غزلیات حاجت شیرازی؛ اشعار گلچین شده عاشقانه زیبا

غزلیات حاجت شیرازی را به صورت گلچین در سایت ادبی و هنری روزانه آماده کرده‌ایم. میرزا حیدرعلی فرزند میرزا جعفر معروف به حاجب شیرازی (زادهٔ ۱۲۷۱ قمری در روستای کناره از توابع مرودشت، درگذشتهٔ ۱۳۳۴ قمری در تهران) شاعر، صوفی و هنرمند سدهٔ سیزدهم و چهاردهم است.

غزلیات حاجت شیرازی؛ اشعار گلچین شده عاشقانه زیبا

غزل‌های حاجت شیرازی

از پرتو عکس رخت، افتاده بر طرف چمن

یکجا صبا یکجا خزان یکجا گل ویکجا سمن

برقع ز عارض برگشا تا عالمی شیدا کنی

جمعی ز مو برخی زرو، خلق از لب و من از دهن

چون در تبسم می روی از فرقتت گم می کند

سوسن زبان قمری فغان بلبل نوا طوطی سخن

هر گه که بر خیزی بپا بر گرد سر می گرددا

شمع از زمین مه از سما روح از تن و جان از بدن

افتاده بر طرف چمن از خرمی های رخت

آب از روش باد از طپش ریگ از گل و حالت زمن

دانم زمن رنجیده ای ای نازنین خونم بریز

این خنجر و این حنجرم این هم من و این هم کفن

از وصف آن شیرین زبان پرسید «حاجب » گفتمش

رخساره مه ابرو کمان زلفان سیه چشمان ختن

پیش قدت، ای بت شیرین بیان

النجم والشجر یسجدان

از دو رخ نیک تو پیداستی

آیت من دونهما جنتان

عقل ندارد خبر از سر عشق

بینهما برزخ لایبغیان

سبزه خط تو گرو، برده است

ای صنم از معنی مدهامتان

در رهت ای دوست دو چشمان من

صورت عینان نضاختان

در رخت از خون شهیدان عشق

مرحله عینان تجریان

درگه جانان حرم کبریاست

«حاجب » و دل هر دو، ورا محرمان

ای قبله مه رویان برقع به عذار افکن

بر آئینه خورشید عکس شب تارافکن

خوب است بپوشی رو، از چشم بداندیشان

برقرص قمر گردی از مشک تتار افکن

نی نی که همه نوری تابنده بهر جوری

از پرده درآ، جانا برقع به کنار افکن

بشگفت گل رویت مستانه به گلشن آی

منت به گلستان نه رونق به بهار افکن

دشمن به کمین ما چون هند جگرخوار است

لختی ز جگر ایدل پیش سگ هار افکن

ای مقصد درویشان بگذر ز بداندیشان

خورشید صفت پرتو بر هر خس و خارافکن

«حاجب » ز سبو در جام هان باده وحدت ریز

وانگه نظری از لطف بر باده گسار افکن

جام جهان بین جم به طالع میمون

پر می وحدت کنم ز خم فلاطون

خم فلاطون و جام جم به چه ارزد

هر چه بود جام دل ز جوهر مکنون

گل به چه ارزد چو باشد آن رخ زیبا

سرو چه باشد چو بالد آن قد موزون

سرو بنالد به باغ و گل نشود باز

با قد موزون و آن دو گونه گلگون

بسته عشق تو را به سلسله غم نیست

طره لیلی است عقد گردن مجنون

نام نکو مایه تجارت دنیاست

کس نشود از چنین معامله مغبون

چونکه تجارت به من ز تیغ متاع است

عقل مبیع است و جان به حسن تو مرهون

مهر تو با آب و خاک پاک عجین است

ای همه تریاکیت ز نشئه معجون

شهرت سیل سرشکم از غم عشقت

ساحل سیحون گرفت و ساحل جیحون

تشنگی عالمی به آب زلال است

تشنگی اهل دل به شربت قانون

لجه مواج طبع «حاجب » واجب

ریخت همی بر کنار لؤلؤ مخزون

مطلب مشابه: غزلیات قصاب کاشانی؛ گلچین اشعار عاشقانه و غزلیات

مطلب مشابه: غزلیات سلیم تهرانی؛ اشعار شاهکار و پر احساس گلچین شده

غزل‌های حاجت شیرازی

ای تذرو خوش خرام ای طوطی شکرشکن

طاوس باغ بهشتی آهوی دشت ختن

با لب لعل و در دندان تو بس کاسد است

هر چه لعل اندر بدخشان هر چه در اندر عدن

طفل هنگام سخن نام تو آرد بر زبان

پیر در نزع روان اسم تو دارد در دهن

صنعت حق را نباید کم نمودن یا فزون

صورتی کی می توانی بهتر از وی ساختن

ناقص العقل است هر کس کرد ناقص صنع حق

از نواقص خویش را باید مبرا ساختن

نقش نقاش طبیعت را تصرف باطل است

صنع صانع را نباید پشت سر انداختن

پاکبازی رسم عشاق است و باید از نخست

در قمار عشق دین ومال و جان را باختن

در مقام هست مطلق نیست باید بود از آنک

نیست را نتوان ز روی عمد هست انگاشتن

«حاجبا» بودی مدرس مدرس ادریس را

بی‌سواد محض نتوان خویش را پنداشتن

عکس نوشته غزلیات حاجت شیرازی

ای مست عالم سوز من شد مستی از چشمت عیان

از چشم مستت تا ابد مستند ذرات جهان

جانها فدای مستیت عالم طفیل هستیت

بالاتر از گل پستیت عالیست تن والاست جان

ای از تو ارسال رسل از تو طراط از تو سبل

ای آیت تقدیس کل وی رایت علم و بیان

دانند ارباب بصر کز شمس ضو یابد قمر

شمس از تو دارد این اثر چرخ از تو دارد این نشان

ای قبله مسجود دین وی کعبه اهل یقین

یا رحمت للعالمین یا صاحب عصر و زمان

حسن تو عالم گیر شد عالم زعشقت پیر شد

خاک رهت اکسیر شد کوی تو شد دارلامان

ای قبله دل کوی تو محراب جان ابروی تو

حبل المتین گیسوی تو قد تو طوبای جنان

«حاجب » تو اسم اعظمی جم را تو نقش خاتمی

بالای چشم عالمی ای چشم بینای جهان

شد فصل دی و صفای بستان

از لاله رخی پیاله بستان

بستان چو بهشت عدن شد باز

در باغ خرام از شبستان

در گلشن قدس گلبن فیض

بخرام چو سرو در گلستان

رندان جهان بحق سرآیند

شرح غم و عشق ما بدستان

ادریس که شد به خلق استاد

شاگرد تو بوده در دبستان

از تو همه صدق و رحم و انصاف

وز ضد تو کذب و مکر و دستان

شیری تو، به نیستان وحدت

ناشسته دهان ز شیر پستان

. . . و زبان هوشیاریست

از مست دوای هوش مستان

گل قند لبت دوای دلهاست

عناب چه حاجت و سه پستان

مستان تو «حاجبا» توانند

آورد بهار در زمستان

یکه تازا خنگ عزم امروز در میدان فکن

گوی نه افلاک را با لطمه چوگان فکن

گر که شیطانت بود در قصد و دجالت رقیب

تیر بر دجال زن شمشیر بر شیطان فکن

ذات واجب را، اگر فرض و قیاسی بایدت

قرعه بر نام کرام حضرت انسان فکن

نام جاویدان اگر خواهی و عمر سرمدی

جان خود را جان من در مقدم جانان فکن

ای که هستی ناخدای کشتی دریای فیض

کشتی عزت در این دریای بی پایان فکن

از برای حفظ ناموس ای عزیز مصر دل

صدهزاران ماه کنعان در چه زندان فکن

چشمت از ابروی مژگان تیر دارد برکمان

پس دل وحشی تر، از آهو، به یک پیکان فکن

لؤلؤ، و مرجان نشانی از لب و دندان تست

از لب و دندان اثر در لؤلؤ، و مرجان فکن

همچو «حاجب » گر توانی در کمال و معرفت

سایه خود بر سر هر بی سروسامان فکن

تیر ملامتت به بین بسکه نشسته بر دلم

کیست که متصل کند ضربت شست قاتلم

خصم کند خراب اگر خلوت قدس یار را

باز شود عمارت این هیکل اعظم از گلم

من بسر ره افکند سایه همای همتم

چند به خاک و خون طپد طایر روح بسملم

حاصل کذب مدعی سیم و زر است و نقل و می

کشته ماست صدق از آن خون دل است حاصلم

باز سفید و حدتم شیر سیاه کثرتم

خوف نه از مَرّاد دم ، بیم نه از سلاسلم

گر توبه حسن و دلبری از هه خلق برتری

من به فنون عاشقی از همه دور کاملم

کشتی عزم مدعی غرق یم فنا بود

من که شکسته کشتیم حافظ بحر و ساحلم

برمه و آفتاب از مینگرم که بگذرد

آینه وار می رود روی تو از مقابلم

عزم تو «حاجبا» دهد نظم جهان و گویدا

آیت رحمتم از آن بر همه خلق نازلم

زاغ و لاغ شب در سفیده دم

خفت وزد به دم جفت زد به دم

کس ندیده بود، تاکنون کند

از غزال رام، گرگ هار رم

وقت الصبوح راح فی القلوب

پای خم بخم زیر گل به چم

روبها برو کر بزی بهل

کامد از عرب حیدر عجم

مدعی، تو را با بیان چکار

تا بکی زنی پیش ما، منم

سم اژدرم نیش چون زند؟

عقربم ز دم، افعیم ز دم

چیره شد به جنگ، صلح زین سپس

تیغها کشد در نیام نم

چارده خط است در کدوی ما

هر یکی به از هفت جام جم

پیش جام ما است، رهن جاودان

رخت و بخت کی تخت و تاج جم

عزم و جزم تو «حاجبا» برید

هم ز پیل پی هم ز شیر شم

ما خرابات نشینان همه همرنگ همیم

در نهان عین وجودیم و به ظاهر عدمیم

کارفرمای بلاعزل قضا و قدریم

راه پیمای بیابان حدوث و قدمیم

بسر مرده دلان و به ره گمشدگان

خضر فرخ قدم و عیسی فرخنده دمیم

کو سکندر چه شد آئینه کجا جم کو جام؟

ما، هم آئینه اسکندر، و هم جام جمیم

واقف سر وجودیم و به گیتی سمریم

عالم علم علیمیم و به عالم علمیم

گر گدائیم و فقیریم و پریشان و حقیر

منبع جود و عطا بحر سخا و کرمیم

«حاجب » آسا دو سه جام از می توحید زدیم

زانکه درویش نکوکیش همایون رقمیم

خورشید معرفت زد سر بر ز مشرق دل

تا کی به خواب نازی یا ایهاالمزمل

ای عشق این چه سوداست کز یک کرشمه تو

در زیر تیغ بوسد مقتول دست قاتل

در مکتب حقیقت داند ادیب عشقش

جاهل اگر نخواند سرمشق پیر کامل

کشتی تن شکستیم از ناخدا برستیم

ما غرق بحر عشقیم ای خفتگان ساحل

از قید و بند ما را ای مدعی مترسان

پیریم در محافل شیریم در سلاسل

خورشید و ماه با هم تابند این عجب نیست

گویا نهاده جانان آئینه در مقابل

هر کس بدین نمط گفت شعر ملیح و دلکش

از «حاجبش » بگوئید لله در قائل

مطلب مشابه: اشعار شاهدی؛ غزلیات زیبا و مجموعه شعر عاشقانه این شاعر

مطلب مشابه: اشعار وصال شیرازی و گزیده شعر احساسی و زیبا از این شاعر

شعرهای عاشقانه حاجت شیرازی

اگر خونم خورَد جانان نخواهم کرد من ترکش

دلا می‌بوس دست و تیغ و نازش را نکوتر کش

مرا ابرو کمان، صیاد زد با تیر مژگانش

به خون چون دید غلتانم چو آهو بست بر ترکش

خورد گر خون مشتاقان چو می روزی بت جانان

نه یک تن می‌دهد ترکش نه یک کس می‌کند ترکش

مرا ماهی است مهر آیین که خورشیدِ جهان‌آرا

بُوَد تاجی که از عهد قدم بوداست بر ترکش

اگر گویند عیسی گشته با خورشید هم‌زانو

تو از خورشید و از کیوان لوای خویش بر ترکش

فلک تیری است زهرآلوده کورا در نیام استی

قدر تیری است سوهان خورده کو را هست برترکش

بریزی خون «حاجب» زان سرانگشتانِ عنابی

تو دستی بر لب خشک من و بر دیدهٔ تر کش

شعرهای عاشقانه حاجت شیرازی

پیر مغان بر در میخانه دوش

داد بشارت که خم آمد بجوش

صبح دوم صبحک الله گفت

داد خروس سحر از دل خروش

باده کشان را، ز کرم صبحدم

داد صلامغبچه می فروش

عاشقی و مفلسی ار هست عیب

از چه پسندید بخود عیب پوش

غنچه چو بشگفت گل آرد ببار

بلبل بیدل ننشیند خموش

شد علم نصر من الله بلند

مژده فتح لک آمد بگوش

کوشش «حاجب » پی توفیق تست

تا بتوانی تو هم ای دل بکوش

در دو عالم جلوه گر نور رخ یاراست و بس

جمله اشیاء تجلی گاه دلدار است و بس

سینه سیناست، عالم نور حق طالع در اوست

هر که را بینم چو موسی محو دیدار است و بس

معنی قرآن بود مکتوم اندر با، بسم

نقطه فی تحتها خال لب یار است و بس

دوش از پیر مغان پرسیدم از سر وجود

گفت ازخم پرس کو دانای اسرار است و بس

عارفان مست می دیدار و ما مست وصال

در میان جمع امشب شمع هشیار است و بس

یوسف معنی برآمد بر سر بازارها

هر کجا بینم هیاهوی خریدار است وبس

هر کسی آثار نیکوئی در این عالم نهاد

شعر شورانگیز ما فرخنده آثار است و بس

«حاجب » از مستی اناالحق می زند منصور وار

چاره دیوانه بی‌باک را دار است و بس

مسلم است مرا فقر و نعمت افلاس

که طبع من نکند هیچکس به غیر قیاس

مرا که هست پر از باده رقیق عتیق

چه غم که نیست ز، زرجام یا ز سیمم کاس

سکندر آب بقا را ندید می دانم

که آن نصیبه خضر است و قسمت الیاس

پلاس پوشم و پشمینه خرقه ای دارم

که نیست پادشهی را چنین ستوده لباس

به کسب کوش و مکش منت از وزیر و شریف

که به ز، زمره دیوانیان بود کناس

مرا به کلک زبان هیچ سهو و نسیان نیست

اگرچه این دو مخمره برد به طینت ناس

حدیث عشق بهر ناسزا نشاید گفت

که نیست ذوق بهر ناسپاس حق نشناس

چگونه فرق دهد جوهر عروض الحق

کسی که نیست ورا فهم و درک و هوش و حواس

نه هر که صورت درویش گشت «حاجب » شد

نه هر زجاجه به قدر است و قیمت الماس

قبله آزادگان ابروی جانان است و بس

فتنه آخر زمان آن چشم فتان است و بس

دختر رزصد مسیح از یک شکم بی شوی زاد

تا نگویند این هنر با دخت عمران است و بس

نیست در جن و ملک سودای عشق و ذوق طبع

این دو خصلت در جهان مخصوص انسان است و بس

ای که در شق القمر انکار داری هان ببین

سر او اندر خم ابروی جانان است و بس

مصحف روی تو را هر کس که یک آیت بخواند

اولین توصیف او آیات قرآن است و بس

دردمندان غمت را میل درمان هیچ نیست

هر چه آید از ما تو را عین درمان است و بس

«حاجب » این زیبا غزل برخوان به بزم عارفان

تا نگویند این فصاحت خاص حسان است و بس

تو هر چه ناز کنی ما اگر کنیم نیاز

نیازمند تو هستیم ناز میکن ناز

ز کعبه راه به کوی تو می توان بردن

از آنکه قنطره ای بر حقیقت است مجاز

حدیث عشق بر پیر عقل بردم دوش

چنان بخویش فرو رفت کش ندیدم باز

تو، باز حسن پراندی و من کبوتر دل

کبوتری که رود سوی باز ناید باز

تو گر، به حسن و جمالی ز جمع خوبان فرد

منم ز فضل و معانی زعاشقان ممتاز

شب فراق ز زلف تو شکوه خواهم کرد

که روز وصل بسی کوته است و قصه دراز

تو ای عشق نبدر است کوزند آن ترک

هزار شور برانگیزد از عراق و حجاز

گذشت ناوک نازش مرا ز جوشن جان

فغان ز دست کمان ابروان تیرانداز

نبات «زند» به مازندران شده است شکر

ز شهد شعر شکرریز «حاجب » شیراز

چهره بر افروخت دلارام باز

تا برد از اهل دل آرام باز

عشق درخشید و جهانگیر شد

عقل در افتاد به سرسام باز

معنی جم آیت جامیم باز

جام دل ماست بده جام باز

دانه فشان تاک گل تک نشین

تا رهی از ذلت ایام باز

روز وصال است غنیمت شمر

تا نکشد کار به پیغام باز

نفس دعا پیشه خود رام کن

تا شودت خنک فلک رام باز

قوت بازوی تو انصاف نیست

چند دوی از پی انعام باز

بیضه مرغ همه عصفور شد

باز بود بیضه اسلام باز

دام ز راه همه برداشتند

دانه میفشان و منه دام باز

«حاجب » ما قبله اهل دعاست

حاجب ما باش و بجو نام باز

مطلب مشابه: شعر عارفانه زیبا + مجموعه 50 تک بیتی اشعار عارفانه از شاعران معروف

مطلب مشابه: اشعار عاشقانه حافظ؛ گلچین مجموعه زیباترین اشعار عاشقانه حافظ شیرازی

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.