غزل شماره ۱۵ از غزلیات حافظ؛ ای شاهد قدسی، کِه کَشَد بند نقابت؟

غزل شماره ۱۵ از غزلیات حافظ را برای شما دوستان قرار داده ایم. زبان حافظ از زیبایی و ظرافت خاصی برخوردار است. او با استفاده از تشبیهات، استعاره‌ها و دیگر ابزارهای بلاغی، تصاویری زیبا و دلنشین خلق کرده که خواننده را مجذوب خود می‌کند.

غزل شماره ۱۵ از غزلیات حافظ؛ ای شاهد قدسی، کِه کَشَد بند نقابت؟

غزل شماره ۱۵

ای شاهد قدسی، کِه کَشَد بند نقابت؟

وی مرغ بهشتی، که دهد دانه و آبت؟

خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز

کآغوشِ که شد منزل آسایش و خوابت؟

درویش نمی‌پرسی و ترسم که نباشد

اندیشهٔ آمرزش و پروای ثوابت

راه دل عشّاق زد آن چشم خماری

پیداست از این شیوه که مست است شرابت

تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت

تا باز چه اندیشه کند رأی صوابت

هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی

پیداست نگارا که بلند است جَنابت

دور است سر آب از این بادیه، هش دار

تا غول بیابان نفریبد به سرابت

تا در ره پیری به چه آیین رَوی ای دل

باری به غلط صرف شد ایّامِ شبابت

ای قصرِ دل‌افروز که منزلگهِ انسی

یا رب مَکُناد آفتِ ایّام، خرابت

حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزد

صلحی کن و بازآ که خرابم ز عِتابت

مطلب مشابه: غزل شماره ۱۴ از غزلیات حافظ؛ گفتم ای سلطانِ خوبان رحم کن بر این غریب

مطلب مشابه: غزل شماره ۱۳ از غزلیات حافظ (می‌دمد صبح و کِلِّه بست سحاب)

تفسیر این شعر

تفسیر این شعر

این شعر از حافظ، شاعر بزرگ ایرانی، به زیبایی و عمق احساسات انسانی می‌پردازد. در ادامه، هر بیت را به زبان ساده توضیح می‌دهم:

1. ای شاهد قدسی، کِه کَشَد بند نقابت؟ 

   (ای معشوق آسمانی، چه کسی پرده‌ی زیبایی تو را کنار می‌زند؟) 

   شاعر به معشوقی اشاره می‌کند که زیبایی‌اش بسیار خاص و آسمانی است.

2. وی مرغ بهشتی، که دهد دانه و آبت؟ 

   (ای پرنده‌ی بهشتی، چه کسی به تو غذا و آب می‌دهد؟) 

   او از معشوق به عنوان موجودی مقدس یاد می‌کند و به نیازهای او اشاره دارد.

3. خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز 

   (خوابم از چشمانم رفته به خاطر این فکر دردناک) 

   شاعر به شدت تحت تأثیر افکارش درباره معشوق است و نمی‌تواند بخوابد.

4. کآغوشِ که شد منزل آسایش و خوابت؟ 

   (آغوش چه کسی مکانی برای آرامش و خواب تو شده است؟) 

   او از معشوق می‌پرسد که آیا در آغوش کسی دیگر آرامش می‌یابد.

5. درویش نمی‌پرسی و ترسم که نباشد 

   (تو از درویش نمی‌پرسی و من می‌ترسم که نباشی) 

   شاعر احساس تنهایی و بی‌توجهی معشوق را بیان می‌کند.

6. اندیشهٔ آمرزش و پروای ثوابت 

   (فکر آمرزش و دغدغه‌های ثابت را فراموش کرده‌ای) 

   او به غفلت معشوق از مسائل مهم اشاره دارد.

7. راه دل عشّاق زد آن چشم خماری 

   (چشم‌های خماری که دل عاشقان را فریب داده‌اند) 

   شاعر به چشمان معشوق اشاره می‌کند که باعث عاشق شدن او شده‌اند.

8. پیداست از این شیوه که مست است شرابت 

   (از این رفتار مشخص است که تو مست شراب هستی) 

   او رفتار معشوق را به مستی تشبیه می‌کند.

9. تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت 

   (تیری که با نگاهت بر دلم زدی، خطا بوده است) 

   شاعر از آسیب‌های عاطفی ناشی از عشق صحبت می‌کند.

10. تا باز چه اندیشه کند رأی صوابت 

    (بگذار ببینیم چه فکری درباره تصمیماتت خواهد کرد) 

    او به آینده و تصمیمات معشوق فکر می‌کند.

11. هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی 

    (هر ناله و فریادی که زدم، تو نشنیدی) 

    شاعر از بی‌توجهی معشوق به دردهایش شکایت می‌کند.

12. پیداست نگارا که بلند است جَنابت 

    (مشخص است ای محبوب که مقام تو بلند است) 

    او به مقام والای معشوق اشاره می‌کند.

13. دور است سر آب از این بادیه، هش دار 

    (آب از این بیابان دور است، مواظب باش) 

    شاعر به دشواری‌های زندگی و فاصله‌ های طولانی اشاره دارد.

14. تا غول بیابان نفریبد به سرابت 

    (تا غول بیابان تو را فریب ندهد) 

    او هشدار می‌دهد که مراقب فریب‌های دنیا باشد.

15. تا در ره پیری به چه آیین رَوی ای دل 

    (ای دل، در مسیر پیری چگونه رفتار خواهی کرد؟) 

    شاعر از دل خود می‌پرسد که در پیری چگونه خواهد بود.

16. باری به غلط صرف شد ایّامِ شبابت 

    (زمان شبابی تو به اشتباه گذشت) 

    او از گذر زمان و اشتباهات گذشته خود سخن می‌گوید.

17. ای قصرِ دل‌افروز که منزلگهِ انسی 

    (ای قصر دل‌افزا، که جایگاه انس و آرامش است) 

    شاعر به زیبایی‌های دل خود اشاره دارد.

18. یا رب مَکُناد آفتِ ایّام، خرابت 

    (خداوندا، آفت روزگار مرا خراب نکن) 

    او از خداوند درخواست می‌کند که روزگار بد را از او دور کند.

19. حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزد 

    (حافظ غلامی نیست که از آقایش فرار کند) 

    شاعر به استقلال خود اشاره دارد و نمی‌خواهد زیر بار فشار قرار بگیرد.

20. صلحی کن و بازآ که خرابم ز عِتابت 

    (به من صلح بده و برگرد، زیرا من از عتاب تو خراب شده‌ام) 

    او از معشوق می‌خواهد که برگردد و به او محبت کند تا از حالت نابسامانی خارج شود.

این شعر حاکی از احساسات عمیق عاشقانه، تنهایی، امید و ناامیدی شاعر است و در عین حال به زیبایی‌های عشق و زندگی نیز اشاره دارد.

مطلب مشابه: غزل شماره ۱۲ از غزلیات حافظ / ای فروغِ ماهِ حُسن‌، از روی رخشان شما

مطلب مشابه: غزل شماره ۱۱ از غزلیات حافظ {ساقی به نورِ باده برافروز جامِ ما}

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.