مجموعه اشعار امیر شاهی؛ غزلیات، قطعات، رباعیات و ملحقات این شاعر

تاریخ شعر فارسی بسیار غنی است و طی سالهای بسیار، شاعران بزرگی در این مرز و بوم زیستهاند. یکی از شاعران برجسته ایرانی که به راستی فوقالعاده بود، امیر شاهی سبزواری نام داشت. در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه مجموعه اشعار این شاعر بزرگ را برای شما دوستان قرار دادهایم. در ادامه با ما باشید.
فهرست موضوعات این مطلب
امیر شاهی که بود؟
امیر آقملک یا امیرشاهی سبزواری متخلص به شاهی شاعر ایرانی است. سرودههای او در قالبهای غزل، قطعه، رباعی و قصیده و دربارهٔ عشق و عرفان است.
شاعری نامدار چون جامی دربارهٔ شعر او مینویسد: «او را اشعار لطیف است، یکدست و هموار، با عبارات پاکیزه و پرچاشنی». وزیر ادیب و دانشمند هنرور و هنرمند پروری چون امیر علیشیر نوایی در پیرامون او نوشتهاست: «شعر او را در چاشنی و سلامت و لطافت احتیاج به تعریف نیست». سرانجام آنکه دولتشاه سمرقندی، نویسنده «تذکرة الشعرا»، توصیف شعر او را به حد کمال رسانیده و نوشتهاست که سوز سخن امیر خسرو دهلوی و نازکخیالی کمال الدین اسماعیل و صفای سخن حافظ در شعر امیرشاهی جمع است و «همین لطافت او را کفایت است که در ایجاز و اختصار کوشیده …».
غزلیات زیبای امیر شاهی سبزواری
ای نقش بسته نام خطت با سرشت ما
این حرف شد ز روز ازل سرنوشت ما
کارم بسینه تخم وفای تو کشتن است
خود عقل خنده میزند از کار و کشت ما
ما شرمسار مانده ز تقصیرهای خویش
لطف تو خود نمینگرد خوب و زشت ما
ای شیخ شهر اگر بخرابات بگذری
رشک آیدت ز کلبه همچون بهشت ما
بخرام سوی تربت شاهی که بشنوی
بوی وفا ز طینت عنبر سرشت ما
بیا ای از خط سبزت هزاران داغ بر دلها
مرو کز اشک مشتاقان به خون آغشته منزلها
به تقصیر وفا عیبم مکن، کز آب چشم من
هنوز اندر رهت تخم وفا میروید از گلها
گر از گردون ملالی باشدت، بر عشق املا کن
که عشق آمد در این شکل مدور حل مشکلها
حریف بزم رندان را چه فکر از انتظار من
که پر میسوزد این پروانه را زان شمع محفلها
در این میخانه گر صدر قبولی آرزو داری
چو شاهی همتی دریوزه میکن از در دلها
لبالب است ز خون جگر پیاله ما
دم نخست چنین شد مگر حواله ما
بر آستان تو شبها رود که مردم را
به دیده خواب نیاید ز آه و ناله ما
ز قد و روی تو شرمنده باغبان میگفت:
که آب و رنگ ندارند سرو و لاله ما
به روز وصل تو از بیم هجر میترسم
که زهر میدهد ایام در نواله ما
چو گل به وصف رخت جامه چاک زد شاهی
به هرکجا ورقی رفت از رساله ما
ابر آمد و بگریست بر اطراف چمنها
شد شسته به شبنم رخ گلها و سمنها
با داغ تو رفتند شهیدان تو زین باغ
چون لاله به خون جگر آغشته کفنها
از ما سخنی بشنو و با ما سخنی گوی
کز بهر تو بسیار شنیدیم سخنها
گه ناز و گهی عشوه، گهی جور و گهی لطف
غیر از تو چه داند دگری اینهمه فنها؟
در عشق تو صبر و دل و دینم شد و اکنون
مانده است در این واقعه شاهی تن تنها
ساقی به آب خضر نشان ده پیاله را
کز دل برون کنیم غم دیر ساله را
بلبل ز روی گل همه حرف جفا شنید
آه ار ورق بباد دهند این رساله را
هر دم شکفته تر شود از آه من رخت
از رهگذار باد چه غم شمع لاله را؟
برخوان وصل دست ارادت مکن دراز
کالوده کرده اند بزهر این نواله را
بخت غنوده را سر خواب است همچنان
شاهی چه تیز میکنی آهنگ ناله را؟
مطلب مشابه: اشعار بسیار زیبای بیدل دهلوی در قالب ترجیعات (35 شعر شاهکار)
مطلب مشابه: اشعار بلند اقبال؛ مجموعه غزلیات و شعر زیبا و دلنشین از این شاعر

جان بهر تو در بلاست ما را
دل پیش تو مبتلاست ما را
پیشت بدعا برآورم دست
در دست همین دعاست ما را
هر شب به هوای خاک کویت
دیده بره صباست ما را
در منزل ما چو مه نیایی
خود طالع آن کجاست ما را
تو ناوک غمزه زن، که پیشت
سینه سپر بلاست ما را
مخرام چو گل قبا گشاده
چون جامه جان قباست ما را
شاهی چه غم ار جفا کند یار
چون رو به ره وفاست ما را
منم ز دست تو پا بسته در کمند ارادت
به راه تو سر تسلیم بر زمین عبادت
به درد عشق خوشم با خیال دوست، که گهگه
قدم به پرسش ما مینهد به رسم عیادت
چه میدهند گواهی دو چشم یار به خونم
چو نشنوند ز مستان به هیچ روی شهادت
مرا خدنگ تو در دل نشان بخت بلند است
مگر به طالع من بوده است سهم سعادت
یکی صد است تمنای عشق در دل شاهی
بیا که شوق، فزون است و اتحاد، زیادت
چو سبزه ترت از برگ یاسمین برخاست
هزار فتنه بقصد دل از کمین برخاست
دلم خیال دهانت چو در ضمیر آورد
خروش بیخودی از عقل خرده بین برخاست
چو غنچه روی نمود از نقاب زنگاری
ز بلبلان چمن ناله حزین برخاست
بدور چشم تو بیمار شد چنان نرگس
که تکیه زد بعصا و آنگه از زمین برخاست
چو مطرب از سخن شاهی این غزل برخواند
ز ساکنان فلک بانگ آفرین برخاست
تا خاک آستانه جانان مقام ماست
در بزم عیش جرعه راحت به جام ماست
گفتی: فلان به کوی من از خاک کمتر است
این هم چو بنگری سبب احترام ماست
زاهد حرام گفت می لعل را، بلی
ما زائریم و میکده بیتالحرام ماست
تا بر درش به خاک مذلت نشستهایم
سلطان چار بالش گردون غلام ماست
روی چو زر به خاک درش تا نهادهایم
در ملک عشق سکه شاهی به نام ماست
خطش به گرد عارض مهوش برآمده است
آری، بنفشه با گل او خوش برآمده است
دل سوی باغ میکشدم، کان بهار را
بر طرف لاله سبزه دلکش برآمده است
خطی عجب دمیده، رخی برفروخته
چون سبزه خلیل کز آتش برآمده است
هرشب به یاد سلسله زلف در همش
صد آهم از درون مشوش برآمده است
شاهی، سری به عالم دیوانگی برآر
چون قصه با بتان پریوش برآمده است
بازم خدنگ غمزه زنی بر دل آمده است
بازم ز عشق واقعه ای مشکل آمده است
بر دیگران کشیده خدنگ جفای خویش
این نکته ام ز یار بسی بر دل آمده است
آنکو نکرد سجده بمحراب ابرویی
مردود شد ز قبله که ناقابل آمده است
نخل ترت که آب گل و یاسمین بریخت
تا در کدام آب و هوا حاصل آمده است
شاهی بکوی عشق گر افتاده ای منال
پایت ز آب دیده خود در گل آمده است
قطعات
شبی با صراحی چنین گفت شمع
که: ای هر شبی مجلس آرای دوست
ترا با چنین قدر پیش قدح
سجود دمادم بگو از چه روست
صراحی بدو گفت: نشنیده ای
تواضع ز گردن فرازان نکوست؟
شاها، مدار چرخ فلک در هزار سال
چون من یگانهای ننماید به صد هنر
گر زیر دست هر کس و ناکس نشانیم
اینجا لطیفهایست، بدانم من اینقدر
بحری است مجلس تو و در بحر بیخلاف
لؤلؤ به زیر باشد و خاشاک بر زبر
مطلب مشابه: اشعار مولانا رومی؛ گلچین شعر مولانا جلالالدین محمد بلخی عارف و شاعر معروف
مطلب مشابه: مجموعه اشعار بابافغانی؛ گزیده 50 غزلیات و رباعیات زیبای این شاعر

دندان و لب تو هر دو با هم
دارند همیشه عیش پنهان
من بعد کمین کنم لبت را
باشد که بگیرمش به دندان
واعظی بود بر سر منبر
لب به وعظ و به پند بگشاده
گفت: هر مرد را بود به بهشت
چند حور لطیف، آماده
عورتی پیر از آن میان برخاست
جانش اندر وساوس افتاده
گفت: بهر خدای مولانا
یک سخن گوی، سوده و ساده
هیچ در خلد حور نر باشد
یا بود آن همه چو ما ماده؟
گفت: بنشین، که آنقدر باشد
که نمانی تو نیز ناگاده
در جمع ماهرویان، هم صحبتی است ما را
کاسباب خرمی را، صد گونه ساز کرده
از باده های وصلش، هر کس گرفته جامی
چون دور ما رسیده، آهنگ ناز کرده
لب بر لبش چو ساغر، خلقی بکام و شاهی
از دور چون صراحی، گردن دراز کرده
در آن کوش مِنبعد شاهی به دهر
که روزی به انصاف از این خوان خوری
گرت نیم نان جو افتد به دست
به رغبت به از مرغ بریان خوری
نه زآن سان که چندانذکه مقدور توست
ز افراط شهوت دو چندان خوری
ز بسیار خوردن شوی مردهدل
خود اندک خوری، گر غم جان خوری
چو شد ز امتلا، طبع ناسازگار
بود زهر اگر آب حیوان خوری
چو عیسی به قرصی بساز از فلک
که خر باشی ار دیگ پالان خوری
به پای خودت رفت باید به گور
چو بر اشتهای کسان نان خوری
رباعیات امیر شاهی سبزواری
شام رمضان خوشست و گلگشت هرات
با نعره تکبیر و خروش صلوات
خوبانش به تاریکی بازار ملک
چون آب خضر نهان شده در ظلمات
ای مهر گسل که با توام پیوند است
وز تو به یکی عشوه دلم خرسند است
لطفی بکن و بگو که من زان توام
پیداست که قیمت دروغی چند است
شادم که ز من بر دل کس باری نیست
کس را ز من و کار من آزاری نیست
گر نیک شمارند و گرم بد گویند
با نیک و بد هیچکسم کاری نیست
بازآ که عظیم دردناکم ز غمت
پیراهن صبر کرده چاکم ز غمت
افتاده میان خون و خاکم ز غمت
القصه بطولها هلاکم ز غمت
دزدی که کلاه از سر شیطان دزدد
از مرده کفن، ز مرده شو نان دزدد
دزدی که ز دو چشم یکی را ببرد
هر جا که نمک خورد نمکدان دزدد
در ماتم تو دهر بسی شیون کرد
لاله همه خون دیده در دامن کرد
گل جیب قبای ارغوانی بدرید
قمری نمد سیاه در گردن کرد
تا از رخ تو سنبل تر میخیزد
گویی که نبات از شکر میخیزد
شاها، تو خلیلی، چه عجب میداری؟
گر سبزه ز آتش تو برمیخیزد؟
بر من ز فراق چند بیداد رسد؟
تا چند ستم بر دل ناشاد رسد؟
فریاد کنم چو نشنوی ناله زار
شاید که مرا ناله بفریاد رسد
ما را چه از آن که هر کسی بد بیند؟
یک عیب که در ما بود او صد بیند؟
ما آینه ایم، هر که در ما بیند؟
هر نیک و بدی که بیند از خود بیند
از لاله و سبزه، نقشبندان بهار
شنگرف برانگیخته انداز زنگار
در آب روان شکوفه انداخته عکس
چون انجم ثابت و سپهر سیار
ای دل، همه اسباب جهان خواسته گیر
باغ طربت به سبزه آراسته گیر
وانگاه بر آن سبزه شبی چون شبنم
بنشسته و بامداد برخاسته گیر
مطلب مشابه: مجموعه اشعار طبیب اصفهانی (گلچین 40 شعر احساسی و عاشقانه شاعر قدیمی)
مطلب مشابه: بهترین اشعار ملکالشعرا بهار در قالب قطعات (30 شعر دلنشین)

راحت طلبی، به داده دهر بساز
آزرده مشو در طلب نعمت و ناز
لعل و زر و گل چه سود ده روزه بقا
چون سرو تهی دست خوشا عمر دراز
در حلقه عشق ره نیابد هر کس
این گوشه مقام عارفان آمد و بس
گفتی که رسم در سر زلفش به هوس
زنار نبسته ای، در این حلقه مرس
ای زلف مسلسلت بلای دل من
وای لعل لبت گره گشای دل من
من دل ندهم بکس برای دل تو
تو دل بکسی مده برای دل من
مائیم حریم انس را خاص شده
در کوی تو پا بسته اخلاص شده
آهم به محیط چرخ غواص شده
بر ناله من فرشته رقاص شده
ما را به جهان زنی و فرزندی نه
بر پای دل از تعلقی بندی نه
با هیچکس اخلاط و پیوندی نه
اندیشهٔ چونی و غم چندی نه
ای عشق، دگر روی به ما آوردی
با دل حق دوستی به جا آوردی
ای شعله آه، خانه روشن کردی
ای غم، تو خوش آمدی، صفا آوردی
ملحقات
لب بر لب من نهاد و نرمک میگفت
جانت چو به لب رسید، خود را دریاب
یار بگذشت و نبودش سر حال دل ما
گفتم انصاف نه این است، همان دم برگشت
سخن تا چند گویم پیچ در پیچ؟
ترا من دوست میدارم، دگر هیچ
محرم ما را سر رفتن نبود
نیست کنون هم سر برگشتنش

آن بت چو ز دوستی کناری دارد
ما نیز ز دوستی کناری گیریم
هر کرا چشم بر حبیب منست
گر بود چشم من، رقیب منست
به خلوت تو اگر جبرئیل ره مییافت
هزار بار چو پروانه بال و پر میسوخت
مطلب مشابه: بهترین اشعار جامی در قالب قطعات (20 شعر زیبا از شاعر و ادیب ایرانی)










