غزل شماره ۱۰۲ از غزلیات شهریار / نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم با تفسیر

بررسی غزل شماره ۱۰۲ شهریار با مطلع «نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم». شرحی بر این غزل که در آن شاعر، سوگِ تنهایی و دردمندیِ شاعران را در هم می‌آمیزد و با نیما، هم‌نوای غربت می‌شود.

غزل شماره ۱۰۲ از گزیدهٔ غزلیات شهریار، با مطلعِ جانسوزِ «نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم…»، یکی از غزل‌های تأمل‌برانگیز و پرمغز این شاعر بزرگ معاصر است که در آن، از تنهاییِ شاعر و غمِ غربت سخن به میان آمده است. شهریار در این سروده، با زبانی شورانگیز و لحنی حسرت‌آمیز، از «غم دل» و «گریه‌ی غریبانه» و «نقشِ سیمین بر دیوار» و «صدای پای یار» سخن می‌گوید و با تصاویری از «خواب» و «بیداری»، به حسرتِ وصال و دوریِ یار اشاره می‌کند. در این بخش از سایت، ضمن ارائهٔ متن کامل این غزل و تفسیر روان و ساده از تک‌بیت‌های آن، به بررسی درونمایهٔ غربتِ عاشقانه، حسرتِ دیدار، و نگاهِ شاعرانهٔ شهریار به عشق و تنهایی خواهیم پرداخت.

غزل شماره ۱۰۲ از غزلیات شهریار / نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم با تفسیر

غزل زیبای شهریار

نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم

سر پیش هم آریم و دو دیوانه بگرییم

من از دل این غار و تو از قله آن قاف

از دل به هم افتیم و به جانانه بگرییم

دودی‌ست در این خانه که کوریم ز دیدن

چشمی به کف آریم و به این خانه بگرییم

آخر نه چراغیم که خندیم به ایوان

شمعیم که در گوشهٔ کاشانه بگرییم

این شانه پریشان‌کنِ کاشانهٔ دل‌هاست

یک شب به پریشانی از این شانه بگرییم

من نیز چو تو شاعر افسانهٔ خویشم

بازآ به هم ای شاعر افسانه بگرییم

پیمانِ خط جام، یکی جرعه به ما داد

کز دور حریفان دو سه پیمانه بگرییم

برگشتن از آیین خرابات نه مردی‌ست

می مُرده بیا در صف میخانه بگرییم

از جوش و خروش خم وخمخانه خبر نیست

با جوش و خروش خم و خمخانه بگرییم

با وحشت دیوانه بخندیم و نهانی

در فاجعه حکمت فرزانه بگرییم

با چشم صدف خیز که بر گردن ایام

خرمهره ببینیم و به دردانه بگرییم

آیین عروسی و چک و چانه زدن نیست

بستند همه چشم و چک و چانه بگرییم

بلبل که نبودیم بخوانیم به گلزار

جغدی شده شبگیر به ویرانه بگرییم

پروانه نبودیم در این مشعله باری

شمعی شده در ماتم پروانه بگرییم

بیگانه کند در غم ما خنده ولی ما

با چشم خودی در غم بیگانه بگرییم

بگذار به هذیان تو طفلانه بخندند

ما هم به تب طفل طبیبانه بگرییم

غزلیات بیشتر از شهریار: غزل شماره ۱۰۱ از غزلیات شهریار | غزل شماره ۱۰۰ از غزلیات شهریار

غزلیات بیشتر از شهریار: غزل شماره ۹۹ از غزلیات شهریار | غزل شماره ۹۸ از غزلیات شهریار

تفسیر این شعر

تفسیر این شعر

این غزل از محمدحسین بهجت تبریزی (شهریار)، یکی از غم‌انگیزترین، عاشقانه‌ترین و عارفانه‌ترین سروده‌های اوست. شهریار در این شعر با زبانی شورمند و سرشار از تصاویر بدیع، از غم دل، از تنهایی، از عشق و هجران، و از گریه‌های مشترک با نیما (نیما یوشیج، شاعر بزرگ معاصر) سخن می‌گوید. او با نیما همدردی می‌کند و از او می‌خواهد که با هم غریبانه بگریند. شعر در فضایی غم‌انگین و عرفانی جریان دارد و به مفاهیمی چون گریه، تنهایی، عشق، و مرگ اشاره می‌کند.

 فضای کلی غزل

شهریار در این غزل با لحنی غم‌انگین و عرفانی، به چند نکته اشاره می‌کند:

– غم دل – از نیما می‌خواهد که غم دل را بگویند و با هم بگریند.

– غار و قاف – یکی در غار دل و دیگری بر قله قاف است.

– دود در خانه – دودی که چشم را کور کرده است.

– شمع و چراغ – آن‌ها شمعند و در گوشه می‌گریند، نه چراغ که در ایوان بخندند.

– افسانه خویش – هر دو شاعر افسانه‌ی خود هستند.

– میخانه و خرابات – بازگشت از آیین خرابات، کار مردان نیست.

– فاجعه حکمت – در فاجعه حکمت فرزانه، نهانی می‌گریند.

 تفسیر بیت‌به‌بیت

 بیت اول:

«نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم / سر پیش هم آریم و دو دیوانه بگرییم»

– ای نیما، غم دل را بگو تا غریبانه بگرییم.

– سرها را پیش هم آوریم و دو دیوانه با هم بگرییم.

نکته: شهریار از نیما می‌خواهد که غم دل را بگوید تا با هم گریه کنند و همدردی نمایند.

 بیت دوم:

«من از دل این غار و تو از قله آن قاف / از دل به هم افتیم و به جانانه بگرییم»

– من از دل این غار و تو از قله آن قاف (کوه قاف اساطیری)،

– از دل به هم می‌افتیم و با عشق (جانانه) می‌گرییم.

نکته: یکی در غار دل و دیگری بر قله قاف است، اما هر دو از دل به هم می‌رسند و با عشق می‌گریند.

 بیت سوم:

«دودی‌ست در این خانه که کوریم ز دیدن / چشمی به کف آریم و به این خانه بگرییم»

– دودی در این خانه است که از دیدن کور شده‌ایم.

– چشمی به دست آوریم و در این خانه بگرییم.

نکته: دود (غم و اندوه) چشم‌ها را کور کرده است. برای دیدن، چشمی باید آورد و در این خانه گریست.

 بیت چهارم:

«آخر نه چراغیم که خندیم به ایوان / شمعیم که در گوشهٔ کاشانه بگرییم»

– ما چراغ نیستیم که در ایوان بخندیم،

– بلکه شمع هستیم که در گوشه‌ی خانه می‌گرییم.

نکته: چراغ، روشنایی و شادی می‌آورد، اما شمع می‌سوزد و می‌گرید. شاعر خود را به شمع تشبیه می‌کند که در گوشه‌ی خانه می‌سوزد و می‌گرید.

 بیت پنجم:

«این شانه پریشان‌کنِ کاشانهٔ دل‌هاست / یک شب به پریشانی از این شانه بگرییم»

– این شانه (زلف معشوق) پریشان‌کننده‌ی خانه‌ی دل‌هاست.

– شبی به پریشانی، از این شانه بگرییم.

نکته: زلف معشوق، دل‌ها را پریشان می‌کند. شاعر می‌خواهد از این پریشانی بگرید.

 بیت ششم:

«من نیز چو تو شاعر افسانهٔ خویشم / بازآ به هم ای شاعر افسانه بگرییم»

– من نیز مانند تو شاعر افسانه‌ی خود هستم.

– بازگرد و با هم، ای شاعر افسانه، بگرییم.

نکته: هر دو شاعر، افسانه‌ی خود را سروده‌اند و اکنون با هم می‌گریند.

 بیت هفتم:

«پیمانِ خط جام، یکی جرعه به ما داد / کز دور حریفان دو سه پیمانه بگرییم»

– خط جام (شراب)، یک جرعه به ما داد،

– تا از دور، با حریفان دو سه پیمانه (جام) بگرییم.

نکته: شراب عشق، جرعه‌ای به شاعر داد تا با حریفان (دوستان) بگرید.

 بیت هشتم:

«برگشتن از آیین خرابات نه مردی‌ست / می مُرده بیا در صف میخانه بگرییم»

– برگشتن از آیین خرابات (میخانه و عرفان)، کار مردان نیست.

– ای میِ مُرده، بیا و در صف میخانه بگرییم.

نکته: خرابات، نماد عرفان و عشق است. برگشتن از آن، ناجوانمردی است.

 بیت نهم:

«از جوش و خروش خم وخمخانه خبر نیست / با جوش و خروش خم و خمخانه بگرییم»

– از جوش و خروش خم و خمخانه خبری نیست،

– با جوش و خروش خم و خمخانه بگرییم.

نکته: خم و خمخانه (شراب و میخانه) جوش و خروشی دارند که شاعر با آن‌ها هم‌نوا می‌شود.

 بیت دهم:

«با وحشت دیوانه بخندیم و نهانی / در فاجعه حکمت فرزانه بگرییم»

– با وحشت دیوانه بخندیم و پنهانی،

– در فاجعه‌ی حکمت فرزانه بگرییم.

نکته: در فاجعه‌ی حکمت فرزانه، شاعر با دیوانه می‌خندد و پنهانی می‌گرید.

 بیت یازدهم:

«با چشم صدف خیز که بر گردن ایام / خرمهره ببینیم و به دردانه بگرییم»

– با چشم صدف‌خیز (چشم اشک‌بار)،

– خرمهره (مروارید) را بر گردن ایام ببینیم و به دردانه بگرییم.

نکته: اشک‌ها، مرواریدهایی هستند که بر گردن زمان می‌درخشند و شاعر بر آن‌ها می‌گرید.

 بیت دوازدهم:

«آیین عروسی و چک و چانه زدن نیست / بستند همه چشم و چک و چانه بگرییم»

– آیین عروسی و چک و چانه زدن نیست،

– همه چشم‌ها را بستند و چک و چانه می‌گرییم.

نکته: در این آیین، چک و چانه (نق و ناله) است و شاعر با دیگران می‌گرید.

 بیت سیزدهم:

«بلبل که نبودیم بخوانیم به گلزار / جغدی شده شبگیر به ویرانه بگرییم»

– چون بلبل نبودیم که در گلزار بخوانیم،

– جغد شده‌ایم و در شبگیر (سحرگاه) در ویرانه می‌گرییم.

نکته: شاعر خود را به جغد تشبیه می‌کند که در ویرانه می‌گرید، نه بلبل که در گلزار می‌خواند.

 بیت چهاردهم:

«پروانه نبودیم در این مشعله باری / شمعی شده در ماتم پروانه بگرییم»

– پروانه نبودیم که در این مشعله (شعله) بسوزیم،

– شمع شده‌ایم و در ماتم پروانه می‌گرییم.

نکته: شاعر خود را به شمع تشبیه می‌کند که در ماتم پروانه می‌گرید.

 بیت پانزدهم (مقطع):

«بیگانه کند در غم ما خنده ولی ما / با چشم خودی در غم بیگانه بگرییم»

– بیگانه در غم ما می‌خندد، اما ما

– با چشم خود، در غم بیگانه می‌گرییم.

نکته: شاعر با بیگانگان هم‌دردی می‌کند و در غم آن‌ها می‌گرید.

 بیت شانزدهم (پایانی):

«بگذار به هذیان تو طفلانه بخندند / ما هم به تب طفل طبیبانه بگرییم»

– بگذار به هذیان تو طفلانه بخندند،

– ما هم به تب طفل، طبیبانه می‌گرییم.

نکته: شاعر با تب طفل (بیماری و رنج) هم‌دردی می‌کند و طبیبانه می‌گرید.

 تحلیل عمیق‌تر

 ۱. هم‌دردی با نیما

شهریار از نیما یوشیج می‌خواهد که غم دل را بگویند و با هم بگریند. این نشان از هم‌دردی و ارادت او به نیما دارد.

 ۲. غار و قاف

یکی در غار دل و دیگری بر قله قاف است، اما هر دو از دل به هم می‌رسند و با عشق می‌گریند.

 ۳. شمع و چراغ

شاعر خود را به شمع تشبیه می‌کند که در گوشه می‌سوزد و می‌گرید، نه چراغ که در ایوان می‌خندد.

 ۴. خرابات و میخانه

برگشتن از آیین خرابات، کار مردان نیست. خرابات، نماد عرفان و عشق است.

 ۵. بلبل و جغد

شاعر خود را به جغد تشبیه می‌کند که در ویرانه می‌گرید، نه بلبل که در گلزار می‌خواند.

 ۶. بیگانه و خودی

شاعر با بیگانگان هم‌دردی می‌کند و در غم آن‌ها می‌گرید.

 خلاصه به زبان ساده

شهریار می‌گوید:

ای نیما، غم دل را بگو تا غریبانه بگرییم. سرها را پیش هم آوریم و دو دیوانه با هم بگرییم.

من از دل این غار و تو از قله آن قاف، از دل به هم می‌افتیم و با عشق می‌گرییم.

دودی در این خانه است که از دیدن کور شده‌ایم. چشمی به دست آوریم و در این خانه بگرییم.

ما چراغ نیستیم که در ایوان بخندیم، بلکه شمع هستیم که در گوشه‌ی خانه می‌گرییم.

این شانه (زلف) پریشان‌کننده‌ی خانه‌ی دل‌هاست. شبی به پریشانی از این شانه بگرییم.

من نیز مانند تو شاعر افسانه‌ی خود هستم. بازگرد و با هم بگرییم.

خط جام، جرعه‌ای به ما داد تا با حریفان بگرییم.

برگشتن از آیین خرابات، کار مردان نیست. ای میِ مُرده، بیا و در صف میخانه بگرییم.

با وحشت دیوانه می‌خندیم و در فاجعه حکمت فرزانه می‌گرییم.

با چشم اشک‌بار، خرمهره را بر گردن ایام می‌بینیم و می‌گرییم.

آیین عروسی نیست، چک و چانه است و می‌گرییم.

بلبل نبودیم که در گلزار بخوانیم، جغد شده‌ایم و در ویرانه می‌گرییم.

پروانه نبودیم که بسوزیم، شمع شده‌ایم و در ماتم پروانه می‌گرییم.

بیگانه در غم ما می‌خندد، اما ما در غم بیگانه می‌گرییم.

بگذار به هذیان تو طفلانه بخندند، ما هم به تب طفل طبیبانه می‌گرییم.

غزلیات بیشتر از شهریار: غزل شماره ۹۷ از غزلیات شهریار | غزل شماره ۹۶ از غزلیات شهریار

غزلیات بیشتر از شهریار: غزل شماره ۹۵ از غزلیات شهریار | غزل شماره ۹۴ از غزلیات شهریار

 نکته پایانی

این غزل شهریار، سرود غم، عشق و هم‌دردی است. شهریار در این شعر، با زبانی شورمند و تصاویری بدیع، از غم دل، از تنهایی، از عشق و هجران، و از گریه‌های مشترک با نیما یوشیج سخن می‌گوید. او با نیما هم‌دردی می‌کند و از او می‌خواهد که با هم غریبانه بگریند. شعر در فضایی غم‌انگین و عرفانی جریان دارد و به مفاهیمی چون گریه، تنهایی، عشق، و مرگ اشاره می‌کند. این غزل، یکی از بهترین نمونه‌های شعر عاشقانه و عرفانی شهریار است که در آن، غم و عشق و هم‌دردی به زیبایی به تصویر کشیده شده است.

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.