اشعار ابن حسام خوسفی؛ گزیده غزلیات،ريال رباعیات و ترکیبات این شاعر

اشعار ابن حسام خوسفی را برای شما دوستان قرار دادهایم. مولانا محمد بن حسامالدین حسن شمسالدین محمد خوسفی (زاده خوسف) شناخته شده به ابن حُسام شاعر ایرانی در گذشته به سال ۸۷۵ هجری است. آثار او عبارتند از: دلائل النبوه و نسبنامه، خاوراننامه، دیوان اشعار، نظم نثر الالی. دیوان او شامل اشعاری در قالبهای قصیده، ترجیعبند، مسمط و ترکیببند است.
فهرست اشعار ابن حسام خوسفی
غزلیات
به امیدی که بگشاید ز لعل یار مشکلها
خیال آن لب میگون چه خون افتاده در دلها
مخسب ای دیده چون نرگس به خوشخوابی و مخموری
که شبخیزان همه رفتند و بربستند محملها
دلا در دامن پیر مغان زن دست و همت خواه
که بیسالک نشاید کرد قطعاً قطع منزلها
سبکباران برون بردند رخت از بحر بیپایان
نمییابند بیرون شو گرانباران به ساحلها
نظر ابن حسام از ماسوی بردند و او را بین
«مَتی ما تَلقَ مَن تَهوی دَع الدنیا وَ اهمِلها»
ز حد بگذشت مشتاقی به جام بادهٔ باقی
«اَلا یا ایُّها الساقی ادر کَاساً وَناوِلها»
ای سهی قامت گلبوی صنوبر بر ما
سایهٔ سرو قدت دور مباد از سر ما
هیچ نقاش چو رخسار تو صورت ننگاشت
آفرین بر قلم صنعت صورتگر ما
روی تو اختر سعد است و مرا از طالع
روی آن نیست که تابنده شود اختر ما
جرعهای زان لب شیرین به لب ما نرسید
تا لبالب نشد از خون جگر ساغر ما
خود همین نام تمامم که پس از من نامی
ننویسند به جز نام تو در دفتر ما
زیور مدّعیان گر به مثل سیم و زر است
لؤلؤ نظم خوشاب است زر و زیور ما
مدتی بر سر کویت بنشست ابن حسام
که نگفتی به چه باب است فلان بر در ما
نقاب سنبل تر برشکن تجلّی را
بسوز زآتش عارض حجاب تقوی را
به باد رایحهٔ زلف عنبرین برده
هزار دفتر تعلیم و درس و فتوی را
تسلی دل عاشق به جز جمال تو نیست
جمال خویش برو جلوه ده تسلی را
لبت خلاصهٔ انفاس عیسوی دارد
دمی به ما بنما معجزات عیسی را
دوای دیدهٔ من کن ز سرمه قدمت
که آن غبار به از توتیاست اعمی را
به هر چه حکم کنی بر سرم خریدارم
مطیع رای توام همچو بنده مولی را
ز بهر شورش مجنون صبا پریشان کن
شکنج طرّهٔ آشفتهکار لیلی را
ز نقش خامه صورت نگار ابن حسام
برند اهل حقایق رموز معنی را
صفای عالم باقی کسی به دست آرد
که پشت پای زند زخرفات دنیی را
مران به عنف خدا را ز آستانه مرا
مکش به تیغ جدایی به هر بهانه مرا
نخست طایر گلزار قدسیان بودیم
محبت تو جدا کرد از آشیانه مرا
مقیم صومعه بودم به عالم لاهوت
کشید عشق به کوی شرابخانه مرا
چه حکمت است که صیاد کارخانه غیب
ز زلف و خال تو بنهاد دام و دانه مرا
کرانه میکنی از من کجا روا باشد
بکشت محنت این درد بی کرانه مرا
مرا میانه غم بر کرانه میمانی
گناه چیست ندانم در این میانه مرا
ز لعل خود به صبوحی خمار من بشکن
که در سر است خمار می شبانه مرا
زمانی ای دل غمدیده با زمانه بساز
زمان زمان بنوازد مگر زمانه مرا
فسون ابن حسامم به توبه میخواند
به گوش در نرود هرگز این فسانه مرا
ای کعبهٔ جان خاک سر کوی تو ما را
محراب دل اندر خم ابروی تو ما را
هر بار که پای از سر کوی تو کشم باز
پابست کند باز سر موی تو ما را
در راه تو خون دل عشاق سبیل است
گو چشم تو خون ریز به یرغوی تو ما را
جز نقش تو در دیده خیالی که در آید
از سر ببرد نرگس جادوی تو ما را
در مملکت حسن ز هر وجه که خوب است
در چشم نیاید به جز از روی تو ما را
زان روی که از سلسله اهل جنونیم
زنجیر کند حلقه گیسوی تو ما را
افتاده چشم سیهت ابن حسام است
زان روز که افتاده نظر سوی تو ما را
ای به سر کوی تو مسکن و مأوی مرا
خاک درت خوشتر از جنت اعلی مرا
روی توام در نظر فکر توام در ضمیر
بهتر از این چون بود صورت و معنی مرا
گوشهنشینان کنند دعوی هر قبلهای
قبلهٔ ابروی توست کعبه دعوی مرا
دانهٔ خال تو شد راهزن زهد من
عشق تو بر باد داد خرمن تقوی مرا
من که شدم کشتهٔ آن بت عیسی سرشت
بو که حیاتی دهد از دم عیسی مرا
خاطر مسکین به هجر چون ره تسکین برد
گر ندهد مژدهای وصل تسلی مرا
گر شود ابن حسام در غم عشقش تمام
بس بود این دولت از دنیی و عقبی مرا
مهوَّسان ز پی خاطر مهوِّس ما
به ذکر دوست مزیّن کنید مجلس ما
خیال آن رخ رشک پری و غیرت حور
برون نمیرود از سینهٔ مسَوِّس ما
نهال قامت و چشم تو باغبان چون دید
برفت -گفت- طراوت ز سرو و نرگس ما
به مجلسی که تو باشی چراغ گو بنشین
بس است شمع خیال تو در مجالس ما
به جای بادهٔ گرم زهر میدهی نوش است
به شرط آن که تو باشی امیر مجلس ما
ز کنه وصف تو ابن حسام دور افتاد
کجا رسد به تو اندیشهٔ مهندس ما
ای غافل از بلای دل مبتلای ما
جز مبتلا کسی نرسد در بلای ما
ممکن نباشد از سر کوی تو رفتنم
آری مقیّدست به زلف تو پای ما
حجاج اگر به کعبه بیت الحرم روند
ابروی توست قبله حاجت روای ما
ما معتکف به کوی توایم از سر صفا
موقوف آنکه سعی کنی بر صفای ما
دانم که درد عشق نباشد دوا پذیر
زحمت مکش طبیب ز بهر دوای ما
روز ازل که شادی و غم قسم کرده اند
شادی جان ما که غم آمد عطای ما
ابن حسام را ز دعا وصل تست امید
یا رب قرین کنی به اجابت دعای ما
مطلب مشابه: اشعار طغرل احراری؛ گلچین زیباترین غزلیات، دوبیتی و قشنگ ترین اشعار
مطلب مشابه: اشعار ناصر بخارایی؛ زیباترین غزلیات، قطعات و رباعیات این شاعر

ای کعبه تحقیق سر کوی تو ما را
محراب دعا قبله ابروی تو ما را
آن زلف کمند افکن و آن غمزه خونریز
بستند و بکشتند به یرغوی تو ما را
هرچند ز بیراه به راه آوَرَدَم دل
از ره ببرد غمزه جادوی تو ما را
من معتقد پیر مغانم که در این راه
ارشاد طریقت بکند سوی تو ما را
از ظلمت گیسوی تو بیرون نتوان رفت
گر مشعله داری نکند روی تو ما را
دی چشم تو با غمزه به تاراج دل آمد
بردند سراسیمه به انجوی تو ما را
بر پای دل ابن حسام است کمندی
زان طرّه که بسته است به یک موی تو ما را
ای غمزه تیز کرده به قصد هلاک ما
بر باد داده آتش عشق تو خاک ما
صد دل فدای چاک گریبان و دامنت
آخر بپرس حال دل چاک چاک ما
آتش گرفت سینه ز سوز درون من
اندیشه کن ز سوز دل دردناک ما
همچون بنفشه سر بدر آرم به پای بوس
سرو تو گر کند گذری بر مغاک ما
ساقی بیار کوزه و پر کن که روزگار
روزی بود که کوزه بسازد ز خاک ما
ترسم که آه ابن حسام آتشین کند
آیینهٔ ضمیر مصفّای پاک ما
روی تو چشم خیره کند آفتاب را
موی تو خون کند جگر مشک ناب را
تا ماه در حجاب خجالت فرو رود
از آفتاب چهره برافکن نقاب را
خوی بر گل عذار تو ماند بدان که ابر
بر برگ گل فشانده ز شبنم گلاب را
کردم سؤال بوسه اشارت به غمزه گفت:
ما بندهایم غمزهٔ حاضر جواب را
تا دامنت غبار نگیرد ز گرد راه
بر خاک راه میزنم از دیده آب را
خواهم که با خیال تو شبها به سر برم
خود میبرد خیال تو از دیده خواب را
نرگس به دور چشم تو اندر خمار ماند
در سر ز جام لعل تو دارد شراب را
بلبل به نغمههای دلاویز بر چمن
گوید دعای خسرو مالک رقاب را
ابن حسام و درگه دولت مآب شاه
یارب خلل مباد ز چرخ آن مآب را
نهان که میکند این درد آشکارهٔ ما
که راست چاره که از دست رفت چارهٔ ما
هزار کوه بلا بر دلم فرود آمد
زهی تحمّل سنگین دل چو خارهٔ ما
نگار ما به کنار آمد و کناره گرفت
فغان ز حسرت این درد بی کنارهٔ ما
ستاره خون بچکاند به چشم اگر بیند
که در محاق نهان شد رخ ستارهٔ ما
اگر به کوه رسد کوه پاره پاره شود
حکایت جگر داغ پاره پارهٔ ما
اگر شراره کشد آتش درون دلم
به آفتاب رساند ضرر شرارهٔ ما
چه قطرههای سرشک چو شیر خون آلود
که ریخت دیدهٔ ما بهر شیرخوارهٔ ما
جگر به خون دل آلوده کرد قصّابم
چه گوشت بود که آویخت از قنارهٔ ما
مگر که ابروی او در نظر مه نو بود
که من بدیدم و غایب شد از نظارهٔ ما
ز رهگذار امل بهتر آنکه برخیزم
که بر ممّر اجل باز شد گدارهٔ ما
به جان عاریتی دل مبند ابن حسام
که میرسد ز عقب صاحب استعارهٔ ما
مطلب مشابه: اشعار وفایی مهابادی؛ دلنشین ترین اشعار، غزلیات و قصاید این شاعر
مطلب مشابه: اشعار انوری؛ گلچین غزلیات، مقطعات، رباعیات و قصاید این شاعر
رباعیات
قاضی پسرش در رمضان خورد شراب
وآنگه به *** کرد بیچاره شتاب
ای زمره اسلام بگویید جواب
کافر به اگر چنین مسلمان خراب
ای خلعت فاستقم ببالای تو راست
بر تارک تو تاج لعمرک زیباست
چون روی تو بر بام فلک مهر نیافت
چون قد تو بر طرف چمن سرو نخاست
بالای خوشت به سرو می ماند راست
همچون قد تو زباغ شمشاد نخاست
چشم سیه فتنه گرت عین بلاست
چین سر زلف شکن مشک خطاست
در خانه تو مزاج مرزنگوش است
وز خط تو افتاب کحلی پوش است
گویی که دواتت ظلماتست کزو
خضر قلم ترا دهان پر نوش است
اسرار غم عشق بگنجینه ماست
دردانه غم در صدف سینه ماست
با هر که در آمیختم از من بگریخت
جز غم که حریف و یار دیرینه ماست
آن رفته ز چشم و مانده در دل چونست
آن شکل ظریف و آن شمایل چونست
نرگس بمیان آب خرم باشد
آن نرگس آبدار در گل چونست
عنبر اثری ز فضله خامه توست
بوی خط تو در شکن نامه توست
چون فضله نحل سر به سر عین شفاست
آن رشحه که اندر گلوی خامه توست
خوش وقت بهار و سبزه و دامن کشت
با پسته دهن شکر لب حور سرشت
در باغ مراد ما چنین سرو نرست
بر خاک امید ما کس این دانه کشت
ایام نشاط و شادمانی بگذشت
دوران مراد و کاردانی بگذشت
فریاد که عمر و زندگانی بنماند
هیهات که عالم جوانی بگذشت
فریاد که آن یار پسندیده برفت
ناکرده وداع ما و نادیده برفت
دل را به که آرام دهم مسکین من
کآرام دل و روشنی دیده برفت
زادی که ره دراز می باید رفت
با روزه و با نماز می باید رفت
ترکیب تو چون ز خاک پرداخته اند
ای خال به خاک باز می باید رفت
دائم ز ولایت ولی خواهم گفت
چون روح قدس نادعلی خواهم گفت
تا رفع شود غمی که برجان منست
کُلُّ هَمٍّ سینجلی خواهم گفت
بلبل ز پی گل غزلی تر میگفت
باد سحر از نسیم ِ عنبر میگفت
لاله، صفت ِ کلاه دارا میکرد
نرگس سخن از تاج سکندر میگفت
در خانه خود به کمترین مایه قوت
بیچاره به سر کنی به صد صبر و سکوت
بر سفره مردم نکشی دست به لوت
تا پر نکنی شکم به سان الموت
ای کعبه مقصود دل من کویت
دور از تو شدم ز مویه همچون مویت
اکنون که ز دیدار تو محروم شدم
در خواب من آی تا ببینم رویت
ای هزل تمام هیچ و هازل همه هیچ
زنهار چه زنهار که در هزل مپیچ
قولی که نه دین و شرع باشد مپسند
راهی که به سوی حق نباشد مپسیچ
تیر تو هلاکت بداندیش تو باد
قربان رهت دشمن بدکیش تو باد
ای چرخ کمان پشت به خدمت کاری
خم ساخته پشت چون کمان پیش تو باد
لاله ز دَم باد صبا میخندد
گویی لب و لعل دلربا میخندد
ای دوست بگویم که چرا میخندد
بر کوتاهی عمر ما میخندد

لاله به کرشمه بر چمن میخندد
در باغ شقایق و سمن میخندد
در خنده بین که با تنگدلی
همچون لب آن تنگدهن میخندد
صافی جهان چو نیست میساز به دُرد
پشمینه بپوش چون همیباید مُرد
از مرگ چه دشوارتر؟ آن کهز ره عجز
حاجت به درِ همچو خودی باید بُرد
نوک قلمت که مشک از او می بارد
بر صفحه گل عنبر تر بنگارد
برنامه هستی قلم انصافت
بنشاند عدل و ظلم از او بردارد
ترکیبات
چو گشت در تتق چنبری نهان گوهر
بریخت کوکب دُرّی بر آسمان گوهر
نثار انجم رخشنده بر مجرّه ببین
چو جوهری که در آرد به ریسمان گوهر
چو لعبتی که کنندش نثار در دامن
ستاره ریخته در ذیل کهکشان گوهر
برین طبقچه پیروزه بین ز دُرّ عدن
درون خوان زمرّد ز اختران گوهر
شهاب بین که بسان سنان رویین تن
چگونه ریخته بر طرف هفت خوان گوهر
ز دود تیره که بر شد به سقف دود اندود
گرفت آتش رخشنده در میان گوهر
برین رواق روان درنگر به سیّاره
که دیده ست بر آب روان، روان گوهر؟
چنانکه شاهد شامی همی کند ایثار
ز دُرّ درّی بر فرق فرقدان گوهر
ز ثابتات فلک ترک رومی از سر بام
کند نثار قدوم خدایگان گوهر
امام مهدی هادی که از جلالت و قدر
فراز طارم نه طاق چرخ دارد صدر
سپیده دم که بر آمد چو آتش از کان لعل
لعل حصار نیلی شب شد زمرّدی زان لعل
بریخت سونس یاقوتی از کلیچه نور
بسود جوهری آسمان به سوهان لعل
ببرد رنگ سیاه از رخ شب شبه رنگ
شعاع حوز که نتابد دگر بدانسان لعل
نثار کرد فلک هفت دامن از لؤلؤ
چو سنگ خاره برون داد از گریبان لعل
چو عاشقی که به رغبت گزد لب معشوق
ز خاره خاوری خور کند به دندان لعل
به بوی آنکه مگر خاتم ائمه دین
نهد ز دایره در نقطه نگین دان لعل
نگین خاتم فرمان گزار او دارد
همان خواص که در خاتم سلیمان لعل
ز برق تیغ مخالف گزای صاعقه زای
کند ز خون عدو روی خاک میدان لعل
قضا بطوع کند دست طوق در کمرش
گرش اجازه دهد، بس بود همین قَدَرش
ترجیعات
رویت آیینهای ز صُنْعِ خداست
خط سبزت سواد مشک خطاست
سنبلت کابروی نسرین است
بر گل تر ز مشک غالیهساست
آنچه در آب خضر پنهان است
ما بجستیم و در لبت پیداست
رخت آراسته است کار جهان
راستی را رخت جهان آراست
قامتت را به سرو میگفتیم
عقل باور کند حکایت راست
عشق بالا گرفت از آن بالا
سرو را نیز میل آن بالاست
عشق از شمع میتوان آموخت
کِش سر از دست رفت و پا برجاست
ما به جنت فرو نمیآییم
سر کوی تو جنتالماواست
با تو آتش و گل ریاحین است
گل شمشاد بیتو خار و گیاست
نرگس و یاسمین و لاله برست
ساقی و مطرب و پیاله کجاست
نتوان بیمِیِ مغانه نشست
خاصه اکنون که بوی گل برخاست
خیز تا چنگ در چغانه زنیم
با مغان بادهٔ مغانه زنیم
مطلب مشابه: اشعار قدسی مشهدی (گلچین غزلیات، رباعیات، مثنوی و اشعار زیبا)
مطلب مشابه: بهترین اشعار وحشی بافقی در قالب قطعات (گلچین قطعات ناب)










