رباعیات حکیم نزاری؛ گزیده بهترین اشعار رباعی این شاعر قدیمی
در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه رباعیات حکیم نزاری را برای شما دوستان قراردادهایم. حکیم سعدالدین بن شمسالدین نزاری بیرجندی قهستانی معروف به حکیم نزاری از سرایندگان بزرگ نیمه دوم سده هفتم و آغاز قرن هشتم، در روستای فوداج از توابع بیرجند متولد شد.
وی را نخستین نویسنده دوره بعد از الموت دانستهاند که پس از یک دهه بعد متولد شد و زبان شعر و تعبیرات و اصطلاحات صوفیان را برای پنهان کردن عقاید اسماعیلی خویش برگزید.

رباعیات زیبای حکیم نزاری
در سایه خویش گوشه ای ده ما را
و ز خرمن خویش خوشه ای ده ما را
چیزی دگر از تو آرزو می نه کنیم
از خوان نیاز توشه ای ده ما را
کردیم به ناکام بسیج ره را
بگذاشته بیهوده دل ابله را
گفتم مگر از وصل شبی عید کنم
چون ابر حجاب شد ندیدم مه را
گفتم به وصال وعده دادست مرا
اقبال دری دگر گشادست مرا
چشمم به درست و گوش بر در و او خود
چون حلقه برون در نهادست مرا
من با که بگویم که چه افتاد مرا
بازم چه لطیف و چست بر داد مرا
در بندگی خویشتنم نپذیرفت
و آنگاه ز جمله کرد آزاد مرا

دیریست که انتظار می داد مرا
با وصل شبی قرار می داد مرا
گفتم مگرم دهد کناری ز میان
از خود ز میان کنار می داد مرا
ایزد که به عز و ناز پرورد مرا
همواره به لطف خویش غم خورد مرا
زد بر سر بالای جهان خیمه من
و انگشت نمای عالمی کرد مرا
با دل گفتم کجا شد آن حشمت ما
مخدوم نمی خواست مگر خدمت ما
آری به خداوند تعالی ور نه
ما را به که بگذاشت ولی نعمت ما
رفتی و دگر یاد نکردی از ما
هم در نظری سیر بخوردی از ما
ما خود پی دل رویم تو در خانه
فارغ بنشین چو دل نبردی از ما
در هیچ صدف نیست چند دردانه ما
جای دگر نبود چو جانانه ما
هرگز دیدی حاضر و غایب یاری
در خانه خود نشسته هم خانه ی ما
تن بود گرو کرده جان از مبدأ
جان عاقبت الامر ز تن گشت جدا
تن رفت به خاک باز و جان شد بر عرش
یعنی همه فانی اند و باقیست خدا
ای ذات تو مطلقا همه چون و چرا
از هستی خویش یک نظر بخش مرا
آنجا که تویی کس دگر چون باشد
من خود به در آیم از دگرها تو در آ
بوی گل رز کرد مرا مست و خراب
نوباوه گلی کرد به صد دست در آب
در کشتی می نشین که طوفان ورع
بسیار محیط عقل کردست مراب
هنگام صبوح چون درآیی از خواب
در خواه ز باقیات دوشینه شراب
بر سر کش و دست بر زن و پای بکوب
عشرت به غنیمت کن و فرصت دریاب
مطلب مشابه: اشعار حکیم نزاری؛ مجموعه شعر عاشقانه، ترجیعات و رباعیات این شاعر
مطلب مشابه: اشعار عاشقانه معاصر؛ مجموعه شعر احساسی زیبا از شاعران معاصر

خواهم ز تو چیزی به معمایی خوب
کان هست چو طبعت به لطافت منسوب
دانی چه سوال می کنم باده بنه
نصفیش مصحف کن و نصفی مقلوب
ساقی به که سپیده بر خویش بجنب
می در ده و خلوت کن و مگریز از (شب)
بر دختر رز چو عادت روزه گذاشت
در عقد پیاله آرش از خانه ی خنب
آنجا که دل سوخته ما آنجاست
گر دریابی معاد و مبدا آنجاست
هر چیز که در هستی من بود برفت
من هیچ نیم که هستم، اینجا آنجاست
زین واقعه سیاره و افلاک بسوخت
زین حادثه آب خون شد و خاک بسوخت
از هیبت این صاعقه یک ذره نماند
از خشک و تر وجود، الاک بسوخت
بیخویشتنم و دیش یگانهٔ ماست
فریاد ز دست آنک همخانهٔ ماست
من مجنونم در طلب و او لیلی
پس عقل و دین رتبه دیوانهٔ ماست
جان زنده دل از نسیم جانانه ماست
عشق آفت عقل و عقل دیوانه ی ماست
ای خواجه تو او را ز کجا می طلبی
دیریست که مطلوب تو هم خانه ی ماست
آنی تو که شیوه تو برگزیده ی ماست
آنجا که تو را پای بود دیده ماست
بر گوشه خاطر تو گر نگذشتیم
آن از اثر طالع شوریده ماست
نه در خور اوییم و نه او لایق ماست
عذرا نتوان گفت که او وامق ماست
اینجا همه او دگر چه می پنداری
ما عاشق او نه ایم او عاشق ماست
معموری روزگار ویرانی ماست
جمعیت احباب پریشانی ماست
آه از عدم عقل که در ملک وجود
چندین خلل از بی سر و سامانی ماست
هر دم که خیال از نظرم بگذشتست
صد نیز جفا بر جگرم بگذشتست
چون شرح دهم که تا رفتم ز برت
از حادثه ها چه بر سرم بگذشتست
آسوده دلی که زیر بار غم تست
خوش خفته سری که بر کنار غم تست
گر هست سری که بر کرانست از غم
آنست که در میان کار غم تست
محصول من از باده پرستی غم تست
مقصود ز هشیاری و مستی غم تست
گر می نخورم و گر خورم هر دو یکیست
سرمایه ی نیستی و هستی غم تست
از روی تو در نظر خیالی ماندست
وز وصل تو در سرم محالی ماندست
بیرون رود و بگذرد آخر روزی
در طالع من اگر و بالی ماندست
مطلب مشابه: اشعار مجد همگر شاعر ایرانی؛ برترین اشعار و غزلیات عاشقانه این شاعر
مطلب مشابه: اشعار ایرانشان؛ گزیده بهترین اشعار و قصاید این شاعر قدیمی

این دست اگر چه زیر سرها بودست
جز زیر سر او جمله سودا بودست
هر چند نه حد ماست وصل چو تویی
از بدو ازل حواله ما بودست
گفتم که برای ما قرینی بفرست
گر گندمیی نیست جوینی بفرست
حالی چو ضرورت و مهم دارم زود
تا زان برسد به نقد زینی بفرست
درد سر بنده را مداوا بفرست
یعنی قدری می مصفا بفرست
با او سخنی است به خلوت ما را
آن یارک فیروزه قبا را بفرست
در مذهب عاشقان قراری دگر است
این باده عشق را قراری دگر است
هر علم که در مدرسه حاصل کردم
کاری دگرست و عشق کاری دگرست
ما کافر عشقیم مسلمان دگرست
ما مور ضعیفیم سلیمان دگرست
از ما رخ زرد و جامه پاره طلب
بازارچه قصب فروشان دگرست
در عالم عقل مدخل عشق خوشست
جان دادن عاشق بدل عشق خوشست
در اول عمر عشق جهلست و جنون
در آخر عمر اول عشق خوشست
هر چند که اضطراب بیش از پیش است
هم صبر صلاح دل بیش اندیش است
محروم ز خدمت تو کاری صعبست
لیکن چه کنم واقعه ای در پیش است
آب دهن و دلت اگر تاریکست
روشن کردم ولی سخن باریکست
عکسی ز بهشت در جهان آوردند
اینک ز نزاری بشنو شاهیکست
یاد تو به هر صبوح مفتوح منست
در هر نفسی خیال تو روح منست
کی جفت شود دل(م) دمی با دگران
تا بوی تو در دماغ مجروح منست
از اصل نیاز کدیه شاهی منست
افلاس گواه بر گواهی منست
گر بد کردم من، تو نکو کن آخر
نیکویی تو کم ز ملاهی منست

جام جم سعد دین نزاری اینست
با هم نفسی که دم بر آری اینست
ای یار طمع مکن بدین جام لطیف
می نوش و خموش باش باری اینست
آن کس که ورای کفر و ایمان من اوست
مجموعه خاطر پریشان من اوست
او را و مرا ز همدگر گر خواهند
توان کردن جدا که جانان من اوست
مخموری ما ز مستی مستی اوست
بی مایی ما و نیستی هستی اوست
تعجیل نمی کنیم دانی ز چه؟ زانک
در هر سیلی که می رود پستی اوست
آنجا که به فال نیست آزردن دوست
واجب کند از دوست ستم بردن دوست
صبعست ولی به کام دشمن بودن
نازیدن دشمن بتر از مردن دوست
ای گوشت خران دنبه ارزان نیکوست
هر چند گران خرند ارزان نیکوست
در شیوه کره تاختن رابض را
زین یک نیکو نیست ولی زان نیکوست
ای یار حجاب ما همه از ماییست
کثرت همه از ماست که در یکتا نیست
نی نی غلطم که در احد کثرت نیست
کثرت همه وسواس دل هر جاییست
در دیده ی ابر این زمستان نم نیست
گویی که مگر آب به دریا هم نیست
در آب گوارش کمی شد پیدا
یک قطره ز قطره های چشمم کم نیست

ای یار اگر از بدو ازل وصلی نیست
پس متقلبات عصر را اصلی نیست
گر نه ز برای اتصال من و تست
پس چیست که هیچ وصل بی فصلی نیست
خون آمد و پیراهن چشمم بگرفت
خوش یافت مگر مأمن چشمت بگرفت
از بس که به غمزه خون ناحق کردی
خونی که چنین دامن چشمت بگرفت
ختمست به غمزه دلبری بر چشمت
مستست چو چشم نرگس تر چشمت
در چشم تو چون کسی نیاید هرگز؟
جز خون دلم که آمد اندر چشمت
گفتی که کی آمد و کجا بود و کجاست؟
چندین حیرت در رهت ای دوست چراست؟
آن همچو من و تو استحالت نکند
کژ می نگری از آن نمی بینی راست
مطلب مشابه: اشعار جدایی از عشق با شعر کوتاه تک بیتی و دو بیتی و اشعار نو در مورد جدا شدن










