بریده‌هایی از کتاب منحنی خلاقیت اثر آلن گنت (درباره خلاقیت و استعداد)

بریده‌هایی از کتاب منحنی خلاقیت را در روزانه بخوانید. کتاب منحنی خلاقیت اثر آلن گنت با ترجمه‌ی هما قناد به ما یاد می‌دهد چگونه ایده‌ی درست را در زمان درست پرورش دهیم.

بریده‌هایی از کتاب منحنی خلاقیت اثر آلن گنت (درباره خلاقیت و استعداد)

معرفی کتاب منحنی خلاقیت نوشته الن گنت

آلن گنت کارآفرین موفق آمریکایی، بنیان‌گذار و مدیرعامل سابق شرکت TrackMaven (پلتفرم تحلیل بازاریابی با مشتریان بزرگی مانند مایکروسافت، ماریوت و هوندا) است. او در لیست «۳۰ زیر ۳۰» مجله‌های فوربز و اینک قرار گرفته و اکنون به عنوان استراتژیست در حوزه محتوا و خلاقیت فعالیت می‌کند.

ایده اصلی کتاب چیست؟

گنت در این کتاب افسانه «نبوغ خلاقانه» را رد می‌کند. ما اغلب فکر می‌کنیم خلاقیت یک استعداد ذاتی و لحظه‌ای الهام ناگهانی است که فقط برای افراد خاصی مانند موتزارت، بیتلز یا استیو جابز رخ می‌دهد. اما گنت با تکیه بر تحقیقات علمی، روانشناسی و مصاحبه با افراد موفق (مانند بنیان‌گذار ردیت، مدیر محتوای نتفلیکس، سرآشپزهای ستاره‌دار میشلن و تیم برادوی موزیکال Dear Evan Hansen) نشان می‌دهد که خلاقیت مهارتی قابل یادگیری است.

مفهوم کلیدی کتاب، منحنی خلاقیت (Creative Curve) است: یک منحنی زنگوله‌ای که نشان می‌دهد مردم به ایده‌هایی جذب می‌شوند که ترکیبی از آشنایی (familiarity) و تازگی (novelty) باشند. اگر ایده خیلی آشنا باشد، خسته‌کننده است؛ اگر خیلی جدید باشد، مردم آن را نمی‌پذیرند. موفقیت واقعی در نقطه اوج این منحنی است – جایی که ایده آشنا کافی است تا قابل درک باشد، اما نوآوری کافی دارد تا جذاب شود.

چهار قانون منحنی خلاقیت

گنت چهار قانون عملی برای رسیدن به این نقطه شیرین معرفی می‌کند:

مصرف (Consumption): غوطه‌ور شدن در حوزه مورد علاقه‌تان. باید حجم زیادی از محتوای مرتبط را مصرف کنید تا الگوها را بشناسید.

تقلید (Imitation): یادگیری از موفق‌های پیشین و بازسازی کارهای آنها.

جامعه خلاق (Creative Community): کردن خود با افراد حمایت‌گر، مربیان و همکاران برای دریافت بازخورد.

تکرار (Iterations): تکرار و بهبود ایده‌ها با استفاده از داده و بازخورد، نه فقط الهام لحظه‌ای.

چرا این کتاب را بخوانید؟

– اگر فکر می‌کنید خلاق نیستید، این کتاب به شما ثابت می‌کند که اشتباه می‌کنید!

– پر از داستان‌های واقعی و جذاب از افراد موفق.

– رویکرد علمی و عملی؛ نه فقط انگیزشی، بلکه راهنمای گام‌به‌گام برای تولید ایده‌های موفق در کسب‌وکار، هنر، بازاریابی یا هر زمینه دیگری.

ترجمه فارسی کتاب (با ترجمه هما قناد یا دیگران) توسط نشرهایی مانند میلکان، هورمزد و آبان منتشر شده و در سایت‌هایی مانند طاقچه، فیدیبو و کتابراه موجود است.

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب ذهن های پراکنده اثر گبور مته (درباره اختلال ADHD)

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب تنگنا اثر لیانید آندری یف (داستان سبک اکسپرسیونیستی و روان‌کاوانه)

جملاتی از این کتاب

داشتن هم‌نشینان مناسبْ شاید مهم‌ترین بخش فرایند خلاقیت باشد.

تمرین غیرهدفمند، یعنی تمرین چیزهایی که از قبل می‌دانستید، تنها فرایندهای ذهنی‌ای را تقویت می‌کند که قبلاً پا گرفته‌اند. تمرین هدفمند به هنرجو اجازه می‌دهد روش‌های ذهنیِ جدیدی را به دست بیاورد و به‌وسیلهٔ آن، تواناییِ خود را بهبود ببخشد.

نبوغ خلاقانه بیشتر پدیده‌ای اجتماعی است تا بازتابی از اینکه یک فرد چقدر مبتکر، مترقی یا بانفوذ است.

برای به‌وجودآوردن چیزی تازه باید با آنچه از قبل وجود دارد آشنایی داشته باشید.

دوپامین انتقال‌دهندهٔ لذت نیست، انتقال‌دهندهٔ انگیزه است.

آدم از هرکسی می‌تونه یاد بگیره.

تعریف علمی و استانداردِ خلاقیت از این قرار است: «توانایی ساختن چیزی تازه که ارزشمند هم باشد.»

مشخص است نبوغ خلاقانه بیشتر پدیده‌ای اجتماعی است تا بازتابی از اینکه یک فرد چقدر مبتکر، مترقی یا بانفوذ است.

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب میراث والدین نابالغ عاطفی (روانشناسی و خودشناسی)

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب با تو شروع نشده اثر مارک وولین (درباره آسیب های روانی خانوادگی)

جملاتی از این کتاب

«غیرارادی‌بودنِ مهارتْ دشمنِ رشدشه. اگه کارها رو به‌صورت ناخودآگاه انجام بدین، تواناییِ کنترلِ کارتون رو از دست می‌دین.»

هرقدر چیزی برایمان آشناتر باشد، بیشتر آن را دوست داریم.

لازم نیست نابغه باشیم تا درزمینهٔ خلاقیت پیشی بگیریم. فقط باید مثل نابغه‌ها آموزش ببینیم.

خلاقیت زمانی شکوفا می‌شود که اقتصاد رشد کند.

اگر بخواهیم این موضوع را کمی متفاوت‌تر بیان کنیم، باید بگوییم دیگران باید کار یک فرد را بپذیرند تا برچسبِ «خلاقانه» به آن تعلق بگیرد و حتی تعداد بیشتری باید یک فرد را تأیید کنند تا به‌عنوان «نابغهٔ خلاق» شناخته شود.

درک منحنیِ خلاقیت و نقطهٔ تکرار برای رسیدن به موفقیتِ عمومی حیاتی است. شما به ایده‌هایی نیاز دارید که هم آن‌قدر آشنا باشند که شانسِ پذیرفته‌شدنشان در سطح گسترده بالا باشد و هم در افراد به‌اندازهٔ کافی «پاداش تازگی» به وجود بیاورند تا بتوانند توجه آن‌ها را جلب کنند

تعداد ساعات تمرین هدفمند «بهترین وسیله برای پیش‌بینیِ مهارتِ شطرنج بود»، نه تعداد بازی‌های انجام‌شده.

پول برای موسیقی و کنسرت‌ها باشند. ثروت مادیِ کشورها و اعتمادِ اهالیِ آن‌ها به اقتصاد عاملی است که باعث توانایی‌بخشیدن به خلاقیت می‌شود.

برای به‌وجودآوردن چیزی تازه باید با آنچه از قبل وجود دارد آشنایی داشته باشید.

آشنایی باعث نمی‌شود چیزها را بیشتر دوست داشته باشیم، بلکه باعث می‌شود کمتر از آن‌ها بترسیم. یکی از دلایلی که ما معمولاً از بودن در خانهٔ خود لذت می‌بریم همین است. افراد و اشیایی که آشنا هستند به ما احساس امنیت می‌دهند. ممکن است آن صندلیِ قدیمی را که از مادربزرگمان به ارث برده‌ایم زیاد دوست نداشته باشیم ـ‌برای نشستن زیاد راحت نیست و قطعاً به تشک‌دوزیِ تازه نیاز داردـ اما وجودش به ما آرامش می‌دهد.

شاید با خودتان فکر کنید موفقیتِ ناگهانی ناشی از شکستنِ الگوهاست. اما درواقع، «پیروی‌کردن» از الگویی است که آن را با میزانِ مناسبی از نوآوری در هم می‌آمیزید.

تعریف علمی و استانداردِ خلاقیت از این قرار است: «توانایی ساختن چیزی تازه که ارزشمند هم باشد.» اشتباه است اگر فکر کنیم خلاقیت فقط به‌معنای به‌وجودآوردن چیزی متفاوت یا مبتکرانه است؛ بلکه باید ارزشمند هم باشد، یعنی گروه کوچک یا بزرگی از افراد آن محصولِ خلاقانه را مهم و سودمند بدانند.

«هیچ ایدهٔ واقعاً تازه‌ای وجود نداره. اصالت و ابتکار درواقع فقط ترکیب هوشمندانهٔ چیزهایی‌ان که از قبل وجود دارن.»

«کسانی که چیزی به آن‌ها الهام می‌شود پویایی خود را از دست داده‌اند. آن‌ها اغلب احساس می‌کنند چیزی در درون آن‌ها عمل می‌کند، قدرتی بزرگ‌تر از خودشان. یونانی‌ها آن را الهه می‌خواندند. مؤمنان ممکن است آن را خدا یا روح‌القدس بدانند. دیگران ممکن است آن را نیروی اسرارآمیز تصور کنند که ناگهان در عمق ناخودآگاه انسان پدیدار می‌شود، راه تازه‌ای برای دیدن.»

این افسانه به‌طور خلاصه چهار عنصر اصلی دارد: اول، اینکه فعالیتی فردی و درمورد «نابغه‌ای تنها» است که با این استعدادها به دنیا آمده؛ دوم، اینکه آن لحظات درخشان به‌شکل بینشی ناگهانی نمود پیدا می‌کنند و بر فردِ مبتکر چیره می‌شوند (مانند ساخت آهنگ دیروز)؛ سوم، به‌محض‌اینکه به فرد الهام شد، موفقیت به‌راحتی به دست می‌آید؛ چهارم، اینکه افراد خلاقی چون موتزارت، یک‌جورهایی دیوانه، رنجور یا شیدا و غالباً هر سه هستند. همان‌طورکه خواهید دید، این عقاید یا اغراق‌شده‌اند یا بدتر از آن، مثل داستان موتزارت، من‌درآوردی‌اند.

نبوغ شاید خیلی فراتر از برچسبی عینی باشد. برای اینکه کسی به‌عنوان نابغهٔ خلاق شناخته شود، اکثریت باید نوآوریِ او را بپذیرند. رمان‌نویسی که کتابی جذاب می‌نویسد اما قادر به انتشار آن نیست، در تاریخ ماندگار نمی‌شود. دانشمند متواضعی که خود را به عموم مردم معرفی نمی‌کند، خیلی زود به دست فراموشی سپرده خواهد شد.

اگر هدفتان رسیدن به موفقیت در جریانِ اصلیِ جامعه است، قدم اولتان باید این باشد که خودتان را درزمینهٔ موردعلاقه‌تان غرق و تاجایی‌که امکان دارد اطلاعات کسب کنید. این امر به شما اجازه خواهد داد ایده‌هایی را شناسایی کنید که به ایده‌های موفقِ قبلی شباهت دارند.

شاید با خودتان فکر کنید موفقیتِ ناگهانی ناشی از شکستنِ الگوهاست. اما درواقع، «پیروی‌کردن» از الگویی است که آن را با میزانِ مناسبی از نوآوری در هم می‌آمیزید.

رسیدن به پتانسیلِ خلاقانه کار ترسوها نیست. نیازمند ساعت‌ها، روزها و حتی سال‌های بی‌شمار کارکردن است. اما دیگر افسانه نیست.

بازاریابی باید خلاقانه‌ترین قسمت کسب‌وکار باشد.

نبوغ شاید خیلی فراتر از برچسبی عینی باشد. برای اینکه کسی به‌عنوان نابغهٔ خلاق شناخته شود، اکثریت باید نوآوریِ او را بپذیرند. رمان‌نویسی که کتابی جذاب می‌نویسد اما قادر به انتشار آن نیست، در تاریخ ماندگار نمی‌شود. دانشمند متواضعی که خود را به عموم مردم معرفی نمی‌کند، خیلی زود به دست فراموشی سپرده خواهد شد.

هر فرد خلاقی می‌تواند از درک بهتر مخاطب خود نفع ببرد. افراد خلاقِ موفقی که به‌جای اینکه خلاقیت را مجموعه‌ای از تجلی‌های ناگهانی بدانند، از تکرارهای داده‌محور استفاده می‌کنند، احتمالاً بیشتر بر منحنی خلاقیت تسلط پیدا می‌کنند. چه نویسنده باشید، چه مدیر استودیوی فیلم یا راهنمای طعم بستنی، دنبال‌کردن مراحل داده‌محور و گوش‌دادن واقعی به مخاطبانتان به‌نفعتان خواهد بود.

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب آن اصل کاری (درباره موفقیت فردی و مدیریت زمان)

مطلب مشابه: بریده‌هایی از “کتاب نه آدمی” اثر اوسامو دازای (درباره فروپاشی روانی)

جملاتی از این کتاب

«دوپامین ارتباط چندانی با لذتِ ناشی از مصرفِ یک چیز ندارد، بلکه به انگیزهٔ به‌دست‌آوردنِ پاداش درقبال مصرف یک چیز مربوط است.»

زندگی خلاقانه بالاپایین‌های احساسیِ زیادی دارد؛ البته شاید چاله‌چوله کلمهٔ بهتری برای آن باشد. افراد خلاق باید دیگرانی را درکنار خود داشته باشند تا انرژیِ ردشدن از آن لحظات را به آن‌ها بدهند. حمایت و انگیزه همیشه معرکه‌اند، اما بهترین منابع الهام‌بخش از دل رقابت‌های دوستانه بیرون می‌آیند.

به این معنا که شخصی با ضریب هوشی ۹۰ ـ‌کمتر از میانگین‌ـ می‌توانست درست همان تعداد ایده‌ای را داشته باشد که فردی با ضریب هوشیِ ۱۵۰ داشت؛ درست برابر با کسی که «نابغهٔ» قطعی نامیده می‌شد.

داروین و والاس چیزی را تجربه کردند که دانشگاهیان در اصطلاح به آن «اختراع هم‌زمان» می‌گویند؛ زمانی‌که دو یا چند فرد به‌صورت مستقل به اکتشاف یا نتیجه‌ای یکسان دست پیدا می‌کنند. تاریخ پر است از این اختراعاتِ هم‌زمان. در سال ۱۸۸۰ ژورف سوان و توماس ادیسون هر دو بابت لامپ‌های رشته‌ای از امریکا حقِ امتیازِ انحصاری دریافت کردند. و الیشا گری و گراهام بل هر دو در یک روز، ۷ مارچ ۱۸۷۶، تلفن را اختراع کردند.

ثروت مادیِ کشورها و اعتمادِ اهالیِ آن‌ها به اقتصاد عاملی است که باعث توانایی‌بخشیدن به خلاقیت می‌شود.

باید زمانی به تولید و خلق آثار بپردازید که هم منابع در اختیارتان باشند و هم سرایدارها به کارتان علاقه نشان دهند. بنابراین علاوه‌بر تقویتِ مهارتِ فروشندگیِ خود و واردشدن به محیطی که زمینهٔ خلاقیتتان را حمایت می‌کند، باید ایدهٔ درست را در زمان مناسب پیدا کنید.

به نظر می‌رسد در جریان تکامل، انسان‌ها به‌گونه‌ای تغییر کرده‌اند که از ناشناخته‌ها به‌دلیل اینکه هشداری برای آسیبِ احتمالی‌اند برحذر باشند. اگر غارنشینانِ اولیه گونه‌ای ناشناخته از مارمولکِ قرمز را زیر بوته‌ای در جنگل می‌دیدند، شاید وسوسه می‌شدند آن را بخورند. اما پس‌از چند هزاره، تکامل به مغز ما یاد داده که اخطارِ اجتناب را صادر کند، چراکه مارمولک می‌تواند بسیار مهلک باشد. امروزه دیدنِ مارمولکی ناشناخته واکنش اجتنابیِ ما را تحریک کرده و باعث می‌شود به‌جای خوردن این خزندهٔ قرمز، به چادر پناه ببریم.

شاید با خودتان فکر کنید موفقیتِ ناگهانی ناشی از شکستنِ الگوهاست. اما درواقع، «پیروی‌کردن» از الگویی است که آن را با میزانِ مناسبی از نوآوری در هم می‌آمیزید.

ایستادن روی شانه‌های دیگران و دیدن و مهارت پیدا کردن در الگوهایی که پیش‌کسوتان خلاق از خود به جا گذاشته‌اند به سورکین و بیشترِ افرادِ خلاق اجازه می‌دهد آثاری استثنایی به وجود بیاورند که آشنایی را با مقدار مناسبی از ابتکار در هم می‌آمیزند.

فرهنگ ما این طرز فکر را پذیرفته که شخصی خودساخته که با استعداد ذاتیِ درستی به دنیا آمده باشد، می‌تواند تنها با الهام‌گرفتن به موفقیت دست یابد. این دیدگاه تنها به هنرهای سنتی همچون موسیقی و ادبیات محدود نمی‌شود. استیو جابز، نمونهٔ اولیهٔ نوابغِ عصرِ دیجیتال، در نقل‌قولی توضیح داده که خلاقیت فرایندی درونی است: «وقتی از افراد خلاق می‌پرسین چطور کاری رو انجام داده‌ان، یه‌کم احساس گناه می‌کنن، چون اون‌ها کاری انجام نداده‌ان، فقط چیزی رو دیده‌ان.»

«غیرارادی‌بودنِ مهارتْ دشمنِ رشدشه. اگه کارها رو به‌صورت ناخودآگاه انجام بدین، تواناییِ کنترلِ کارتون رو از دست می‌دین.» اگر نتوانید آن را کنترل کنید، نمی‌توانید آن را ارتقا دهید.

مشخص می‌شود نتیجهٔ علاقهٔ انسان به آشنایی و نوآوریْ منحنی‌ای زنگ‌مانند میان ترجیح و آشنایی است. ما با هر بار رویارویی با آهنگ، بیشتر از آن خوشمان می‌آید، تا اینکه بالاخره به نقطه‌ای می‌رسد که این رویارویی بیش‌از حد می‌شود. از این نقطه به‌بعد، هر بار گوش‌دادن به آن باعث می‌شود علاقهٔ ما به آن کمتروکمتر شود. من به این منحنیِ زنگ‌شکل «منحنی خلاقیت» می‌گویم.

در ادامهٔ مصاحبه‌هایم با افراد، متوجه شدم «بیشترِ» افرادِ موفقی که با آن‌ها حرف زدم مشتاقِ این بودند که لحظاتی را به وجود بیاورند که بتوانند یاد بگیرند و آسیب‌پذیر باشند. چطور این لحظات را به وجود می‌آورند؟ متوجه شدم بهترین روش این است که افراد تازه‌ای را به قلمروی خود وارد کنیم.

«اصالت، تازگی ادراک و توانایی تفکر متفاوت به‌نوبهٔ خود و به‌عنوان ویژگی‌های فردی مطلوب‌اند، اما بدون شناخت عمومیْ خلاقیت و نبوغی شکل نمی‌دهند.»

کریستی نوردیلم، پژوهشگر تبلیغات، تأثیر آن را بر تبلیغات بررسی کرده. او متوجه شد که اگر یک آگهیِ چاپی به‌طور مکرر ویژگی‌ای کوچک یا سطحی را به نمایش بگذارد ـ‌پس‌زمینه، نوشته یا آرم‌ـ مردم هر بار که محصولِ موردنظر را ببینند، بیشتر از آن خوششان می‌آید. به همین دلیل است که بازاریاب‌ها رنگ آرم و نام تجاری را در ایجاد رغبت و تمایل در مشتری و حفظ آن ضروری می‌دانند. این چیزهای کوچک، پردازشِ تبلیغاتی را که هر روز می‌بینیم برای مغز بسیار آسان‌تر می‌کنند؛ و ما راحتیِ پردازشِ مغز را معمولاً، به‌غلط، دوست‌داشتن آن خمیردندان، افترشیو یا شرکت بیمه فرض می‌کنیم.

نیم‌کرهٔ راست مغز ما جایی است که بیشتر، معانیِ استعاری را در آن ذخیره می‌کنیم. تحقیقات نشان می‌دهند نیم‌کرهٔ راست مغز ما زمانی‌که لطیفه‌ای را می‌شنویم که با انواع ایهام سروکار دارد یا وقتی سعی می‌کنیم معنای استعاره‌ای را بفهمیم، فعال می‌شود. نیم‌کرهٔ راست از طریق یافتن ارتباط میان مفاهیم متفاوت و مشترکاتِ پنهانی، مسائل را پردازش می‌کند. این فرایند ناخودآگاه اتفاق می‌افتد؛ به این معنا که ما نمی‌دانیم نیم‌کرهٔ راستمان چه زمانی مشغول‌به‌کار و در جست‌وجوی این ارتباط‌هاست. گاهی خیلی سریع عمل می‌کند، مثل وقتی برنامهٔ کوتاهِ یک طنزپرداز را تماشا می‌کنیم و به‌طور ناخودآگاه می‌دانیم چرا خنده‌دار است یا نیست.

مطلب مشابه: بریده‌هایی از “کتاب ذهن آزادشده” اثر استیون سی. هِیز (برای رشد فردی)

مطلب مشابه: بریده‌هایی از “کتاب بازی بلندمدت” اثر دوری کلارک (درباره تفکرات زندگی)

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.