بریده‌هایی از کتاب تنگنا اثر لیانید آندری یف (داستان سبک اکسپرسیونیستی و روان‌کاوانه)

بریده‌هایی از کتاب تنگنا به همراه معرفی کامل این کتاب، در روزانه آماده شده است. کتاب تنگنا (حکایت یک سرگشتی روانی) با عنوان اصلی A dilemma; a story of mental perplexity نوشتهٔ لیانید آندری یف و ترجمهٔ رضا بهرامی توسط نشر چشمه منتشر شده است. کتاب حاضر یکی از کتاب‌های مجموعهٔ «برج بابل» است.

بریده‌هایی از کتاب تنگنا اثر لیانید آندری یف (داستان سبک اکسپرسیونیستی و روان‌کاوانه)

معرفی کتاب تنگنا نوشته لیانید آندری یف

لئونید آندری‌یف (۱۸۷۱–۱۹۱۹) یکی از برجسته‌ترین نویسندگان دورهٔ نقره‌ای ادبیات روسیه و از پیشگامان ادبیات اکسپرسیونیستی است. او پس از ماکسیم گورکی، محبوب‌ترین نویسندهٔ روسیه در سال‌های پیش از انقلاب ۱۹۱۷ بود و آثارش به ده‌ها زبان ترجمه شد. آندری‌یف بیشتر به خاطر داستان‌های کوتاه روان‌شناختی، نمایشنامه‌های نمادگرا و رمان‌های تاریکش شناخته می‌شود که معمولاً فضای خفقان، تنهایی انسان مدرن، مرگ، جنون و پوچی را به تصویر می‌کشند.

کتاب «تنگنا» (۱۹۰۷)

این کتاب در اصل یک داستان بلند (نوولا) است که گاهی به صورت مجموعهٔ داستان کوتاه هم منتشر شده، اما معروف‌ترین و اصلی‌ترین بخش آن، همین رمان‌کوتاه «تنگنا» است.

موضوع و خلاصهٔ داستان (بدون اسپویلر جدی):

داستان دربارهٔ واسیلی فئودوسیویچ نِمُووِتْسکی، دانشجوی فقیر و منزوی رشتهٔ حقوق در سن‌پترزبورگ است که در یک اتاق زیرشیروانی تنگ و کثیف زندگی می‌کند. او به دلیل فشارهای مالی، بیماری، تنهایی مطلق و ناتوانی در برقراری ارتباط با دیگران، به تدریج در تنگنای روحی و روانی وحشتناکی گرفتار می‌شود. آندری‌یف با مهارت فوق‌العاده‌ای فضای «خفقان» شهر بزرگ، تنگنای اقتصادی و مهم‌تر از همه تنگنای وجودی انسان را به تصویر می‌کشد. این اثر یکی از تاریک‌ترین و روان‌شناختی‌ترین کارهای آندری‌یف است و بسیار تحت تأثیر فلسفهٔ شوپنهاور و نیچه قرار دارد.

ویژگی‌های ادبی مهم:

– سبک اکسپرسیونیستی و روان‌کاوانه (حتی پیش از فروید در ادبیات روسیه)

– توصیف‌های بسیار قوی از وضعیت روانی شخصیت که خواننده را واقعاً «در پوست» او قرار می‌دهد

– نقد شدید جامعهٔ سرمایه‌داری نوظهور روسیه و فاصله وحشتناک طبقاتی

– فضای claustrophobic (تنگناهراسی) که عنوان کتاب هم مستقیماً به آن اشاره دارد

اهمیت تاریخی و ادبی:

«تنگنا» در زمان انتشار (۱۹۰۷) شوک بزرگی به جامعهٔ ادبی روسیه وارد کرد و بلافاصله به زبان‌های آلمانی، فرانسوی و انگلیسی ترجمه شد. بسیاری از منتقدان آن را یکی از پیشروترین آثار ادبیات مدرنیستی قرن بیستم می‌دانند. توماس مان، اشتفان تسوایگ و هرمان هسه از تحسین‌کنندگان این اثر بودند.

ترجمه‌های فارسی:

– معروف‌ترین ترجمهٔ فارسی از سروش حبیبی است (انتشارات ماهی و بعداً نیلوفر) که بسیار روان و دقیق است.

– ترجمهٔ قدیمی‌تر آلک کوهن (انتشارات گوتنبرگ) هم وجود دارد.

– ترجمهٔ دیگری از آیدین آغداشلو (انتشارات توس، دههٔ ۵۰) هم هست که نثر شاعرانه‌تری دارد.

اگر به ادبیات داستایفسکی، کافکا، کامو یا سارتر علاقه دارید، «تنگنا»ی آندری‌یف قطعاً یکی از آن آثاری است که بعد از خواندنش تا مدت‌ها نمی‌توانید از ذهن‌تان بیرون کنید. کتابی کوتاه (حدود ۱۲۰–۱۵۰ صفحه) اما بسیار سنگین و تأثیرگذار است. 

پیشنهاد می‌شود بعد از آن، داستان‌های کوتاه معروف او مثل «هفت نفری که دار زده شدند»، «خندهٔ سرخ» و «یهودا اسخریوطی» را هم بخوانید.

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب میراث والدین نابالغ عاطفی (روانشناسی و خودشناسی)

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب با تو شروع نشده اثر مارک وولین (درباره آسیب های روانی خانوادگی)

جملاتی از این کتاب

بیاید. غیراجتماعی بودن نسبی من می‌تواند به مردم‌گریزی تعبیر شود، مشخصه‌ای که البته نشانهٔ عقل سلیمی است که تنهایی و خلوت با خودش و کتاب‌هایش را به معاشرت‌های بیهوده و گفت‌وگوهای پوچ ترجیح می‌دهد.

اگر تقدیر بشر تکیه زدن بر جایگاه خداوندی باشد، اریکهٔ پادشاهی‌اش کتاب باید می‌بود.

تنهایی من به‌غایت وسیع و سخت خوف‌انگیز است. پیشِ رو، پشت‌سر، به هر جا که نگاه می‌کنم جز خلئی بی‌منتها نمی‌بینم. این تنهایی هول‌انگیزِ کسی است که می‌زید، می‌اندیشد، احساس می‌کند و به طرز درک‌ناپذیری تنهاست.

آیا هر کس که جرئت به زبان آوردن حقیقت را دارد دیوانه است؟

انسان‌هایی هستند که زندگی‌شان را به خطر می‌اندازند تا به قله‌های دست‌نیافتنی دست پیدا کنند، آن هم فقط به این دلیل ساده که دیگران آن‌ها را دست‌نیافتنی پنداشته‌اند.

جملاتی از این کتاب

باری، یک‌بار حتی به فکر بازی کردن روی صحنهٔ تئاتر افتادم، ولی خیلی زود این فکر ابلهانه را کنار گذاشتم. آخر تظاهری که همه بدانند تظاهر است که ارزشی ندارد.

زیبایی غریبی هست در موجود زنده‌ای که اجزایش با هماهنگی خارق‌العاده‌ای با هم کار می‌کنند. و مرگ، مثل بیماری، مثل سال‌خوردگی، چیزی نیست مگر بر هم زدن این هماهنگی و به زشتی کشاندن آن زیبایی.

چنان تنها هستم که راز دلم را حتی به خودم هم نمی‌توانم گفت.

هر چه بیش‌تر به دیگران دروغ می‌گفتم، نزد خودم حقیقت را بی‌رحمانه‌تر بیان می‌کردم؛

است. پیشِ رو، پشت‌سر، به هر جا که نگاه می‌کنم جز خلئی بی‌منتها نمی‌بینم.

تظاهر به جنون کردم تا قتل کنم، یا به خاطر جنون مرتکب قتل شدم؟

وقتی زنی عاشق می‌شود، دیگر درک کردنش ممکن نیست.

به‌روشنی حس کردم که غریبه‌ای در میان جمعم و تنها در سراسر جهان. دیدم که تا ابد گیر افتاده‌ام در تنگنای ذهن خویش و زندانی‌ام در پیالهٔ سر.

ناراحتم. احساس می‌کنم خیلی غمگینم، جوری که هیچ انسانی تابه‌حال نبوده است. و موهایم دارد خاکستری می‌شود. اما این چیزی دیگر است. چیزی دیگر. چیزی است وحشت‌آور و پیش‌بینی‌ناپذیر. چیزی که سادگی دلهره‌آورش به باور نمی‌آید.

مبارزهٔ درونی سختی را از سر گذراندم و پیروزی در آن برایم گران تمام شد.

من و اندیشه‌ام با زندگی و مرگ بازی می‌کردیم و از آن‌ها هم فراتر می‌رفتیم، گویی بالای سرشان پرواز می‌کردیم.

بزدلان‌اند که همیشه به خود می‌لرزند

«با زخمی واقعی در سیرک بازی می‌کردم و می‌پنداشتم نقش گلادیاتوری را در صحنهٔ مرگش ایفا می‌کنم…»

آیا منم که به حال تو افسوس می‌خورم یا می‌خواهم افسوس تو را به خودم برانگیزم؟

کیست آن که قدرتی برای نجات من داشته باشد؟ هیچ‌کس. کسی قدرتمندتر از من نیست و کسی جز خودم دشمن «من» نیست.

من از خودم نمی‌ترسم و این از هر چیز دیگری مهم‌تر است. وحشت‌آورترین چیز برای قاتل و جنایتکار پلیس نیست، دادگاه نیست، خودش است.

این وضعیتِ تنهایی خودم را دوست دارم که سبب شده چشم احدی هنوز به غارها و ورطه‌های تاریک درونم نیفتاده باشد، که دیدنش هر تنابنده‌ای را گیج‌وگول می‌کند.

بزدلان در مواجهه با موانع طاقت نمی‌آورند و عقب می‌کشند

تا وقتی ساکن کاسهٔ سر خودم بودم، منویات و شخصیت خودم را داشتم و طبق نقشه‌هایم رفتار می‌کردم و به خیالم ارباب خودم بودم. اکنون اما می‌بینم که نه ارباب، برده‌ای بیش نیستم، حقیر و بی‌اختیار.

«با زخمی واقعی در سیرک بازی می‌کردم و می‌پنداشتم نقش گلادیاتوری را در صحنهٔ مرگش ایفا می‌کنم…»

و چه بیهوده انتظار می‌کشم.

دشمنانم در اندرون خودم بی‌صدا و مرموز، گوش‌تاگوش، محاصره‌ام کرده‌اند و راه نفس را لحظه‌به‌لحظه بر من بیش‌تر می‌بندند؛ به هر جا می‌روم با من‌اند. در برهوتی پهناور، چنان تنها هستم که راز دلم را حتی به خودم هم نمی‌توانم گفت. بیش از همه، به خودم بی‌اعتمادم. این انزوای جنون است و حتی راهی هم برایم نمانده تا بدانم کیستم. در خویشتنِ خویش تنهایم.

شب فرومی‌افتد و من اسیر وحشتی ناگفتنی می‌شوم. قوی بودم و پاهایم بر زمین استوار بود. حالا ببین که چگونه به فضای بی‌کران و تهی پرتاب شده‌ام. تنهایی من به‌غایت وسیع و سخت خوف‌انگیز است. پیشِ رو، پشت‌سر، به هر جا که نگاه می‌کنم جز خلئی بی‌منتها نمی‌بینم. این تنهایی هول‌انگیزِ کسی است که می‌زید، می‌اندیشد، احساس می‌کند و به طرز درک‌ناپذیری تنهاست.

غیراجتماعی بودن نسبی من می‌تواند به مردم‌گریزی تعبیر شود، مشخصه‌ای که البته نشانهٔ عقل سلیمی است که تنهایی و خلوت با خودش و کتاب‌هایش را به معاشرت‌های بیهوده و گفت‌وگوهای پوچ ترجیح می‌دهد.

فکر من به ماری می‌مانست که بی‌صدا در اعماق ظلمات ناشناخته‌ای می‌خزید که نوری هنوز بر آن نتابیده بود.

فریادهایم راهی به بیرون ندارد و اگر هم داشته باشد، کیست آن که قدرتی برای نجات من داشته باشد؟ هیچ‌کس. کسی قدرتمندتر از من نیست و کسی جز خودم دشمن «من» نیست.

تنهایی و عزلتی نحس گریبانگیرم شده است. درون خودم جزئی ناچیز هستم از بی‌شمار اجزا.

بیش از همه، به خودم بی‌اعتمادم.

کجاست قدرقدرتی تا یاری‌ام کند؟ هیچ جا، هیچ! کجا باید بگردم پی آن چیز استوار و جاودان تا بیاویزم به آن این کم‌ترین «من» را. این کوچک و بیچاره، این تنهای تنها را؟ هیچ جا، هیچ!

نیروی استعداد و نبوغ در همین بی‌قاعده بودنش است، به این‌که هرگز خود را محدود نمی‌کند و حتی در صورت نیاز، مطابق با شرایط جدید، به‌راحتی ممکن است کل مسیر مبارزه را تغییر دهد.

آخر به کدام خود باید باور داشته باشم؟ به ذهن خدعه‌گر و پستم، به این عروس هزارداماد که به هر کسی خدمت می‌کند؟ چنین بردگانی تنها به درد جفت کردن کفش می‌خورند. ولی من آن را همدم خود و حتی خدای خودم کردم. دور باد از تو این تاج شاهی، ای اندیشهٔ عاجز و نگون‌بخت!

فریادهایم راهی به بیرون ندارد و اگر هم داشته باشد، کیست آن که قدرتی برای نجات من داشته باشد؟ هیچ‌کس. کسی قدرتمندتر از من نیست و کسی جز خودم دشمن «من» نیست.

به من خیانت شده است. افکار من، همچون زنان و بردگان، با موذی‌گری و پست‌فطرتی به من خیانت کرده‌اند. قلعهٔ من حالا بدل به اسارتگاهم شده است.

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب آن اصل کاری (درباره موفقیت فردی و مدیریت زمان)

مطلب مشابه: بریده‌هایی از “کتاب نه آدمی” اثر اوسامو دازای (درباره فروپاشی روانی)

جملاتی از این کتاب

زنان کمی در دنیا نیستند که شوهر محبوب‌شان را از دست داده باشند و هنوز بسیار شوهرها مانده که از دست بروند. تنهای‌شان می‌گذاریم. مزاحم سوگواری‌شان نشوید.

اگر بخواهید نشان دهید که سالمم، نشان خواهم داد که دیوانه‌ام. اگر بخواهید بگویید دزدی و قتل و خدعه ممنوع است، چون غیراخلاقی و خلاف قانون است، نشان خواهم داد که ممکن است کسی قتل کند و دست به غارت بزند، اما کارش کاملاً اخلاقی باشد. و شما باز فکر می‌کنید و بحث می‌کنید و من هم باز فکر می‌کنم و با شما بحث می‌کنم. ما همه ممکن است برحق باشیم و این هم هست که شاید حق با هیچ‌کدام‌مان نباشد. کجاست آن قاضی که بتواند میان ما حکم کند و حقیقت را آشکار کند؟

«اتاقش تنگ بود، خیلی تنگ، مثل تابوت، مثل گور. سقفش آن‌قدر پایین بود که اگر دستش را بالا می‌برد انگار می‌توانست سقف را لمس کند و آن را کنار بزند و به آسمان برسد؛ اما آسمانی در کار نبود. فقط یک پنجرهٔ کوچک کثیف بود که از پشت شیشه‌هایش، حیاط تنگ و تاریک و دیوارهای کج‌ومعوج خانهٔ روبه‌رویی دیده می‌شد؛ دیوارهایی که انگار هر لحظه نزدیک‌تر می‌آمدند و می‌خواستند او را له کنند. 

هوا سنگین بود، نفس‌گیر. بوی نم و پوسیدگی و عرق کهنه همه‌جا پیچیده بود. گاهی فکر می‌کرد دیوارها واقعاً حرکت می‌کنند، آهسته، بی‌صدا، مثل مارهایی خاکستری که می‌خزند و تنگ‌ترش می‌کنند. نفس کشیدن سخت می‌شد. قلبش تند می‌زد، انگار می‌خواست از سینه‌اش بیرون بپرد و فرار کند؛ اما کجا؟ جایی نبود. 

می‌نشست روی تخت آهنی زنگ‌زده‌اش، سرش را میان دو دست می‌گرفت و زل می‌زد به کف اتاق. یک لکهٔ سیاه آنجا بود، شکلش شبیه جمجمه‌ای بود که دهانش باز بود و می‌خندید. هر شب بیشتر به آن لکه نگاه می‌کرد و هر شب لکه بزرگ‌تر می‌شد، انگار داشت رشد می‌کرد، انگار داشت به طرفش می‌آمد.»

«گاهی شب‌ها، وقتی همه‌چیز ساکت می‌شد و فقط صدای چکهٔ شیر آب از راهرو می‌آمد، احساس می‌کرد که دیگر وجود ندارد. نه، نه اینکه مرده باشد؛ مردن هم لااقل یک اتفاق است، یک پایان، یک چیزی. اما او حتی مرده هم نبود. او فقط «نیست» شده بود. مثل سوراخی در هوا، مثل جای خالی‌ای که هیچ‌کس آن را نمی‌بیند. دستش را به طرف صورتش می‌برد تا گونه‌اش را لمس کند، اما انگار دستش از چیزی عبور می‌کرد که دیگر آنجا نبود. می‌ترسید آینه را نگاه کند؛ می‌ترسید ببیند هیچ انعکاسی در آن نیست، فقط یک قاب خالی که به او زل زده و می‌گوید: تو کی هستی؟ تو دیگر کی هستی؟ 

و بعد، در همان سکوت، ناگهان صدای خنده‌ای می‌شنید؛ خنده‌ای که از داخل خودش می‌آمد، از جایی خیلی عمیق، از جایی که دیگر خودش هم نمی‌شناخت. خنده‌ای خشک، کوتاه، مثل صدای شکستن استخوان. و می‌فهمید که دیوانه شده است. نه، نه دیوانه به آن معنای معمولی؛ دیوانگی هم لااقل یک حالت است، یک اسم دارد. اما او از دیوانگی هم گذشته بود. او به جایی رسیده بود که دیگر هیچ اسمی برایش نبود.»

«دیگر نمی‌خوابید. خوابیدن یعنی تسلیم شدن، یعنی قبول کردن این که فردا هم همین است، همین تنگنا، همین دیوارها، همین خندهٔ بی‌صدا. پس چشم‌هایش را باز نگه می‌داشت و به تاریکی زل می‌زد. تاریکی هم دیگر سیاه نبود؛ خاکستریِ کثیفی بود، مثل گردی که روی همه‌چیز نشسته باشد. گاهی یک نقطهٔ نورانی کوچک در گوشهٔ اتاق ظاهر می‌شد، مثل چشم یک حیوان مرده، و بعد آرام آرام بزرگ‌تر می‌شد و به طرفش می‌آمد. می‌خواست فریاد بزند، اما صدایش در گلویش می‌ماند؛ انگار گلویش را با پارچهٔ نم‌دار پر کرده بودند. 

می‌داند که اگر فقط یک بار فریاد بزند، اگر فقط یک بار درِ این اتاق را باز کند و بیرون برود، شاید نجات پیدا کند. اما پاهایش سنگین‌تر از سرب شده بودند. در را که نگاه می‌کرد، انگار درِ یک تابوت بود که از داخل بسته شده باشد. می‌دانست که اگر در را باز کند، پشتش هیچ چیز نیست؛ فقط همان تنگنای بزرگ‌تر، همان شهر، همان مردم که مثل سایه‌ها راه می‌روند و هیچ‌کدام او را نمی‌بینند. پس در را باز نمی‌کرد. می‌نشست و منتظر می‌ماند. منتظر چه؟ نمی‌دانست. فقط می‌دانست که چیزی دارد می‌آید؛ چیزی که نه اسم دارد، نه شکل، نه رحم. چیزی که از دیوارها می‌گذرد و آرام آرام به طرفش می‌خزد.»

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب کوه دوم اثر دیوید بروکس (در جستجوی یک زندگی اخلاقی)

مطلب مشابه: بریده‌هایی از “کتاب بازی بلندمدت” اثر دوری کلارک (درباره تفکرات زندگی)

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.