قصه بچگانه با موضوع موفقیت و شکست؛ داستان‌های کودکانه آموزنده و روانشناسی

قصه بچگانه با موضوع موفقیت و شکست؛ داستان‌های کودکانه آموزنده و روانشناسی

موفقیت و شکست، دو روی یک سکه‌اند؛ اما هر کودکی باید بیاموزد که زمین خوردن، پایان راه نیست، بلکه بخشی از مسیرِ رسیدن به قله است. در این بخش از سایت، مجموعه‌ای از قصه بچگانه با موضوع موفقیت و شکست و داستان‌های کودکانه آموزنده و روانشناسی را گردآوری کرده‌ایم تا با این قصه‌ها، به کودکان یادآوری کنیم که «هر شکستی، یک قدم به موفقیت نزدیک‌تر است» و «تلاشِ دوباره، نشانهٔ قهرمانی است». این داستان‌ها را برای کودکانتان بخوانید و با آنها دربارهٔ مفهوم شکست، پشتکار و پیروزی گفتگو کنید.

بادبادک شکسته و آسمان تازه

در یک شهر بزرگ، پسری به اسم «آرمان» زندگی می‌کرد که بزرگ‌ترین آرزویش این بود که یک بادبادک بزرگ و قشنگ داشته باشد و آن را به آسمان بفرستد. او ماه‌ها پول توجیبی‌اش را پس‌انداز کرد و بالاخره یک بادبادک بزرگ و رنگارنگ خرید. بادبادک، قرمز و آبی بود و یک دم دراز داشت که توی باد می‌رقصید. آرمان با ذوق و شوق به پارک رفت، نخ را به بادبادک بست و شروع کرد به دویدن. بادبادک کمکم از زمین بلند شد و به آسمان رفت. آرمان از خوشحالی می‌پرید. اما ناگهان، یک باد شدید وزید و نخ بادبادک از دست آرمان رها شد. بادبادک به یک درخت بلند برخورد کرد و با صدای خش‌داری شکست. آرمان با چشمانی گرد شده، به بادبادک شکسته نگاه کرد و اشک از چشمانش جاری شد.

او که دلش شکسته بود و از این شکست ناامید گشته بود، بادبادک شکسته را برداشت و با ناراحتی به خانه برگشت. مادرش که او را دید، با مهربانی پرسید: «آرمان جان، چه شده؟» آرمان با صدای گریه گفت: «بادبادکم شکست! من هیچ وقت نمی‌توانستم آن را به آسمان بفرستم!» مادرش کنارش نشست و او را بغل کرد و گفت: «شکست، پایان راه نیست، آرمان. شکست، فقط یک پیام است که می‌گوید: «یک راه دیگر را امتحان کن.» بیا ببینیم چطور می‌توانیم این بادبادک را دوباره درست کنیم.»

آرمان که حرف مادرش او را کمی آرام کرده بود، با هم بادبادک شکسته را بررسی کردند. فهمیدند که فقط چوب‌های نگهدارنده‌اش شکسته است و کاغذ آن سالم است. مادرش یک چوب بستنی و چسب به او داد و گفت: «حالا خودت آن را تعمیر کن. با دست‌های خودت.» آرمان با دقت چوب‌های جدید را جایگزین کرد، کاغذ را محکم چسباند و بادبادک را دوباره ساخت. این بار، بادبادک محکم‌تر از قبل بود. فردا، آرمان دوباره به پارک رفت. باد می‌آمد، اما این بار بادبادک با اطمینان بیشتری به آسمان رفت و آرمان با افتخار آن را تا ابرها فرستاد.

آرمان فهمید که شکست، پایان ماجرا نیست. شکست، یک پیام است که می‌گوید: «یک راه بهتر پیدا کن.» او یاد گرفت که گاهی باید چیزی را خراب کنی تا بتوانی آن را بهتر از قبل بسازی. و این، بزرگ‌ترین موفقیتی بود که در آن روز به دست آورد.

 قورباغه‌ای که از پریدن نترسید

 قورباغه‌ای که از پریدن نترسید

در یک برکهٔ بزرگ، قورباغه‌های زیادی زندگی می‌کردند که هر روز از نیلوفرهای آبی به این سو و آن سو می‌پریدند. اما یک قورباغه کوچک به اسم «جَستن» هیچ وقت نمی‌توانست خوب بپرد. هر بار که می‌پرید، یا توی آب می‌افتاد یا روی نیلوفر نمی‌نشست و لیز می‌خورد. بقیه قورباغه‌ها به او می‌خندیدند و می‌گفتند: «جَستن، تو که هیچ وقت نمی‌توانی بپری! بهتر است در گوشه برکه بنشینی و تماشا کنی!» جَستن ناراحت می‌شد، اما هرگز دست از تلاش برنمی‌داشت.

یک روز، قورباغه پیر برکه که سال‌ها قورباغه‌های زیادی را آموزش داده بود، به جَستن گفت: «جَستن جان، شکست، فقط یک قدم در مسیر موفقیت است. تو تا حالا بارها پریده‌ای و زمین خورده‌ای. اما آیا می‌دانی که هر بار که زمین می‌خوری، یک چیز جدید یاد می‌گیری؟ تو یاد گرفته‌ای که چطور تعادلت را حفظ کنی، چطور پاهایت را قوی کنی و چطور زمان‌بندی کنی. تو هر بار که می‌افتی، به موفقیت نزدیک‌تر می‌شوی.» جَستن که حرف قورباغه پیر او را امیدوار کرده بود، تصمیم گرفت یک بار دیگر تلاش کند. این بار به جای اینکه به خندهٔ بقیه فکر کند، به حرکت پاهایش و زمان پریدنش توجه کرد. چند بار زمین خورد، اما دست نکشید. تا اینکه یک بار، با یک پریدن محکم و دقیق، روی بزرگ‌ترین نیلوفر برکه نشست!

بقیه قورباغه‌ها با چشمانی گرد شده به او نگاه کردند و با تعجب گفتند: «جَستن! تو توانستی!» جَستن با لبخند گفت: «من هر بار که زمین می‌خوردم، یک چیز جدید یاد می‌گرفتم. و حالا، می‌توانم بپرم.» جَستن فهمید که شکست، فقط یک قدم در مسیر موفقیت است و نباید از آن ترسید. او به همه قورباغه‌های برکه یاد داد که هر کسی که به اندازهٔ کافی تلاش کند، می‌تواند به هر چیزی برسد، حتی اگر بارها زمین بخورد.

قصه های بیشتر: قصه برای کودکان بازیگوش | قصه بچگانه با موضوع گریه کردن

قصه های بیشتر: قصه بچگانه برای بچه های شلوغ | قصه کودکانه برای بچه های خجالتی

دخترک نقاش و بوم سفید

دخترک نقاش و بوم سفید

در یک شهر کوچک، دختری به اسم «نگار» زندگی می‌کرد که عاشق نقاشی بود. او هر روز ساعتها با مدادهای رنگی‌اش نقاشی می‌کشید. یک روز، معلم مدرسه به بچه‌ها گفت که یک مسابقهٔ نقاشی برگزار می‌شود و هر کسی می‌تواند در آن شرکت کند. نگار که از این خبر خیلی خوشحال شده بود، بهترین نقاشی‌اش را کشید و به مسابقه فرستاد. اما وقتی نتایج اعلام شد، اسم نگار در میان برندگان نبود. او با ناراحتی به خانه برگشت و نقاشی‌هایش را توی کشو پنهان کرد و تصمیم گرفت دیگر نقاشی نکشد.

مادرش که او را دید، با مهربانی پرسید: «نگار جان، چرا نقاشی نمی‌کشی؟» نگار با ناراحتی گفت: «چون نقاشی‌هایم خوب نیستند! من در مسابقه قبول نشدم!» مادرش لبخندی زد و گفت: «نگار جان، شکست در یک مسابقه، به این معنی نیست که تو نقاش خوبی نیستی. این فقط یعنی که هنوز جای کار داری. بزرگ‌ترین نقاشان دنیا، بارها و بارها شکست خوردند تا به موفقیت رسیدند. تو باید به نقاشی کردن ادامه بدهی و از هر شکست، یک درس جدید یاد بگیری.»

نگار که حرف مادرش او را امیدوار کرده بود، دوباره شروع به نقاشی کرد. این بار، به جای اینکه به فکر برنده شدن باشد، به فکر بهتر شدن بود. هر روز یک نقاشی جدید می‌کشید و از هر نقاشی، یک چیز جدید یاد می‌گرفت. ماه‌ها گذشت و نگار کمکم نقاشی‌هایش را به نمایشگاه‌های کوچک فرستاد. بعضی از آنها رد شدند، اما بعضی دیگر مورد توجه قرار گرفتند. تا اینکه یک روز، یک گالری معروف از او دعوت کرد تا نقاشی‌هایش را به نمایش بگذارد. نگار با خوشحالی قبول کرد و نمایشگاهش با استقبال زیادی روبرو شد. نگار فهمید که شکست، فقط یک توقف نیست، بلکه یک پیام است که می‌گوید: «به تلاشت ادامه بده و بهتر شو.» او یاد گرفت که بزرگ‌ترین موفقیت‌ها، از دل بزرگ‌ترین شکست‌ها بیرون می‌آیند.

خرسی که از کوه بالا رفت

خرسی که از کوه بالا رفت

در یک جنگل بزرگ، یک خرس کوچولو به اسم «کوهی» زندگی می‌کرد که آرزو داشت یک روز به قلهٔ بلندترین کوه جنگل برسد. او هر روز به کوه نگاه می‌کرد و با خودش می‌گفت: «روزی به آن قله خواهم رسید.» یک روز، تصمیم گرفت که این کار را انجام دهد. او با شوق و ذوق به طرف کوه به راه افتاد، اما خیلی زود خسته شد و نفس‌هایش به شماره افتاد. چند بار زمین خورد و زانویش زخمی شد. ناامید شد و برگشت.

مادرش که او را دید، با مهربانی پرسید: «چرا برگشتی؟» کوهی با ناراحتی گفت: «چون راه خیلی سخت بود! من نمی‌توانم به قله برسم!» مادرش لبخندی زد و گفت: «کوهی جان، هیچ کس در یک روز به قله نمی‌رسد. بزرگ‌ترین کوهنوردان، قدم به قدم بالا می‌روند. تو باید هر روز یک قدم بردار تا به قله برسی.» کوهی که حرف مادرش او را امیدوار کرده بود، تصمیم گرفت دوباره تلاش کند. این بار، به جای اینکه بخواهد یک روزه به قله برسد، هر روز یک قدم برمی‌داشت. روز اول، از پای کوه شروع کرد. روز دوم، کمی بالاتر رفت. روز سوم، از یک رودخانه گذشت. هفته‌ها گذشت و کوهی هر روز یک قدم به قله نزدیک‌تر می‌شد. تا اینکه یک روز، به قله رسید. از آن بالا، تمام جنگل را دید و از زیبایی آن شگفت‌زده شد. کوهی فهمید که موفقیت، یک شبه به دست نمی‌آید. موفقیت، نتیجهٔ تلاش روزانه و پشتکار است. او یاد گرفت که بزرگ‌ترین پیروزی‌ها، با کوچک‌ترین قدم‌ها شروع می‌شوند.

قصه های بیشتر: قصه بچگانه برای غلبه بر اضطراب | قصه های قدیمی پادشاهان

 سنجابی که گردوها را گم کرد

در یک جنگل پاییزی، سنجابی به اسم «فندق‌چین» زندگی می‌کرد که برای زمستان گردو جمع می‌کرد. او روزها تلاش کرد تا یک انبار بزرگ پر از گردو درست کند. اما یک روز، متوجه شد که تمام گردوهایش را گم کرده است! شاید یک حیوان دیگر آنها را دزدیده بود، یا شاید خودش جای انبار را فراموش کرده بود. فندق‌چین با ناراحتی نشست و گریه کرد. با خودش گفت: «همهٔ زحمت‌هایم بر باد رفت! من هیچ گردویی برای زمستان ندارم!»

در همین لحظه، یک جغد پیر که روی درختی نشسته بود، به او گفت: «فندق‌چین جان، گاهی شکست، یک فرصت پنهان است. تو گردوهایت را گم کرده‌ای، اما حالا می‌توانی جای بهتری برای انبار کردن پیدا کنی. می‌توانی از تجربه‌ات یاد بگیری و دفعه بعد، انبارت را در جای امن‌تری درست کنی.» فندق‌چین که حرف جغد او را امیدوار کرده بود، تصمیم گرفت دوباره شروع کند. این بار، با دقت بیشتری گردوها را جمع کرد و انبارش را در جای امن و پنهانی درست کرد. زمستان که آمد، او گردوهای کافی برای سرما داشت. فندق‌چین فهمید که شکست، فقط یک تجربه است که می‌تواند به ما یاد بدهد چطور بهتر عمل کنیم. او یاد گرفت که گاهی از دست دادن، ما را به پیدا کردن چیزهای بهتر هدایت می‌کند.

 بچه‌فیل و مسابقهٔ نقاشی

در یک دشت بزرگ، بچه‌فیلی به اسم «نقاش» زندگی می‌کرد که عاشق نقاشی بود. اما به خاطر خرطوم بزرگ و سنگینش، نمی‌توانست مثل بقیه حیوانات نقاشی کند. خط‌هایش کج بود و رنگ‌ها را به هم می‌ریخت. یک روز، مسابقهٔ نقاشی در دشت برگزار شد. نقاش با ذوق و شوق در آن شرکت کرد، اما نقاشی‌اش آنقدر خراب بود که همه به او خندیدند. نقاش با ناراحتی به خانه برگشت و تصمیم گرفت دیگر نقاشی نکشد.

یک روز، یک پیرمرد دانا به او گفت: «نقاش جان، تو نباید از نقاشی کردن دست بکشی. تو فقط باید راه خودت را پیدا کنی. خرطوم بزرگت، یک نقطهٔ قوت است، نه یک ضعف. بیا امتحان کن با خرطومت نقاشی بکشی.» نقاش که حرف پیرمرد او را امیدوار کرده بود، شروع کرد به نقاشی کردن با خرطومش. اول خیلی سخت بود، اما کمکم یاد گرفت که چطور خطوط صاف بکشد و رنگ‌ها را به هم نریزد. چند ماه بعد، نقاش با خرطومش یک نقاشی بزرگ و قشنگ از دشت کشید. همه از دیدن نقاشی او شگفت‌زده شدند و به او جایزه دادند. نقاش فهمید که شکست، فقط به این معنی نیست که ما نمی‌توانیم. شکست، به این معنی است که ما باید راه خودمان را برای موفقیت پیدا کنیم. او یاد گرفت که هر کسی یک استعداد منحصر به فرد دارد و باید آن را پیدا کند و پرورش دهد.

 لاک‌پشت و مسابقهٔ بزرگ

در یک جنگل، لاک‌پشتی به اسم «آرام» زندگی می‌کرد که همیشه از کندی خودش خجالت می‌کشید. یک روز، مسابقهٔ بزرگی در جنگل برگزار شد. همهٔ حیوانات در آن شرکت کردند، اما آرام می‌ترسید که شرکت کند، چون می‌دانست که آخر خواهد شد. دوستش خرگوش به او گفت: «آرام جان، مسابقه فقط برای بردن نیست. مسابقه برای تلاش کردن است. تو باید در آن شرکت کنی، حتی اگر آخر بشوی.» آرام که حرف خرگوش را شنید، در مسابقه شرکت کرد.

مسابقه شروع شد و همهٔ حیوانات با سرعت از او جلو زدند. آرام قدم‌های آهسته‌اش را برداشت و به راهش ادامه داد. بسیاری از حیوانات خسته شدند و از مسابقه کنار کشیدند. اما آرام به راهش ادامه داد، قدم به قدم، تا اینکه به خط پایان رسید. او آخر شد، اما وقتی به خط پایان رسید، همهٔ حیوانات برایش کف زدند. خرگوش به او گفت: «آرام جان، تو برنده‌ای! چون تو تنها کسی بودی که از ابتدا تا انتها تلاش کرد و دست نکشید.» آرام فهمید که موفقیت، فقط اول شدن نیست. موفقیت، یعنی تلاش کردن و دست نکشیدن، حتی وقتی همه چیز سخت به نظر می‌رسد.

 گنجشکی که آوازش را پیدا کرد

 گنجشکی که آوازش را پیدا کرد

در یک باغ بزرگ، گنجشکی به اسم «چهچه» زندگی می‌کرد که صدایش خیلی ضعیف بود و نمی‌توانست مثل بقیه پرنده‌ها آواز بخواند. هر بار که می‌خواست آواز بخواند، بقیه پرنده‌ها به او می‌خندیدند و می‌گفتند: «چهچه، تو که صدای قشنگی نداری! بهتر است ساکت باشی!» چهچه ناراحت می‌شد و دیگر آواز نمی‌خواند. یک روز، یک بلبل پیر به او گفت: «چهچه جان، هر پرنده‌ای یک آواز خاص خودش را دارد. تو باید صدای خودت را پیدا کنی، نه اینکه سعی کنی مثل دیگران بخوانی.» چهچه که حرف بلبل او را امیدوار کرده بود، شروع کرد به تمرین آواز خواندن. روزها تمرین کرد تا اینکه یک روز، صدای خودش را پیدا کرد. آوازی که از دلش برمی‌خاست و منحصر به خودش بود. وقتی آواز خواند، همهٔ پرنده‌ها با تعجب به او نگاه کردند و گفتند: «چهچه! چه آواز قشنگی! چرا تا حالا نمی‌خواندی؟» چهچه فهمید که شکست، فقط یک مرحله است که به ما کمک می‌کند تا خود واقعی‌مان را پیدا کنیم.

ستاره‌ای که از افتادن نترسید

در آسمان پهناور شب، یک ستارهٔ کوچک به اسم «نورا» زندگی می‌کرد که از بقیه ستاره‌ها کم‌نورتر و کوچک‌تر بود. هر شب که بقیه ستاره‌ها با قدرت و افتخار می‌درخشیدند، نورا با ناراحتی به خودش می‌گفت: «من خیلی کوچکم و نورم به اندازهٔ بقیه نیست. هیچ کس مرا نمی‌بیند و به من توجهی نمی‌کند.» یک شب، نورا تصمیم گرفت که برای درخشیدن بیشتر تلاش کند. اما هر چه بیشتر می‌درخشید، نورش ضعیف‌تر می‌شد تا اینکه یکدفعه از آسمان افتاد! نورا روی زمین افتاد و ترسید که دیگر هیچ وقت نتواند به آسمان برگردد. او فکر کرد که این بزرگ‌ترین شکست زندگی‌اش است.

اما وقتی روی زمین بود، یک کودک کوچک او را پیدا کرد و با ذوق گفت: «چه ستارهٔ قشنگی! من همیشه آرزو داشتم یک ستاره داشته باشم!» کودک نورا را در جیبش گذاشت و هر شب با او حرف می‌زد و برایش آرزو می‌کرد. نورا فهمید که شاید در آسمان دیده نمی‌شد، اما روی زمین، برای یک کودک، بزرگ‌ترین هدیه بود. چند شب بعد، کودک نورا را به آسمان پرتاب کرد و نورا دوباره به جای خودش برگشت. این بار، با نور تازه‌ای می‌درخشید، نوری که از عشق و محبت کودک گرفته بود. نورا فهمید که گاهی یک شکست بزرگ، می‌تواند ما را به جایی ببرد که هیچ وقت فکرش را نمی‌کردیم و در آنجا، قدر واقعی‌مان را پیدا کنیم.

پسر سبزی‌فروش

روزی بود، روزگاری بود. مردی کاسب‌کار و میانه‌حال یک پسر داشت که خیلی دوستش می‌داشت. کار خودش سبزی‌فروشی بود و از کارش خسته و بیزار شده بود. با خود می‌گفت: «یک‌عمر سبزی‌فروشی کردم و تا آخرش همین است؛ اما باید پسرم را خوشبخت کنم و او را به کاری مشغول کنم که فردا بتواند بهتر از من زندگی کند. آیا چه‌کاری از همه بهتر است؟ بازرگانی، سرمایه و دارایی بزرگ می‌خواهد. کار دیوانی وابستگی و آشنایی می‌خواهد. ناچار تا خودم می‌توانم، زندگی را اداره کنم و به کارآموزی او کمک کنم. باید به پسرم صنعتی بیاموزم که عزتی در دنبال داشته باشد و او را به سعادتی برساند؛ اما آهنگری؟ بازار آهنگران پر از آهنگر است؛ اما زرگری؟ تا زری در میان نباشد همیشه در کارگری می‌ماند؛ اما نجاری، نه، اما بافندگی، نه، آن‌یکی هم نه، این‌یکی هم نه. باید با یک آدم باسواد و خوشبخت مشورت کنم. کسانی که رسیده‌اند بهتر می‌دانند که چگونه رفته‌اند.»

مرد کاسب همسایه‌ای داشت که زندگی آبرومندی داشت و در محله، عزیز و محترم بود؛ مردم می‌گفتند استاد یک مدرسۀ عالی است. گاهی او را دیده بود و اخلاق و رفتارش را پسندیده بود و اهل خانۀ استاد از دکان او سبزی می‌خریدند. با خود گفت: «این مرد هرکه هست سعادتمند و بخت یار است و عقلش از من بیشتر است. منظور خود را با او در میان می‌گذارم و هر چه گفت همان کار را می‌کنم.»

یک روز همسایه را دید و گفت: «ای عزیز، اگرچه ما باهم در یک ردیف نیستیم اما من به شما ارادت دارم. رفتار شما را خوب می‌بینم و نزدیکان شما را در میان مردم محبوب، فرزندان شما را باتربیت و دوستان شما را باسعادت. نمی‌دانم شغل شما چیست. ولی می‌بینم که شما توانسته‌اید خودتان را عزیز و خوشبخت بسازید و من در این دنیا یک پسر دارم که می‌خواهم خوشبخت باشد؛ به نظر شما او را دنبال چه‌کاری بفرستم که آینده‌اش خیلی خوب باشد؟»

استاد جواب داد: «خوب عزیزم، این‌همه مردم که دارند زندگی می‌کنند چکار می‌کنند؟ در دنیا هرکسی یک کاری دارد، مگر همین سبزی‌فروشی چه عیبی دارد؟»

سبزی‌فروش گفت: «آنچه من می‌خواهم این سبزی‌فروشی و بقالی و چقالی نیست، یک کار خوب و یک خوشبختی کامل را برای پسرم آرزو می‌کنم.»

استاد گفت: «بسیار خوب، اگر تو می‌توانی تا چند سال به کارآموزی او کمک کنی و به مزد روزانه‌اش فکر نمی‌کنی، من کلید مسئله را به تو می‌دهم و خودت می‌توانی تصمیم بگیری.»

سبزی‌فروش گفت: «خیلی متشکرم، خداوند عزت و سعادت شما را زیاد کند. نه، به مزدش نظری ندارم. به آینده‌اش فکر می‌کنم.»

استاد گفت: «خیلی خوب، آن کارخانۀ چینی‌سازی را که سر خیابان است می‌شناسی؟»

سبزی‌فروشی گفت: «البته کارخانه را می‌دانم. ولی با صاحبش آشنا نیستم. می‌گویند یکی از ثروتمندان بزرگ شهر است، اهل خانه‌اش از من سبزی می‌خرند و مردم خوبی هستند. ولی من نمی‌خواهم پسرم را به کارخانۀ چینی‌سازی بفرستم. ما که سرمایه‌ای نداریم. تا آخر عمرش باید کارگر کارخانه باقی بماند.»

استاد گفت: «نه، نمی‌گویم او را به شاگردیِ کارخانۀ چینی‌سازی بفرستی. مقصودم چیز دیگری است. من صاحب این کارخانه را می‌شناسم، مردی است که در کار چینی‌سازی متخصص و کارشناس و خبره است. پدرش را هم می‌شناختم، پدرش یک کوزه‌گر بود که کارش را با شاگردی پیش یک کوزه‌گر دیگر یاد گرفته بود؛ مایۀ کار کوزه‌گر هم خاک است و آب است و آتش، کمی هم شیشه کمی هم‌رنگ، کمی هم چیزهای دیگر. پدر صاحب این کارخانه با همین چیزها کاسه و کوزه می‌ساخت و می‌فروخت و با زحمت نانی می‌خورد و مثل تو زندگی ساده‌ای داشت.»

سبزی‌فروش گفت: «بله کوزه‌گری هم مثل سبزی‌فروشی است، کار پرزحمتی است و آبرومند هم نیست. یک کوزه‌گر به‌هرحال یک کوزه‌گر است؛ اما شما می‌خواستید کلید آینده خوب را به من نشان بدهید.»

استاد گفت: «می‌خواهم همین کار را بکنم. آن بابای کوزه‌گر چند سالی پسرش را فرستاد مدرسه درس خواند و باسواد شد و بازهم درس خواند تا در رشتۀ خاک‌شناسی و رنگ‌شناسی و سنگ‌شناسی متخصص شد. پدرش انواع خاک‌ها را نمی‌شناخت، او می‌شناخت، پدر خاصیت همه سنگ‌ها و رنگ‌ها را نمی‌دانست ولی پسر آن‌ها را می‌دانست، پدر ساختن کوره را به شکل قدیمی یاد گرفته بود، پسر به شکل‌های تازه‌تر و پیشرفته‌تر یاد گرفت. چون پسر، درس‌خوانده و دانا بود از همان خاک و همان آب و همان آتش به‌جای کوزۀ سفالی و کاسۀ لعابی، چینی ساخت و چون علم داشت، چینی را از همه بهتر ساخت و از دیگر همکارانش پیش افتاد، مشتری بیشتر پیدا کرد، جنس بهتر عرضه کرد، کارش را توسعه داد و به‌جای آن کوزه‌گری قدیمی و ساده، این کارخانۀ چینی‌سازی را ساخت و حالا یکی از ثروتمندان بزرگ شهر است. می‌خواستم این را بگویم که خیال نکنی که همین سبزی‌فروشی کار کوچکی است، به نظر من سبزی‌فروشی و بقالی و چقالی و آهنگری و نجاری و بازرگانی و شغل من و شغل وزارت و خلافت، همه یکسان است. هرکسی می‌تواند در هر کاری که فکرش را بکنی پیشرفت کند و به بزرگی و بزرگواری برسد، همچنین می‌تواند حقیر و ناچیز بماند. در تمام کارها کلید خوشبختی، علم و دانش است. اگر می‌خواهی پسرت سعادتمند باشد باید او را بفرستی درس بخواند تا در یک کاری استاد و دانا بشود و با داشتن این کلید، همین سبزی‌فروشی هم می‌تواند او را خیلی‌خیلی از من و تو خوشبخت‌تر کند.»

«وقتی یک سبزی‌فروش سبزی‌ها را بشناسد، خواص آن‌ها را بداند، راه نگاهداری آن را بلد باشد، خوب‌تر بخرد و خوب‌تر بفروشد، باتربیت باشد، روحیۀ مردم را بشناسد؛ رعایت بهداشت و پاکیزه نگه‌داشتن سبزی را بلد باشد، آن‌ها را خوب‌تر دسته‌بندی کند، اگر مشتری خارجی دارد زبانش را بداند، اگر نوعی از سبزی، کمیاب و مرغوب است بداند که از کجا تهیه کند، اگر جنسی زیادی داشت بداند که چگونه خشک کند و چگونه مصرف کند و خلاصه اینکه در همین کارِ سبزی‌فروشی، دانشمند باشد، کاری می‌کند که مردم به او رو بیاورند و مشتری‌اش باشند و دوستش بدارند و با او همراهی کنند و می‌بینی که با او شریک می‌شوند، سرمایه‌گذاری می‌کنند و کم‌کم دارای چند فروشگاه و صاحب کشتزارهای سبزی می‌شود، انواع سبزی‌های خشک را تهیه می‌کند و بسته‌بندی می‌کند و تجارت و صادرات سبزی خشک را به دست می‌گیرد و راه باز است برای اینکه به هرچه می‌خواهد برسد؛ اما شرط آن دانش است، دانش سبزی شناسی، و هر کار دیگری هم همین‌طور است. بی‌علم، همۀ کارها کوچک است، با علم همۀ کارها بزرگ است، دانش، هر خارستانی را گلستان می‌کند. پسرت را بگذار درس بخواند و بعد از چند سال خودش می‌داند که چه‌کاری را دوست می‌دارد و وقتی در آن رشته متخصص شد به هرچه تو می‌خواهی رسیده است.»

سبزی‌فروش گفت: «راست گفتی و درست گفتی، تااندازه‌ای می‌دانستم که علم چیز خوبی است؛ اما به این روشنی نمی‌دانستم. پس سبزی‌فروشی هم عیبی ندارد. عیب کار من هم در این است که من کارم را بلد نیستم.»

سبزی‌فروش پسر را به مدرسه فرستاد و گفت: «تا چند سال به حرف من گوش کن وقتی در کارت دانشمند شدی به‌دلخواه خودت گوش کن.»

پسر چند سالی به مدرسه می‌رفت و بعدازاینکه یک دوره تمام شد، پسر گفت: «من هنوز خیلی چیزها باید بدانم» و چون در آن شهر مدرسۀ عالی‌تر نبود سبزی‌فروش، پسر را به شهر بزرگ‌تر فرستاد، خرج او را حواله می‌کرد و او در مدرسۀ عالی شبانه‌روزی درس می‌خواند.

مدرسه‌های قدیم اتاقی به محصل می‌دادند و دیگر تشریفاتی نداشت. درسی بود و امتحانی، و هر کس زندگی خودش را خودش اداره می‌کرد. یک روز اتفاق افتاد که پول تمام شده بود و حواله نرسیده بود و پسر می‌خواست برای خودش خوراک سبزی درست کند. رفت پیش سبزی‌فروش نزدیک مدرسه و گفت: «یک دسته سبزی می‌خواهم اما پول ندارم، در عوض. خیلی چیزها می‌دانم که می‌توانم به تو یاد بدهم، انشاء، رسم، نقاشی، حساب، هندسه، تاریخ، جغرافی، فقه، و می‌توانی هر مسئله‌ای که دلت می‌خواهد بپرسی تا یادت بدهم و در عوض یک بسته سبزی به من بده.»

سبزی‌فروش قهقه خندید و گفت: «مسئله به درد من نمی‌خورد: سبزی را به پول می‌خرم و با پول می‌فروشم، زیرا من هم می‌خواهم زندگی کنم، اگر می‌خواستم مسئله یاد بگیرم می‌رفتم مدرسه، اما سبزی را می‌توانی نسیه ببری و هر وقت پول رسید حسابش را بپردازی.»

پسر اوقاتش تلخ شد و گفت: «سبزی نمی‌خواهم.» از درس هم بیزار شد و همین‌که پولی رسید قرض‌هایش را داد و با اولین قافله پیش پدر برگشت و گفت: «پدر این چیزها که ما می‌خوانیم به بزرگواری نمی‌رسد و این‌همه علم من به یک دسته سبزی نمی‌ارزد، همین سبزی‌فروشی از همه‌چیز بهتر است.»

پدر گفت: «سبزی‌فروشی هم به قول استاد خوب است. ولی من می‌خواستم تو یک سبزی شناس و زندگی شناس بشوی که خوشبخت‌تر باشی. بگذار تا این پیشامد را هم با استاد در میان بگذاریم.»

استاد را گیر آورد و گفت: «این‌که نشد! پسر من پس از چند سال درس خواندن هنوز نمی‌تواند با علم خود یک دسته سبزی بخرد، علمی که خریدار ندارد به چه درد می‌خورد؟»

استاد لبخندی زد و گفت: «جوابش را فردا عرض می‌کنم.»

استاد در خانه یک‌دانه گوهر قیمتی داشت که مانند یک مهره، گرد بود و مثل شیشه برق می‌زد. فردا صبح آن جواهر را داد به دسته خدمتکارش که سبزی‌فروش او را نمی‌شناخت و گفت ببر پیش آن سبزی‌فروش و بگو «در خانه هیچ پول نداریم و سبزی برای آش می‌خواهیم، این مهره را بگیر و عوض آن هرچه می‌شود سبزی بده.»

سبزی‌فروش گوهر را گرفت نگاه کرد و خندید و گفت: «این مهره به هیچ دردی نمی‌خورد، من سبزی را با پول می‌خرم و با پول می‌فروشم، می‌خواهی نسیه ببری ببر و بعد پول سبزی را بیاور. ولی این شیشه‌ها و مهره‌ها در خاکروبۀ بازار شیشه گران بسیار است و صد تاش هم به یک عباسی نمی‌ارزد.»

خدمتکار گفت: «نه، نسیه نمی‌خواهم. پس بروم این مهره را بفروشم و برگردم.»

سبزی‌فروش گفت: «اختیار با شماست. ولی خاطرت جمع باشد خواهر، که هیچ‌کس این مهره را نمی‌خرد.»

پسر سبزی‌فروش هم گوهر را نگاه کرده بود، گفت: «بله مادر، این از آن مهره‌هاست که با آن تیله‌بازی می‌کنند، شش تاش یک پول می‌ارزد.»

خدمتکار برگشت و جریان را گفت. آن‌وقت استاد، جواهر را گرفت و آورد پیش سبزی‌فروش و گفت: «این را می‌شناسی؟» سبزی‌فروش گفت: «اِه، این را همین حالا یک نفر آورده بود که با آن سبزی بخرد و من گفتم به درد نمی‌خورد. آیا از خانۀ شما آورده بودند؟ پس چرا سبزی را نبردند، من عرض کردم که هرچه می‌خواهند ببرند.»

استاد گفت: «متشکرم! ولی می‌خواهم خواهش کنم یک ساعت همراه من بیایی برویم بازار و برگردیم که کار لازمی با تو دارم.»

سبزی‌فروش گفت: «ای به چشم، در خدمت حاضرم. پسرم اینجا هست و می‌رویم و برمی‌گردیم.»

استاد گفت: «بهتر است پسر هم با ما همراه باشد. اگر یک ساعت دکان را ببندی ضرر نمی‌کنی.»

سبزی‌فروش قبول کرد. در را بستند و پدر و پسر همراه استاد راه افتادند و رفتند بازار زرگرها و جواهرفروش‌ها. استاد گفت: «می‌خواهم این مهره را به چند تا از این زرگرها نشان بدهم.» آن را به یکی از زرگرها نشان داد و گفت: «می‌خواهم بفروشم.» زرگر به‌دقت آن را نگاه کرد، در ترازو گذاشت، با پرگار حجم آن را اندازه گرفت، بعد یک ذره‌بین برداشت و جلو چراغ همۀ اطراف آن را وارسی کرد و گفت: «من می‌توانم این را هفت‌صد تومان نقد بخرم.»

استاد پرسید: «بیشتر نمی‌ارزد؟»

زرگر گفت: «ممکن است کمی بیشتر بیرزد. ولی من بیشتر خریدار نیستم.»

بعد استاد همراه با تعجبِ سبزی‌فروش و پسرش، رفتند به دکان دیگر و دکان دیگر و همان‌طور با دقت آن را وارسی کردند و قیمت را بالا بردند. یکی از جواهرفروشان علاوه بر آن آزمایش‌ها، یک شیشه که آب زردرنگی داشت آورد و با سیخ کبریت یک‌ذره از آن دوا روی آن مهره گذاشت و با پنبه پاک کرد و دوباره با ذره‌بین آن را نگاه کرد و بعد گفت: «یک‌کلام هزار و پانصد تومان می‌خریم.» ولی استاد بازهم راضی نشد و نفروخت.

بعد استاد گفت: «دیگر کاری نداریم، برگردیم.» در راه به سبزی‌فروش و پسرش گفت: «دیدید عزیزان من، این مهره را که به نظر شما شیشه شکسته یا مهرۀ تیله‌بازی بود و صدتایش یک عباس نمی‌ارزید، کسی که می‌شناخت به هزار و پانصد تومان می‌خرید و من نفروختم، پس معلوم شد که این مهره یک جواهر است. ولی چون شما جواهرشناس نبودید به قیمت یک دسته سبزی هم نخریدید؛ و این دلیل بی‌ارزش بودن جواهر نیست. دلیل آن است که هر چیزی خریداری دارد، بازاری دارد و کارشناسی دارد. آن سبزی‌فروش هم که به پسر تو سبزی نداد خریدار دانش نبود؛ اما دانش بی خریدار نیست. همین پسر وقتی چند سال دیگر درسش را دنبال کند و در یک رشته متخصص بشود جواهری می‌شود که بیش از صد دکان سبزی‌فروشی قیمت پیدا می‌کند، یا می‌تواند همان سبزی‌فروشی را به گنجینۀ جواهر تبدیل کند.»

پسر سبزی‌فروش گفت: «همه‌چیز را فهمیدم و از فردا درسم را می‌خوانم. دیگر از هیچ‌چیز دلسرد نمی‌شوم تا به همان‌جا برسم که سبزی‌فروشی را به گنجینۀ جواهر تبدیل کنم.»

پسر سبزی‌فروش در رشتۀ گیاه‌شناسی فارغ‌التحصیل شد. بعد به شهر خود برگشت، در یک مؤسسه‌ی کشاورزی به کار پرداخت. دکان سبزی‌فروشی پدر را نیز با معلوماتی که داشت رونق داد، و بعد از چند سال که به بی‌نیازی رسید کار سبزی‌فروشی را نیز تغییر داد؛ زیرا صاحب چند مزرعۀ نمونه شده بود که گیاهان صحرایی و دارویی نو شناخته را پرورش می‌داد و به چند مؤسسۀ داروسازی می‌فروخت و دم‌ودستگاه و عزت و احترامی پیدا کرده بود که صاحب کارخانۀ چینی‌سازی هم تعجب می‌کرد.

قصه های بیشتر: داستان بچگانه شنگول و منگول | قصه کودکانه ایرانی برای خواب

کشتی شکسته

کشتی شکسته

کشتی در طوفان شکست و غرق شد. فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند. دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم. دست به دعا شدند.

برای این که ببینند دعای کدام بهتر مستجاب می شود هرکدام به گوشه ای از جزیره رفتند. نخست از خدا غذا خواستند.

فردا مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را خورد. سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت. هفته بعد مرد اول، از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتی دیگری غرق شد، زنی نجات یافت و به مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت. مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست، فردا به صورتی معجزه وار تمام چیزهایی که خواسته بود به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت.

دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او و همسرش را با خود ببرد. فردا کشتی آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد خواست بدون مرد دوم، به همراه همسرش از جزیره برود. پیش خود گفت، مرد دیگر حتما شایستگی نعمت های الهی را ندارد، چرا که به درخواست های او پاسخ داده نشد، پس همین جا بماند بهتر است.

زمان حرکت کشتی ندایی از آسمان پرسید: ”چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟” پاسخ داد:” این نعمت هایی که بدست آورده ام، همه مال خودم است، همه را خود درخواست کرده ام. در خواست های او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد”. ندا مرد را سرزنش کرد: ”اشتباه می کنی. زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم این نعمت ها به تو رسید” مرد با حیرت پرسید: ”از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟”

از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم.

خدا همیشه با ماست ❤️

به امید فردایی روشن

این قصه‌ها برای چه سنی مناسب‌اند؟

پاسخ: ۴ تا ۱۰ سال.

شکست در این داستان‌ها چگونه به کودکان معرفی می‌شود؟

پاسخ: به عنوان یک تجربهٔ طبیعی و بخشی از مسیر یادگیری.

یک نمونه قصه برای این موضوع چیست؟

پاسخ: «خرگوشی که از باختن نمی‌ترسید» یا «پسرکی که بادبادکش پاره شد و دوباره ساخت».

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.