کتاب تندتر از عقربه ها حرکت کن به همراه معرفی کامل (کتابی برای کارآفرینان)
کتاب تندتر از عقربه ها حرکت کن به همراه معرفی کامل (کتابی برای کارآفرینان) در روزانه آماده شده است. کتاب تندتر از عقربه ها حرکت کن روایتی است از زندگی نوید نجاتبخش که توسط بهزاد دانشگر نوشته شده و نشر معارف آن را به چاپ رسانده است. این کتاب حاصل ساعتها گفتوگوی نویسنده با نوید نجاتبخش، یکی از کارآفرینان موفق کشور است.

معرفی کتاب تندتر از عقربه ها حرکت کن نوشته بهزاد دانشگر، نوید نجاتبخش
کتاب تندتر از عقربهها حرکت کن: روایت حرکت به سوی یک اتفاق بزرگ، نوشتهٔ بهزاد دانشگر و بر اساس زندگی و تجربیات نوید نجاتبخش، یکی از کارآفرینان موفق ایرانی است. این کتاب توسط انتشارات دفتر نشر معارف منتشر شده و حدود ۳۰۴ صفحه دارد.
روایتِ این کتاب
این اثر، یک روایت واقعی و الهامبخش از مسیر پرچالش یک جوان معمولی است که بدون پشتوانه مالی یا ارثی قابل توجه، شرکت دانشبنیان بهیار صنعت سپاهان (تولیدکننده تجهیزات پزشکی پیشرفته در شهرک علمی و تحقیقاتی اصفهان) را بنیان گذاشت و به موفقیتهای بزرگی رساند. نوید نجاتبخش از کار در مغازه زیراکس شروع کرد و با تلاش خستگیناپذیر، ایدههایی مانند تولید برانکارد بیمارستانی را به واقعیت تبدیل کرد و شرکتش را به تولید دستگاههای پیشرفته مانند شتابدهنده خطی و تجهیزات پرتونگاری رساند.
داستان
بهزاد دانشگر، نویسنده، این داستان را بر اساس گفتوگوهای متعدد و بازدیدهای خود از شرکت در سال ۱۳۹۵ نگاشته و آن را به شیوهای داستانی و جذاب روایت کرده است. تأکید کتاب بر اصول اخلاقی، پایبندی به ارزشهای اسلامی، اجتناب از رشوه و باجدهی، و اولویت دادن به منافع ملی بر منافع شخصی است. نوید نجاتبخش با تکیه بر خودباوری و رهنمودهای دینی، غیرممکنها را ممکن کرد و نشان داد که موفقیت در اقتصاد مقاومتی و تولید دانشبنیان، حتی در شرایط سخت، قابل دستیابی است.
این کتاب برای دانشجویان، کارآفرینان، مدیران، و علاقهمندان به حوزه اقتصاد مقاومتی و کارآفرینی بسیار مناسب است و میتواند منبع انگیزش و نقطه عطفی برای حرکت رو به جلو باشد. نسخه صوتی آن نیز موجود است و روایت آن مانند یک داستان شنیدنی پیش میرود.
مطلب مشابه: بهترین کتاب ها در حوزه تجارت و کسب و کار (معرفی ۱۰ کتاب مهم)
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب آن اصل کاری (درباره موفقیت فردی و مدیریت زمان)
جملاتی از این کتاب
هرجا پا بگذاری روی نفست، پا بگذاری روی راحتیهایت و برای یک مسئلهٔ مقدس بزنی به دل خطر، آنجا میشود جهادت.
خدا بندهای را که بگوید به من چه، دوست ندارد.
من میخواهم چیز دیگری به آنها بگویم؛ اینکه از من قبول کنید من آن وقتی موفق شدم که دنبال موفقیت نبودم. فقط میخواستم کاری را که خداوند یا جامعهام بر عهدهام گذاشته، به بهترین شکل انجام بدهم.
خدا اگر بخواهد به کسی عزت بدهد، هیچکس نمیتواند مانع شود. اگر هم بخواهد کسی را ذلیل کند، هیچکس توان مقاومت در برابر ارادهاش را ندارد. فقط کافی است توکل کنی به ارادهٔ الهی و وظیفهات را انجام بدهی. بعد بگذاری خدا گاهی برایت پیام بفرستد.
در وجود همهٔ شماها دانشجوهای بهظاهر معمولی، یکی از همین آدمهای بهقول شما موفق پنهان شده
جهاد که فقط تیر و تفنگ نیست. هرجا پا بگذاری روی نفست، پا بگذاری روی راحتیهایت و برای یک مسئلهٔ مقدس بزنی به دل خطر، آنجا میشود جهادت.

این حرفها برایشان شعار بود و مسخره. همهاش در حال شعاردادن هستیم که کار خدایی اینطور است و آنطور است. جبهه اینطوری بوده و شهدا آن مدل بودهاند. اما وقتش که میشود، بخاریمان درست نباشد، غذایمان که درست نباشد، کولرمان که درست نباشد، آن وقت نمیتوانیم کار کنیم. همهچیز باید فراهم باشد. حالا همهچیز که فراهم بود، یک صلوات هم میفرستیم و یک جمله از اقتصاد مقاومتی هم میگوییم و فکر میکنیم داریم کار انقلابی و جهادی میکنیم؛ ولی آنجایی که کار سخت میشود، لنگ میزنیم. به نظر من اینجاست که فرق حزباللهی واقعی با آدمی که میخواهد با یک رساله بهشت برود، مشخص میشود.
آن کسی که تا حالا جلو میبرد، از این بهبعدش را هم جلو میبرد. تو نمیخواهد دنبال اینها باشی.
جهاد به آدم حس زندگی میدهد. اینکه بتوانی جلوی شرارت بایستی، جلوهای از حیات را در تو زنده میکند. حالا گاهی جهاد در بیرون توست و لابهلای خاکریزها. گاهی هم در خود توست
مگر وقتی یکی میگوید در این مملکت داریم تباه میشویم، شعار نمیدهد؟ یا میگوید در این مملکت به کسی اهمیت نمیدهند. این هم یک نوع شعار است؛ شعاری که عمر و استعداد آدمها را تباه میکند؛ چون در این شعار تو همیشه منتظری کسی بیاید کشفت کند. کسی بیاید امکانات بدهد، سرمایه بدهد به تو تا کاری راه بیندازی؛ ولی شعار من میگوید مهمترین سرمایه خود تویی. خدای توست؛ خدایی که در حال تربیت توست. کاری که میکنی، شغلی که راه میاندازی هم بخشی از تربیت توست. پس حتماً خدا برایت برنامه دارد. خدا برایت جایگاهی در نظر گرفته.
توی این ظرفهای روحی غذا میدادیم و قانون گذاشته بودیم هرکسی باید خودش ظرفش را بشوید. برای بعضی از مهندسها این کار سنگین بود. با من بحث میکردند سر این موضوع. تئوریهای اقتصادیاش را هم میگفتند که یک نفر بایستد، بهتر از این است که همه بایستند و بهرهوریاش بیشتر است. من حرفم این بود که خودم عقلم میرسد اگر یک نیروی خدماتی بیاوریم ظرفها را بشوید، در وقت بقیه صرفهجویی میشود؛ ولی به نظرم شستن ظرف چیزهای دیگری را در نفسمان درست میکرد که در درازمدت بیشتر به ما کمک میکرد و برکتش برایمان بیشتر بود. ما باید شخصیت خودمان را و غرورمان را درست کنیم؛ وگرنه در درازمدت، کار دستمان میدهد.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب خرده عادت ها از جیمز کلیر؛ خلاصه جملات درباره عادات زندگی
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب استثنا باشید از دارن هاردی (کتاب خاص برای توسعه فردی)
خدا بندهای را که بگوید به من چه، دوست ندارد. خدا بندهای را میخواهد که شانهاش آماده باشد برای رفتن زیر بار مشکلات مردم.
نه، ما به وظیفهمان عمل میکنیم؛ اما چشممان به تقدیرات الهی است. وقتی تغییری در مسیرمان پیش میآید، نمیترسیم. هول نمیکنیم. توکل میکنیم به خواست خدا و در آن جلو میرویم تا ببینیم خواست خدا چیست. ما آن زمین را خریدیم که بسازیم؛ اما یک دفعه مسیرمان رفت سمت شهرک علمیتحقیقاتی.
ببین خدا برایت چه میخواهد. اگر بتوانی پیدایش کنی یا کشفش کنی، آن وقت راحتتر و آرامتر خواهی بود.
کار خداست. خدا اگر بخواهد به کسی عزت بدهد، هیچکس نمیتواند مانع شود. اگر هم بخواهد کسی را ذلیل کند، هیچکس توان مقاومت در برابر ارادهاش را ندارد. فقط کافی است توکل کنی به ارادهٔ الهی و وظیفهات را انجام بدهی. بعد بگذاری خدا گاهی برایت پیام بفرستد.
حالا که برمیگردم به تجربهٔ نصب دستگاهها نگاه میکنم، گاهی از جسارت و نترسی خودم وحشت میکنم؛ اما آن روز فقط به این فکر میکردم که این کار باید انجام بشود، پس انجام بشود. اگر هم قرار است انجام بشود، چرا من انجامش ندهم؟ این است که میگویم همیشه نمیتوانی بدون خطرکردن حرکت کنی. بالاخره یک روزی یک جایی میرسد که یا باید تن به خطر بدهی و ریسک کنی و این میشود مسیر رشدت. یا میترسی و دنبال این هستی که بدون هزینهدادن و بدون خطرکردن فقط سر سالم از این مرحله به در ببری. این میشود که متوقف میشوی و بعدها همین میشود عامل عقبگردت.
من اما از همان موقع هم میفهمیدم یک چیزی اشتباه است. یک چیزی سرجای خودش نیست. موفقیتی که من را از اطرافیانم جدا کند یا از مردمم، موفقیت نیست. موفقیتی که من در آن تنها باشم و یکه، بیشتر خودخواهی است تا موفقیت. این چه موفقیتی میتواند باشد که به قیمت گذشتن از دیگران به دست بیاید؛ حتی اگر این گذشتن، بهمعنای لهکردن و نابودکردن این دیگران باشد. من چنین موفقیتی را نمیخواستم. من
الان طوری شده که دنیای غرب میآید با انبوهی از اطلاعات، شما را بمباران میکند؛ طوری که شما به همین راحتی نمیتوانید اطلاعات درست را دربیاورید. اگر شما در گوگل یک مطلب را جستوجو کنید، میلیونها مطلب میآید؛ اما کدامشان درست است و کدامش نادرست؟! اصلاً من چقدر باید روی این وقت بگذارم؟ اینکه کشور ما اینقدر رفت دنبال مقاله، یعنی اینکه وقت ما دارد تلف میشود. آنها هم به ما میگویند آفرین.
اینجا یکی از جاهایی بود که تعریف موفقیت برایم فرق کرد؛ چون آن آدم سعی داشت من را بپیچاند. حالا با هر ترفندی شده. اگر میتوانست من را از میدان به در کند، او یک فرد موفق محسوب میشد. ظاهرش قشنگ است که رقابت است؛ اما رقابتی است که هرکس فقط به شرایط خودش نگاه میکند و کاری ندارد رقیبش چه شرایطی دارد؛
دیگر همهمان به این باور رسیده بودیم وقتی چیزی روزیمان باشد، کافی است ما وظیفهمان را انجام بدهیم. خودش جلو میرود و جور میشود. چیزی هم که روزیمان نباشد، خودمان را به آب و آتش هم میزدیم، جور نمیشد.
از من قبول کنید من آن وقتی موفق شدم که دنبال موفقیت نبودم. فقط میخواستم کاری را که خداوند یا جامعهام بر عهدهام گذاشته، به بهترین شکل انجام بدهم.
صادرات خشکبار ما دچار اشکال شده. پستهٔ ما را دیگر خیلی از کشورها نمیخرند. به این دلیل که مجبوریم مواد نگهدارنده بهش بزنیم. اگر این کار را نکنیم، داخلش باکتری و سم تولید میشود. دنیا هم دربارهٔ استفاده از مواد نگهدارنده محدودیت به وجود آورده. راهش این است که اشعه بدهند بهش تا باکتری و سمش نابود شود و پسته خراب نشود. این تابش با همین دستگاه شتابدهنده انجام میشود. از این تابش، توی تجهیزات استریل استفاده میشود برای استریلکردن، برای تسویهٔ آبوفاضلاب. شتابدهندهها کاربردهای فراوان دیگری هم دارد که برخیاش بعدها معلوم میشود. دلیل اینکه برخی کشورهای پیشرفته ماها را توی یک سری از تکنولوژیها عقب نگه میدارند، شاید همین باشد؛ چون میدانند چقدر این کارها وسعت دارد و چقدر کاربردهای مختلف دارد. به هر حال ما صبر نمیکنیم. خسته هم نمیشویم.
گفتم من منکر اشتباه مسئولان و مدیرانمان در بیتوجهی به این افراد نیستم؛ ولی سؤال من این است که اگر یک روز بابای ما بِهِمان اخم کرد یا چیزی در سفرهمان نبود، سریع رها میکنیم میرویم خانهٔ همسایه؟! یا اینکه نه، میایستیم کنار پدر و مادرمان؟ میایستیم ببینیم مشکل چیست و چگونه حل میشود؟ اصلاً میرویم کار میکنیم و غذایی میآوریم سر سفره تا برادر و خواهر کوچکترمان گرسنه نمانند. آدمی که تا یک مشکل کوچکی پیش میآید، رها میکند و میرود، مثل همین آدمی است که خواهر و برادر کوچکترش را رها کرده و رفته یک محلهٔ دیگر تا غذای بهتری بخورد. بعد هم ایستاده برای آنها کار میکند و خانهٔ آنها را میسازد، نه خانهٔ خودشان را. اگر ما در قبال خانهمان و خانوادهمان احساس مسئولیت میکنیم، باید در قبال کشورمان هم که خانهٔ بزرگترمان است، احساس مسئولیت کنیم. گفتم شما توی کلاستان باید در کنار علم، این احساس مسئولیت را هم به بچهها یاد بدهی. نه اینکه فقط علم یادشان بدهی.
ببین دنبال چی هستی؟ دنبال اینکه محصول تولید کنی که پولدارها کیف کنند و تنبلیشان بیشتر شود و تو هم پولت را دربیاوری؟ یا دنبال فضایی هستی که مسئله و مشکلی را از گروهی از مردم حل کنی و به برکت آن، خودت هم نیازهای مالیات برطرف شود؟
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب جادوی فکر بزرگ اثر دیوید جی. شوارتز درباره افکار مثبت
مطلب مشابه: جملاتی از کتاب باشگاه پنج صبحی ها رابین شارما با جملات پیشرفت و موفقیت
در وجود همهٔ شماها دانشجوهای بهظاهر معمولی، یکی از همین آدمهای بهقول شما موفق پنهان شده، همان راه را میرفتم؛ اما هیچ راهی نیست غیر از اینکه من قصهٔ زندگی خودم را بگویم و شما توی آن، قصهٔ خودتان را پیدا کنید و قصهٔ خودتان را بسازید.»

یکی فقط راه را میبیند؛ اما یک کسی عقلی به دست میآورد که راههای رفتن به مسیر را پیدا میکند. آن اولی بهمحض اینکه رفت توی راه و بنبست اول را دید، برمیگردد و بیخیال میشود؛ ولی آن دومی که دانش دارد، میگردد تا یک راه دیگر پیدا کند. البته اینها بهشرطی است که دانشبنیان را با نگاه درستش انجام بدهند؛ وگرنه که خود دانشبنیان هم میتواند بشود نوعی کاسبی و همان نگاه محدود تجاری.
حرف من این است که چهکسی گفته است اگر یک نفر دکترا داشته باشد، لزوماً توانمندتر از یک فرد با مدرک کارشناسی است؟! چهکسی چنین تضمینی کرده است؟ این سیستمی است که در مراکز دولتی ما استفاده میشود.
ما برای بچهها دمپایی تهیه کردهایم که صبح تا عصر، در شرکت با دمپایی بروند و بیایند و اذیت نشوند. کاشانی با کفش ورزشی راه میرود. بهش میگوییم دمپایی بپوش، میگوید سرعتم کم میشود. میخواهم بدوم.
ما به وظیفهمان عمل میکنیم؛ اما چشممان به تقدیرات الهی است. وقتی تغییری در مسیرمان پیش میآید، نمیترسیم. هول نمیکنیم. توکل میکنیم به خواست خدا و در آن جلو میرویم تا ببینیم خواست خدا چیست.
حالا من نشستهام جلوی اینهمه دانشمند و کارشناس که دکترای فیزیک دارند و چهل سال است توی فضای هستهای کار میکنند و دارم فکر میکنم اینهمه حرف و تجربه را چطوری برای این آدمها بگویم. آنجا من دیگر نوید نجاتبخش نبودم. معجزهٔ انقلاب اسلامی بودم؛ فردی که با باورهای دینی و آرمانهای انقلابی و جهادی گام برمیدارد و فعلاً تا اینجا را طی کرده.
به نظرم میرسد ادبیات دینی ما در فضای تجارت خیلی ضعیف شده است. در سیستم اقتصادیِ بچهمسلمانهای ما هیچ حرفی از توکل نیست؛ ولی آیا میشود گفت در این دنیا اتفاقی میافتد که بدون نظر حضرت حق باشد؟! این طور نیست. آیا میشود توکل را حذف کرد؟! چرا این توکل حذف شده است؟ چون بچهمسلمانهای ما از این نگاه وحشت دارند.
فهمی که از روایات اهلبیت به دست آورده بودم، این بود که روزی فقط پول و مال دنیا نیست. اینکه بتوانی یک اختراع داشته باشی، خلاقیت داشته باشی، فکر جدید داشته باشی، اینها همهاش روزی است.
یک گروه آلمانی آمده بودند و همین سؤال را از من پرسیدند که شما ثبت اختراع دارید؟ گفتم نه. گفتند چرا؟ گفتم ما برای این کارها وقت نمیگذاریم. میخواهیم محصول تولید کنیم. گفتند خوب شما اینهمه زحمت میکشید و یک نفر دیگر میآید و این کار را انجام میدهد و روی دست شما میزند. گفتم وقتی او این کار را میکند، ما داریم یک کار دیگر میکنیم و جلوتر رفتهایم. همهشان خندیدند.
پیامبر. رفته بودهاند برای خاکسپاری یکی از صحابهشان. بعد از دفنکردن جنازه، پیامبر خودشان با دست خاکهای کنارهٔ قبر را مرتب کرده بودند. فرموده بودند هر کاری میکنید، آن را به بهترین شکل انجام بدهید. این بهترین شکل یکی از دغدغههای من در همهٔ پروژههای بعدی هم بود.
توجهکردن به پیامهای الهی خوبی دیگری هم دارد؛ اینکه در چارچوبهای ذهنی خودت محصور نمیشوی. ما گاهی تصورهایی از استعداد یا وظیفهٔ خودمان داریم. این تصور معمولاً محدود است. در این مواقع حتی اگر خداوند پیام هم بفرستد، چون ما در تصورات خودمان محصوریم، آن پیامها را نمیگیریم یا بهشان توجه نمیکنیم. اینطوری آن جایگاهی را که خداوند برایمان در نظر گرفته بوده، میسوزانیم. استعدادهایمان را میسوزانیم
من به بقیهٔ صنایع تولیدی میگویم شانسی که شما دارید، این است که هر دو طرف مهندسید. اگر چیزی برای مجتمع فولاد بسازید، طرف مقابلتان هم مهندس است، فنی است. میتوانی ادبیات فنی را بفهمانی؛ اما مشکل ما این است که طرفمان دکتر است. اصلاً دیدگاه فنی ندارد. از آنطرف هم خودش را خیلی برتر میبیند.










