اشعار ظهیرالدین فاریابی؛ گلچین زیباترین غزلیات، رباعیات و قطعات
اشعار ظهیرالدین فاریابی را در سایت ادبی روزانه برای شما دوستان قرار دادهایم. ظهیرالدّین ابوالفضل طاهر بن محمد فاریابی (۵۵۰–۵۹۸ ه.ق) از جملهٔ قصیدهسرایان ایرانی تبار( تاجیک)ادب فارسی در سدهٔ ششم است. فاریابی در مقبرةالشعرای تبریز به خاک سپرده شدهاست. ظهیر را در تحول غزل فارسی واسطهٔ انوری و سعدی میدانند. زبان صاف و روان و هموارش در غزل که زبانی واسطه بین سبک خراسانی و سبک عراقی است راه را برای ظهور سعدی هموار ساخت.

غزلیات
دلم چون بر سر زلف تو جان بست
برو عشقت در هر دو جهان بست
سر زلفت چو زین حالت خبر یافت
به قصد جان من جان در میان بست
تو را کاین رسم و آیین باشد ای جان
چه بار از وصل تو بر خر توان بست؟
لطافت در جهان روی تو آورد
صبا چیزی از آن بر گلستان بست
شکر در نی چو خطت سبز و تردید
از آن خود را در آن شیرین دهان بست
لبت را لعل خوانم نه ز کان خون
ز سودای لبت در عرق کان بست
ندانم تا چه می خوانی تو زان لب
مرا باری در آن معنی زبان بست
دری کز فتنه بر روی تو بگشود
به دست معدلت صاحب قرآن بست
یار میخواره من دی قدحی باده به دست
با حریفان ز خرابات برون آمد مست
بر در صومعه بنشست و سلامی در داد
سرِ خُم را بگشاد و در غم را بربست
دل هر دیو دل از ما که بدید آن مه نو
گشت آشفته و دیوانه و زنجیر گسست
زلف زنجیر وَشش کز سر ایمان برخاست
رقم کفر به ما بر بنشاند و بنشست
پشت بر صومعه کردیم و سوی بتکده روی
خرقه را پاره بکردیم و همه توبه شکست
با حریفان قلندر به خرابات شدیم
زهد بر هم زدهء کاسه به کف، کوزه به دست
چون ظهیر از سر آن زلف گشادیم گره
که کمینه گرهی دارد ازو پنجه شست
ز من چندان که میخواهی وفا هست
از این معنی بگو یک جو تو را هست؟
چه گویم وای دل گویی که جان کن
کنون هم از تو پرسم این وفا هست؟
سلامم را جوابی نیست از تو
بگو در هیچ مذهب این روا هست؟
به غم گفتی برو خون کن دلش را
ز غم واپرس تا خود دل به جا هست؟
چو گویم وصل، گویی وقت آن نیست
به غم قانع شدم اینت رضا هست؟
گر از غم بر درت جان داد سهلست
چو من در شهر عشقت صد گدا هست؟
ای به عیدی دلم به روی تو شاد
عید را روی تو مبارک باد
هر کجا یاد چهره تو کنند
هیچکس را ز عید ناید یاد
ای بسا دل که از هوای لبت
در میان گل و گلاب افتاد
هر زمان شادی نوست مرا
زان رخ همچو صورت نوشاد
نی، غلط می کنم چه می گویم!
با چنین غم چگونه باشم شاد!؟
قبله نیکوان بغدادی
وز تو چشمم چو دجله بغداد
بر فلک تاختی به تندی اسب
تا رخت ماه را رخی بنهاد
می نترسی از آنک در تو رسد
آنچ کردی به جانم از بیداد
تا من از دست محنت تو کنم
پیش مخدوم خویشتن فریاد
گر گل رخسار تو عزم گلستان کند
گل به تماشای او روی به بستان کند
ور مه روی تو را ماه ببیند برش
تحفه ز دل آورد پیشکش از جان کند
نیست چو روی تو مه ورنه ز هر مه دو روز
سر زچه رو در کشد رو ز چه پنهان کند؟
سلسله زلف تو با دل دیوانگان
آنچ کند ماه نو او همه روز آن کند
درد تو در جان من خیمه زد از بهر آنک
وصل تو تا یک شبی همت درمان کند
ورنه ز عشقت ظهیر دیده برآنجا نهاد
کز تو بر شهریار قصه و افغان کند
خسرو گردون پناه نصرت دین بیشکین
آنک فلک بر درش خدمت در بان کند
مطلب مشابه: رباعیات شیخ بهایی / مجموعه دوبیتی ها و اشعار کوتاه شیخ بهایی
مطلب مشابه: رباعیات وحشی بافقی؛ مجموعه اشعار عاشقانه و رباعی وحشی بافقی

باز بر جانم فراقت پادشاهی میکند
وآنچ در عالمکشی کرد از تباهی میکند
شهر صبرم تا سپاه هجر تو غارت زدند
با من آن کردی که با شهری سپاهی میکند
بیگناهم کشت عشقت وای اگر بودی گناه!
حال چون بودی چو این در بیگناهی میکند؟
چشم تو دعوی خونم کرد و ابرو شد گواه
کژ چرا شد گرنه میلی در گواهی میکند
در غمم گفتی: صبوری کن! بلی، شاید کنم
هیچ جایی صبر اگر بیآب ماهی میکند
بر ظهیر این غصه کمتر نه که طبع او ز نظم
بر سپهر مهر مدح شاه ماهی میکند
شهریار شیر کینه نصرت دین بیشکین
آنک شمشیرش ز شیران کینهخواهی میکند
باز بر جانم فراقت پادشاهی میکند
وآنچ در عالمکشی کرد از تباهی میکند
شهر صبرم تا سپاه هجر تو غارت زدند
با من آن کردی که با شهری سپاهی میکند
من که هرشب با خیالت دیده در خون میکشم
حاش لله! بار عشق دیگران را چون میکشم؟
گر چو گردونم بگردانی به گرد این جهان
در سرآبم گر چو گردون ناله بر گردون میکشم
ور درون جان من چیزی بود جز عشق تو
دست گیرم جان خود را زان میان بیرون میکشم
چون ظهیری از غم عشقت ندارم دست را
چون شفق پا تا گریبان، دامن اندر خون میکشم
بگذشت ماه روزه به خیر و مبارکی
پر کن قدح ز باده گلرنگ راوکی
آبی که گر برابر آتش بداریش
واجب شود عبادت او نزد مزدکی
بسْرای شعر بنده چو بلبل که پر شود
سمع خدایگان ز نوای چکاوکی
مطلب مشابه: اشعار کوتاه قطران تبریزی؛ مجموعه رباعیات و شعر کوتاه گلچین شده
مطلب مشابه: اشعار مشتاق اصفهانی؛ زیباترین غزلیات و رباعیات شاعر قدیمی
رباعیات
بی آن که به کس رسید زوری از ما
یا گشت پریشان دل موری از ما
ناگاه برآورد بدین رسوایی
شوریده سر زلف تو شوری از ما
چندان زغم انگیخته ام آتش و آب
وز دیده و دل ریخته ام آتش و آب
از آرزوی لبش چو رخساره او
در یکدگر آمیخته ام آتش و آب
روزی که به دست برنهم جام شراب
وز غایت خرمی شوم مست و خراب
صد معجزه پیدا کنم اندر هر باب
زین طبع چو آتش و سخنهای چو آب
نتوان ز جفای چرخ گردنده گریخت
دست ستمش به عقل بر نتوان بیخت
آن طاس نگون به گردن آویخته باد
چون سطل که آب روی مردم همه ریخت
شاها،می عمرت فلک از جام بریخت
گلبرگ حیاتت نه به هنگام بریخت
خونی که بریخت تیغت از حلق عدو
از دیده دوستانت ایام بریخت
خصمت چو شکوفه مدتی رنگ آمیخت
تا همچو شکوفه چرخش از دار آویخت
می زد چو شکوفه دست در هر شاخی
آخر چو شکوفه ناگه از بار بریخت
ای باده،کدام دایگان پروردت
جانت به سزا بود،که خدمت کردت؟
ای آب حیات،بنده آن خضرم
کز ظلمت آن گور برون آوردت
رازی که به گل نسیم سنبل گفته ست
پیداست ندانم که به بلبل گفته ست
از غنچه بسته لب نیاید این کار
گل بود دهن دریده هم گل گفته ست
چشمی دارم همیشه بر صورت دوست
با دیده مرا خوش است چون دوست دروست
از دیده و دوست فرق کردن نه نکوست
یا اوست به جای دیده یا دیده خود اوست
دل خیمه غم بر آتش تاب زده ست
خونابه ز دیدگان ره خواب زده ست
این تعبیه بین که دل برون آورده ست
وین رنگ نگر که دیده بر آب زده ست
بس دل که ز تو خون شده در برمانده ست
بس دست که از هجر تو در سر مانده ست
وی بس سخنان نغز چون گوهر و زر
کز گوش تو همچو حلقه بر در مانده ست
مطلب مشابه: اشعار سراج قمری (شیرین ترین غزلیات، رباعیات، قصاید و دیگر اشعار)
مطلب مشابه: اشعار آشفته شیرازی؛ گلچین زیباترین اشعار کوتاه و بلند این شاعر

عناب لبت رنگ زخم بر بوده ست
عنابی چشم من از آن نغنوده ست
عناب که فضله های خون بنشاند
عناب لبت خون دلم بفزوده ست
قطعات
عالی رضی دین تویی آن شمع دل که هست
لفظ شکرفشان تو پیرایه صواب
با شمع دولت تو بر افروخت روزگار
درکام آرزو چو شکر گشت صبر و صاب
چون بخت در رخ تو شکرخنده زد چو صبح
گو تیره شو ز غصه آن شمع آفتاب
بشنو حکایتی ز شکر خوشتر و بدانک
چون شمع نیم مرده نه تن دارم و نه تاب
یاری که شمع مجلس انسست در جمال
با من برای و شکر کرد دی عتاب
جاری زبان من ز عتاب چو شکرش
افتاد چون زبانه شمع اندر اضطراب
تدبیر چیست کز پی تدبیر آن کنون
چون شمعم اندر آتش و چون شکر اندر آب
خدایگانا شاگرد رای توست قضا
ادب نباشد اگر بگذرد ز حکم ادیب
ز چوب منبر خشک از نشاط گل بدمد
نسیم نام تو چون بگذرد به لفظ خطیب
نه قطره ماند به دریا نه ذره ماند به دشت
که از فواید انعام تو نیافت نصیب
مرا به دولت تو آنکه نسبتی ست از پی آنک
تو در زمانه غریبی و من زخانه غریب
ز فرّ بزم تو دی بود در نعیم بهشت
ز دست حادثه امروز چون کشد تعذیب
مرا بدین مثلی صوفیانه یاد آمد
اگر به خرده نگیرند مرگ یا ترتیب
ای تو را در وجوه شمع و شکر
نقد هر کیسه کاسمان بر دوخت
چشم گردون ندید روی وجود
تا قضا شمع دولتت بفروخت
هین که پروانه های وعده تو
جمله در شمع انتظار بسوخت
ای سینه روزگار پر جوش
از آتش تیغ آبدارت
هرچ از لب آرزو برآید
ایام نهاده در کنارت
در مدت عمر نارسیده
خورشید دو اسبه در غبارت
چون عزم سفر درست کردی
دولت که همیشه باد یارت
پیش از خدم تو می خرامد
منزل منزل در انتظارت
ای قبای سپهر آمده تنگ
از چه؟ از رشک حلقه کمرت
زلف جاروب کرده زهره و ماه
تا بروبند خاک رهگذرت
روی تو هر طرف که می آری
هم عنانند نصرت و ظفرت
گرچه از خدمت تو دور افتاد
بنده دور از ملازمان درت
مددی راست می کند ز دعا
تا فرستد دو اسبه بر اثرات
مثنوی

بر جهان شکرهای بسیار است
که قزل ارسلان جهاندار است
اوست آن پادشاه کز سر تیغ
خون فشاند چنانکه برق از میغ
رایش ار با فلک به کین آید
پشت خورشید در زمین آید
عالم از جود او توانگر شد
بوستان در لباس ششتر شد
نرگس از زر نهاد بر سر تاج
لاله از لعل برفکند دواج
شاخ سوسن کشید خنجر سیم
ابر بر آب ریخت دُر یتیم
من مسکین مستمند هنوز
همچنان بر قرار اول روز
تیر محنت بخَست سینه من
بر شد از نیستی خزینه من
چون بدین گفتنم نیاز آمد
مثلی لایقم فراز آمد
عالِمی بر فراز منبر گفت:
که «چو پیدا شود سرای نهفت
ریشهای سپید را ز گناه
بخشد ایزد به ریشهای سیاه
باز ریش سیاه روز امید
باشد اندر پناه ریش سپید»
مردکی سرخریش حاضر بود
دست در ریش زد چو این بشنود
گفت «ما خود درین شمار نهایم
در دو عالم به هیچ کار نهایم!»
بنده آن سرخ ریش مظلوم است
که ز انعام شاه محروم است
دولتت تا به حشر باقی باد
مهر و ماهت ندیم و ساقی باد
چه زیان دارد ار شود به مثل
در جهان کار شاعری به خلل؟
قصیده
خسروا ،وقت می گل فام است
رونق عیش درین ایام است
باغ پر مطرب خوش الحان است
دشت،پرشاهد سیم اندام است
در جهان نکهت انفاس صبا
همچو انعام شهنشه عام است
لاله را سوز دل اندر سینه است
غنچه را شادی جان در کام است
شاخ بید از گذر موسم باد
چون دل خصم تو بی آرام است
همه اسباب طرب جمع شده ست
این چه خوش وقت وچه خوش هنگام است
یار در مجلس وگل در چمن است
عود در مجمر و می در جام است
بخت یاری ده و اقبال مطیع
آسمان بنده و گیتی رام است
بر سر نامه دولت عنوان
نصرة الدین ،عضد الاسلام است
شاه بوبکر محمد تویی آن
که شعارت کرم و انعام است
پخته شد نان جهانداری تو
طمع خصم سراسر خام است
وقت احسان وگه عنف تو را
دست برجیس و دل بهرام است
کامران باش و زشادی برخور
که بداندیش تو دشمن کام است
مطلب مشابه: اشعار سراج قمری (شیرین ترین غزلیات، رباعیات، قصاید و دیگر اشعار)
مطلب مشابه: اشعار نجمالدین رازی؛ رباعیات و گلچین شعر احساسی این شاعر










