شعور افراد)

عکس نوشته اشعار درباره جهل

جهل جاهـــل سـینه ها را می درد

عقــــل عاقـــل کــینه ها را می خرد

عاقــــلان بــر قلب مـردم حاکـمند

جاهــــلان بر خــــون مــردم طالبند

عاقــلان با خــــود پسـندی دشمنند

جاهــــلان با چـــاپلوســــان همدمند

کرد فضل عشق انسان را فضول

زین فزون‌جویی ظلوم است و جهول

جاهل است و اندر ین مشکل، شکار

می‌کشد خرگوش شیری در کنار

کی کنار اندر کشیده شیر را

گر بدانستی و دیدی شیر را

تا نباشى به دانش ارزانى

دادِ خود از زمانه نستانى

نیست اندر جهان ز من بشنو

هیچ دردى چو درد نادانى‏

شعر در مورد جهالت

جاهل آسوده فاضل اندر رنج

فضل مجهول و جهل معتبر است

سفله مستفنی و غنی محتاج

این تغابن ز بخشش قدر است

همه جور زمانه بر فضلا است

بوالفضول از جفاش ز استر است

مبتلای آرزوی نفس را عاقل مخوان

عنکبوت رشته طول امل را دل مخوان

رهبری کز خویش نستاند ترا رهزن شمار

منزلی کز خود فرو نارد ترا منزل مخوان

ساحل آن باشد که امنیت در او لنگر کند

جای دست انداز موج بحر را ساحل مخوان

فیض عام حق به ذرات جهان تابیده است

هیچ نقشی را درین وحدت سرا باطل مخوان

مشکل آن باشد که حل گردد در او فکر جهان

مشکلی کز فکر حل آن شود مشکل مخوان

هیچ عیبی خاکیان را همچو کشف راز نیست

از زمین ها جز زمین شور را قابل مخوان

کاملی کز ناقصان بی بصیرت خویش را

کم نداند در کمال معرفت، کامل مخوان

عیب خود نایافتن بالاترین عیبهاست

جاهلان منفعل از جهل را جاهل مخوان

خواجه ای کآزاد نبود از دو عالم، خواجه نیست

بنده ای کز خویش نگریزد ورا مقبل مخوان

آب و رنگ چهره محفل شراب و شاهدست

محفلی کز حسن و می خالی بود محفل مخوان

شورش عشق است دلها را نشان زندگی

هر دلی کز عشق خالی گشت صائب دل مخوان

صائب تبریزی

در دریای جهل غوطه‌ورم، ای دوست 

نمی‌بینم ساحل، نمی‌شنوم نوا 

چشمانم بسته به نور حقیقت 

جهل، زنجیری که می‌کشد به قعر 

بیدار شو، که دانایی شمع است 

و نادانی، شبِ بی‌انتها.

جهل سایه‌ای است بر دلِ خفته 

گل‌ها را خشک می‌کند بی‌رحم 

دانش، بارانی که می‌بارد بر خاک 

جهل، خشکی که می‌سوزد جان را 

ای عاشقِ نور، برخیز از خواب 

که جهل، دزدِ عمرِ توست خاموش.

در آینه‌ی جهل، خود را ندیدم 

چهره‌ام تیره، پر از غبارِ باد 

دانایی، صیقلِ آن آینه‌ی زنگار 

جهل، ترکی که می‌شکند تصویر 

ببین خود را، ای دلِ گمگشته 

که جهل، زندانِ روحِ توست تنگ.

پروانه‌ام به شمعِ جهل سوختم 

بال‌هایم سوخت در آتشِ نادان 

دانش، شمعی که می‌تابد راه 

جهل، آتشی که می‌خورد تن را 

پرواز کن، ای جانِ اسیرِ شب 

به سوی نور، فرار از این تباه.

مطلب مشابه: سخن بزرگان در مورد قبول اشتباه؛ جملات آموزنده درباره پذیرش و قبول اشتباهات

مطلب مشابه: شعر در وصف نفرت عاشقانه و اشعار سنگین تنفر از عشق

عکس نوشته اشعار درباره جهل

رود جهل جاری است به سویِ نیستی 

سنگ‌ها را می‌برد، بی‌صدا و تند 

دانایی، سدی که می‌سازد پل 

جهل، سیلابی که غرق می‌کند 

ای مسافر، دست بردار از خواب 

که جهل، موجِ مرگِ توست خروشان.

گر از جهل یک فعلِ خوب آمدى

مرو را ستاینده، بستایدى‏

شعرهای زیبا درباره افراد جاهل

دست از

چرا و چاره و چمچاره

می شویم و زل می زنم به جهل رابطه

بیخودی متاسف نباش

تو آمده بودی که بروی اصلا!

تو چه می دانی چه ترسی ست

ترس از کوچه ی بعد از خداحافظ؟

تو چه می دانی

چه ها که نمی کند این ترس؟

بیخودی لبخند نزن.

با بدان کم نشین که درمانى‏

خو پذیرست نفس انسانى‏

چون تو در عشق از سر جهل آمدی

خواب خوش بادت که نااهل آمدی

سخنگوى هر گفتنى را بگفت‏

همه گفتِ دانا ز نادان نهفت‏

ای زن به اتفاق ، کنون می کوش

کز تنگنای جهل برون ایی

بند نفاق پای تو می بندد

این بند رابکوش که بگشایی

علم نور است و جهل تاریکی

علم راهت برد به باریکی

جهل خواب است و علم بیداری

زان نهانی و زین پدیداری

معماری عقل چون نپذرفتی

در ملک تو جهل کرد معماری

در قلعه‌ی سیاهِ جهل، اسیرم ای یار 

دیوارهایش از شبِ بی‌انتها ساخته 

دربانش حماقت، دروازه‌اش تعصبِ کور 

نمی‌گذارد نورِ دانش، بتابد به درون 

گل‌های امید، پژمرده در باغِ نادان 

پرندگانِ فکر، بال‌شکسته در قفسِ باد 

ای دوست، شمشیرِ عقل را بردار از غلاف 

قلعه را ویران کن، که جهل زندانِ روح است 

و دانایی، کلیدی که می‌گشاید درِ بهشتِ جان.

جهل چون بادِ پاییزی، می‌رقصد در دشتِ دل 

برگ‌های دانش را می‌چیند، بی‌رحم و تند 

درختِ عمر را عریان می‌کند از میوه‌ی نور 

پروانه‌های عقل، می‌سوزند در گردبادش 

ای عاشقِ حقیقت، دستِت را دراز کن به آسمان 

بارانِ دانایی ببار، که جهل خشکیِ جان است 

رقصِ تو را به سماعِ حکمت بدل کن، ای دل 

تا بادِ جهل، شود نسیمِ بهاریِ بیداری 

و باغِ وجودت، پر از گل‌های جاودانِ آگاهی.

آتشِ پنهانِ جهل، زیر خاکسترِ نفس می‌سوزد 

چشمانِ بستگانِ نادان، نمی‌بینند شعله‌اش 

خانه‌ی جان را می‌خورد، آهسته و بی‌صدا 

تا که ناگهان، همه چیز را خاکستر کند 

دانش، آبی است که خاموش می‌کند این آتش 

ای مسافرِ راهِ هستی، جامِ حکمت بنوش 

پیش از آنکه جهل، تو را به خاکِ نیستی سپارد 

ببین، که نورِ آگاهی، شمعِ جاودانِ توست 

و جهل، هیزمی که می‌سوزاند عمرِ گران‌بها.

شعرهای زیبا درباره افراد جاهل

در دریایِ طوفانیِ جهل، کشتیِ عقل غرق می‌شود 

موج‌هایِ حماقت، بالا می‌آیند و جان را می‌ربایند 

ستاره‌هایِ دانش، پنهان پشت ابرِ تعصب 

ناوبانِ نادان، به سویِ صخره‌هایِ تباهی می‌رود 

ای ناخدایِ دل، بادبانِ تفکر را بگشا 

ستاره‌ی حکمت را دنبال کن در شبِ تاریک 

تا از این دریا رهایی یابی، ای روحِ اسیر 

جهل، اژدهایِ آبی است که بلعیده همه را 

دانایی، جزیره‌ی نجات، با ساحلِ سبزِ آرامش.

زنجیرهایِ طلاییِ جهل، بر پایِ جانِ خفته می‌درخشد 

به چشمِ نادان، گوهرِ گران‌بها می‌نماید 

اما هر حلقه‌اش، تیغی است بر تنِ حقیقت 

عشقِ کاذبِ حماقت، دل را به بندِ خود می‌کشد 

دانش، چکشِ آهنین که می‌شکند این زنجیرها 

ای پرنده‌ی اسیر، بال‌هایِ عقلت را باز کن 

پرواز کن به فرازِ قله‌هایِ آگاهیِ بلند 

جهل، قفسِ زرینِ مرگ است، پر از توهمِ زندگی 

و بیداری، آسمانیِ وسیعِ آزادیِ ابدی.

در باغِ پژمرده‌ی جهل، گل‌هایِ دانش مرده‌اند 

خارهایِ حماقت، آسمان را می‌خراشد بی‌رحم 

بادِ تعصب می‌وزد، برگ‌هایِ عقل را می‌چیند 

درختِ عمر، خشکیده از تشنگیِ حکمتِ ناب 

پرندگانِ فکر، در قفسِ نادانی بال می‌زنند 

ای باغبانِ دل، بذرِ آگاهی بکار در خاکِ جان 

آبیاری کن با قطره‌هایِ تفکرِ زلال 

تا گل‌هایِ جاودانِ بیداری رویَد از نو 

و خارِ جهل، شود علفِ هرزِ زیرِ پایِ نور 

باغِ تو شود بهشتِ دانایانِ پاک‌سرشت.

پلِ شکسته‌ی جهل، بر رودِ حقیقتِ خروشان 

گامِ نادان بر آن، به قعرِ نیستی فرو می‌افتد 

سنگ‌هایِ حماقت، زیرِ پایِ عابرِ کور می‌ریزد 

جریانِ دانش، می‌خندد به سقوطِ اسیرانِ شب 

ستون‌هایِ تعصب، ترک‌خورده از زلزله‌ی عقل 

ای مسافرِ راهِ هستی، پلِ حکمت بساز از نو 

با تیرهایِ تجربه، و میخ‌هایِ تفکرِ تیز 

عبور کن از رودِ جهل، به ساحلِ آگاهیِ سبز 

که پلِ نادانی، دروغی است بر لبِ پرتگاهِ مرگ 

و دانایی، پلی است محکم به سویِ ابدیتِ نور.

شمعِ خاموشِ جهل، در شبِ جانِ خفته می‌گرید 

هیچ نوری نمی‌تابد از فتیله‌ی سوخته‌اش 

پروازِ پروانه‌ها، بیهوده به سویِ خاکستر 

آتشِ دانش، دور است و بادِ حماقت شعله را برد 

چشمانِ بستگانِ نادان، در تاریکی گم گشته‌اند 

ای شب‌پره‌ی دل، فانوسِ حکمت بردار به دست 

روشن کن راهِ پنهانِ حقیقتِ تابان 

تا شمعِ جهل، شود پروانه‌ای در نورِ تو 

و شبِ عمر، روزی شود پر از طلوعِ آگاهی 

چون ستاره‌ای که می‌درخشد در آسمانِ بیدار.

مطلب مشابه: شعر در مورد دروغ و ریا؛ اشعار سنگین درباره درغگویی و فریب

مطلب مشابه: متن ترس و سخنان بزرگان در مورد ترس و غلبه بر آن

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.