غزل شماره ۱۵ از غزلیات سعدی (برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرقفام را)
غزل شماره ۱۵ از غزلیات سعدی را برای شما دوستان قرار دادهایم. سعدی در غزلیات خود به بررسی عواطف و احساسات انسانی میپردازد. عشق، دوستی، غم، شادی و دیگر احساسات انسانی در اشعار او به خوبی نمایان است و این باعث ارتباط عمیقتری با خوانندگان میشود.

غزل شماره ۱۵
برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرقفام را
بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را
هر ساعت از نو قبلهای با بتپرستی میرود
توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را
مِی با جوانان خوردنم باری تمنا میکند
تا کودکان در پی فتند این پیر دُردآشام را
از مایهٔ بیچارگی، قطمیر، مردم میشود
ماخولیای مهتری، سگ میکند بلعام را
زین تنگنای خلوتم خاطر به صحرا میکشد
کز بوستان باد سحر خوش میدهد پیغام را
غافل مباش ار عاقلی، دریاب اگر صاحبدلی
باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را
جایی که سرو بوستان با پای چوبین میچمد
ما نیز در رقص آوریم آن سرو سیماندام را
دلبندم آن پیمانگُسل، منظورِ چشم آرامِ دل
نِی، نِی، دلآرامش مخوان کز دل ببُرد آرام را
دنیا و دین و صبر و عقل از من برفت اندر غمش
جایی که سلطان خیمه زد غوغا نماند عام را
باران اَشکم میرود، وز اَبرم آتش میجهد
با پختگان گوی این سخن سوزش نباشد خام را
سعدی ملامت نشنود ور جان در این سر میرود
صوفی گرانجانی بِبر ساقی بیاور جام را
مطلب مشابه: غزل شماره ۱۴ از غزلیات سعدی؛ امشب سبکتر میزنند این طبل بیهنگام را
مطلب مشابه: غزل شماره ۱۳ از غزلیات سعدی؛ وه که گر من بازبینم روی یار خویش را
تفسیر این شعر

این شعر از سعدی، شاعر بزرگ فارسیزبان، در قالب غزل نوشته شده و به موضوعاتی چون عشق، عرفان، و نقد اجتماعی پرداخته است. در ادامه، هر بیت را به زبان ساده توضیح میدهم:
1. برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرقفام را
(بیایید این لباس رنگارنگ و ظاهری را کنار بگذاریم)
شاعر از ما میخواهد که ظاهر و زرق و برقهای دنیوی را رها کنیم.
2. بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را
(بگذارید این نفاق و دورویی که به نام تقوا شناخته میشود، به باد برود)
او به دوروییها و نفاقهایی که در نام تقوا وجود دارد، انتقاد میکند.
3. هر ساعت از نو قبلهای با بتپرستی میرود
(هر لحظه ما به سمت بتپرستی میرویم)
شاعر میگوید که انسانها دائماً به سوی بتپرستی و دوری از توحید میروند.
4. توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را
(توحید را به ما نشان بده تا بتها را بشکنیم)
او خواستار یادآوری توحید و یکتاپرستی است تا بتوانند بتهای فکری و اعتقادی را نابود کنند.
5. مِی با جوانان خوردنم باری تمنا میکند
(شراب با جوانان نوشیدن برایم آرزو شده است)
شاعر از لذت نوشیدن شراب با جوانان سخن میگوید که برایش جذاب است.
6. تا کودکان در پی فتند این پیر دُردآشام را
(تا کودکان به دنبال این پیر شرابنوش بیفتند)
او به پیروی جوانان از بزرگترها اشاره میکند.
7. از مایهٔ بیچارگی، قطمیر، مردم میشود
(از رنج و فقر، انسانها به ذلت میافتند)
شاعر به وضعیت سخت مردم اشاره دارد که باعث ذلت آنها میشود.
8. ماخولیای مهتری، سگ میکند بلعام را
(این وضعیت مانند دیوانگی است که بلعام را به سگ تبدیل کرده)
او به حالتی اشاره دارد که انسانها در آن دچار جنون و بدبختی میشوند.
9. زین تنگنای خلوتم خاطر به صحرا میکشد
(از این تنهایی و انزوا، دلم به سمت صحرا پرواز میکند)
شاعر از احساس تنهایی خود صحبت میکند و آرزوی آزادی دارد.
10. کز بوستان باد سحر خوش میدهد پیغام را
(از باغ، نسیم صبح پیام خوشی میآورد)
او از زیباییهای طبیعت و نسیم صبح صحبت میکند که روحش را شاداب میکند.
11. غافل مباش ار عاقلی، دریاب اگر صاحبدلی
(اگر عاقل هستی، غافل نباش و درک کن اگر کسی صاحب دل است)
او از ما میخواهد که آگاه باشیم و ارزش دلهای پاک را درک کنیم.
12. باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را
(شاید دیگر نتوانیم چنین روزهایی را پیدا کنیم)
شاعر از گذر زمان و اهمیت لحظات خوب زندگی صحبت میکند.
13. جایی که سرو بوستان با پای چوبین میچمد
(جایی که درختان باغ مانند انسانها با پاهای چوبی رقص میکنند)
او به زیباییهای طبیعت و رقص درختان اشاره دارد.
14. ما نیز در رقص آوریم آن سرو سیماندام را
(ما نیز در رقص آن درخت زیبا شرکت خواهیم کرد)
شاعر خواهان شادابی و نشاط است.
15. دلبندم آن پیمانگُسل، منظورِ چشم آرامِ دل
(عاشق کسی هستم که پیمانها را میشکند و آرامش دل را هدف قرار میدهد)
او به عشق خود اشاره دارد که باعث آرامش دلش شده است.
16. نِی، نِی، دلآرامش مخوان کز دل ببُرد آرام را
(نه، نه، آرامش دلش را نخوان زیرا او آرامش را از دل برده است)
شاعر به درد و رنج ناشی از عشق اشاره دارد.
17. دنیا و دین و صبر و عقل از من برفت اندر غمش
(دنیا، دین، صبر و عقل من در غم او از بین رفت)
او بیان میکند که عشق باعث نابودی همه چیزهای مهمش شده است.
18. جایی که سلطان خیمه زد غوغا نماند عام را
(جایی که پادشاه خیمه زده، هیچ آرامشی برای مردم باقی نمانده است)
او به اختلالات اجتماعی و عدم آرامش مردم اشاره دارد.
19. باران اَشکم میرود، وز اَبرم آتش میجهد
(باران اشک من جاری است و از ابر وجودم آتش شعلهور میشود)
شاعر از درد عاطفی خود صحبت میکند.
20. با پختگان گوی این سخن سوزش نباشد خام را
(با کسانی که تجربه دارند این درد را بگویید که سوزش آن خام نیست)
او بیانگر این است که دردهای عاطفی عمیق هستند و باید با افراد با تجربه در میان گذاشته شوند.
21. سعدی ملامت نشنود ور جان در این سر میرود
(سعدی انتقادها را نمیشنود حتی اگر جانش در خطر باشد)
شاعر به بیتوجهی خود نسبت به انتقادات اشاره دارد.
22. صوفی گرانجانی بِبر ساقی بیاور جام را
(صوفی گرانبها، جانم را بگیر و ساقی بیاور تا جام شراب بیاورد)
او خواستار نوشیدن شراب برای فرار از غمهاست.
این شعر در کل به موضوعاتی چون عشق، عرفان، تنهایی، نقد اجتماعی و زیباییهای زندگی پرداخته و احساسات عمیق انسانی را به تصویر کشیده است.
مطلب مشابه: غزل شماره ۱۲ از غزلیات سعدی / دوست میدارم من این نالیدن دلسوز را
مطلب مشابه: غزل شماره ۱۱ از غزلیات سعدی؛ وقت طرب خوش یافتم آن دلبر طناز را










