غزل شماره ۴۵ از غزلیات سعدی؛ خوش میرود این پسر که برخاست …
غزل شماره ۴۵ از غزلیات سعدی را در روزانه بخوانید. غزلیات سعدی به نوعی فلسفه زندگی را نیز در خود دارند. او با بیان نکات اخلاقی و اجتماعی، به خوانندگان یادآوری میکند که چگونه باید در زندگی عمل کنند و به چه ارزشهایی پایبند باشند. همچنین غزل شماره ۴۶ از غزلیات سعدی؛ دیگر نشنیدیم چنین فتنه که برخاست … را در سایت روزانه بخوانید.

غزل شماره ۴۵
خوش میرود این پسر که برخاست
سرویست چنین که میرود راست
ابروش کمان قتل عاشق
گیسوش کمند عقل داناست
بالای چنین اگر در اسلام
گویند که هست زیر و بالاست
ای آتش خرمن عزیزان
بنشین که هزار فتنه برخاست
بی جرم بکش که بنده مملوک
بی شرع ببر که خانه یغماست
دردت بکشم که درد داروست
خارت بخورم که خار خرماست
انگشت نمای خلق بودن
زشت است ولیک با تو زیباست
باید که سلامت تو باشد
سهل است ملامتی که بر ماست
جان در قدم تو ریخت سعدی
وین منزلت از خدای میخواست
خواهی که دگر حیات یابد
یک بار بگو که کشتهٔ ماست
مطلب مشابه: غزل شماره ۴۴ از غزلیات سعدی؛ بوی گل و بانگ مرغ برخاست هنگام نشاط و روز صحراست
مطلب مشابه: غزل شماره ۴۳ از غزلیات سعدی؛ اگر مراد تو ای دوست بیمرادی ماست …
تفسیر این شعر

این شعر از سعدی است و به زیبایی و عشق پرداخته است. در ادامه، توضیحاتی ساده دربارهی هر بیت و مفهوم کلی شعر ارائه میدهم:
1. خوش میرود این پسر که برخاست / سرویست چنین که میرود راست
شاعر به جوانی اشاره میکند که به زیبایی و شکوه یک سرو (درخت بلند) است. او از خود مطمئن و با وقار است.
2. ابروش کمان قتل عاشق / گیسوش کمند عقل داناست
ابروی او مانند کمانی است که عاشق را به قتل میرساند و موهایش مانند کمندی است که عقل را به دام میاندازد. یعنی زیبایی او قدرتی دارد که عقل را هم تحت تأثیر قرار میدهد.
3. بالای چنین اگر در اسلام / گویند که هست زیر و بالاست
شاعر به زیبایی و مقام این شخص اشاره میکند و میگوید اگر در دین اسلام هم مقام بلندی داشته باشد، این مقام زیر و بالایی دارد.
4. ای آتش خرمن عزیزان / بنشین که هزار فتنه برخاست
شاعر به آتش عشق اشاره میکند که ممکن است باعث فتنهها و مشکلات شود. او از معشوق میخواهد که آرام بگیرد.
5. بی جرم بکش که بنده مملوک / بی شرع ببر که خانه یغماست
در اینجا شاعر از معشوق میخواهد که حتی اگر بیگناه باشد، او را بکش یا از او دور شود، زیرا زندگیاش مانند خانهای در حال غارت است.
6. دردت بکشم که درد داروست / خارت بخورم که خار خرماست
شاعر میگوید اگر درد تو را بکشم، این درد به نوعی دارو خواهد بود و خارهایی که میخورم، مانند خار خرما هستند که تحملپذیرند.
7. انگشت نمای خلق بودن / زشت است ولیک با تو زیباست
بودن در معرض قضاوت مردم زشت است، اما با تو (معشوق) این وضعیت زیبا به نظر میرسد.
8. باید که سلامت تو باشد / سهل است ملامتی که بر ماست
شاعر میگوید مهم این است که تو سالم باشی و انتقادهایی که به ما میشود، اهمیتی ندارد.
9. جان در قدم تو ریخت سعدی / وین منزلت از خدای میخواست
شاعر میگوید جانش را فدای قدمهای معشوق کرده و این مقام و منزلت را از خدا خواسته است.
10. خواهی که دگر حیات یابد / یک بار بگو که کشتهٔ ماست
در پایان، شاعر از معشوق میخواهد که اگر میخواهد زندگی جدیدی آغاز کند، فقط یک بار بگوید که او کشته عشق اوست.
شعر دربارهی عشق، زیبایی و تأثیرات آن بر زندگی انسانهاست. شاعر با استفاده از تصاویر زیبا و استعارهها، احساسات عمیق خود را نسبت به معشوق بیان میکند و نشان میدهد که عشق چه تأثیری بر زندگی و روح انسان دارد.
مطلب مشابه: غزل شماره ۴۲ از غزلیات سعدی؛ نشاید گفتن آنکس را دلی هست …
مطلب مشابه: غزل شماره ۴۱ از غزلیات سعدی؛ دیر آمدی ای نگار سرمست زودت ندهیم دامن از دست …










