غزلیات حزین لاهیجی | شعرهای عاشقانه و رمانتیک زیبای شاعر قدیمی
شعرهای عاشقانه و رمانتیک بسیار زیبای حزین لاهیجی این شاعر قدیمی را در روزانه خوانده و لذت ببرید. محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حَزین و معروف به شیخ علی حزین (زاده۱۱۰۳ قمری_ درگذشته ۱۱۸۱ ق) شاعر، عارف و دانشمند ایرانی بود که در اصفهان زاده شد. او از تبار زاهدیها و نوادگان شیخ زاهد گیلانی است. از استادان حزین میتوان به امیر سید حسین طالقانی اشاره کرد.

شعرهای غزل حزین لاهیجی
از ما فلک دون چه به یغما بستاند؟
این سفله چه داده ست که از ما بستاند؟
کوثر جگر تشنه فرستد به سوالش
خاری که نم از آبله ی پا بستاند
گر نیست تبسم، سر دشنام سلامت
دل کام خود از لعل شکرخا بستاند
سودای کریمان همه سود است که نیسان
گوهر عوض قطره ز دریا بستاند
از گرسنه چشمان به حذر باش که ساغر
هر قطره که خم داد، ز مینا بستاند
این است حزین ، از کرم ساقی امیدم
ما را به یکی جرعه می، از ما بستاند
خواهم به دل آن نرگس مستانه در افتد
بد مست تماشاست، به دیوانه درافتد
می با نگه یار، حریفانه درافتد
چشمش، به نگاهی ننوازد دل ما را
کی لایق برق است که با دانه درافتد؟
در هر رگ ما مستی منصور کند، خون
گر عکس رخ یار به پیمانه درافتد
گو گردش پیمانه درین بزم ز غیرت
با چرخ تنک ظرف، حریفانه درافتد
حیف است زبردست زند با همه کس دست
آن زلف نبایست که با شانه درافتد
با چشم حزین این سخن از عشق بگویید
کی خواب به دام تو به افسانه درافتد؟
زهر غم هجر تو به جان کارگر افتاد
امّید وصال تو به عمر دگر افتاد
در قلزم دل نیست همانا، نم خونی
کز دیده به دامان همه لخت جگر افتاد
در دامن شب طره سیه مست، گشودی
بویى به دماغ آمد و شوری به سر افتاد
عشق تو زند راه خراباتی و زاهد
این شعله چه شوخ است که در خشک و تر افتاد؟
تا باکه رخ از باده برافروخته بودی
کآتش به دل عاشق خونین جگر افتاد
در هفت صدف گوهر غلتانی اگر هست
اشکی ست که از دامن مژگان تر افتاد
آتشکده عشق، دل سوختگان است
بیزارم از آن شعله که در بال و پر افتاد
ای آنکه کنی آتش دل تند به دامن
خوش باش که در خرمن جانم شرر افتاد
ماند به دل تنگ، نه آزاد و نه بسمل
هر صید که در دام تو بیدادگر افتاد
آمد به خیالش، به غلط نکهت زلفی
سنبل به بغل، باد صبا، بی خبر افتاد
آمد به میان قصهای از سلسله موبی
در حلقهٔ سودازدگان شور و شر افتاد
این آن غزل نغمه سرایان عراق است
کزکلک حزین تو، چه رنگین گهر افتاد
مطلب مشابه: اشعار حزین لاهیجی؛ مجموعه غزلیات، رباعیات، قطعات و زیباترین اشعار
مطلب مشابه: اشعار عرفانی معرفت الهی با اشعار ناب از شاعران معروف درباره پروردگار

بی پا و سر ز قدر و شرف کام می برد
پیر مغان مرا به ادب نام می برد
جمشید را نگشته میسر ز جام خویش
کیفیتی، که خون دل آشام می برد
مشت غبار ما ندهد گر فلک به باد
از ما به کوی یار، که پیغام می برد؟
با مهر و ذرّه پرتو فیض ازل یکی ست
هر کس به قدر همّت خود کام می برد
یک قرص بیش در کف چرخ لئیم نیست
گر صبح می نهد به میان، شام می برد
دل را فکنده عشق به میدان امتحان
گوی از میانه، زلف دلارام می برد
تف باد بر دو رنگی دهر دنی حزین
کامی که داده است به ناکام می برد
از پرده چو خواهد، گل رخسار برآرد
پوشد به لباس گل و از خار برآرد
دل از خم زلفش چه خیال است برآرم؟
چون آینه کز سبزه ی زنگار برآرد
امروز مگر همّت مردانه ی ساقی
بنیاد غم از ساغر سرشار برآرد
افسرده دلی رفت ز حد، شور جنون کو؟
تا بی خودم از خانهٔ خمار برآرد
بوی سر زلف تو دهد طرح به سنبل
آهی که حزین از دل افگار برآرد
عکس نوشته اشعار حزین لاهیجی
کشم چو آه، دل ناتوان بیاساید
خدنگ چون سفری شد کمان بیاساید
مجال دیده گشودن درین غبارکجاست؟
مگر که از تک و تاز آسمان بیاساید
چو موج قافلهٔ عمر را درنگی نیست
کسی چگونه درین کاروان بیاساید؟
بساط سبزه وگل را نچیده برچیدند
چگونه بلبل این بوستان بیاساید؟
فغان که در غم عشق، اضطراب دل نگذاشت
خدنگ غمزهٔ نامهربان بیاساید
به گوش، رشک برد دل، حدیثت ار شنوم
برم چو نام خوشت را زبان بیاساید
حزین از آن سگِ کو، تا برید پیوندم
چو نی نشد ز فغان استخوان بیاساید
اگر نسیم نباشد که زلف بگشاید؟
به عاشقان رخ معشوق را که بنماید؟
ز شمع، شب نشود روز، قدر وقت بدان
طلوع شعشعه ی آفتاب می باید
معاشران به نشاط بهار، خنده زنید
مجال نیست که گل ساغری بپیماید
به دست کوتهم آن طرّهٔ رسا نفتاد
چه شد که پرچم آهم به عرش می ساید
به بانگ بربط و می بادهٔ مغانه بکش
که واعظ نفس افسرده، ژاژ می خاید
رسد چو دور به زاهد، قدح برافشانید
پیاله گر نکشد، دامنی بیالاید
دلم ز غنچه پیکان او شکفت حزین
خوشا دلی که ز فیضش دلی بیاساید
صباحت کو که گل را بر سرم شور جنون سازد؟
ملاحت کو که بر داغم نمکدان را نگون سازد؟
نباشد اینقدر،گر تیغ مژگانش گران تمکین
دل سنگین ما را مرد می باید که خون سازد
لبش گر دل نپردازد به شیرین کاری حرفی
هجوم غم غبار خاطرم را بیستون سازد
بساط مهر و مه را وقت آن شد تا به هم پیچم
غرور طبع من تا چند با بخت زبون سازد
به وحدتخانه ای باشد حزین ذوق سماع ما
که مطرب سبحه و زنار، تار ارغنون سازد
در این دو هفته که با گل مدار میگذرد
پیاله گیر که ابر بهار میگذرد
به این خوشم که شب هجر، تیرهروزان را
به یاد صبح بناگوش یار میگذرد
به حیرت از روش چشم میپرست توام
که دور مستی او در خمار میگذرد
از آن شبی که به زلف تو کرد شانه کشی
هنوز باد صبا مشکبار میگذرد
خجسته باد صباحی که میگساران را
به روی ساقی مشکینعذار میگذرد
حیات خواجهٔ دلمرده بین که روز و شبش
به فکر عالم ناپایدار میگذرد
ز دور چرخ چه اندیشم، از فلک چه کشم؟
مرا به گردش ساغر مدار میگذرد
چرا دراز نباشد شب فراق حزین؟
سخن ز سلسلهٔ زلف یار میگذرد
گریبان چاکم و جانان مرا دیوانه پندارد
حکایتهای هجران مرا افسانه پندارد
سر و کار است با شوخی مرا، کز ساده لوحیها
به دستم داغ عشق خویش را پیمانه پندارد
سرا پا بس که لبریز ویم، خود را نمی یابم
هنوزم آن بت دیر آشنا بیگانه پندارد
ستم، خنجر به کینم می کشد، مستانه می آید
نگه ساغر ز خونم می زند، میخانه پندارد
حزین ویرانه ما را به طالع نیست تعمیری
دلم را یار از خود بی خبر بتخانه پندارد
هوای عشق برونم ز ننگ و نام کشید
به توبه نامهٔ من، یار خط جام کشید
خوشا حریف شرابی که فکر شام نداشت
نهاد لب به شط باده و تمام کشید
ز عشق پاک به هر شیوه تو مشتاقم
به خشم و کین نتوان از من انتقام کشید
هنوز از آن خط مشکین خبر نداشت دلم
هوای دانه خالت مرا به دام کشید
ز من حدیث وفا و جفای خویش مپرس
که پاس راز، زبان مرا ز کام کشید
ز کوی انجم و افلاک رخت خویش برآر
برای جا نتوان منت از لئام کشید
بهار عیش در آغوش غنچه خسبان است
نسیم صبح به گوش من این پیام کشید
متاع عنصر و افلاک واسپار حزین
که خوار شد، ز فرومایه هر که وام کشید
مطلب مشابه: اشعار غم انگیز پارسی + شعر غمگین و احساسی از شاعران بزرگ
مطلب مشابه: اشعار غالب دهلوی؛ گلچین غزلیات و اشعار احساسی و عاشقانه

غزل های زیبای حزین لاهیجی
لب تشنهٔ تیغیم، ز کوثر چه گشاید؟
دریا کش زخمیم، ز ساغر چه گشاید؟
در سایهٔ داغیم، ز خورشید چه منّت؟
همسایهٔ بختیم، ز اختر چه گشاید؟
دارو ندهد سود به بیمار محبت
عمر ار گذرد تلخ ز شکر چه گشاید؟
تمکین رود از دست، دل آید چو به طوفان
دریا چو به هم خورد ز لنگر چه گشاید؟
ناصح چه دهد بیهده بر باد نفس را
دیوانهٔ عشقم، ز فسونگر چه گشاید؟
در طالع خود بیند اگر دولت وصلت
آیینه، نظر پیش سکندر چه گشاید؟
هر زخم به روی دل عاشق در فتحی ست
زین بیش ز تیغ تو ستمگر چه گشاید؟
تا یار شد از دیده، نهادم مژه بر هم
شهباز نظر دوخته ام پر چه گشاید؟
در بزم گشایند چو دیوان حزین را
خمّار، خم میکده را سر چه گشاید؟
ترسم از چشم خوشت غافل نگاهی سر زند
در دل بی طاقت من اشک و آهی سر زند
من به یک نظاره حیرانم چه گل چینم ز تو؟
حسن شوخت هر نفس، از جلوه گاهی سر زند
عمر صرف دوستی کردم، بری حاصل نداد
زین چمن می خواستم مردم گیاهی سر زند
گر شود آن برق جولان، گرم خودداری چنین
شعله ای ترسم ز هر مشت گیاهی سر زند
از تغافل های گرم یار می ترسم حزین
آه بی تابانه ای از دادخواهی سر زند
ساغر نزنم تا بتوان خون جگر زد
بر سر نزنم گل، چو توان دست به سر زد
گویا به چمن تند وزیده ست نسیمی
این مرغ گرفتار صفیری به اثر زد
پرداخته بودم ز سواد دو جهان چشم
آن طره ی طرار ، مرا راه نظر زد
بازوی شکارافکن آن غمزه بنازم
تیرش اگر از سینه خطا شد به جگر زد
بنواخت مرا آن لب شیرین به پیامی
صد غوطه فزون تلخی جانم به شکر زد
جانا به نظر خرد مبین دانهٔ اشکم
آتش به جهانی شود از نیم شرر زد
می سوخت حزین را، مژه در راه تو چون شمع
آتش شب هجران تو در دیدهٔ تر زد
گر به شوخی شرری در پر پروانه زدند
آتش عشق مرا در دل دیوانه زدند
وقت مستان تو خوش باد که در دیر مغان
باده با محتسب شهر، حریفانه زدند
جگر خویش فشردند و به ساغر کردند
لاله سان، سوختگان تو چو پیمانه زدند
دل ارباب وفا بر سر هم ریخته است
در حریمی که سر زلف تو را شانه زدند
واعظ افسانه چه حاصل که صبوحی زدگان
در توفیق به یک نعرهٔ مستانه زدند
حسن در جلوه گری جان جهانی را سوخت
آتش از پرتو این شمع، به کاشانه زدند
آتشین چهره بتان را، نبود پروایی
صد دهن خنده، به جانبازی پروانه زدند
عاشقان را نبود از شجر طور کمی
شعله در جان و دل از جلوهٔ جانانه زدند
شوخ چشمان دل فارغ نگذارند حزین
ز آشنا عشوه نگاهی، ره بیگانه زدند
تهمت برق تجلی ست که بر طور زدند
آتش از جلوه مرا بر دل پرشور زدند
عشقی از نو به کف خاک من افکنده بساط
باز خرگاه سلیمان، به دل مور زدند
می شود از نفسم، زخم جگرها تازه
از نمکدان قیامت، به دلم شور زدند
بخت آن بی خبران شاد که در دار فنا
باده بیخودی از ساغر منصور زدند
می چکد خون دو صد شکوه ز تار نفسم
نشتر زخمه مرا بر رگ طنبور زدند
باده خونابه و بتخانه بود ساغر عشق
طرفه آتشکده ای بر لب مخمور زدند
بزم عشق است حزین ، از که خبر می جویی؟
جام بیهوشی از آن نرگس مخمور زدند
بیخودان بانگ اناالحق که درین دار زدند
آتشی بود که در خرمن پندار زدند
عاشقان را نرسد غیرگل داغ، چو شمع
آتشین لاله درین بزم به دستار زدند
حال جان سوختگان، سوخته جانان دانند
رهروان، زابله آبی به خس و خار زدند
عید دیدار مبارک به جگر سوختگان
که عجب نقشی از آن روی عرق بار زدند
شد چو پیراهن فانوس فروزان به نظر
آستینی که به مژگان شرر بار زدند
خال مشکین تو را زد چو رقم کلک قضا
داغ حسرت به دل نافهٔ تاتار زدند
داغ دل خوش، که صفیری به خراش جگرم
دوش در حلقهٔ مرغان گرفتار زدند
خوش بهشتی ست غم عشق که مرغان اسیر
در قفس قهقهٔ کبک به کهسار زدند
از طرب چون نخروشد رگ جان تو حزین ؟
کز دم تیغ ستم زخمه برین تار زدند
یاد وصلی که دل از هجر خبردار نبود
در میان این تن ویران شده دیوار نبود
حسن درپیرهن عشق تجلّی می کرد
پردهٔ دیده حجاب رخ دیدار نبود
داشت جا، فاخته در جامهٔ یکتایی سرو
طوق گردن به گلو، حلقهٔ زنّار نبود
لیلی پرده نشین این همه دیوانه نداشت
یوسف مصر سراسر رو بازار نبود
دیدهٔ احول ادراک نمی دید دویی
در میان من و یار، اسم من و یار نبود
شمع من پیرهنی جز پر پروانه نداشت
کار بر سوختگان اینهمه دشوار نبود
بلبل از غنچهٔ منقار، به دامن گل داشت
خار اندیشه به پیراهن گلزار نبود
شب که می زد رقم این تازه غزل، خامه حزین
مستیی بود رگش را، که خبردار نبود
مطلب مشابه: اشعار ملا احمد نراقی؛ مجموعه غزلیات، قطعات و اشعار عاشقانه
مطلب مشابه: اشعار فیاض لاهیجی؛ گلچین غزلیات و اشعار عاشقانه و زیبا

شب که در خلوت اندیشه تمنّای تو بود
گل داغ دل من انجمن آرای تو بود
جلوه در آینه ام پرتو رخسار تو داشت
سینه آتشکدهٔ حسن دلارای تو بود
مژه بر هم نزدم آینه سان در همه عمر
بس که در دیدهٔ من ذوق تماشای تو بود
دل شیدا شده ام داغ تمنّای تو داشت
سر سودا زده ام خاک کف پای تو بود
صید آهونگهان، غمزهٔ غمّاز تو کرد
دام جادوصفتان، زلف چلیپای تو بود
عشق سرکش اثر از حسن گلوسوز تو داشت
داغ حسرت گلی از دامن صحرای تو بود
کفر و دین را به کسی فتنهٔ چشمت نگذاشت
در سواد حرم و بتکده غوغای تو بود
باده در ساغر دل نرگس مخمور تو ریخت
مستی ما همه از جام مصفّای تو بود
گل باغ نظرم غنچهٔ سیراب تو شد
سرو بستان دلم قامت رعنای تو بود
گوهر عاشق سرگشته و معشوق یکیست
در حقیقت من و ما، موجهٔ دریای تو بود
نشئه ها داشت حزین ، سجدهٔ مستانهٔ تو
دُرد میخانه مگر خاک مصلّای تو بود؟
بزم وصل است و غم هجر همان است که بود
دل پر از حسرت دیدار، چنان است که بود
نکهت وصل چه حاصل که چمن پیراشد؟
بر رخ کاهیم آن رنگ خزان است که بود
چه خماری ست که از خون دو عالم نشکست؟
چشم مخمور همان دشمن جان است که بود
سبحه در گردن من مصلحت وقت فکند
ور نه زنار من آن موی میان است که بود
آتش عشق همان است ولی از چه سبب
گرمی داغ تو با دل نه چنان است که بود؟
لب فرو بست نی از ناله، نفس سوخت سپند
دل بی تاب همان گرم فغان است که بود
لذّتی نیست به از رقصِ به خون غلتیدن
همچنان بسمل ما، بال فشان است که بود
عشق اگر زیب دهد تخت سلیمانی را
خاتم ملک به آن نام و نشان است که بود
لبت اکنون به فسون می برد از خویش مرا
ورنه این باده به کام دگران است که بود
حیرت از هجر تو نگذاشت خبردار شوم
همچنان دیده به رویت نگران است که بود
حرفی از سوز دل اول به لب آورده حزین
یک سخن شمع صفت ورد زبان است که بود
با چرخ سفله، همّت ما در نبرد بود
گر روزگار پشت نمی داد مرد بود
یک کس به غیر داغ به ما گرم برنخورد
تا بود همدمی به نفسهای سرد بود
چون زعفران، خزان من آمد بهار من
اکسیر شادمانی ما رنگ زرد بود
از یاد سرد مهریت افسرد در فراق
داغ دلم که انجمن افروز درد بود
ما آزموده ایم حزین ، کار روزگار
پاس وفا، تفاوت نامرد و مرد بود
یاد آن زمان که بادهٔ عشرت به کام بود
دوری که خوش گذشت به ما، دور جام بود
ساقی ز خود شدیم، شرابی به کار نیست
مستانه جلوه های تو ما را تمام بود
از بس گذشت بی تو به ما تیره، روزگار
روشن نشد که روز و شب ما کدام بود
دوشم نمود باغ نوی، رنگ آل تو
جستم ز خواب، بوی گلم در مشام بود
باشد به روز رفتهٔ عمرم امیدها
دیدم چو صبح دولت پروانه شام بود
حرف الف نبود همان در میان حزین
در دل خیال قامت آن خوش خرام بود
مطلب مشابه: اشعار عاشقانه ملک الشعرای بهار | مجموعه رمانتیکترین اشعار این شاعر معاصر
فالهای سرگرمکننده روزانه
پیشنهادهای منتخب فال را متناسب با این بخش ببینید.










