غزلیات سیدای نسفی (مجموعه کامل‌ترین شعرهای غزل کلاسیک فارسی)

غزلیات سیدای نسفی (مجموعه کامل‌ترین شعرهای غزل کلاسیک فارسی)

سیدای نسفی (سیدا نسفی)، شاعر پارسی‌گوی سدهٔ یازدهم هجری (۱۶۳۸-۱۷۰۸ میلادی)، از برجسته‌ترین شاعران ماوراءالنهر و از پیشگامان «ادبیات شهری» در زبان فارسی به شمار می‌رود. او که در بخارا می‌زیست، زندگی درویشانه و فقر را تجربه کرد و با پیشه‌ی بافندگی، از نزدیک با زندگی و نیازهای طبقات پایین جامعه آشنا شد . همین آشنایی عمیق، رنگ و بویی خاص به غزل‌های او بخشیده است؛ غزل‌هایی که در آن‌ها، نه تنها عشق و عرفان، که نقد اجتماعی، طنز و تصویرگراییِ مشاغل شهری نیز جاری است. در این بخش از سایت، مجموعه‌ای از غزلیات سیدای نسفی را گردآوری کرده‌ایم تا با سروده‌های این شاعرِ گمنامِ آشنا، گوشه‌ای از عظمت ادب فارسی در فرارود را به تماشا بنشینیم. دیوان او که مشتمل بر نزدیک به ۵۵۰ غزل و بیش از ۴۶۰۰ بیت است، از او به عنوان استاد مسلم غزل در روزگار خویش یاد کرده است.

شعرهای غزل و زیبا از استاد نسفی

لاله رویی آمد و آتش به داغم کرد و رفت

خار در پیراهن گلهای باغم کرد و رفت

از نسیم وصل او چون گل دماغم تازه بوست

خشک سالی ناامید بنده غم کرد و رفت

پرتو مهتاب را از کلبه ام افگند دور

روغن بی التفاتی در چراغم کرد و رفت

خیربادش ریخت بر زخم دلم مشت نمک

سوده الماس را مرهم به داغم کرد و رفت

از می وصلش دماغم بود باغ دلگشا

آمد ایام خزان تاراج با غم کرد و رفت

می دهد بوی گلم خاصیت باد سموم

بس که همچون گرد سیر کوچه باغم کرد و رفت

پرده فانوس را همچون پر پروانه سوخت

باد صرصر را همآغوش چراغم کرد و رفت

سیدا سر در گریبان برده بودم غنچه وار

چون نسیم صبحدم آمد سراغم کرد و رفت

آمد خزان و دور نشاط از پیاله رفت

رنگ از رخ گل و نمک از داغ لاله رفت

در هیچ سینه یی ز محبت اثر نماند

آتش ز سنگ و ماه ز آغوش هاله رفت

از خیرگاه حاتم طی نیست غیر نام

مانند گردباد ز دشت این غزاله رفت

گلچین نکرد گوش به فریاد بلبلان

در روزگار ما اثر از آه و ناله رفت

دریا نداد یک دم آبی حباب را

آخر ز بحر دست تهی این پیاله رفت

ای شیخ بهر زرق ز خلوت برون شدی

بر باد نفس طاعت هفتادساله رفت

ای ذوفنون ز نامه اعمال بی خبر

عمرت به گفتگوی کتاب و رساله رفت

زاهد ز بس که نشاء تقوای خود ندید

آخر به جستجوی شراب و پیاله رفت

ای سیدا سریست به مفلس کریم را

مینا به بزم آمد و سوی پیاله رفت

در گلشنی که مقدم آن گل رسیده است

از روی باغ رنگ چو شبنم پریده است

نقاش دست و بازوی خود بوسه می زند

گویا کمان ابروی او را کشیده است

ننهاده پا به خانه آئینه از حجاب

این ساده روی صورت خود را ندیده است

گل را گرفته بر در باغ ایستاده است

باد بهار آمدنش را شنیده است

هر کس نهاده پا به در اهل روزگار

بسیار همچو آبله در خون تپیده است

در باغ آرزو که نهالی نشانده یی

عمرت گذشت میوه او نارسیده است

می آمد از چمن مگر آن شوخ سیدا

مانند غنچه مرغ دلم آرمیده است

نسازم ز بانگ سگانت شکایت

که دارم ز سرو روانت روایت

بگیرم سر راه و بوسم رکابت

اگر می شود از عنانت عنایت

خزان ره نیابد به باغ تو هرگز

در او هست سرو روانت حمایت

کدام التفات تو را شکر گویم

ندارد عطای نهانت نهایت

ره رستگاری نما سیدا را

نباشد به باغ جنانت جنایت

روزگاری شد که پشتم از غم دوران دوتاست

دوربینی می کنم اما نظر بر پشت پاست

بی رفیق امروز پای خود در این ره مانده ام

ای مسلمانان دعا سازید کارم با خداست

لنگری آورده ام امروز از میزان عدل

چون ترازو هست چشمم این زمان بر چپ و راست

می روم تنها در این ره تا چه پیش آید مرا

هر قدم اینجا دهان شیر و کام اژدهاست

منزل هر کس بود چون آب بر روی زمین

خانه من از سبکباری چو آتش در هواست

سیدا مردم چرا بر خان و مان دل بسته اند

دار دنیا پیش دار آخرت دارالفناست

چشم تو را طبیب کجا می کند علاج

این چشم را به دیدن کس نیست احتیاج

تنگ آمدم ز دست دل بی قرار خود

چون غنچه خون خورد پدر از طفل بدمزاج

آزاده از حکومت ایام فارغ است

از سرو هیچ کس نگرفتست خرج و باج

ای شاه حسن صبر و تحمل ز من مخواه

از کشور خراب بخسته کسی خراج

از بی ترددی سخنم ناشنیده ماند

این جنس را کشادن دکان دهد رواج

بر دوش سیدا مفگن سایه ای هما

دیوانه را کجاست تمنای تخت و تاج

شعرهای بیشتر در روزانه: اشعار میرزا حبیب خراسانی | اشعار سیدای نسفی

شعرهای غزل و زیبا از استاد نسفی

غزلیات سیدای نسفی

بیا و باده کش ای محتسب به پای قدح

که موج باده نباشد کم از دعای قدح

بهار آمد و مرغان در آشیانه خود

گشانده اند پر و بال در هوای قدح

به چشمه سار خضر پنجه اش زند سیلی

کسی که ساخت کف دست آشنای قدح

مرا به داغ خود ای لاله دستگیری کن

که هست نشاء سرشار من ز لای قدح

شکست شیشه ما را مکن تو ای زاهد

گرفته ایم سر خود به کف به جای قدح

چمن به مجلس خود شمع می تواند ریخت

ز گریه های صبوحی و خنده های قدح

ز روی لاله رخان سیدا خورد چشم آب

رخ شکفته بود باغ دلگشای قدح

خلوتسرای رضوان کاشانه تو باشد

سوی بهشت راهی از خانه تو باشد

از مه گرفته شمعی گردد به گرد کویت

شب تا به روز خورشید پروانه تو باشد

فرهاد و بیستونش سنگی به دست طفلی

موسی و کوه طورش دیوانه تو باشد

هرگز لبی ندیدم خالی ز گفتگویت

هر جا که می نهم گوش افسانه تو باشد

هر ذره را به خورشید امروز آشنائیست

در زیر آسمان کیست بیگانه تو باشد

سرچشمه دهانت گرداب بحر رحمت

از آب مغفرت پر پیمانه تو باشد

دیوار را به مژگان تا حشر می تراشم

بینم چو صورتی را در خانه تو باشد

چون سیدا نه افلاک هستند خوشه چینت

چون دام چشم عالم بر دانه تو باشد

از غمت در سینه دل صد نامه انشا می‌کند

طفل را این شیر در گهواره گویا می‌کند

شمع را گردنکشی‌ها کرد خاکسترنشین

پست می‌گردد سر خود هر که بالا می‌کند

شیر می‌گردد برون از کوه بهر کوهکن

رزق خود صاحب هنر از سنگ پیدا می‌کند

محنت ایام را با گوشه‌گیران کار نیست

عشرت روی زمین پیوسته عنقا می‌کند

سایهٔ دیوار خود را هر که اینجا وقف کرد

بر سر خود خانه‌ای در حشر پیدا می‌کند

خودنمایی کردن از اهل طمع زیبنده نیست

پیش خم گردنکشی بیهوده مینا می‌کند

می‌کند پرواز آغوشم چو قمری از نشاط

هر کجا آن سرو سیمین‌تن میان وا می‌کند

سیدا منصور آخر شد فنا در بحر عشق

سیل چون پرزور گردد رو به دریا می‌کند

چو تیغ بر کمر آن باده نوش می آید

زمین ز خون شهیدان به جوش می آید

عنان آه که در دل نگه تواند داشت

کله شکسته و کاکل به دوش می آید

بغل گشاده و پوشیده جامه گلرنگ

به این لباس به تاراج هوش می آید

که بسته است ندانم زبان مرغان را

که عندلیب ز گلشن خموش می آید

به دور من شده ایام کاسه پر زهر

به هر که می نگرم بانگ نوش می آید

به گلشنی که تو یکره گذشته یی تا حشر

صدای قافله گلفروش می آید

چو سیدا لب اگر از فغان نه بربندم

جهان ز ناله من در خروش می آید

شبی که بر سرم آن سبزپوش می آید

صدای مقدم خضرم به گوش می آید

به یاد زلف و رخش گلشن از گل و سنبل

قبا دریده سلاسل به دوش می آید

ندا کنند به مسجد مؤذنان هر صبح

حذر کنید که آن باده نوش می آید

که رفته است به گلشن که عندلیب امروز

خموش می رود و در خروش می آید

فغان ماتمیان بزرگان غافل را

صدای ناله کبکی به گوش می آید

تو باده می خوری و من کباب می گردم

تو می کشی و مرا خون به جوش می آید

به روز مرگ دل از خواب می شود بیدار

کسی که می رود از خود به هوش می آید

چرا به خون نه نشینم چو سیدا امروز

که گل به داغ پی گلفروش می آید

در گلستان بی‌تو اشک از چشم بلبل می‌چکد

رنگ و بو می‌گردد و آب از رخ گل می‌چکد

مرغ دل را کشته‌ای امروز پنهان کرده‌ای

خون این صید از دم تیغ تغافل می‌چکد

زلف مرطوب که امشب داده آبت ای نسیم

شبنم آشفتگی از شاخ سنبل می‌چکد

از تردد پا کشیدن حج اکبر کردن است

آب زمزم از لب جام توکل می‌چکد

از دهان خامه هر شب سیدا آب سیاه

تا سحر در حسرت آن زلف و کاکل می‌چکد

بر سرم روزی که از زلف تو سودا گل کند

حلقه زنجیر را در پای من سنبل کند

مهربانی می کند هر کس شکستم می دهد

بر سر من پا گذارد جای چون کاکل کند

در جوار بزرگان یابند خوردان تربیت

بید مجنون در گلستان سایه بر سنبل کند

شرط معشوقی دل عاشق به دست آوردن است

سینه را گل وا برای خاطر بلبل کند

دست او از شانه می سازم جدا با زور آه

بعد از این مشاطه گر بازی به آن کاکل کند

سیدا معشوق من از بس که عالی مشرب است

مهربانی بیشتر با عاشق بی پل کند

شعرهای بیشتر در روزانه: اشعار میلی مشهدی | اشعار غنی کشمیری

غزلیات سیدای نسفی

عکس نوشته غزلیات سیدای نسفی

به سیر گل مگر آن شوخ گلگون پوش می آید

صدای دورباش از بلبلان در گوش می آید

ز می پر کرده چشم او ز مستی سرمه دان ها را

که در میخانه هر کس می رود خاموش می آید

ز دست بی ثباتی لاله در دل داغ ها دارد

برای رفتن خود زاد ره بر دوش می آید

کجا ای شمع امشب کرده بودی گرم صحبت را

تصور می کنم مغز سرم در جوش می آید

فلک عمریست جام الوداع آورده در گردش

ز هر جانب به گوشم بانگ نوشانوش می آید

به زور ای سیدا آن شوخ را در خانه آوردم

به صد محنت کمان را تیر در آغوش می آید

خم تهی شد از می و دور قدح از پا فتاد

بزم آخر گشت و طاقی از سر مینا فتاد

بی ادب خود را به اندک فرصتی سازد هلاک

بیستون از جا برفت و کوهکن از پا فتاد

مرغ دل را در کمند آورد و گرد دل نگشت

آه از آن صیدی که بر صیاد بی پروا فتاد

قرضدار از شهر بگریزد ز دست قرضخواه

لاله داغ از سینه من برد و در صحرا فتاد

رفت حاتم از جهان و جانشین از وی نماند

خم به سر غلتید در دنبال او مینا فتاد

سیدا چون سر و سبزم در بهار و در خزان

بر سرم تا سایه زان شاخ گل رعنا فتاد

خون دل از دیده ام روزی که سر بیرون کند

شهر را گرداب سازد دشت را جیحون کند

ریشه زلف پریشانی بود نخل وجود

آدمی از ساده لوحی شکوه از گردون کند

می کشد رخت خود از گلشن در آغوش قفس

ز درون بیضه هر مرغی که سر بیرون کند

روی زرد خویش می مالد به هر در آفتاب

تا رخ خود از کدامین آستان گلگون کند

معنی برجسته یی چون سرو می باید بلند

ور نه هر کس می تواند مصرع موزون کند

خویش را بیرون کند از افلاک حکمت ها به بین

باده چون از خم برآید کار افلاطون کند

غمزه شوخت نمی ترسد ز روز انتقام

چند دلها آب گرداند جگرها خون کند

خوبرویان را به یکجا جمع کردن مشکل است

با چنین قوم پریشان کس چه سازد چون کند

می پرد مژگان ز چشم سیدا چون پر کاه

تا نظر بازی به آن رخسار گندمگون کند

مبادا کار من با چشمت ای مژگان خدنگ افتد

گرفتار تو هر کس گشت در قید فرنگ افتد

ز من کرداست سنگ سرمه رو گردان نگاهت را

الهی خاک گردد سرمه و آتش به سنگ افتد

رفیق از کف مده خواهی که در منزل بری خود را

شود سنگ سر ره چون عصا از دست لنگ افتد

لبالب می شود از شیر ماهی دام تن پرور

به کام ناتوانان اره پشت نهنگ افتد

نباشد روزیی جز پاره دل غنچه گل را

خورد خون هر که را همت وسیع و دست تنگ افتد

من آن مجنون بدبختم که از صحرا به شهر آیم

شود اطفال هم دیوانه و قحطی به سنگ افتد

به دشمن سیدا بگذار تیغ پیشدستی را

سر خود می خورد چون خار هر کس تیز چنگ افتد

چو تیغ در کمر آن رشک آفتاب کند

دلم چو ذره تپد خونم اضطراب کند

رخ تو آئینه را دیده پر آب کند

قدت به جلوه زمین را در اضطراب کند

چرا به کشتن عشاق سعی می سازی

ندیده ایم کسی ملک خود خراب کند

ستمگر تو که چشمت دل من از مستی

هلاک سازد و آویزد و کباب کند

بهشت را طلبش در نظر نمی آرد

کسی که با تو شبی سیر ماهتاب کند

شکست در صف دلهای سرکشان افتد

گهی که غمزه تو پای در رکاب کند

به لوح سینه خود نقش بستم ابرویت

کسی که بیت نکو یافت انتخاب کند

حرارتی به خود ای سیدا نمی بینم

مروتی مگر امروز آفتاب کند

در گلستان سایه تازان قامت رعنا فتاد

سرو را چون بید مجنون لرزه بر اعضا فتاد

خیرگاه حاتم طایی که بر پا کرده بود

حیف در ایام این بی دولتان از پا فتاد

ساغر خود چون حباب از تشنگی بردم به بحر

آن هم از دستم جدا گردید و بر دریا فتاد

شد دهانم خشک تا آمد مرا آبی به چشم

تا لب نانی به دست افتاد دندان ها فتاد

بزم آخر گشت و از میخانه آثاری نماند

کار ساقی این زمان بر ساغر و مینا فتاد

سیدا بیرون نیاید گردباد از پیچ و تاب

می کند سرگشته دوران هر که در صحرا فتاد

شعرهای بیشتر در روزانه: اشعار حاجب شیرازی | شعر عاشقانه سهراب سپهری

شعرهای عاشقانه سیدای نسفی

جلوه گر روزی که در گشن قد او می شود

سرو از خجلت خط پشت لب جو می شود

صیدگاه کیست این صحرا که من افتاده ام

حلقه های دام پای نقش آهو می شود

نکهت زلف که آوردست در گلشن نسیم

باغ را دامن پر از گلهای شب بو می شود

چهره او جان درآرد صورت دیوار را

عکس در آئینه چون طوطی سخنگو می شود

دلبر ما را اگر آرند در بازار مصر

چشم یوسف بهر سودایش ترازو می شود

ملک دل را خال رویش خواهد آتشخانه کرد

آخر این کشور خراب از دست هندو می شود

سیدا امروز معلوم شد از فانوس شمع

دل اگر روشن بود آئینه زانو می شود

نگار من به دم چون مسیح می آید

رسول حق به کلام فصیح می آید

دهد با هل هوس یاد سوره اخلاص

پی ندامت مشرک صریح می آید

بگیر از سبد گلفروش لاله و گل

به دست داغ ز خوبان قبیح می آید

مرا چو دید ز دور او به زلف و کاکل گفت

که این شکسته سراپا صحیح می آید

به باغ در پی او دوش سیدا رفتم

به خنده گفت که یار ملیح می آید

شمع ها جمله به فانوس وطن ساخته اند

بهر پروانه خود گور و کفن ساخته اند

عندلیبان دل صد پاره خود غنچه صفت

جمع آورده به یکجا و چمن ساخته اند

لاله ها دست به دامان تو آویخته اند

پیرهن بر تنت از برگ سمن ساخته اند

از تو هر جا که روی بوی چمن می آید

چشمت از نرگس و از غنچه دهن ساخته اند

از ملامت نکند اصل طمع اندیشه

دل این طایفه را روئینه تن ساخته اند

روزگارم همه عمر به سختی گذرد

استخوان را چو هما روزیی من ساخته اند

سیدا روی به روشن گهران باید کرد

طوطیان آئینه را یار سخن ساخته اند

شمع بزمم از تماشای تو شاخ گل شود

مردمک در دیده پروانه ام بلبل شود

در چمن هر گه بشویی زلف عنبربوی خویش

بید مجنون در لب جود دسته سنبل شود

در جهان از همت پیران به جو راه نجات

قامت خم گشته بر دریای آتش پل شود

تیره بختان را نباشد از پریشانی گزیر

دود هم گرد سر بر گرد دو کاکل شود

میل خالش آنقدر دارد سپند شوخ من

گر در آتش برده بنشانند تخم گل شود

شد پریشان زلف گنج حسن تا بر باد رفت

می کند دیوانگی هندو اگر بی پل شود

از حواس باغبانان بس که رفتست امتیاز

بعد ازین در بوستان جغد آید و بلبل شود

سیدا بی قدر افتادست در ملک بخار

تربیت سازند او را طالب آمل شود

زلف تو شام بوی و جبین صبحگاه عید

ابر و هلال روزه و رخسار ماه عید

چشمم پر است از تو چو صحن نمازگاه

دروی خطت سیاه و جمال تو شاه عید

شاید که در کنار کشم از میان خلق

تا بازگشتن تو نشینم به راه عید

آنها که منکرند به امروز عید را

بوس و کنار ما و تو باشد گواه عید

غیر از تو بهره مند مرا دل ز شکوه پر

مردم ز عید خرم و من دادخواه عید

بر دامن تو تا نشیند ز ره غبار

از ابر دیده آب فشانم به راه عید

چندین هلال نو شد و عید آمد و گذشت

هرگز نکرد سایه به فرقم کلاه عید

ای سیدا رساند خطش نامه وصال

باشد بهشت آمدن تیر ماه عید

اشعار سیدای نسفی

چشم شوخش در گلستان آمد و خنجر کشید

نرگس از برگ گل سوسن سپر بر سر کشید

باغبان فرمود گلشن را به استقبال او

گل به ایثار قدومش در طبق ها زر کشید

سبزه بر سر داشت با خطش کند گردنکشی

جبرئیل سنبل زلفش رسید و بر کشید

قامتش در خانه فانوس باشد جلوه گر

بر سر بازار آمد شمع و خود را بر کشید

تا سحر می آمد از مهتاب من بوی کباب

آن بت شبگرد من امشب کجا ساغر کشید

صفحه رخسار او را کرد خط زیر و زبر

سبزه بیگانه آخر زین گلستان سر کشید

سیدا عکس رقیب آئینه ام را زد به سنگ

انتقام خویش این زنگی ز روشنگر کشید

شعرهای بیشتر در روزانه: غزلیات حاجت شیرازی | اشعار غنی کشمیری

اشعار سیدای نسفی

آمد خزان و سیر چمن آرزو نماند

در باغ روزگار گل رنگ و بو نماند

در هیچ ابر آب مروت نیافتم

از سبزه غیر نام به لبهای جو نماند

از بس که در جهان سر بی مغز شد بلند

در بوستان دهر به غیر از کدو نماند

چون گل لباس در بر ما پاره پاره شد

چندان رفو زدیم که جای رفو نماند

شبنم ز دست برگ خزان گشت پایمال

بر روی ساکنان چمن آبرو نماند

فیضی به کس ز سفره منعم نمی رسد

خم شد تهی و نشاء به جام سبو نماند

ای سیدا بشوی ز ارباب جود دست

آبی درین محیط برای وضو نماند

دماغ آشفتنی از بزم اهل جود می آید

ز شمع صحبت این قوم بوی دود می آید

نمی بینم با اهل جهان از بس که آهنگی

نوای مختلف از بزم چنگ و عود می آید

ز چشم امتیاز خلق نور معرفت رفته

متاع خویش هر جا می برم بی سود می آید

جفاهایی که از دنیاپرستان است بر سایل

کجا بر حق ابراهیم از نمرود می آید

به سنگ خاره نان اهل دولت می زند پهلو

گدا پیوسته با لبهای خون آلود می آید

درین ایام بربستند درهای اجابت را

دعا دست تهی از کعبه مقصود می آید

نباشد سیدا ربط به هم دیرآشنایان را

علامتهاست پی در پی قیامت زود می آید

روزی که یار مست برون از چمن شود

بلبل غریب گردد و گل بی وطن شود

گر در چمن حدیث لبش در میان نهم

گل گوید آنقدر که سراپا دهن شود

بر دست خویش کوهکن آخر هلاک شد

این شد سزاش هر که گرفتار زن شود

پروانه یی که در دل فانوس ره نیافت

در روزگار مرگ مرده او بی کفن شود

طوطی ز عکس آئینه ماست نکته دان

هر کس به ما نشست ز اهل سخن شود

این شمع کاغذی که قلم تازه ریختست

روشنگر چراغ هزار انجمن شود

ما از کسی به شهر خود احساس ندیده ایم

همچون فسانه بر دهن مرد و زن شود

ای سیدا ز بخت سیاهم دهد نشان

روزی که زلف یار شکن در شکن شود

ز رشکِ کلبهٔ من کعبه و بتخانه می‌سوزد

تو در یک خانه آتش می‌زنی صد خانه می‌سوزد

تو می با غیر می‌نوشی و می‌گردم کبابت من

تو شمع انجمن می‌گردی و پروانه می‌سوزد

به جسم و جان من ای برق بی‌پروا مروت کن

تو بر کاه من آتش می‌زنی و دانه می‌سوزد

نگاه گرم در میخانهٔ من از که افتادست

می از خُم تا برآید شیشه و میخانه می‌سوزد

تو را امروز همچون موی آتش‌دیده می‌بینم

کدام آشفته بر تسخیر زلفت شانه می‌سوزد

نمی‌ریزد کسی بر آتش بی‌تابی‌ام آبی

به حالم آشنا می‌گرید و بیگانه می‌سوزد

به یادِ آن گل رو سیدا شمعی که افروزم

به گلشن بلبل و در انجمن پروانه می‌سوزد

دوستان چون شمع امشب جای در مجلس کنید

دیده خود را تهی از خواب چون نرگس کنید

بر سر آزادگان باشد ز ترک سر کلاه

ای قلندر مشربان ما را به خود مونس کنید

سرو را بی حاصلی باشد حصار عافیت

اصل دنیا تکیه بر دیوار این مفلس کنید

کوچه گرد بی خودی را زیر پا اکسیرهاست

حلقه زنجیر این دیوانه را از مس کنید

در گلستانی که گردد نو خط من جلوه گر

عینک چشم من از برگ گل نرگس کنید

سیدا معشوق بی عاشق چراغ مرده است

شمع بی پروانه را بیرون ازین مجلس کنید

سیدای نسفی که بود و دیوان او چند بیت دارد؟

پاسخ: میرعباد سیدای نسفی (متولد حدود ۱۰۴۶ قمری) از شاعران بزرگ قرن یازدهم و سبک هندی است. دیوان او شامل ۸۴۲۲ بیت در قالب‌های مختلف از جمله قصیده، غزل، رباعی و مخمس است

درون‌مایهٔ اصلی غزلیات سیدا چیست و چه تأثیری بر ادب فارسی گذاشته است؟

پاسخ: سیدا در غزلیات خود به مضامین اجتماعی، عرفانی و انتقادی پرداخته و با زبانی روان، به توصیف فقر، بی‌عدالتی و نابسامانی‌های زمانهٔ خود پرداخته است. او با نگاهی نو به مفاهیم سنتی، شعر فارسی را به سوی واقع‌گرایی و مردم‌گرایی سوق داد

چرا سیدای نسفی را از پیشگامان «شعر اصناف» می‌دانند؟

پاسخ: او بیش از ۲۰۰ پیشه و صنعت شهری را در اشعارش توصیف کرده و با نگاهی دقیق و طنزآمیز، زندگی و کار پیشه‌وران را به تصویر کشیده است. این رویکرد، او را از سایر شاعران هم‌دوره‌اش متمایز می‌کند

سیدا در سبک هندی چه نوآوری‌هایی داشته است؟

پاسخ: او با استفاده از واژگان تازه و خلق مضامین بدیع، به سنت‌شکنی در تصاویر شعری پرداخته است. نمونه‌اش در بیتی که رابطهٔ مادر و فرزندی را با تصویری ناامیدانه به تصویر می‌کشد: «در جهان گم شده مهر پدر و فرزندی / ورنه رستم به چه سبب سر سهراب خورد؟»

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.