بریدههایی از کتاب با تو شروع نشده اثر مارک وولین (درباره آسیب های روانی خانوادگی)
بریدههایی از کتاب با تو شروع نشده را در روزانه قرار دادهایم. کتاب الکترونیکی با تو شروع نشده نوشتۀ مارک وولین با ترجمهٔ ملیکا شایسته و شبنم درویش توسط انتشارات میلکان منتشر شده است. این کتاب به بررسی نقش تروماها و آسیبهای روانی خانوادگی در شکلگیری شخصیت و رفتارهای افراد میپردازد و نحوهٔ شکستن چرخه این آسیبهای بین نسلی را توضیح میدهد.

معرفی کتاب با تو شروع نشده نوشته مارک ولن
کتاب «با تو شروع نشده» (به انگلیسی: It Didn’t Start with You) نوشتهی مارک ولِن (Mark Wolynn) یکی از مهمترین و تأثیرگذارترین کتابهای حوزهی روانشناسی ترانسژنریشنال (تراما بیننسلی) و ارثبرداری عاطفی است که در سال ۲۰۱۶ منتشر شد و به سرعت به یکی از پرفروشترین کتابهای نیویورکتایمز در حوزهی خودیاری و روانشناسی تبدیل شد.
موضوع اصلی کتاب
مارک ولِن در این کتاب نشان میدهد که بسیاری از مشکلات روانی، اضطرابها، افسردگیها، ترسهای بیدلیل، الگوهای تکراری شکست در روابط، مشکلات مالی مزمن یا حتی بیماریهای جسمی که توضیح پزشکی روشنی ندارند، ممکن است ریشه در تروماهای حلنشدهی اجداد و نسلهای قبلی خانواده داشته باشند.
او با استناد به تحقیقات نوین در حوزهی اپیژنتیک (تغییرات بیان ژنها بدون تغییر در DNA) توضیح میدهد که چطور ترسها، غمها و تروماهای پدربزرگها، مادربزرگها یا حتی والدین (مثل جنگ، مهاجرت اجباری، از دست دادن فرزند، خیانت، طرد شدن، فقر شدید و …) میتوانند از طریق مکانیسمهای بیولوژیکی و روانی به نسلهای بعدی منتقل شوند — حتی اگر ما هیچگاه آن اتفاقات را تجربه نکرده باشیم.
نکات کلیدی
– مفهوم “زبان اصلی ترس” (Core Language): ولِن روشی ابداع کرده که با پیدا کردن جملات و احساساتی که مدام در ذهن یا زندگیمان تکرار میشوند (مثل «من هیچوقت کافی نیستم»، «نباید زیاد خوشحال باشم»، «عشق واقعی وجود ندارد»)، میتوان ریشهی ترومای بیننسلی را پیدا کرد.
– تکنیک “نقشهبرداری خانواده” (Family Constellation) و پرسشهای خاص برای کشف تاریخچهی پنهان خانواده.
– تمرینهای عملی و مدیتیشنهای هدایتشده برای قطع چرخهی انتقال تروما و بازسازی رابطه با اجداد.
– داستانهای واقعی بیماران که بعد از سالها درمان ناموفق، با کار روی تروماهای خانوادگی بهبود چشمگیری پیدا کردند.
این کتاب برای چه کسانی بسیار مفید است؟
– کسانی که احساس میکنند «الگوهای زندگیشان تکرار میشود» (مثل همیشه انتخاب شریک اشتباه، شکست مالی، خشم بیدلیل و …)
– افرادی که اضطراب، افسردگی یا ترسهای شدیدی دارند ولی دلیل مشخصی برایش پیدا نمیکنند
– درمانگران، روانشناسان و کوچهایی که میخواهند لایهی عمیقتری از مشکلات مراجعان را بشناسند
– همهی کسانی که به تاریخچهی خانوادگی خود علاقهمندند و میخواهند چرخههای منفی را بشکنند
اگر به موضوع ترومای بیننسلی، اپیژنتیک و رهایی از الگوهای تکراری زندگی علاقهمندید، این کتاب واقعاً یک نقطهی عطف محسوب میشود و خیلیها بعد از خواندنش میگویند: «بالاخره فهمیدم چرا اینقدر بعضی چیزها برایم سخت بوده است.»
مطلب مشابه: بریدههایی از “کتاب نه آدمی” اثر اوسامو دازای (درباره فروپاشی روانی)
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب کوه دوم اثر دیوید بروکس (در جستجوی یک زندگی اخلاقی)
جملاتی از این کتاب
آنکه بیرون را بنگرد رؤیا میبیند، آنکه به درون بنگرد بیدار میشود. ـ کارل یونگ
یکی از ویژگیهای محرز تروما که برای بسیاری آشناست، ناتوانی ما در بیان شیوا و صریح اتفاقی است که برایمان رخ داده است. نهتنها کلماتمان را گم میکنیم، بلکه حافظهمان نیز دچار اختلال میشود.

کارل یونگ، همعصرِ فروید، نیز معتقد بود آنچه ناخودآگاه باقی میماند، حل نمیشود؛ بلکه بهعنوان سرنوشت یا تقدیر دوباره در زندگیمان پدیدار میشود. ازنظر یونگ، هرچه آگاهانه نباشد، بهعنوان سرنوشت تجربه خواهد شد. به عبارت دیگر، ما احتمالاً به تکرار الگوهای ناخودآگاه خود ادامه میدهیم تا زمانی که آنها را در پرتوِ آگاهی قرار دهیم.
اگر کف دستتان را عمیقاً بررسی کنید، پدر و مادر و تمام اجداد خود را خواهید دید. همهٔ آنها در این لحظه زندهاند و همگی در بدن شما حضور دارند. شما ادامهٔ تکتک این افراد هستید.
بالاخره داشتم میفهمیدم که هیچ تجربهای بیفایده نیست. در هرچیزی که برای ما اتفاق میافتد، خیری نهفته است؛ چه اهمیت ظاهری آن را تشخیص دهیم و چه ندهیم. همهچیز در زندگی، در نهایت ما را به جایی میرساند.
مغز ثابت و تغییرناپذیر نیست؛ بلکه انعطافپذیر است و ظرفیت تغییر دارد. مطالعات او نشان میدهد که چگونه تجربیات جدید مسیرهای عصبی جدیدی ایجاد میکنند. این مسیرهای عصبی جدید ازطریق تکرار تقویت شده و ازطریق توجه متمرکز عمیقتر میشوند.
وقتی سعی میکنیم در برابر مسئلهای دردناک مقاومت کنیم، اغلب همان دردی را که میخواهیم از آن بپرهیزیم، طولانیتر میکنیم.
دویج به ما میگوید که میتوانیم مغزمان را بهسادگی با تخیل تغییر دهیم. فقط با بستن چشمها و تجسم یک فعالیت، قشر بصری اولیهٔ ما طوری فعال میشود که گویی واقعاً درحال انجامدادن آن فعالیت هستیم. اسکنهای مغزی نشان میدهد که چه درحال تجسم یک رویداد باشیم و چه واقعاً آن را زندگی کنیم، بسیاری از نورونها و نواحی مغز بهصورت مشابه فعال میشود.
این باور که ما میتوانیم زندگیمان را دقیقاً همانطور که برنامهریزی میکنیم به پیش ببریم، فریبی بیش نیست. اغلب اوقات نیت ما با اعمالمان در تضاد است.
زیگموند فروید این الگو را بیش از صد سال پیش شناسایی کرد. بازآفرینی تجربهٔ آسیبزا یا به قول فروید «اجبار به تکرار»، تلاشی است ازسوی ناخودآگاه برای بازنمایی آنچه حل نشده، تا بتوانیم آن را «به درستی درک کنیم».
افراد مبتلا به اختلال استرس پساز سانحه باوجود این واقعیت که تروما در گذشته رخ داده، عواطف و احساسات مرتبط با آن را دوباره تجربه میکنند. این علائم عبارت است از افسردگی، اضطراب، بیحسی عاطفی، بیخوابی، کابوسهای شبانه، افکار ترسناک و وحشتزدگی یا «بیقراری» بیدلیل.
در نتیجه احتمالاً او را پس میزنید و کمبود عشق او را به دل میگیرید؛ گویی عمداً تصمیم گرفته آن عشق را از شما دریغ کند. حقیقت بزرگ پشت ماجرا این است: عشقی که خواهان آن بودهاید، در دسترس مادرتان نبوده که نثار شما کند. هر کودکی که در این وضعیت متولد میشده، احتمالاً همین نوع مادرانگی را تجربه میکرده است.
در هرچیزی که برای ما اتفاق میافتد، خیری نهفته است؛ چه اهمیت ظاهری آن را تشخیص دهیم و چه ندهیم. همهچیز در زندگی، در نهایت ما را به جایی میرساند.
امثال ما که احساس میکنیم بهاندازهٔ کافی از والدین خود و بهویژه از مادرمان بهرهمند نشدهایم، اغلب احساس میکنیم از زندگی نیز بهاندازهٔ کافی بهرهمند نیستیم.
ضمیر ناخودآگاه پافشاری میکند، تکرار میکند و عملاً به در میکوبد تا شنیده شود.
آنچه در رابطه با والدینمان مبهم و لاینحل باقی مانده، بهطور خودکار ناپدید نمیشود؛ بلکه به الگویی برای شکلدهی روابط بعدیمان تبدیل میشود.
گاهی قلب برای بازشدن، باید بشکند.
ترومای والدین به ترومای کودک تبدیل میشود و مشکلات رفتاری و عاطفیِ [کودک] ممکن است بازتاب همان مشکلات والدین باشد.
بسیاری از ما ناآگاهانه از همسرمان انتظار داریم نیازهایی را برآورده کند که مادرمان نتوانسته برآورده سازد. این انتظارِ نابجا نسخهای برای شکست و ناامیدی است. اگر رفتار همسرمان مانند پدر یا مادر باشد و تلاش کند نیازهای برآوردهنشدهمان را رفع کند، ممکن است رابطهٔ عاشقانه کاملاً از بین برود. اگرهم نیازهای برآوردهنشده را تأمین نکند، ممکن است احساس کنیم به ما خیانت یا بیتوجهی کرده است.
درحالیکه تصور میکنیم هرچه بیشتر از والدینمان فاصله بگیریم احتمال کمتری دارد که زندگی مشابهی داشته باشیم و چالشهای آنها را تکرار کنیم، عکس این قضیه صادق است. وقتی از آنها فاصله میگیریم، بیشتر شبیه آنها میشویم و اغلب زندگیهایی شبیه زندگی آنها داریم.
چیزی که در آن زمان متوجه نشدم، این بود که وقتی سعی میکنیم در برابر مسئلهای دردناک مقاومت کنیم، اغلب همان دردی را که میخواهیم از آن بپرهیزیم، طولانیتر میکنیم.
وقتی درد بیش از حد شدید باشد، به دنبال اجتناب از آن است. در عین حال هنگامی که احساسات را مسدود میکنیم، ناخودآگاه روند درمانی لازم برای رسیدن به برونریزی طبیعی را متوقف کردهایم. گاهی اوقات درد تا زمانی که بتواند راهی برای ابراز یا بهبود پیدا کند، مخفی میماند. این ابراز اغلب در نسلهای بعد دیده میشود و ممکن است دوباره بهشکل علائمی که توضیح آنها دشوار است، به سطح بیاید.
گاهی اوقات گسستگیِ رابطه فیزیکی نیست. مادر ممکن است ازنظر فیزیکی حضور داشته باشد؛ اما ازنظر عاطفی سرد یا بیثبات باشد.
این پژوهش خاص نشان میدهد که حتی اگر انسانها در دوران نوزادی از والدین حامی برخوردار باشند، همچنان استرسی که والدینشان قبلاز بارداری تجربه کردهاند، به آنها منتقل شده است.
چارهای نیست: داستان خانواده، داستان ماست. چه بخواهیم و چه نخواهیم، این داستان در وجود ما ماندگار است.
در هرچیزی که برای ما اتفاق میافتد، خیری نهفته است؛ چه اهمیت ظاهری آن را تشخیص دهیم و چه ندهیم. همهچیز در زندگی، در نهایت ما را به جایی میرساند.
آموزگاران بزرگ درک میکنند جایی که از آن آمدهایم، بر جایی که میرویم، و آنچه در گذشتهمان حل نشده، بر حال ما تأثیر میگذارد. آنها میدانند که والدینمان اهمیت دارند، فارغ از اینکه پدر و مادر خوبی بودهاند یا نه. چارهای نیست: داستان خانواده، داستان ماست. چه بخواهیم و چه نخواهیم، این داستان در وجود ما ماندگار است.
مطلب مشابه: بریدههایی از “کتاب بازی بلندمدت” اثر دوری کلارک (درباره تفکرات زندگی)
مطلب مشابه: بریدههایی از “کتاب دلسوزی” اثر کریستین نف (درباره سرزنش خود)

وقتی سعی میکنیم در برابر مسئلهای دردناک مقاومت کنیم، اغلب همان دردی را که میخواهیم از آن بپرهیزیم، طولانیتر میکنیم. این کار نسخهای برای ادامهٔ رنج است.
دیانای کروموزومی یعنی همان دیانای مسئول انتقال ویژگیهای فیزیکی، مانند رنگ مو و چشم و پوست، در کمال ناباوری کمتر از ۲ درصد از کل دیانای ما را تشکیل میدهد. [۱۴] ۹۸ درصد دیگر که دیانای بیرمز نامیده میشود، مسئول بسیاری از ویژگیهای عاطفی و رفتاری و شخصیتی است که به ارث میبریم. [۱۵]
سالها دربارهٔ پدر و مادرم سختگیرانه قضاوت کرده بودم. خودم را بسیار توانمندتر، بسیار حساستر و انسانتر از آنها تصور میکردم. بهخاطر تمام مشکلات زندگیام، همواره آنها را سرزنش میکردم. اکنون برای ترمیم نقصی که در من بود، یعنی آسیبپذیریام، باید به آنها بازمیگشتم. اکنون داشتم متوجه میشدم که تواناییام در دریافت عشق از دیگران، به تواناییام در دریافت عشق مادرم مرتبط است.
سیگنالهای محیط میتوانند ازطریق غشای سلولی وارد شوند و رفتار و فیزیولوژی سلول را کنترل کنند که بهنوبهٔ خود ممکن است یک ژن را فعال یا خاموش کند.
طبق اظهارات لیپتون «احساسات مادر مانند ترس، خشم، عشق، امید و دیگر احساسات میتواند بیوشیمی بروز ژنتیکی فرزندانش را تغییر دهد». [۵] در دوران بارداری، مواد مغذی موجود در خون مادر، جنین را ازطریق دیوارهٔ جفت تغذیه میکند. مادر بههمراه این مواد مغذی، مجموعهای از هورمونها و سیگنالهای اطلاعاتی را نیز ارسال میکند. این هورمونها و سیگنالهای شیمیایی توسط احساساتی ایجاد شدهاند که مادر تجربه میکند و پروتئینهای گیرندهٔ خاصی را در سلولها فعال میکنند که باعث تحریک مجموعهای از تغییرات فیزیولوژیک و متابولیک و رفتاری در بدن مادر و جنین میشوند. احساسات مزمن یا تکرارشونده مانند خشم و ترس در مادر ممکن است بر جنین تأثیری عمیق بگذارد و اساساً نحوهٔ سازگاری کودک با محیط را تعیین یا «پیشبرنامهریزی» کند.
اکنون محققان دریافتهاند که افکار و تصاویر درونی و تمرینهای روزانهٔ ما، مانند تصویرسازی و مراقبه، ممکن است نحوهٔ بروز ژنهای ما را تغییر دهند.
«مادر و فرزندان در وضعیت بیولوژیکی زندگی میکنند که وجه اشتراک زیادی با اعتیاد دارد. وقتی از هم جدا میشوند، نوزاد فقط دلتنگ مادرش نمیشود؛ بلکه انزوای فیزیکی و روانی را تجربه میکند… که شبیه وضعیت اسفبار فرد معتاد به هروئینی است که یکباره مواد مخدر را ترک کرده است.»
تنها راه شنیدهشدن ضمیر ناخودآگاه این است که از تحمیل عقایدتان بر آن دست بردارید و در عوض، به ناگفتنیهایی گوش فرادهید که ردپایش در همهجا، در گفتار، کنشنماییها، رؤیاها و در بدن دیده میشود.»
ارتباط هیپوکامپ یعنی همان بخشی از مغز که مسئول تشکیل و سازماندهی و ذخیرهٔ خاطرات است، با قشر جلوی مغز که به ما کمک میکند تجربیات خود را تفسیر کنیم، تا مدتی پساز دوسالگی کاملاً شکل نمیگیرد. در نتیجه، ترومای ناشی از جدایی زودهنگام در قالب تکههایی از احساسات و تصاویر و عواطف فیزیکی ذخیره میشود، نه بهشکل خاطرات واضحی که بتوان آنها را در قالب یک داستان سر هم کرد. بدون این داستان، درک عواطف و احساسات دشوار است.
آمیگدالِ (بادامهٔ مغزِ) ما از حدود دوسوم نورونهای خود برای بررسی تهدیدات استفاده میکند. در نتیجه، رویدادهای دردناک و ترسناک راحتتر از رویدادهای خوشایند در حافظهٔ بلندمدتمان ذخیره میشوند. دانشمندان این مکانیسم پیشفرض را «سوگیری منفینگر» مینامند و آن را کاملاً منطقی میدانند. بقای ما به این بستگی دارد که بتوانیم حملات احتمالی را تشخیص دهیم. عصبروانشناس ریک هانسون میگوید: «ذهن برای تجربیات منفی مانند چسب دوطرفه و برای تجربیات مثبت مانند ظرف نچسب است.»[۴]
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب بانوی میزبان اثر داستایفسکی (رمان روانشناختی و فلسفی)
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب نامه به پدر اثر فرانتس کافکا (برای درک زندگی شخصی و روانشناسی)










