رباعیات شیخ بهایی / مجموعه دوبیتی ها و اشعار کوتاه شیخ بهایی

رباعیات شیخ بهایی  را در روزانه قرار داده‌ایم. محمد بن عزّالدین حسین (۹۵۳ق ـ۱۰۳۱ق) متخلص به‌ بهائی و معروف به‌ شیخ بهائی و بهاءالدین عاملی، فقیه، محدث، حکیم و ریاضیدان شیعه در عصر صفوی بود. شیخ بهائی بیش از ۱۰۰ کتاب در زمینه‌های مختلف تألیف کرده است. جامع عباسی و اربعین از جمله آثار اوست. آثاری نیز در معماری بر جای گذاشته که منارجنبان اصفهان، تقسیم زاینده‌رود اصفهان، گنبد مسجد امام اصفهان، طراحی صحن و سرای حرم امام رضا(ع) به صورت یک ۶ ضلعی و نقشه حصار نجف، از آن جمله است.

رباعیات شیخ بهایی

بهترین های رباعی‌های شیخ بهایی

فردا که محققان هر فن طلبند

حسن عمل از شیخ و برهمن طلبند

از آنچه دروده‌ای، جوی نستانند

وز آنچه نکشته‌ای، به خرمن طلبند

بر درگه دوست، هر که صادق برود

تا حشر ز خاطرش علائق برود

صد ساله نماز عابد صومعه‌دار

قربان سر نیاز عاشق برود

دل درد و بلای عشقش افزون خواهد

او دیدهٔ دل همیشه در خون خواهد

وین طرفه که این ز آن «بحل» می‌طلبد

و آن در پی آنکه عذر او چون خواهد

دل جور تو، ای مهر گسل، می‌خواهد

خود را به غم تو متصل می‌خواهد

می‌خواست دلت که بی‌دل و دین باشم

باز آی، چنان شدم که دل می‌خواهد

مطالب مشابه: روز بزرگداشت شیخ بهایی ( پیام تبریک روز شیخ بهایی، تاثیر و اهمیت بهایی به همراه اطلاعات جالب )

بهترین های رباعی‌های شیخ بهایی

لطف ازلی، نیکی هر بد خواهد

هر گمره را روی به مقصد خواهد

گر جرم تو بی‌عد است، نومید مشو

لطف بی‌حد گناه بی‌عد خواهد

ای آنکه دلم غیر جفای تو ندید

وی از تو حکایت وفا کس نشنید

قربان سرت شوم، بگو از ره لطف

لعلت، به دلم چه گفت کز من برمید

کاری ز وجود ناقصم نگشاید

گویی که ثبوتم انتفا می‌زاید

شاید ز عدم، من به وجودی برسم

زان رو که ز نفی نفی، اثبات آید

آهنگ حجاز می‌نمودم من زار

کامد سحری به گوش دل این گفتار

یارب، به چه روی جانب کعبه رود

گبری که کلیسیا از او دارد عار

عکس نوشته رباعیات شیخ بهایی

از دام دفینه، خوب جستیم آخر

بر دامن فقر خود نشستیم آخر

مردانه گذشتیم، زآداب و رسوم

این کنده ز پای خود شکستیم آخر

گفتم که کنم تحفه‌ات ای لاله عذار

جان را، چو شوم ز وصل تو برخوردار

گفتا که بهائی، این فضولی بگذار

جان خود ز من است، غیر جان تحفه بیار

از نالهٔ عشاق، نوایی بردار

وز درد و غم دوست، دوایی بردار

از منزل یار، تا تو ای سست قدم

یک گام زیاده نیست، پایی بردار

در بزم تو ای شمع، منم زار و اسیر

در کشتن من، هیچ نداری تقصیر

با غیر سخن کنی، که از رشک بسوز

سویم نکنی نگه، که از غصه بمیر

تا بتوانی، ز خلق، ای یار عزیز!

دوری کن و در دامن عزلت آویز!

انسان مجازیند این نسناسان

پرهیز! ز انسان مجازی، پرهیز!

از سبحهٔ من، پیر مغان رفت ز هوش

وز نالهٔ من، فتاد در شهر خروش

آن شیخ که خرقه داد و زنار خرید

تکبیر ز من گرفت، در میکده دوش

ای زاهد خود نمای سجاده به دوش

دیگر پی نام و ننگ، بیهوده مکوش

ستاری او چو گشت در عالم فاش

پنهان چه خوری باده؟ برو فاش بنوش

کردیم دلی را که نبد مصباحش

در خانهٔ عزلت، از پی اصلاحش

و ز «فر من الخلق» بر آن خانه زدیم

قفلی که نساخت قفلگر مفتاحش

از ذوق صدای پایت، ای رهزن هوش

وز بهر نظارهٔ تو ای مایهٔ نوش

چون منتظران به هر زمانی صد بار

جان بر در چشم آید و دل بر گوش

از بس که زدم به شیشهٔ تقوی سنگ

وز بس که به معصیت فرو بردم چنگ

اهل اسلام از مسلمانی من

صد ننگ کشیدند ز کفار فرنگ

مطالب مشابه: دو بیتی‌های شیخ بهایی؛ مجموعه زیباترین اشعار دو بیتی این شاعر

عکس نوشته رباعیات شیخ بهایی

یک چند، میان خلق کردیم درنگ

ز ایشان به وفا، نه بوی دیدیم نه رنگ

آن به که ز چشم خلق پنهان گردیم

چون آب در آبگینه، آتش در سنگ

در چهره ندارم از مسلمانی رنگ

بر من دارد شرف، سگ اهل فرنگ

آن روسیهم که باشد از بودن من

دوزخ را ننگ و اهل دوزخ را ننگ

شعرهای کوتاه شیخ بهایی

در مدرسه جز خون جگر، نیست حلال

آسوده دلی، در آن محال است، محال

این طرفه که تحصیل بدین خون جگر

در هر دو جهان، جمله وبال است، وبال

عمری است که تیر زهر را آماجم

بر تارک افلاس و فلاکت، تاجم

یک شمه ز مفلسی اگر شرح دهم

چندان که خدا غنی است، من محتاجم

غمهای جهان در دل پر غم داریم

وز بحر الم، دیدهٔ پر نم داریم

پس حوصلهٔ تمام عالم باید

ما را که غم تمام عالم داریم

افسوس که عمر خود تباهی کردیم

صد قافلهٔ گناه، راهی کردیم

در دفتر ما نماند یک نکته سفید

از بس به شب و روز سیاهی کردیم

بی روی تو، خونابه فشاند چشمم

کاری به جز از گریه، نداند چشمم

می‌ترسم از آنکه حسرت دیدارت

در دیده بماند و نماند چشمم

یکچند، در این مدرسه‌ها گردیدم

از اهل کمال، نکته‌ها پرسیدم

یک مسله‌ای که بوی عشق آید از آن

در عمر خود، از مدرسی نشنیدم

ما با می و مینا، سر تقوی داریم

دنیا طلبیم و میل عقبی داریم

کی دنیی ودین به یکدگر جمع شوند

این است که نه دین و نه دنیا داریم

در خانهٔ کعبه، دل به دست آوردم

دل بردم و گبر و بت‌پرست آوردم

زنار ز مار سر زلفش بستم

در قبلهٔ اسلام، شکست آوردم

هر چند که رند کوچه و بازاریم

ای خواجه مپندار که بی‌مقداریم

سری که به آصف سلیمان دادند

داریم، ولی به هرکسی نسپاریم

خو کرده به خلوت، دل غم فرسایم

کوتاه شد از صحبت مردم، پایم

تا تنهایم، هم نفسم یاد کسی است

چون هم نفسم کسی شود، تنهایم

گفتیم: مگر که اولیاییم، نه‌ایم

یا صوفی صفهٔ صفاییم، نه‌ایم

آراسته ظاهریم و باطن، نه چنان

القصه، چنانکه می‌نماییم، نه‌ایم

رباعیات شاهکار شیخ بهایی

امشب بوزید باد طوفان آیین

چندانکه برفت، گرد عصیان ز جبین

از عالم لامکان، دو صد در نگشود

بر سینهٔ چرخ، بس که زد گوی زمین

برخیز سحر، ناله و آهی می‌کن

استغفاری ز هر گناهی می‌کن

تا چند، به عیب دیگران درنگری

یکبار به عیب خود نگاهی می‌کن

فصاد، به قصد آنکه بردارد خون

می‌خواست که نشتری زند بر مجنون

مجنون بگریست، گفت: زان می‌ترسم

کاید ز دل خود غم لیلی بیرون

مطالب مشابه: اشعار عاشقانه و غزلیات شیخ بهایی (20 غزل ناب احساسی این شاعر)

رباعیات شاهکار شیخ بهایی

یارب، تو مرا مژدهٔ وصلی برسان

برهانم از این نوع و به اصلی برسان

تا چند از این فصل مکرر دیدن

بیرون ز چهار فصل، فصلی برسان

ای برده به چین زلف، تاب دل من

وی کشته به سحر غمزه، خواب دل من

در خواب، مده رهم به خاطر که مباد

بیدار شوی ز اضطراب دل من

هر شام و سحر ملائک علیین

آیند به طرف حرم خلد برین

مقراض به احتیاط زن، ای خادم

ترسم ببری، شهپر جبریل امین

ای عاشق خام، از خدا دوری تو

ما با تو چه کوشیم؟ که معذوری تو

تو طاعت حق کنی به امید بهشت

رو رو! تو نه عاشقی، که مزدوری تو

رویت که ز باده لاله می‌روید از او

وز تاب شراب، ژاله می‌روید از او

دستی که پیاله‌ای ز دست تو گرفت

گر خاک شود، پیاله می‌روید از او

خواهم که علیرغم دل کافر تو

آیینهٔ اسلام نهم، در بر تو

آنگه ز تجلی رخت، بنمایم

نوری که به طور یافت پیغمبر تو

زاهد نکند گنه، که قهاری تو

ما غرق گناهیم، که غفاری تو

او قهارت خواند و ما غفارت

آیا به کدام نام، خوش داری تو؟

هرچند که در حسن و ملاحت، فردی

از تو بنماند، در دل من دردی

سویت نکنم نگاه، ای شمع اگر

پروانهٔ من شوی و گردم گردی

ای هست وجود تو،ز یک قطره منی

معلوم نمی‌شود که تو چند منی

تا چند منی ز خود که: کو همچو منی؟

نیکو نبود منی، ز یک قطره منی

تا از ره و رسم عقل، بیرون نشوی

یک ذره از آنچه هستی، افزون نشوی

من عاقلم، ار تو لیلی جان بینی

دیوانه‌تر از هزار مجنون نشوی

ای دل، که ز مدرسه به دیر افتادی

وندر صف اهل زهد غیر افتادی

الحمد که کار را رساندی تو به جای

صد شکر که عاقبت به خیرافتادی

مطالب مشابه: غزلیات شیخ بهایی ادیب و شاعر معروف (20 غزل عاشقانه احساسی)

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.