غزل شماره ۳۸ از غزلیات سعدی؛ چه دلها بردی ای ساقی به ساق فتنهانگیزت …
غزل شماره ۳۸ از غزلیات سعدی را در روزانه بخوانید. سعدی در غزلیات خود به بررسی عواطف و احساسات انسانی میپردازد. عشق، دوستی، غم، شادی و دیگر احساسات انسانی در اشعار او به خوبی نمایان است و این باعث ارتباط عمیقتری با خوانندگان میشود. همچنین غزل شماره ۳۹ از غزلیات سعدی؛ بیتو حرام است به خلوت نشست … را در سایت روزانه بخوانید.

غزل شماره ۳۸
چه دلها بردی ای ساقی به ساق فتنهانگیزت
دریغا بوسه چندی بر زنخدان دلاویزت
خدنگ غمزه از هر سو نهان انداختن تا کی
سپر انداخت عقل از دست ناوکهای خونریزت
برآمیزی و بگریزی و بنمایی و بربایی
فغان از قهر لطفاندود و زهر شکرآمیزت
لب شیرینت ار شیرین بدیدی در سخن گفتن
بر او شکرانه بودی گر بدادی ملک پرویزت
جهان از فتنه و آشوب یک چندی برآسودی
اگر نه روی شهرآشوب و چشم فتنهانگیزت
دگر رغبت کجا ماند کسی را سوی هشیاری
چو بیند دست در آغوش مستان سحرخیزت
دمادم درکش ای سعدی شراب صرف و دم درکش
که با مستان مجلس درنگیرد زهد و پرهیزت
مطلب مشابه: غزل شماره ۳۷ از غزلیات سعدی؛ مپندار از لب شیرین عبارت که کامی حاصل آید بیمرارت
مطلب مشابه: غزل شماره ۳۶ از غزلیات سعدی؛ بندهوار آمدم به زنهارت که ندارم سلاح پیکارت …
تفسیر این شعر

این شعر از سعدی، شاعر بزرگ ایرانی، به مضامین عشق، زیبایی و غم و شادی پرداخته است. بیایید هر بیت را به زبان ساده توضیح دهیم:
1. چه دلها بردی ای ساقی به ساق فتنهانگیزت
شاعر به ساقی (پیشخدمت شراب) میگوید که چقدر دلها را با زیبایی و جذابیت خود فریب دادهای.
2. دریغا بوسه چندی بر زنخدان دلاویزت
او افسوس میخورد که نتوانسته است بوسهای بر گونههای زیبا و دلنشین ساقی بزند.
3. خدنگ غمزه از هر سو نهان انداختن تا کی
شاعر میپرسد که این تیرهای نگاه فریبنده و جذابیت چه زمانی باید پنهان بمانند.
4. سپر انداخت عقل از دست ناوکهای خونریزت
او میگوید که عقلش را در برابر زیبایی و جذابیت ساقی از دست داده و نمیتواند مقاومت کند.
5. برآمیزی و بگریزی و بنمایی و بربایی
ساقی همواره در حال تغییر است؛ گاهی نزدیک میشود و گاهی دور میشود و دلها را میرباید.
6. فغان از قهر لطفاندود و زهر شکرآمیزت
او از قهر و جدایی ساقی شکایت میکند، زیرا زیبایی او هم تلخی دارد و هم شیرینی.
7. لب شیرینت ار شیرین بدیدی در سخن گفتن
اگر لبهای شیرین ساقی را در کلامش شیرین میدید، باید شکرگزارش میبود.
8. بر او شکرانه بودی گر بدادی ملک پرویزت
اگر او (ساقی) را میدید، باید شکرگزاری میکرد، حتی اگر پادشاهی چون پرویز را به او میدادند.
9. جهان از فتنه و آشوب یک چندی برآسودی
دنیا برای مدتی از فتنه و آشوب آرام گرفته است.
10. اگر نه روی شهرآشوب و چشم فتنهانگیزت
اما این آرامش به خاطر زیبایی و جذابیت چشمهای ساقی نیست.
11. دگر رغبت کجا ماند کسی را سوی هشیاری
دیگر کسی تمایل به هشیاری ندارد وقتی دستش در آغوش مستان سحرخیز است.
12. چو بیند دست در آغوش مستان سحرخیزت
وقتی کسی میبیند که دستش در آغوش مستان سحرخیز است، دیگر نمیتواند به هشیاری فکر کند.
13. دمادم درکش ای سعدی شراب صرف و دم درکش
سعدی از ساقی میخواهد که او را در آغوش بگیرد و شراب بنوشد.
14. که با مستان مجلس درنگیرد زهد و پرهیزت
زیرا با مستان در مجلس، زهد و پرهیز دیگر جایی ندارد.
در کل، این شعر به توصیف زیبایی، جذابیت و تاثیرات آن بر دل انسانها پرداخته و نشان میدهد که عشق و زیبایی میتواند عقل را تحت تأثیر قرار دهد و انسان را به سمت لذتهای زودگذر سوق دهد.
مطلب مشابه: غزل شماره ۳۵ از غزلیات سعدی؛ دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت …
مطلب مشابه: غزل شماره ۳۴ از غزلیات سعدی؛ دل هر که صید کردی نکشد سر از کمندت










