بریدههایی از “کتاب نه آدمی” اثر اوسامو دازای (درباره فروپاشی روانی)
بریدههایی از کتاب نه آدمی را در روزانه قرار دادهایم. کتاب نه آدمی نوشته اوسامو دازای است. نه آدمی، از آخرین کتابهای اوسامو دازای است. از همان دسته کتابهایی که دقیقا پیش از خودکشیاش نوشته شده است.

معرفی کتاب نه آدمی اوسامو دازای
کتاب از زاویهٔ دید اول شخص روایت میشود و زندگی مرد جوانی به نام «یوزو اوبا» را دنبال میکند که از کودکی احساس میکند «انسان» نیست و در جامعهٔ مدرن ژاپن، میان ماسکهای اجتماعی و تنهایی عمیق، گم شده است. داستان در سه دفترچهٔ خاطرات اوبا ساختاربندی شده و به بررسی موضوعاتی چون ازخودبیگانگی، اعتیاد، افسردگی، خودکشی و ناتوانی در برقراری ارتباط واقعی با دیگران میپردازد. دازای با زبانی صریح، تلخ و گاهی طنزآمیز سیاه، عمق فروپاشی روانی یک انسان را ترسیم میکند.
چرا این کتاب مهم است؟
شخصیترین اثر دازای: این رمان آخرین اثر کامل او پیش از خودکشیاش در ۳۹ سالگی است و بسیاری آن را اعترافنامهٔ واقعی نویسنده میدانند (دازای خود پنج بار اقدام به خودکشی کرد).
پرفروشترین رمان ژاپن پس از جنگ: بیش از ۱۲ میلیون نسخه در ژاپن فروخته و پس از هاروکی موراکامی، دازای را به یکی از محبوبترین نویسندگان مدرن ژاپن تبدیل کرده.
تأثیر جهانی: در ایران با ترجمهٔ رضا میرچی (نشر چشمه) و علیرضا محمودی (نشر باغنو) موجود است و در میان جوانان طرفداران زیادی دارد؛ بهویژه بهخاطر همذاتپنداری با حس «غریبگی در جهان».
تمهای اصلی:
ازدست دادن هویت انسانی (عنوان ژاپنی به معنای «از صلاحیت انسانی ساقط شدن» است).
ماسک و نقشبازی اجتماعی در برابر اصالت.
اعتیاد و خودویرانگری بهعنوان راه فرار از درد وجودی.
نقد جامعهٔ مصرفی و ریاکار پساجنگ ژاپن.
سبک نوشتاری:
کوتاه (حدود ۱۶۰ صفحه)، فشرده و ضربهای.
زبان ساده اما عمیقاً شاعرانه؛ جملات کوتاه و بریدهبریده که حس اضطراب و گسست را منتقل میکنند.
– ترکیبی از طنز تلخ، اعتراف و فلسفهٔ اگزیستانسیال (تأثیر از نویسندگانی چون داستایفسکی و کامو).
برای چه کسانی مناسب است؟
اگر به روانکاوی شخصیت، ادبیات ژاپن مدرن یا آثار نویسندگانی چون کافکا، سارتر و کوبو آبه علاقه دارید.
هشدار: محتوای سنگین (خودکشی، اعتیاد، روابط سمی) دارد؛ برای خوانندگانی که درگیر افسردگی هستند ممکن است آزاردهنده باشد.
مطلب مشابه: بخشهایی از کتاب زندگی خود را دوباره بیافرینید اثر جفری یانگ و جنت اس
مطلب مشابه: جملاتی از کتاب آیین زندگی اثر دیل کارنگی؛ متن های تاثیرگذار زیبا درباره زندگی
بریده هایی از این کتاب
این نیز بگذرد. این تنها عبارتیست که در دوزخِ آدمیان به درستیِ آن رسیدهام.
دوستداشتهشدن چه سخت است.
گمان میکردم اگر دستگیرم کنند حبس کشیدن برایم مثل آب خوردن خواهد بود؛ تو بگو ابد باشد. ترجیح میدادم در زندان سر راحت بر بالین بگذارم تا اینکه هر شب از ترس واقعیتهای زندگی در بستر بنالم.
همیشه گونهٔ زنِ آدمیزاد را چند صد بار پیچیدهتر و درکناپذیرتر از مردش میدیدم.
دیگر نه شاد بودم نه ناشاد. این نیز بگذرد. این تنها عبارتیست که در دوزخِ آدمیان به درستیِ آن رسیدهام. این نیز بگذرد.
از خدا هم میترسم. نمیتوانم به مهرش دل ببندم. تنها به کیفرش ایمان دارم. ایمان باور به پذیرش قهر خداست با سری افکنده. میشد به دوزخ ایمان داشت ولی به بهشت نه.

سرکوفتها را در سکوت با سری افکنده میپذیرفتم، حال آنکه ترس از درون دیوانهام میکرد.
کنارم دراز کشید. نزدیک سپیدهدم برای نخستین بار گفت: «مرگ». او هم زیر بار آدم بودن کمر خم کرده بود.
پنداشت پیروزی و بقا برای آدمی بیآنکه کارزار و ستیزی در میان باشد میسر نیست. از حس وظیفه به میهن دم میزنند و هدفشان جز فرد نیست.
شاید مرام را کمتر برای زنان بهکار ببرند ولی تجربهام در شهر میگوید چهبسا مرام زنان از مردان بیشتر باشد
«میگن فقر که از در بیاد تو عشق از پنجره درمیره. همه منظور این مثل رو اشتباه برداشت میکنن. فکر میکنن این یعنی هروقت جیب مرد خالی شد زنش دورش میزنه. جیب مرد که خالی شه خودش بسه، خودش بدبختیه. دیگه به هیچ دردی نمیخوره. خنده کمکم از لبش میافته و ابروهاش تو هم میره. سرانجام از سر ناامیدی زنه رو دک میکنه. این داره میگه اگه یه مردی بههم بریزه اونقدر درجا میگرده و میگرده که زنش رو دور میزنه. باور نداری تو فرهنگ کانازاوا برو معنیش رو نگاه کن. بدبختی اینجاست که من فاصلهٔ چندانی با این داستان ندارم.»
زندگی گروهی از نشدنهاست.
همیشه میکوشیدم درگیر پیچیدگیهای کثیف مردم نشوم. هراس گرفتاری در گردابشان کشنده بود. من و سونکو فقط یک شب دلباختهٔ همدیگر بودیم. مال من نبود. دور بود بخواهم نام چنین حسی را حسرت بگذارم. ولی باز خشکم زد.
همیشه دوستانه رفتار کردهام و هیچ دوستی نداشتهام.
بیراه نیست میگویند جهان فقط و فقط آدم غمگین میپرورد.
پیش خودم میگفتم تا وقتی میتوانم آنها را بخندانم همه چیز خوب است. اگر خوب کارم را انجام بدهم شاید پایشان را از کفشم بیرون بکشند و برایشان مهم نباشد که ازشان فاصله گرفتهام.
هرچه بیشتر فکرش را میکنم کمتر دستگیرم میشود. هرآنچه هست نکبت و عذاب این اندیشه است که تنها منام که با دیگران فرق دارم. گفتوگو برایم میسر نبود. از چه باید میگفتم؟ چطور میگفتم؟ نمیدانم.
هرچه هم که نابغه باشید چنین قانونی وجود دارد. بازیگر بیشتر جلوی تماشاگران شهر خودش دستپاچه میشود.
از آنجا که پیش آنها اعتمادبهنفسی برای بودن و صحبت کردن نداشتم، دردهای تنهاییام را در صندوق سینه مُهر و موم میکردم. خاکشان میکردم تا نکند فاش شوند. ادای آدمهای خوشبین را درآوردم و عاقبت از خود تلخکی تراز اول ساختم.
«تعجبی نداره. این هم یه نمونه از رفتار آدمه. تعجب نداره.»
میدانم آنان که مرا خوشبخت میخواندند هزاران بار از من خوشبختتر بودند.
«آدم برای یه لقمه نون جون میکنه، چون اگه پیداش نکنه از گشنگی میمیره.»
اکنون دیوانهام. بیرون هم که بروم باز برایشان دیوانهام. یک خطخورده. نهآدمی. دیگر آدم نیستم.
آدم محترم کسی بود که خوب دیگران را فریب میداد و در نهایت دستش پیش زرنگتر از خودش رو میشد و او هم چنان خرابش میکرد که رسواییاش از مرگ پیشی میگرفت.
پایم که به توکیو رسید بیدرنگ به خوابگاه رفتم. شلوغی و پلشتیاش دلزدهام کرد. دیگر دل و دماغ لودگی نداشتم. از پزشک خواستم گواهی دهد ششهایم بیمارند. در خانهٔ کاری پدر در بخش اوئنو ساکن شدم. زندگی گروهی از نشدنهاست. شنیدن عباراتی چون تب و تاب جوانی و غرور جوانی دست و پایم را شل میکرد. بالا میرفتم پایین میآمدم شوق دوران دانشجویی به کتم نمیرفت. کلاسها و خوابگاهش بیشتر به زبالهدانی گندزده و شهوتآلوده میمانست. چنان مهیب که دیگر لودگیهای تمام عیارم کارآمد نبود.
اگر به راستگویی عادت داشتم تا حالا صد بار داستان را پیش پدر یا مادرم بازگو کرده بودم. ولی مشکل اینجاست که آنها را هم قبول ندارم. اگر هم میگفتم آب از آب تکان نمیخورد. گیریم به پدر میگفتم، یا مادرم، یا پلیس، یا حکومت؛ آخر سر جهاندیدهای با دلیل و منطق و بهانههای جهانپسندانهاش مرا به سکوت وامیداشت.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب درباره معنی زندگی ویل دوران با متن های عمیق و با معنی
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب بازی زندگی اثر فلورانس اسکاولشین (درباره های مهارت های زندگی)

شکوه را نزد آدمیزاد بردن مهمل است.
درست جلوی پنجرهٔ ساختمان بادبادکی گرفتار سیمهای تلگراف دیدم که باد و بوران بهاری آش و لاشش کرده ولی باز سرسخت و استوار به سیمها چسبیده بود. انگار میخواست چیزی را ثابت کند. هر بار که چشمم بهش میافتاد لبخندی میزدم و بور میشدم. در رویا هم دست از سرم برنمیداشت.
همیشه پیش دیگران ترسخورده بودم. از آنجا که پیش آنها اعتمادبهنفسی برای بودن و صحبت کردن نداشتم، دردهای تنهاییام را در صندوق سینه مُهر و موم میکردم. خاکشان میکردم تا نکند فاش شوند. ادای آدمهای خوشبین را درآوردم و عاقبت از خود تلخکی تراز اول ساختم. پیش خودم میگفتم تا وقتی میتوانم آنها را بخندانم همه چیز خوب است.
مردم بیشتر تلاش بر پنهانساختن آن رویشان دارند ولی خدا نکند بیرون بزند. و آنگاه خشم در چشمبرهمزدنی درون آدمی را برملا میکند.
داشتم محترم میشدم. محترمشدن من یکی را میترساند. به نظرم آدم محترم کسی بود که خوب دیگران را فریب میداد و در نهایت دستش پیش زرنگتر از خودش رو میشد و او هم چنان خرابش میکرد که رسواییاش از مرگ پیشی میگرفت.
خداوندا، به من ارادهٔ پولادین عطا کن. مرا با سرشت آدمیان آشنا کن. به محضرت گناه نیست که آدمی یارش را کنار بزند؟ پوششی بر خشمم باش.
آدمیزادگان هیچگاه رمز موفقیتشان را به من نگفتند. اگر از این رازشان سر درمیآوردم دیگر از ایشان هراسی نداشتم. کینه در سر نمیپروراندم. هر شب آنطور شکنجه نمیدیدم.
«شنیدهام بعضی از مردا آب لگن حمومشون رو با سوزوندن نامههای دلدارشون گرم میکنن.» «وا… تو هم مثل اونایی.» «راستش رو بخوای من شیر هم باهاش گرم کردهام.» «چه افتخاری. دفعهٔ دیگه با نامههای من هم شیر داغ کن.»
درخشش آسمان عصر به هنگام غروب از پنجرهٔ پشت نیمکت نگاهم را دزدید. مرغان دریایی موزون و چمان، همچون تن زنان، در هوا میپریدند.
او هم زیر بار آدم بودن کمر خم کرده بود.
تقصیر اعتماد معصومانهاش بود. اعتماد معصومانه گناه نیست؟
همیشه پیش دیگران ترسخورده بودم. از آنجا که پیش آنها اعتمادبهنفسی برای بودن و صحبت کردن نداشتم، دردهای تنهاییام را در صندوق سینه مُهر و موم میکردم. خاکشان میکردم تا نکند فاش شوند. ادای آدمهای خوشبین را درآوردم و عاقبت از خود تلخکی تراز اول ساختم.
اگر ده میلیون نفر روزانه سه دانه برنج از بشقابشان بیفتد میدانید روزانه چند کیسه برنج به هدر میرود؟ اگر ده میلیون نفر هرکدام روزانه یک دستمال کاغذی کمتر مصرف کنند میدانید چند درخت زنده میماند؟ حقایق و آمارهای علمی از این دست هم همیشه مرا میآزرد. هرگاه دانهٔ برنجی میافتاد یا فین میکردم عذاب وجدان میگرفتم. حس میکردم باعث افتادن صدها درخت و به هدر رفتن صد من برنجام.
ریزترین عیبجوییِ هرکس، حس زندگی در سیاهیِ اشتباه را به من میداد. سرکوفتها را در سکوت با سری افکنده میپذیرفتم، حال آنکه ترس از درون دیوانهام میکرد.
همیشه دوستانه رفتار کردهام و هیچ دوستی نداشتهام. تنها مشتی آشنای دردآور و رفیق پیالهای مثل هوریکی. دیوانهبازی درمیآوردم تا از بند آشناییمان برهم. خستهام میکرد. حالا هم اگر کسی را اندکی آشنا بیابم داستان از همان قرار است. میدانم، شاید دوستم داشته باشند ولی در دوستداشتنشان ناکارآمدم. ناگفته نماند که به علاقهیشان بسیار مشکوکام. کسی چه میداند، شاید صوری باشد. سخت است کسی همچو من دوستانی صمیمی برای خود بگیرد. تازه، از به کسی سر زدن هم عاجزم.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب زندگی در پیش رو اثر رومن گاری (داستان خواندنی)
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب هنر زندگی آسوده اثر شونمیو ماسونو (خلاصه متن های کتاب)










