شعر روز دانشجو + اشعار کوتاه و بلند تبریک روز دانشجو با موضوعات جالب و طنز

مجموعه شعر روز دانشجو

در این مطلب روزانه اشعار جالب و طنز روز دانشجو (با موضوع دانشجو، دانشگاه، ترم اولی، دانشجویان جدید، امتحانات و مشروطی) را گردآوری کرده ایم.

ترم دل است و عشق پیداست
قصد و نیت ساختن فرداست

دانشجوی وطن آریایی
بتازیم و بسازیم که خدا با ماست

***

بر در دانشکده ای رفتم دوش
دیدم دو هزار لیسانسه کوزه به دوش
هر یک به زبان حال با من گفتند
این کوزه بگیر و مدرکت بنداز توش !

***

علم چراغ رهت دانش زیبا بجو / صنعت خوش منظرت مهرنما کوبه کو
خشت نخستین که نهادنـد پاک / گلِ به سرشتنـد ز هر زره خاک
علم و هنر قالب آن کـــار بود / آدم وحــــوا به هنــر یار بود
هر نبــی و آل وی انــدر تلاش / بهر هنر روز وشب اندر معاش
تاکه هنـــر زنده جهان زندگی / علم خــــدا داد,کننـد بندگی
دانش عالــــم به سخن یادشان / حکمت و عزت بود از نامشان
ای توکه دنبال کنی علـم روز / طفل رهی کن تو تلاشی هنوز
بهر خرد علم بیامــــوز چنـــد / بهره ببر گوش نما حرف و پند
تا که تو شاگرد شــوی با صفا / مهر دو چندان بر سد از خــدا
اهــل توکل به خدا درس جوی / غیر خدا را مَطلب غیـر شـوی تا کـــه تـو دانش بنمائی سَریر / حاصل استادتوئی علم بجوبادبیر

شاعر: منصور مقدم جونقانی.

***

استاد از من پرسید چند نمره ز من می خواهی ؟
من از او پرسیدم نمره سیری چند ؟

پدرم استاتیک را از بر داشت و کوئیز هم می داد
درس ها را آن روز حفظ می کردم در خواب

امتحان چیزی بود مثل آب خوردن
درس بی رنجش می خواندم

نمره بی خواهش می آوردم
تا معلم پارازیت می انداخت همه غش می کردند

و کلاس چقدر زیبا بود و معلم چقدر حوصله داشت
درس خواندن آن روز مثل یک بازی بود

کم کمک دور شدیم از آنجا بار خود را بستیم
عاقبت رفتیم دانشگاه به محیط خس آموزش

رفتم از پله دانشکده بالا
بارها افتادم

***

اشعار ویژه روز دانشجو

یادم آید روز دیرین ، خوب وشیرین
اول ترم ، وقت بسیار درس اندک . . .
اما اینک روز آخر ، روز تلخ امتحانات ، آخر ترم ، وقت اندک درس بسیار ، درس بسیار ، درس بسیار !
روز دانشجو مبارک باد !

***

قانون سوم دانشجویان دختر :
دیر رسیدن بهتر از زشت رسیدن است …
این روز رو به صورت بلبلی به این دانشجوها تبریک عرض مینماییم

***

ظرف ها بی خود کثیف نشدند
لکه ها رنگ نینداخته اند
بیخودی بر بشقاب!
ترم پیدا شده از آن طرف تعطیلات اما
دانشجو پیدا نیست!
گرته ی تاریکی مرده ی خطی همه کارش آشوب
در دل کاغذ هر دفتر حاضر و غیاب!
من دلم سخت گرفته ست از این
سلف سرویس دانشجو کش بدطعم غذا!
که به جان هم نشناخته انداخته است
چند تن دانشجو
چند تن مشروطی
چند تن محذوفی!!

***

در کوچه درس رهگذاریم هنوز / وین راه دراز می سپاریم هنوز
از اول ثبت نام سال ها می گذرد / ما واحد پاس نکرده داریم هنوز !
روز دانشجو مبارک

***

الا استاد درس احتمالات
دگر دق کرده ام از این مقالات

“فضای احتمال ” و” Sample space”
“ضریب شانس” و از اینسان عبارات

به جان تو ندیدم در همه عمر …
“مساعد حالتی ” از “جمله حالات “!!!

منم دانشجوی مشروط و بدبخت …
تویی استاد با فضل و کمالات

چو کازینو شود توی کلاست …
ز تاس و سکه و اینگونه آلات !

بیا جای قمار و شیر یا خط
به من آموز قدری از کمالات !

یقین دارم که اندر نرد و شطرنج
شوی یا مارس ، یا افتی به شهمات !

سه ترم است اینکه در دستت اسیرم
چنان ماهی که در انبار شیلات

بده یک نمره ی “پاسی ” از این درس
مگر ممکن شود روزی محالات !!!

***

شعر روز دانشجو

شعر دانشجو بودنم….
در زمانی که دانشجو بودم خواستم کارها کنم اما،نه نشد

خواستم دانشجویی پـــــُر کار باشم،نــــــــه نشد
اهل علم و درس یک مقدار باشم ،نـــــــــه نشد

خواستم در کلاس درس استاد
جای خواب خوش کمی بیدار باشم،نـــــــه نشد

ای خدا،هروز بی خودکار بودم در کلاس
خواستم یک با با خودکار باشم،نــــــه نشد

خواستم در کلاس درس بعد این
کمتر به فکر صورت دلدار باشم،نــــــــه نشد

خواستم در این اوضاع شوم اقتصاد
کمتر به فکر قیمت و نرخ سیگار باشم،نــــــــه نشد

خواستم کمتر بخندم قاه قاه بعد از این
ساکت ارام چون دیوار باشم، نــــــــه نشد

در خونه دانشجویی هر روز با تخم مرغ بودم
خواستم یک بار بی تخم مرغ باشم،نــــــــه نشد

ای خدا بچه مثبت بودن نیامد به ما
خواستیم یک بار ادم وار باشیم ،نــــــه نشد

***

صفایی ندارد ارسطو شدن / خوشا پر کشیدن پرستو شدن
تو که پر نداری پرستو شوی / بنشین درس بخون تا ارسطو شوی
روز دانشجو بر ارسطو های آینده ایران مبارک !

***

شعر روز دانشجو مبارک

روز دانشجو مبارک

چند هفته ی پیش یه متنی خوندم
انگشت به دهن تو متنه موندم

بودش راجب دانشجو و درس
خوابگاه و غذا امتحان و درس

تو هین شده بر درس و دانشجو
این حرفها رو گفته با کدوم رو

دانشجو مثل شمعه که سوخته
خاموش شده چیزی نیاموخته

الان همشون در سر کارند
درسشون تموم بشه بیکارند

سالی یه دفعه جوراب می شوره
ترشیده جورابش همچو قوره

نزدیکای ظهر پا میشه از خواب
از بس خوابیده خورده مخش تاب

روز و شب براش معنی نداره
روزها می خوابه شبها بیداره

موهاش شده مثل جوجه تیغی
بچه ببینه می کشه جیغی

خوابگاش مثل کافه سنتی شاد
بهر قلیون و شلوغی و داد

هفت هشت نفری تو یه اتاقند
روزانه سه کیلو می خورند قند

هیچ یک از اونا ظرف نمی شورن
از نظافت و بهداشت به دورند

ظرفها می مونه تو کنج خونه
تمساح لای ظرفها کرده لونه

همزیستی داره با سوسک و با موش
دیوار داره گوش ، گوش هم داره موش

سوسک ها تو حموم پارتی گرفتند
سرعت مثل بی آر تی گرفتند

رد می شن می رن این ور و اون ور
نه یاللا می گن نه میزنن در

بعده اینکه شد قبول تو کنکور
گفت درس می خونم تا که بشم کور

شب امتحانه اوضاع خرابه
قبول شدن براش مثل سرابه

نه رفته کلاس نه جزوه داره
می سوزه دلم براش بیچاره

اعصابش خراب میشه تو این شب
یا مریض میشه یا میکنه تب

درس ها رو نخونده میشه خسته
زل می زنه بر کتاب بسته

جزوه رو نخونده کرده پاره
قهوه و چایی فایده نداره

شیطان در گوشش هی می خونه
لالایی و اواز گل پونه

وقتمون زیاده کو تا فردا
ترسی ندارن ز هیچی مردا

مراقبها مثل دزد گیر می مونند
چشمات بشه کج فوری می دونند

مثل تله موش آماده هستند
تا جم بخوری دستاتو بستند

پنج شش واحدی می افته هر ترم
قاطی میکنه تبخیرو با جرم

نا امید می ره به پیش استاد
گریه می کنه جیغ و هوار داد

استاد بده نمره رو بیچارم
یک سال تموم در پی کارم

دو تا زن دارم بچه سه چهار تا
نه پولی دارم نه خونه و جا

یک دهی بده تا که بشیم پاس
قربون سبیل و اون سر تاس

از آشپز ها دارم عرض پوزش
لاستیک پلو ه غذای سلفش

نه بویی داره نه رنگ خوبی
سبزی تو خورشتش همه چوبی

افزودنی هاش غیره مجازه
تو غذا می ریزن چی یه رازه

از بس تخم مرغ و گوجه خورده
بیچاره شده شبیه مرده

دانشجو نبود اینها که گفته
این حرفها همش حرفهای مفته

دانشجو یعنی همت و چمران
دانشجو یعنی نماد ایمان

دانشجو یعنی فکر های خلاق
آزادگی و مرگ به شلاق

یا رب تو بکن بلا از او دور
کن این مگسان و پشه ها کور

***

شعر خوابگاه برای تبریک روز دانشجو
بسم رب الضعفا
ای خدا!
این منم من! بچه دانشجوی تیپاخورده علم پزشکی طب
مانده و فرتوتم و گردیده ام بشکسته قالب
کله ام کل گشته چشمانم بدون سو ستونم کج
دوستان من تماما گشته کاسب
من ولی بی وقفه کسب علم دارم زان طرف هم نشت علم
خاک بر سر میکنم از تشت علم
دیده بانی میکنم در امتحان
پاچه خواری هم دو هفته بعد از آن
چشمهایم مثل چشمان عقاب
می ربایند از بغل دستی جواب
درسهایم پاس مسگردند هی
خارج از گردونه حد و حساب
من که این حال است و این روزم دگر
از چه نالم با که نالم ای خدا!؟
از گربه های سر به تمبون سای هر شب خفته در سلف پزشکی کاز وفور گوشت دنبه بار آورده اند؟
از جوانهای نحیفی که تمام حقشان را گربه سانان خورده اند؟
کاینچنین افسرده اند
مثل یک قوطی تیپا خورده اند
دیگر از چه؟
از چه گویم ای خدا!؟
از نگهبانی؟
همانها که سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت چون این کارها رسم مسلمان است؟
همانها که سلام ار میکنیشان ناگهان از جای میخیزند و
خفتت میکنند و
کارت میخواهند
و میگویند مهمانی!
اگر مهمان نبودی کله ات را زیر می انداختی رد می شدی!
قانون ما این است!
زندگی خوابگاهی ام چه شیرین است
ز استشمام بوی پا و جوراب رفیقان عطرآگین است
پر از خمیازه و چرت و ریاضتهای سنگین است
و تا غافل شوم دزدی می آید نوت بوکم میبرد
خب زندگی این است
دانشجو که امنیت نمی خواهد، میخواهد؟
اگر میخواست چشمش کور دندش نرم شهرستان کنار مادرش میماند
اینجا زندگی این گونه خواهد ماند
دو ره در پیش رو داری:
سر خر کج نمودن سوی آبادی
و یا خر بود و باید ماند
بایدخواند
در اینجا کور باید ماند
وگرنه خون دل خوردن کمی تا قسمتی ابری و بارانی ست
و دارویش گران جانی ست
که خیلی سخت پیدا میشود این روزها در بین ما پروردگان ناز
عزیزم کوری ات تبریک!
در اینجا زندگی این گونه باید کرد
در اینجا زندگی آمیخته با درد
در اینجا فرشها بر سینه خود یادگار از کرنش سیگارها دارند
تمام تختها بی پیچ و زهوارند
و کل عشق دانشجو موبایل و تخت و سیگارند
و دانشجو چنین تعریف میگردد در اینجا
میان تخت موجودی ست خواب آلود
که یک دستش به سیگار است
و دست دیگرش بر روی صفحه فرز میلغزد
پیامک مینویسد او!
ببین اینجا تو مشغولی
به چت، یا حرفهای گنده گنده یا ورق بازی
و صد البته خوردن، نیز خوابیدن
و اینها بهر تو کارند
نگو این نسل بیکارند
چه کاری بهتر از تحصیل؟
چه کاری بهتر از سرگرم بودن با کتاب و جزوه و انجیل؟
چه بهتر چند سال از شر تو راحت شود آمار
تو مشغولی به تحصیلات
و ضمنا نیستی بیکار
عجب از قدرت دادار!
رفیقا زندگی بدجور کوتاه است
قطار مرگ در راه است
دمی تختی به دست آور، سرت بر بالش نرمی گذار و تا اذان ظهر لالا کن
رفیقا هجمه خمیازه ها از هم درید این فک بی جان را
بده نسکافه و چایی و لیوان را
به شیرینی کام دوستان از ایپن لباس نو
بیا از جیب خود مهمان نما کل رفیقان را
دو چشمم کاسه خون است
نمی دانی که اکنون حال من چون است؟
دگر این بحث بگذارم
ببخشید از چه میگفتم که این سان زخم نشتر خورد و سر وا کرد
نگهبانی که گفتم، امنیت را هم که برگفتم، ز بیکاری و کوری هم
سخن از عشق باید گفت:
پیامکهای تکراری
که من تنها تو را و هیچ کس غیر از تو
جز چندین نفر دیگر
و من هرگز بدون تو ندارم تاب تنهایی و دوتایی و سه تایی
و باهم بودن امروز و بی هم گشتن فردا
به اسم توبه از این کار
و بعد از آن دو هفته گریه و نفرین و آه و ناله و یک ترم مشروطی
و ضمنا داستان دارد ادامه میشود تکرار
دوباره یک تماس نیمه شب، یک اتفاق ساده، یک آغاز
و باور کن که اینها را به چشم خویش دیدم
قصد من اصلا نصیحت نیست
و صد البته عشق واقعی هم دیده ام
اما
بدل بسیار چون شد، اصل پنهان است
و این جز واقعیت نیست
خدایا این منم این زندگی من
کچل گشتن عجب نبود
کچل گشتن عجب نبود اگر یک روز قبل از امتحان
یک دفعه کوه جزوه ها خالی شود روی سرت
تازه بفهمی هر چه خواندی از کتابت هیچ بوده
جزوه ها اصل است
خداوندا کچل گشتن، سرانجام و ته و فرجام این نسل است
رفیقا گاز روشن شد
زغالی بر سرش بگذار
دمی آهنگ خش بگذار
توتونهایی که دیروز از رضا بگرفتی اش بگذار
رفیقا! آن چنان بوی دوسیبت مست کردستم
که دامن رفت از دستم
و امشب را کنارت تا سحر هستم زغالت را دوچندان کن توتون را نیز
دمی برگیر قلیان را و چاقش کن
که امشب را
چه راضی و چه ناراضی، تورا مهمان دربستم
رفیقا! قوری ات کو پس؟ نباتت کو؟
اگر چایی نباشد دودمان دود است
نگو زود است، رو بشتاب
شتابان چای حاضر کن
که اینجا زندگی جز دود وماشین نیست
ملالی جز دو سه تا انقلاب از نوع رنگین نیست
مرا بگذار درسم مانده حالم نیست خش
از حرف بیزارم
مرا بگذار من خوابم، که میگوید که بیدارم؟
نمی بینی که من را پوست کنده روزگار از بیخ
نکوب این گونه بر سنگم دمادم میخ
مرا هم خواب بردستی
ومن هم خوابگاهی گشته ام فی الحال
مرا بیدار می ننما، که خوابم سخت سنگین است
بخواب، از خواب شیرین تر نمی یابی
بخواب و درسخوان شو زندگی این است باور کن
ببر امید از من دست در دامان داور کن
رفیقا! کل شیء فان، بقا مختص ذات اوست
کجا امید میبندی به غیر از دستگاه دوست
برو با دوست شکوی کن
درش برکوب با امید، صدایش کن:
خدایا! این منم مغموم و آزرده
خدایا! این منم دل خون و افسرده
خدایا! این منم بی حال و پژمرده
ز دست خویش هستم خسته، حالم سخت ویران است
خدایا این منم آنی که گفتی نامش انسان است
و دارد انس با تو، بی حضور لطف تو گیج است و حیران است
خدایا زخم هایم را تو مرهم نه
مرا با دوستانت، باز درهم نه
قبولم کن ردم منما، که غیر از تو ندارم هیچ!

***

شعر طنز روز دانشجو

شعر مقام دانش “روز دانشجو مبارک”
راه فردا را درخشان کن به گام دانشَت
کام عمرت را لبالب کن به جام دانشَت

باغ علمت را شکوفا کن تو با صدها امید
تا ببوید هر کسی گل از پیام دانشَت

چشمه ی مهر تو جوشان باد در شعر و سخن
تا که عطرآگین شود دل از کلام دانشَت

شمس دوران باش،تا یاران تو چون مولوی
در سماع آیند و شادی ، روی بام دانشَت

رهرو راه بصیرت باش،ای دانش پژوه،
تا که بالاتر بری هر دم مقام دانشَت

“روز دانشجو مبارک”بر تو ای جویای علم،
ای که می سازد وطن را انسجام دانشَت

***

شعر گله و شکایت دانشجوها از دست تخم مرغ
دل شکایت دارد ازدستت فراوان تخم مرغ
همدم شبهای تاربینوایان تخم مرغ
تاکه دیدی پای اهل ناتوان درگیرتوست
قیمتت بسیارافزون شد درایران تخم مرغ
بیوفایی دیده ای آخرمگرای بیوفا
کانچنین رفتی توازخوان گدایان تخم مرغ
پولداران رانمی آید گزندی ازتولیک
مفلسان بسیارازدست تونالان تخم مرغ
تاکه شد نرخت دوچندان نیستی تا بنگری
قوم دانشجو شدستی خانه ویران تخم مرغ
یاتوبرآن قیمت سابق بگردی ره سپار
یا که دیگرمیکشم دست ازتوآسان تخم مرغ
منتم برسرچه بگذاری که تا نان وپنیر
هست تاچندی دراین اقلیم ارزان تخم مرغ

***

دانشجو بودنم….
در زمانی که دانشجو بودم خواستم کارها کنم اما،نه نشد

خواستم دانشجویی پـــــُر کار باشم،نــــــــه نشد
اهل علم و درس یک مقدار باشم ،نـــــــــه نشد

خواستم در کلاس درس استاد
جای خواب خوش کمی بیدار باشم،نـــــــه نشد

ای خدا،هروز بی خودکار بودم در کلاس
خواستم یک با با خودکار باشم،نــــــه نشد

خواستم در کلاس درس بعد این
کمتر به فکر صورت دلدار باشم،نــــــــه نشد

خواستم در این اوضاع شوم اقتصاد
کمتر به فکر قیمت و نرخ سیگار باشم،نــــــــه نشد

خواستم کمتر بخندم قاه قاه بعد از این
ساکت ارام چون دیوار باشم، نــــــــه نشد

در خونه دانشجویی هر روز با تخم مرغ بودم
خواستم یک بار بی تخم مرغ باشم،نــــــــه نشد

ای خدا بچه مثبت بودن نیامد به ما
خواستیم یک بار ادم وار باشیم ،نــــــه نشد

***

دانشجو مقامش زهر کس بالاتر است

وگر بالاتری بود، او والاتر است.

شب، آهنگ می زند و روز می رقصد با او

قلب او کوچک است ، نازک تر از یک تار مو

انگشت اشاره به سوی اوست ز هر کوی و دامن

پیکان تیر، به سمت اوست از کمان دشمن

من ندانم چه سری در آن خفته است

که درونش ، نگین عشق و ایمان نهفته است

سربلند و پایدار در ملت است

***

شعر روز دانشجو همه دانشجو ها بخوانند
به نام خداوند استاد ودرس
خداوند ان بچه های نترس

یکی قصه بشنو زمن همچو قند
دهم شرح حال یکی ارجمند

ز دانشجو و درس گویم همی
دهم شرح حالش به دنیا دمی

دم صبح کز خواب پا شود
بگوید من تو شما می شود

هزل گفتن و چرت و پرت و شعار
همیشه بود کارش از دست یار

سرصبح جوراب و کفشش کجاست
یکی زیر تخت و یکی گشته راست

بشوید به هر سال جوراب خود
بگوید به دنیا همین است مد

قیافه نگو همچو دیو است و جن
به قول خودش کرده مویش فشن

دو سه ساعتی شانه بر مو کند
سر و گردن این سو و ان سو کند

بخوابد همیشه به هنگام درس
ندارد ز استاد و شاگرد ترس

دو جیبش زده تار و خالی زپول
قیافه نگو همچو دیو است و غول

نگفتم من از نمره های جناب
گمانم که رفته سر برگه خواب

سه یا چها واحد بیفتد به ترم
نمی داند او فرق تبخیر و جرم

در اخر ندانست لیلی که بود
خر و خر مگس فرقشان در چه بود

بگرید برای دو سه نمره ای
بگرید پر کوزه و خمره ای

غذا خوردنش همچو اسب و نهنگ
تو گویی که با سفره می کرده جنگ

پر از قرص و کافور باشد غذا
پس از انکه خوردش بگیرد عذا

لباسش نگو چین و چاکش زیاد
دل و عاشقی تا ابد زنده باد

موبایلی همیشه به دستش بود
دلش عاشق چشم مستش بود

خدایا بلا ها از او دور کن
پشه ها و زنبور را کور کن

***

الا ای اوستاد خوب و دانا
که هر دم میزنی بانگی به حوا
اگر روزی تو را آدم ببیند
نترسی از در غیرت نشیند
ز دست اینهمه گفتار واهی
برد نزد خدایش دادخواهی
شما کز دین ختم المرسلینی
چرا گویی سخنهای چنینی
شما کز احمد خاتم بگفتی
چرا از بوسه فاطم نگفتی
شما گفتی که حوا سیب را خورد
به لختی عقل را از آدمی برد
چنان اصرار حوا کارگر شد
که جد و جهد شیطان بی اثر شد
در آن لحظه که کردند اینچنینی
شدند آغشته درد زمینی
به روز و سالها بگریستندی
بس آب دیده خود ریختندی
از آن پس آن بهشت لایزالی
شد اندر دیده آدم خیالی
پس از چندی به او اولاد دادند
ز کشت و زرع او را یاد دادند
از آن پس مهر حوا مادری شد
بهشتی زیر پای او جلی شد
مقام مادری والاترین است
بهشت آری مقام مادرین است
میدونم خیلی مشکل داره اما من از نظر مفهومی دوسش دارم.
خوشحال میشم نظر دوستان رو بدونم
ممنون

***

منم آن فارغ التحصیل بیکار
که دارم درد دلها با تو بسیار

چو گشتم فارغ و مدرک گرفتم
شدم از شور و شادی بنده بیمار

شدم دردانه ی مامان و بابا
که گویی من زدم لایی به نِیمار

سپس آوازه ام در شهر پیچید
شدم مشهور توی کوچه بازار

مهندس می شنیدم نام خود را
به شهر و روستا از درب و دیوار

بزرگ و کوچک و پیر و زن و مرد
مهندس؛ آی مهندس؛ گشت تکرار

هدایا می ستانیدم از آنها
دو دانه سی دی و یک دانه گیتار

پس از یک جشن بی اندازه باحال
شدم آواره تا پیدا کنم کار

ادرارات و صنایع زیر و رو شد
نجستم کار و از غم می زدم زار

دو دستی می زنم بر سر که دیگر
طنابی نیست تا خود را زنم دار

“ز دست دیده و دل هر دو فریاد”
زدم داد و فغان و غرّش و جار

همانا مدرکم را لوله کردم
سپس کردم فرو در معبرِ غار

منی که فارغ و بیکارم اکنون
الهی که زند من را یکی مار

برادر جان مهندس نام من نیست
منم آن فارغ التحصیل بیکار

این مطالب را هم ببینید