غزل شماره ۴۹ از غزلیات سعدی؛ خرم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست …
غزل شماره ۴۹ از غزلیات سعدی را در روزانه خوانده و لذت ببرید. غزلیات سعدی به نوعی فلسفه زندگی را نیز در خود دارند. او با بیان نکات اخلاقی و اجتماعی، به خوانندگان یادآوری میکند که چگونه باید در زندگی عمل کنند و به چه ارزشهایی پایبند باشند. همچنین غزل شماره ۵۰ از غزلیات سعدی؛ عشق ورزیدم و عقلم به ملامت برخاست … را در سایت روزانه بخوانید.

غزل شماره ۴۹
خرم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست
راحت جان و شفای دل بیمار آنجاست
من در این جایْ همین صورت بیجانم و بس
دلم آنجاست که آن دلبر عیار آنجاست
تنم اینجاست سَقیم و دلم آنجاست مُقیم
فلک اینجاست ولی کوکب سیار آنجاست
آخر ای باد صبا بویی اگر میآری
سوی شیراز گذر کن که مرا یار آنجاست
درد دل پیش که گویم؟ غم دل با که خورم؟
روم آنجا که مرا مَحرم اسرار آنجاست
نکند میلْ دل من به تماشای چمن
که تماشای دل آنجاست که دلدار آنجاست
سعدی این منزل ویران چه کنی؟ جای تو نیست
رخت بربند که منزلگه احرار آنجاست
مطلب مشابه: غزل شماره ۴۸ از غزلیات سعدی؛ صبر کن ای دل که صبر سیرت اهل صفاست …
مطلب مشابه: غزل شماره ۴۷ از غزلیات سعدی؛ سلسلهٔ موی دوست حلقه دام بلاست …
تفسیر این شعر

این شعر از سعدی شیرازی، شاعر بزرگ ایرانی، به زیبایی احساسات عمیق عاشقانه و longing (آرزو) را بیان میکند. بیایید هر بیت را به زبان ساده توضیح دهیم:
1. خرم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست
(خوشا به حال آن مکانی که معشوق در آن آرام دارد)
شاعر به مکانی اشاره میکند که معشوق او در آنجا است و این مکان را بسیار خوشایند و زیبا میداند.
2. راحت جان و شفای دل بیمار آنجاست
(آرامش جان و درمان درد دل در آنجا است)
او میگوید که آرامش و درمان دردهای روحیاش تنها در نزدیکی معشوقش وجود دارد.
3. من در این جایْ همین صورت بیجانم و بس
(من در اینجا فقط یک جسم بیجان هستم)
شاعر احساس میکند که بدون حضور معشوق، فقط یک موجود بیروح است.
4. دلم آنجاست که آن دلبر عیار آنجاست
(دل من در جایی است که معشوق زیبا و دلربا قرار دارد)
او میگوید که دلش در کنار معشوقش است و در واقع در اینجا نیست.
5. تنم اینجاست سَقیم و دلم آنجاست مُقیم
(بدن من اینجا بیمار است و دل من آنجا ساکن است)
او به این نکته اشاره میکند که بدنش در اینجا رنجور است، اما دلش در کنار معشوقش زندگی میکند.
6. فلک اینجاست ولی کوکب سیار آنجاست
(این دنیا در اینجا است، اما ستاره متحرک در آنجاست)
او میگوید که هرچند دنیا در اینجا وجود دارد، اما عشق و زیبایی واقعی در نزدیکی معشوق است.
7. آخر ای باد صبا بویی اگر میآری
(ای باد صبا، اگر بویی داری)
شاعر به باد صبا خطاب میکند و از او میخواهد که اگر بویی دارد، آن را به او برساند.
8. سوی شیراز گذر کن که مرا یار آنجاست
(به سوی شیراز برو، زیرا معشوق من آنجاست)
او از باد میخواهد که به شیراز برود، جایی که معشوقش زندگی میکند.
9. درد دل پیش که گویم؟ غم دل با که خورم؟
(به چه کسی درد دل خود را بگویم؟ با چه کسی غم خود را تقسیم کنم؟)
شاعر احساس تنهایی و غم را بیان میکند و از نبود کسی برای صحبت کردن درباره دردهایش شکایت دارد.
10. روم آنجا که مرا مَحرم اسرار آنجاست
(به جایی میروم که تنها کسی که اسرار من را میداند، آنجاست)
او میگوید که تنها به جایی خواهد رفت که معشوقش حضور دارد و او را درک میکند.
11. نکند میلْ دل من به تماشای چمن
(نکند دل من بخواهد چمن را تماشا کند)
او نگران است که دلش بخواهد زیباییهای دیگر را ببیند.
12. که تماشای دل آنجاست که دلدار آنجاست
(زیبایی واقعی در دیدن دل معشوق است)
او تأکید میکند که زیبایی واقعی در دیدن معشوقش نهفته است.
13. سعدی این منزل ویران چه کنی؟ جای تو نیست
(ای سعدی، تو چه کار میکنی در این خانه ویران؟)
شاعر به سعدی اشاره میکند و میگوید که اینجا برای او مناسب نیست.
14. رخت بربند که منزلگه احرار آنجاست
(برو و بار خود را ببند، زیرا خانه آزادگان در آنجاست)
او به سعدی توصیه میکند که برود، زیرا مکانهای بهتر و آزادتر وجود دارد.
در مجموع، این شعر بیانگر عشق عمیق، longing و حسرت شاعر به معشوق است و نشاندهندهی اهمیت حضور معشوق در زندگی و احساسات اوست. حافظ با استفاده از زبان زیبا و استعارههای شاعرانه، حس تنهایی و عشق را به تصویر کشیده است.
مطلب مشابه: غزل شماره ۴۶ از غزلیات سعدی؛ دیگر نشنیدیم چنین فتنه که برخاست …
مطلب مشابه: غزل شماره ۴۵ از غزلیات سعدی؛ خوش میرود این پسر که برخاست …










