غزل شماره ۸۷ از غزلیات صائب تبریزی / غنچهسان پر گل اگر خواهی دهانِ خویش را
در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه برای شما همراهان گرامی غزل شماره ۸۷ از غزلیات صائب تبریزی را آماده کردهایم. امیدواریم از خوانش و تفسیر این شعر زیبا نهایت لذت را ببرید. همچنین غزل شماره ۸۸ از غزلیات صائب تبریزی «حسن چون آرد به جنگ دل سپاه خویش را» را در سایت روزانه بخوانید.

غزل شماره 87 از صائب بزرگ
غنچهسان پر گل اگر خواهی دهانِ خویش را
پرهٔ قفلِ خموشی کن زبانِ خویش را
کاروانگاهِ حوادث جای خواب امن نیست
در رهِ سیلِ خطر مگشا میانِ خویش را
چون شرر بشمر به دامانِ عدم، آسوده شو
در گره تا چند داری نقدِ جانِ خویش را
برنمیآیی به زخمِ آسیایِ آسمان
نرم کن زنهار چون مغز استخوانِ خویش را
مرگ را بر خود گوارا کن در ایامِ حیات
در بهاران بگذران فصلِ خزانِ خویش را
هر سرِ موی تو از غفلت به راهی میرود
جمع کن پیش از گذشتن کاروانِ خویش را
وحشیِ فرصت چو تیر از شَست بیرون جسته است
تا تو زه میسازی ای غافل کمانِ خویش را
چاهِ صحرایِ طلب از نقشِ پا افزونتر است
زینهار از کف مده صائب عنانِ خویش را
غزل شماره ۸۶ از غزلیات صائب تبریزی؛ من که خواهم محو از عالم نشانِ خویش را …
غزل شماره ۸۵ از غزلیات صائب تبریزی؛ من گرفتم ساختی پوشیده سال خویش را …
تفسیر این شعر

صائب تبریزی، شاعر بزرگ سبک هندی، در این غزل با زبانی حکیمانه، هشداردهنده و پندآموز، به مخاطب میگوید که از فرصت عمر بهره ببرد، از خموشی حکیمانه استفاده کند، از خطرات دنیا غافل نباشد و خود را برای مرگ آماده سازد. در ادامه بیتبهبیت تفسیر میشود.
فضای کلی غزل
این غزل، یک خطابهٔ شاعرانه است درباره:
– ارزش خاموشی به جای پرگویی
– ناامنی دنیا و خطرهای آن
– آمادگی برای مرگ در زمان حیات
– جمعآوری سرمایه عمر پیش از رفتن
– غنیمت شمردن فرصت که تیرِ رها شدهای بیش نیست
– ثبات قدم در راه طلب
بیت اول:
«غنچهسان پر گل اگر خواهی دهانِ خویش را / پرهٔ قفلِ خموشی کن زبانِ خویش را»
– میگوید: اگر میخواهی دهانت مانند غنچه پر از گل شود (یعنی سخنت شیرین و پرمعنا باشد)، زبان خود را به پَرّه (زبانۀ) قفل خموشی ببند.
– کنایه: کم حرف بزن و سنجیده سخن بگو، مانند غنچه که تا باز نشده، رازش در دل اوست.
بیت دوم:
«کاروانگاهِ حوادث جای خوابِ امن نیست / در رهِ سیلِ خطر مگشا میانِ خویش را»
– دنیا (که کاروانگاهِ رخدادهاست) جایی برای آسودگی و خواب امن نیست.
– در مسیر سیل خطرناک، خود را رها مکن و بیدفاع نباش. «میان گشودن» کنایه از سستی و غفلت است.
بیت سوم:
«چون شرر بشمر به دامانِ عدم، آسوده شو / در گره تا چند داری نقدِ جانِ خویش را»
– خود را مانند جرقه (شرر) که به دامان نیستی میافتد، برای نیستی آماده کن. آن وقت آسوده خواهی شد.
– تا کی میخواهی جان عزیزت را در گره (دنیا) نگه داری؟ رهایش کن.
– اشاره به رها کردن دلبستگیهای دنیوی.
بیت چهارم:
«برنمیآیی به زخمِ آسیایِ آسمان / نرم کن زنهار چون مغز استخوانِ خویش را»
– در برابر ضربات سخت و سنگ آسیاب آسمان (روزگار) دوام نمیآوری. هشدار میدهم که خود را نرم کن، مانند مغز استخوان (که نرم است) نه مانند خود استخوان (که سخت و شکننده است).
– کنایه: در برابر سختیها انعطاف داشته باش، سفت و خشک نباش که میشکنی.
بیت پنجم:
«مرگ را بر خود گوارا کن در ایامِ حیات / در بهاران بگذران فصلِ خزانِ خویش را»
– مرگ را در زمان زندگی برای خود خوش کن (با مرگاندیشی و آمادگی).
– فصل پاییزی خود را در بهار عمر بگذران، یعنی قبل از رسیدن پیری و مرگ، خود را برای آن آماده کن.
بیت ششم:
«هر سرِ موی تو از غفلت به راهی میرود / جمع کن پیش از گذشتن کاروانِ خویش را»
– هر موی سر تو (هر ذره وجودت) از روی غفلت، به یک راه پراکنده میرود.
– پیش از آنکه کاروان عمرت بگذرد، پراکندگی خود را جمع کن و متمرکز شو.
بیت هفتم:
«وحشیِ فرصت چو تیر از شَست بیرون جسته است / تا تو زه میسازی ای غافل کمانِ خویش را»
– فرصت، مانند حیوان وحشی و یا تیری است که از کمان (شست) بیرون پریده است.
– تو ای غافل، هنوز در حال بستن زه کمان خود هستی! یعنی فرصت از دست رفته، پیش از آنکه تو آماده شوی.
بیت هشتم (مقطع):
«چاهِ صحرایِ طلب از نقشِ پا افزونتر است / زینهار از کف مده صائب عنانِ خویش را»
– چاههای بیابان طلب (موانع و خطرات راه حقیقت) بیش از ردّ پاهاست (بیش از آن چیزی است که نشانهها گویند). راه پرخطر است.
– هشدار: ای صائب، مهار خود را از دست مده (خود را کنترل کن و ثابت قدم باش).
خلاصه به زبان ساده
صائب به تو میگوید:
1. کم حرف بزن – اگر میخواهی سخنت پرمعنا باشد، زبانت را به قفل خموشی ببند.
2. دنیا جای امنی نیست – در این کاروانگاه پرآشوب، غافل نخواب.
3. خود را برای مرگ آماده کن – مرگ را در زندگی بر خود خوش کن، پاییز را در بهار بگذران.
4. انعطاف داشته باش – در برابر آسمانِ سنگآسا، سخت نباش که میشکنی.
5. فرصت را غنیمت بشمار – فرصت مانند تیر از کمان بیرون جسته، تو هنوز داری کمانت را میبندی.
6. پراکندگی را جمع کن – هر موی تو راهی میرود، پیش از رفتن کاروانت را جمع کن.
7. مهار خود را رها مکن – راه طلب پر از چاه است؛ ثابت قدم باش.
در یک کلام: زندگی کوتاه است، فرصت میگذرد، خاموش باش، آماده بمیر، اما در راه حقیقت، عنان از کف مده.
غزل شماره ۸۴ از غزلیات صائب تبریزی؛ تر به اشکِ تلخ میسازم دِماغِ خویش را …
غزل شماره ۸۳ از غزلیات صائب تبریزی؛ غوطه دادم در دلِ الماس داغِ خویش را …










