قصه برای کودکان بازیگوش | داستانهای آموزنده و شیرین برای مدیریت انرژی کودکان

بچههای بازیگوش، پر از انرژی، خلاقیت و ذوقِ کشفِ دنیا هستند؛ اما گاهی این بازیگوشی، خودش و اطرافیانش را خسته میکند. در این بخش از سایت، مجموعهای از قصه بچگانه برای بچه های بازیگوش را گردآوری کردهایم تا با این داستانها، به کودکان یادآوری کنیم که «همهی انرژی، اگر در مسیر درست قرار بگیرد، میتواند شما را به یک قهرمان تبدیل کند.» این داستانها را برای کودکانتان بخوانید و با آنها دربارهٔ راههای درستِ تخلیهی انرژی و مدیریتِ بازیگوشی، گفتگو کنید.
فهرست موضوعات این مطلب
پسری که مثل باد بود
در یک شهر کوچک و آرام، پسری به اسم «باد» زندگی میکرد که واقعاً مثل باد بود. هیچ وقت یک جا نمینشست، مدام میدوید، میپرید، از این دیوار به آن دیوار میرفت و هیچ چیز نمیتوانست جلوی انرژی بیپایانش را بگیرد. توی مدرسه، معلمها از دستش خسته میشدند. توی خانه، مادرش تا شب به دنبالش میدوید و هیچ کاری از دستش برنمیآمد. باد واقعاً مثل یک طوفان بود: همه جا را به هم میریخت و هیچ چیز سر جایش نمیماند. مادرش هر روز خسته به او میگفت: «باد جان! یک دقیقه آرام بگیر! یک نفس بکش!» اما باد نمیتوانست. انرژی توی وجودش میجوشید و اگر بیرون نمیریخت، میترکید.
یک روز، پدربزرگ باد که پیرمردی مهربان و دانا بود، به دیدنشان آمد. باد مثل همیشه داشت توی حیاط میدوید و داد میزد. پدربزرگ با لبخند به او نگاه کرد و گفت: «باد جان، بیا پیش من، یک قصه برایت بگویم.» باد که عاشق قصه بود، یک لحظه ایستاد و پیش پدربزرگ نشست. پدربزرگ شروع کرد: «روزی روزگاری، یک پسر کوچک بود که مثل تو پرانرژی بود. او نمیتوانست یک جا بنشیند و همیشه در حال دویدن بود. یک روز، یک پیرمرد دانا به او گفت: «پسرم، انرژی تو مثل باد است. باد اگر کنترل نشود، طوفان میشود و همه چیز را خراب میکند. اما اگر کنترل شود، میتواند آسیابها را بچرخاند، درختها را تکان دهد و به همه جا زندگی ببرد. تو هم باید یاد بگیری که انرژیات را کنترل کنی، نه اینکه بگذاری انرژیات تو را کنترل کند.»
باد که از این قصه خیلی خوشش آمده بود، پرسید: «چطور میتوانم انرژیام را کنترل کنم؟» پدربزرگ لبخندی زد و یک بادکنک قرمز به او داد و گفت: «این بادکنک را بگیر. هر وقت احساس کردی داری از جا کنده میشوی و نمیتوانی یک جا بمانی، یک نفس عمیق بکش و این بادکنک را باد کن. همهٔ انرژیات را بریز توی این بادکنک. وقتی بادکنک پر شد، آن را رها کن و ببین که چطور انرژیات با باد پرواز میکند و تو آرام میشوی.» باد که از این ایده خیلی خوشش آمده بود، بادکنک را گرفت و شروع کرد به دویدن. هر بار که حس کرد انرژی زیادی دارد و نمیتواند یک جا بماند، بادکنک را باد میکرد و رهایش میکرد. بادکنکها با انرژی او پرواز میکردند و باد آرامتر میشد.
روز اول، ده تا بادکنک باد کرد. روز دوم، هشت تا. روز سوم، پنج تا. کمکم باد یاد گرفت که انرژیاش را کنترل کند. دیگر مثل طوفان نبود، مثل یک باد ملایم و مفید بود. به جای اینکه همه جا را به هم بریزد، به مادرش در کارهای خانه کمک میکرد، به معلمش در مرتب کردن کلاس کمک میکرد و به دوستانش در انجام تکالیف کمک میکرد. انرژی بالایش حالا به جای خراب کردن، میساخت. یک روز، معلم باد به مادرش گفت: «باد دیگر مثل قبل نیست. او یاد گرفته که انرژیاش را به کارهای مفید ببرد. حالا او یکی از بهترین دانشآموزان کلاس است.» مادرش با خوشحالی باد را بغل کرد و گفت: «پسرم، تو دیگر یک طوفان نیستی. تو یک باد مفید هستی که میتواند دنیا را بهتر کند.» باد لبخند زد و فهمید که زیاد بودن انرژی، یک هدیه است، نه یک نفرین. فقط باید یاد بگیری که آن را در مسیر درست قرار بدهی. و تا همیشه، هر وقت حس کرد انرژی زیادی دارد، یک بادکنک باد میکرد و رهایش میکرد و یادش میآمد که باد، اگر کنترل شود، میتواند آسیابها را بچرخاند، درختها را تکان دهد و زندگی را به همه جا ببرد.
دخترکی که پر از برق بود

در یک خانهٔ کوچک و گرم، دختری به اسم «برقا» زندگی میکرد که واقعاً پر از برق بود. هر جا میرفت، انرژی عجیبی با خودش میبرد. نمیتوانست یک جا آرام بنشیند، همیشه در حال جنبیدن بود، پاهایش را تکان میداد، دستهایش را حرکت میداد و هیچ وقت خسته نمیشد. مادرش که از این همه انرژی بیپایان برقا خسته شده بود، یک روز به او گفت: «برقا جان، تو مثل یک باتری پر از انرژی هستی. اما باتری اگر کنترل نشود، زود خالی میشود و خراب میشود. تو باید یاد بگیری که انرژیات را درست مصرف کنی، نه اینکه همه اش را یکجا خالی کنی.» برقا که حرف مادرش را میفهمید اما نمیتوانست جلوی خودش را بگیرد، با ناراحتی گفت: «اما مامان، من نمیتوانم یک جا بنشینم! این انرژی توی وجودم میجوشد و اگر بیرون نریزد، میترکم!»
مادرش لبخندی زد و گفت: «پس بیا یک راه به تو یاد بدهم تا انرژیات را کنترل کنی. یک دفتر نقاشی بزرگ برایت میآورم. هر وقت حس کردی انرژی زیادی داری و نمیتوانی یک جا بمانی، برو توی اتاقت و یک نقاشی بزرگ بکش. بگذار تمام انرژیات از طریق مدادهای رنگی بیرون بریزد. ببین چه نقاشیهای قشنگی میتوانی بکشی.» برقا که از این ایده خیلی خوشش آمده بود، دفتر نقاشی را گرفت و شروع کرد به کشیدن. روز اول، یک جنگل بزرگ کشید. روز دوم، یک اقیانوس پر از موج. روز سوم، یک آسمان پر از ستاره. هر روز که نقاشی میکشید، انرژیاش کمتر میشد و آرامتر میشد. یک روز، معلم برقا، خانم مهری، نقاشیهایش را دید و با ذوق گفت: «برقا! این نقاشیها فوقالعاده هستند! تو یک هنرمند واقعی هستی! میخواهی نقاشیهایت را در نمایشگاه مدرسه بگذاری؟» برقا که از این پیشنهاد خیلی خوشحال شده بود، قبول کرد.
نمایشگاه برپا شد و همه از نقاشیهای برقا تعریف کردند. برقا فهمید که انرژی زیادش اگر در مسیر درست قرار بگیرد، میتواند هنر خلق کند، نه فقط خرابی. از آن روز، برقا دیگر خودش را یک دختر شلوغ و بیقرار نمیدانست. میدانست که انرژی او یک هدیه است، یک استعداد است، یک قدرت است. فقط باید بداند که آن را کجا و چطور خرج کند. هر وقت که انرژی زیادی داشت، میرفت و نقاشی میکشید. گاهی یک منظرهٔ زیبا، گاهی یک پرندهٔ رنگارنگ، گاهی یک رویای قشنگ. و هر بار که نقاشی میکشید، آرامتر و متمرکزتر میشد. مادرش که از این تغییر خوشحال بود، به او گفت: «برقا جان، تو یاد گرفتی که انرژیات را به زیبایی تبدیل کنی. این بزرگترین موفقیت توست.» و برقا، با لبخندی بر لب، به نقاشی کردن ادامه داد و به همه یاد داد که انرژی زیاد، اگر در مسیر درست قرار بگیرد، میتواند زیباترین چیزها را خلق کند.
مطالب مشابه: قصه بچگانه با موضوع گریه کردن | قصه بچگانه برای بچه های شلوغ
میمون کوچولو و مسابقهٔ آرامش

در یک جنگل بزرگ و سرسبز، یک میمون کوچولو به اسم «جیغو» زندگی میکرد که هیچ وقت یک جا نمینشست. از این شاخه به آن شاخه میپرید، از این درخت به آن درخت میدوید و هیچ چیز نمیتوانست او را آرام کند. بقیهٔ میمونها از دستش خسته شده بودند و هیچ کس با او بازی نمیکرد. جیغو خیلی ناراحت بود و نمیدانست چطور میتواند آرامتر شود. یک روز، یک میمون پیر و دانا به جیغو گفت: «جیغو جان، من یک مسابقه برایت میگذارم. مسابقهٔ آرامش. قانونش این است: هر کس بتواند پنج دقیقه روی یک شاخه بنشیند و هیچ حرکتی نکند، برنده است.» جیغو که عاشق مسابقه بود، با ذوق قبول کرد. اما هر بار که مینشست، بعد از چند ثانیه شروع میکرد به تکان خوردن. روز اول، فقط ده ثانیه دوام آورد. روز دوم، بیست ثانیه. روز سوم، سی ثانیه. کمکم جیغو یاد گرفت که چطور خودش را کنترل کند.
یک روز که به درخت مورد علاقهاش رفته بود، پرندهای را دید که داشت آرام و بیصدا روی شاخهای نشسته بود و به آسمان نگاه میکرد. جیغو کنارش نشست و گفت: «چطور میتوانی اینقدر آرام باشی؟» پرنده با مهربانی گفت: «چون من یاد گرفتم که به صداهای اطرافم گوش کنم. به جای اینکه تکان بخورم، گوش میدهم. به آواز باد گوش میدهم، به صدای برگها، به آواز پرندههای دیگر. وقتی گوش میکنی، آرام میشوی.» جیغو که حرف پرنده را باور کرده بود، چشمانش را بست و شروع کرد به گوش کردن. کمکم آرام شد و برای اولین بار، پنج دقیقه کامل روی شاخه نشست. مسابقه را برد. اما مهمتر از بردن، این بود که جیغو یاد گرفت چطور آرام باشد.
از آن روز، جیغو دیگر آن میمون شلوغ و بیقرار نبود. او یک میمون آرام و متفکر شده بود که به صداهای جنگل گوش میداد و از سکوت لذت میبرد. هر روز صبح، روی شاخهٔ مورد علاقهاش مینشست و به آواز پرندهها گوش میکرد. عصرها، به صدای باد در لابهلای برگها توجه میکرد. شبها، به سکوت ستارهها خیره میشد. دوستانش که از تغییر او شگفتزده شده بودند، به او گفتند: «جیغو! تو دیگر آن میمون شلوغ و بیقرار سابق نیستی! تو یک میمون آرام و دانا شدهای!» جیغو لبخند زد و گفت: «من فهمیدم که برای آرام شدن، نیازی به متوقف کردن انرژی نیست. فقط باید آن را به سمت گوش دادن و مشاهده هدایت کنم.» و به همهٔ میمونهای جنگل یاد داد که گاهی بهترین راه برای مدیریت انرژی، سکوت و گوش دادن است.
پسری که مثل موشک بود

در یک شهر بزرگ و پر از ساختمان، پسری به اسم «موشک» زندگی میکرد که واقعاً مثل یک موشک بود. هیچ وقت یک جا نمینشست، مدام در حال دویدن بود و همه چیز را زیر و رو میکرد. پدرش که مهندس بود، یک روز به او گفت: «موشک جان، موشکها هم انرژی زیادی دارند، اما آنها مسیر دارند. آنها میدانند که باید به کجا بروند. تو هم باید مسیر خودت را پیدا کنی.» موشک با تعجب گفت: «مسیر؟ یعنی چی بابا؟» پدرش لبخندی زد و گفت: «یعنی تو باید یک هدف برای انرژیات پیدا کنی. یک کاری که دوست داری انجام بدهی و همهٔ انرژیات را توی آن بگذاری.» موشک فکر کرد و گفت: «من عاشق دویدن هستم. میتوانم در مسابقات دو شرکت کنم؟» پدرش با خوشحالی گفت: «چه ایدهٔ عالی! بیا ثبتنام کنیم.»
موشک در مسابقات دو ثبتنام کرد و هر روز تمرین میکرد. انرژی بالایش که قبلاً همه جا را خراب میکرد، حالا به سرعت و استقامت تبدیل شده بود. در مسابقه، موشک اول شد. همه به او تبریک گفتند و او فهمید که اگر انرژیاش را در مسیر درست قرار بدهد، میتواند به قهرمان تبدیل شود. از آن روز، موشک دیگر خودش را یک پسر شلوغ و بیقرار نمیدانست. او یک ورزشکار بود، یک دوندهٔ ماهر، یک قهرمان. هر روز صبح زود بیدار میشد و تمرین میکرد. عصرها با دوستانش مسابقه میداد و شبها با آرامش میخوابید. پدرش به او گفت: «موشک جان، تو یاد گرفتی که انرژیات را هدفدار کنی. این بزرگترین موفقیت توست.» و موشک، با لبخندی بر لب، به تمرین ادامه داد و به همه یاد داد که انرژی زیاد، اگر هدف داشته باشد، میتواند انسان را به قلههای موفقیت برساند.
مطالب مشابه: قصه کودکانه برای بچه های خجالتی | قصه بچگانه برای غلبه بر اضطراب
پروانهٔ بیقرار و باغ بزرگ
در یک باغ بزرگ و رنگارنگ، پروانهای به اسم «پران» زندگی میکرد که هیچ وقت روی گلی نمینشست. مدام از این گل به آن گل میپرید، بال میزد و میچرخید و هیچ وقت آرام نمیگرفت. بقیهٔ پروانهها از دستش خسته شده بودند و میگفتند: «پران، یک لحظه هم نمیتوانی آرام بگیری!» پران ناراحت بود اما نمیتوانست جلوی خودش را بگیرد. یک روز، یک پروانهٔ پیر و دانا به او گفت: «پران جان، من یک راز به تو یاد میدهم. به جای اینکه از این گل به آن گل بپری، یک گل را انتخاب کن و تمام وقتت را روی آن بگذار. ببین چه اتفاقی میافتد.» پران که حرف پروانهٔ پیر را باور نمیکرد، اما تصمیم گرفت امتحان کند. یک گل سرخ بزرگ را انتخاب کرد و روی آن نشست. اول خیلی سخت بود. دلش میخواست بلند شود و به گلهای دیگر برود. اما صبر کرد. ساعتی روی همان گل نشست و به آرامی بالهایش را تکان داد. ناگهان، دید که گل سرخ با تمام وجودش به او لبخند میزند و شهد بیشتری به او میدهد. پران که از این اتفاق شگفتزده شده بود، گفت: «من روی این گل نشستم و آن را بهتر از همیشه شناختم!» پروانهٔ پیر لبخند زد و گفت: «میبینی؟ وقتی روی یک گل تمرکز کنی، میتوانی زیباییهایش را ببینی که هیچ وقت ندیده بودی. بیقراری، فقط تو را از دیدن عمق زیباییها دور میکند.» از آن روز، پران هر روز یک گل جدید را انتخاب میکرد و تمام روز را روی آن مینشست. با هر گل دوست میشد، رازهایش را کشف میکرد و از شهدش لذت میبرد. کمکم پروانههای دیگر هم به او نزدیک شدند و از او خواستند که راز آرامش را به آنها یاد بدهد. پران به آنها گفت: «راز آرامش این است که گاهی باید یک جا بمانی و عمق چیزها را ببینی. بیقراری، فقط تو را از دیدن زیباییهای واقعی دور میکند.» و پران، که روزی بیقرارترین پروانهٔ باغ بود، حالا آرامترین و داناترین پروانه شده بود. او به همه یاد داد که گاهی برای پیدا کردن آرامش، فقط باید یک جا نشست و نگاه کرد.
قورباغهٔ بازیگوش و برکهٔ آرامش
در یک برکهٔ بزرگ، قورباغهای به اسم «پران» زندگی میکرد که هیچ وقت از آب بیرون نمیآمد. مدام میپرید، شیرجه میزد و آب را به هم میزد. بقیهٔ قورباغهها از دستش خسته شده بودند. یک روز، یک قورباغهٔ پیر و دانا به او گفت: «پران جان، به جای اینکه آب را به هم بزنی، بیا و روی یک نیلوفر بنشین و به آرامش برکه گوش کن.» پران که حرف قورباغهٔ پیر را باور نمیکرد، اما تصمیم گرفت امتحان کند. روی یک نیلوفر آبی نشست و ساکت شد. اول خیلی سخت بود. دلش میخواست بپرد و شیرجه بزند. اما صبر کرد. کمکم صدای آب را شنید که به آرامی به ساحل میخورد. صدای باد را شنید که از لابهلای نیها میگذشت. صدای پرندهها را شنید که در دوردست آواز میخواندند. پران که از این صداها شگفتزده شده بود، گفت: «من تا حالا این صداها را نشنیده بودم!» قورباغهٔ پیر لبخند زد و گفت: «چون هیچ وقت ساکت نمیشدی تا بتوانی گوش کنی. بیقراری، فقط تو را از شنیدن زیباییها دور میکند.» از آن روز، پران هر روز روی یک نیلوفر مینشست و به صداهای برکه گوش میکرد. کمکم با هر صدا دوست میشد و آرامش را در دلش حس میکرد.
سوسک بازیگوش و مسیرهای تازه
در یک باغ بزرگ، سوسکی به اسم «جستوخیز» زندگی میکرد که هیچ وقت یک جا نمینشست. مدام از این برگ به آن برگ میپرید و هیچ وقت خسته نمیشد. یک روز، یک کرم ابریشم پیر به او گفت: «جستوخیز جان، به جای اینکه بیهدف بپری، بیا یک مسیر جدید هر روز کشف کن. یک روز به سمت راست برو، یک روز به سمت چپ، یک روز بالا، یک روز پایین. ببین که هر مسیر، چه چیز جدیدی به تو نشان میدهد.» جستوخیز که از این ایده خیلی خوشش آمده بود، شروع کرد به کشف مسیرهای جدید. یک روز به سمت راست رفت و یک گل جدید پیدا کرد. یک روز به سمت چپ رفت و یک برگ بزرگ و نرم پیدا کرد. یک روز بالا رفت و یک پروانهٔ زیبا را دید. یک روز پایین رفت و یک مورچهٔ کارگر را دید که مشغول کار بود. جستوخیز که از این کشفها خیلی خوشحال شده بود، هر روز یک مسیر جدید را کشف میکرد و از هر کدام یک چیز جدید یاد میگرفت. کرم ابریشم پیر به او گفت: «میبینی؟ بیقراری اگر هدفدار باشد، میتواند تو را به کشفهای بزرگ برساند. فقط باید بدانی که هر بار، یک مسیر را با دقت انتخاب کنی و از آن لذت ببری.» جستوخیز فهمید که انرژی زیاد، اگر در مسیر درست قرار بگیرد، میتواند او را به جاهای جدید ببرد و چیزهای جدید به او یاد بدهد.
گنجشک بازیگوش و آوازهای جدید

در یک باغ بزرگ، گنجشکی به اسم «چهچه» زندگی میکرد که هیچ وقت یک جا نمینشست. مدام از این شاخه به آن شاخه میپرید و آواز میخواند، اما هیچ وقت یک آواز را کامل نمیکرد. بقیهٔ پرندهها از دستش خسته شده بودند. یک روز، یک بلبل پیر به او گفت: «چهچه جان، به جای اینکه هر آوازی را نصفه رها کنی، یک آواز را انتخاب کن و آن را کامل یاد بگیر. ببین چه اتفاقی میافتد.» چهچه که حرف بلبل را باور نمیکرد، اما تصمیم گرفت امتحان کند. یک آواز ساده را انتخاب کرد و شروع کرد به تمرین کردن. اول خیلی سخت بود. دلش میخواست به آوازهای جدید برود. اما صبر کرد. روزها تمرین کرد تا آواز را کامل یاد گرفت. وقتی آواز را کامل خواند، همهٔ پرندهها به او نگاه کردند و گفتند: «چه آواز قشنگی! چطور توانستی اینقدر قشنگ بخوانی؟» چهچه با خوشحالی گفت: «من یک آواز را کامل یاد گرفتم!» بلبل پیر لبخند زد و گفت: «میبینی؟ وقتی روی یک چیز تمرکز کنی و آن را کامل کنی، نتیجهاش خیلی قشنگتر از این است که همه چیز را نصفه رها کنی.» از آن روز، چهچه هر روز یک آواز جدید را کامل یاد میگرفت و پرندههای دیگر از شنیدن آوازهای کاملش لذت میبردند.
خرگوش بازیگوش و باغچهٔ هویج
در یک مزرعهٔ بزرگ، خرگوشی به اسم «جَستن» زندگی میکرد که هیچ وقت یک جا نمینشست. مدام از این طرف به آن طرف میپرید و هیچ وقت آرام نمیگرفت. یک روز، یک خرگوش پیر به او گفت: «جَستن جان، به جای اینکه بیهدف بپری، بیا یک باغچهٔ هویج درست کن. هر روز یک هویج بکار و با عشق به آن رسیدگی کن. ببین چه اتفاقی میافتد.» جَستن که از این ایده خیلی خوشش آمده بود، شروع کرد به کاشتن هویج. هر روز یک دانه میکاشت، به آن آب میداد و با آن حرف میزد. کمکم باغچهٔ او پر از هویجهای سبز و درشت شد. خرگوشهای دیگر با تعجب به باغچهٔ او نگاه میکردند و میگفتند: «چطور توانستی این همه هویج پرورش بدهی؟» جَستن با خوشحالی گفت: «با صبر و تمرکز! من هر روز به یک دانه توجه میکردم و حالا همهٔ آنها بزرگ شدهاند.» خرگوش پیر لبخند زد و گفت: «میبینی؟ وقتی انرژیات را روی یک کار متمرکز کنی، نتیجهاش بسیار بزرگتر از وقتی است که انرژیات را پراکنده کنی.» جَستن فهمید که تمرکز، رمز موفقیت است.
دختر بازیگوش
یکی بود یکی نبود توی شهر قصه ها یه دختر کوچولوی بود که با بابا و مامان و داداش کوچولوش تو یه خونه قشنگ با هم زندگی می کردند دختر کوچولو اسمش مریم بود مریم کلاس پیش دبستانی بود مدرسه و معلمشون و خیلی دوست داشت محبت می دونید اخه معلمشون علاوه بر اینکه معلمشون بود خاله مریم هم بود هر روز صبح که میشد مریم با خوشحالی بلند میشد لباساش و می پوشید و بابا مامانش می رفت مدرسه مریم خیلی دختر زرنگ و باهوشی بود اما همین که پاش و میذاشت مدرسه شیطون بد جنس شیطان میومد سراغش و بهش میگفت منم باهات میام تا باهم حسابی بازیگوشی و شیطونی کنیم و با مریم می رفتن سر کلاس مریم خیلی دوست داشت حواسش تو کلاسش باشه و ببینه خانم معلم چی بهش میگه اما شیطون بد جنس شیطان حواسش و پرت می کرد و می گفت حواس بغل دستیت و پرت کن بزار عصبانی بشه عصبانی این کار و کنی حواس خانم معلم هم پرت میشه و کلاس بهم می ریزه من و تو هم حسابی می خندیم مریم هم با اینکه اون ته ته دلش دوست نداشت به حرف های شیطون گوش بده اما به حرفهاش گوش می کرد چقد خانم معلم و بچه ها از دستش ناراحت میشدند غمگین تا اینکه خانم معلم به مریم گفت به مامانش بگه تا بیاد مدرسه مامان که اومد مدرسه خانم معلم بهش گفت که مریم دختر خیلی باهوشیه اما اصلا تو کلاس دختر خوبی نیست بازیگوشه و نا مرتب وسایل اش همش پخش و پلا تو کلاسه و اونا را مرتب کنارش نمی زاره و جمع نمی کنه مامان خیلی خجالت خجالت ناراحت و غمگین غمگین شد اخه قبل از مامان مریم مامان مینا که داشت با خانم معلم حرف می زدمامان شنید که خانم معلم بهش میگه که دختر شما توی کلاس خیلی دختر خوب و منظم و مرتبیه و ما همه دوستش داریم مینا تو خونه هم همینطوره سوال مامان مینا گفت بعله خانم دختر من وقتی میاد تو خونه لباساش و مرتب می زاره تو کمدش کیفشم کنار اون بعد دست و صورتش و می شوره و میاد تمییز و مرتب غذاش و می خوره و بعد یکم بازی و بعدشم استراحت و بعد تکالیفش و انجام میده خانم معلم گفت افرین به این دختر خوب و خانم و مرتب و مینا را بوس کرد بوس و گفت بره کلاس و حالا مامان مریم خجالت زده خجالت بود که اگه خانم ازش بپرسه چطور بگه که مریم تو خونه دختر منظمی نیست اتاقش نامرتبه لباساش و تا نمی کنه کیفش و یه طرف پرت می کنه لباساشم یه طرف با خودش ارزو کرد کاش که دختر من هم مثل مینا باشه اما خدا را شکر خانم معلم در این مورد چیزی از مامان مریم نپرسید فقط گفت که مریم چقد سر کلاس نامرتب و بازیگوشه مامان خیلی غمگین شد و با ناراحتی اومد خونه ظهر مریم که اومد خونه دید مامان خیلی ناراحته خیلی غصه خورد غمگین اخه دوست نداشت مامان مهربونش و غمگین ببینه از مامانش پرسید چی شده مامان بهش گفت که خانم معلم دربارش چی گفته مریم خجالت کشید و رفت داخل اتاقش و نشسته بود داشت فکر می کرد اخه من چکار کنم مامانم خوشحال باشه فرشته مهربونی اومد پیشش و بهش گفت مریم جان اگه دوست داری مامانت همیشه شاد و سر حال باشه باید دختر خوبی باشی همین حالا پاشو و اتاقت و مرتب کن و شیطون بدجنس و بیرونش کن و دیگه نذار بیاد پیشت و تو کلاستونم راهش نده اونه که باعث ناراحتی مامانت و کارای بد تو شده مریم گفت من هر کاری برا خوشحالی مامان جونم می کنم زود بلند شد و شیطون شیطان و از اتاقش بیرون کرد و به حرفاش که می گفت بیا با هم بازی کنیم اتاق و بازم بهم بریزیم گوش نکرد و بعد لباساش و تا کرد گذاشت تو کمدش اتاق نامرتبش و مرتب کرد و رفت پیش مامانش مامانش و بوس کرد و گفت مامان جونم قول می دم دیگه دختر خوبی باشم و شما را ناراحت نکنم مامان گفت مریم جان من دوست دارم دخترم دختر مرتب و خوبی باشه مریم دست مامان و گرفت و بردش تو اتاقش و گفت مامان ببین من دیگه نمی خوام نامرتب و بی نظم باشم مامان با دیدن اتاق مریم خیلی خوشحال شد و دخترش و بغل کرد و بوسید و گفت من دوست دارم تو مدرسه هم همینطور دختر خوب و مرتبی باشی مریم به مامان قول داد که دیگه مامانش و با کارهای بدش ناراحت نکنه صبح که داشت می رفت مدرسه شیطون اومد شیطان پیشش و گفت عیب نداره من و از خونتون بیرون کردی من خیلی مهربونم می بخشمت بیا با هم بریم کلاس اما مریم گفت نه من دیگه با تو دوست نیستم برو حق نداری بیای کلاس ما و رفت داخل کلاس قشنگ سلام کرد و وسایلش و مرتب گذاشت کنارش و خوب به حرفهای خانم معلمش گوش می کرد و دختر خوب و مهربون و مرتبی شده بود و خانم معلم از دستش خیلی راضی بود و هروقت مامان میومد مدرسه به دختر خوبش افتخار می کردبغل و مریم وقتی می دید مامان جونش اینقد شادخیلی خوشحال میشدآرام و دیگه شد یه دختر خانم و مرتب و با نظم که همه دوستش داشتند قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید. بای بای
مطالب مشابه: قصه های قدیمی پادشاهان | داستان بچگانه شنگول و منگول
قصه علی کوچولوی بازیگوش
بعد علی و مامان حاضر می شن و با هم از خونه بیرون می رن. علی کوچولو محکم دست مامانشو می گیره.
علی و مامان به یک فروشگاه بزرگ می رن. مامان علی می خواد برای پسرش یک پیرهن خوشگل بخره. برای همین به سمت لباسای بچه گانه می ره. وقتی مامان علی داره به لباسا نگاه می کنه، علی چشمش به پله برقی می افته. اون می دوه و می ره سوار پله برقی می شه. تو طبقه ی بالا یه عالمه اسباب بازی می بینه. علی کوچولو نزدیک اسباب بازی ها می شه و حرفای مامانو فراموش می کنه.
علی کوچولو برای خودش می گرده و می گرده. وقتی به قفسه ی عروسکا می رسه یه دختر کوچولویی رو می بینه که دست مامانشو خیلی محکم گرفته. یه دفعه یاد مامانش می افته ومی ترسه. می خواد زودی برگرده ولی نمی دونه باید از کدوم طرف بره. به این و طرف و اون طرف نگاه می کنه و بعد می زنه زیر گریه.
چند تا از خانمای فروشنده که گریه ی علی رو می شنون به سمتش می رن و می گن: چی شده پسر جون؟ علی کوچولو می گه: من گم شدم!
اونا دست علی رو می گیرن و به قسمت اطلاعات می برن و اونجا پشت بلندگو اسم علی رو صدا می زنن. مامان علی که خیلی وقت داره دنبال پسرش می گرده، وقتی اسم پسرشو می شنوه، خودشو خیلی زود به اون جا می رسونه.مامان علی علی رو بغل می کنه و می بوسه. بعد بهش می گه: مگه نگفتم بازیگوشی نکن. تو که منو خیلی ترسوندی.
علی مامانشو بغل می کنه و قول می ده که دیگه هیچ وقت هیچ جیز نتونه حواسشو پرت کنه و همیشه دست مامانشو محکم بگیره.
مطالب مشابه: قصه کودکانه ایرانی برای خواب | قصه های بچگانه قدیمی
این قصهها برای چه گروه سنی مناسباند؟
پاسخ: کودکان ۳ تا ۹ سال (پیشدبستانی و دبستانی).
قصه چگونه به مدیریت انرژی کودکان کمک میکند؟
پاسخ: با همذاتپنداری با شخصیتِ بازیگوش و نشان دادن راههای جایگزین برای تخلیه انرژی.
یک نمونه قصه برای این موضوع چیست؟
پاسخ: «پسر کوچولویی که باد بود» یا «خرگوشی که نمیتوانست آرام بگیرد» .
والدین و مربیان چگونه میتوانند این قصهها را مؤثرتر کنند؟
پاسخ: با بازی و حرکات نمایشی پیش از قصهگویی و پرسیدن سؤال دربارهٔ شخصیت اصلی .










