غزل شماره ۱۰۳ از غزلیات شهریار / از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران… با تفسیر

بررسی غزل شماره ۱۰۳ شهریار با مطلع «از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران». شرحی بر این غزل که در آن شاعر، گذشتن از معشوق را با نگرانی و دردمندی آمیخته و سرانجام، گذراییِ جهان و عاقبتِ کار را به تصویر کشیده است. 🖤

غزل شماره ۱۰۳ از گزیدهٔ غزلیات شهریار، با مطلعِ جانسوزِ «از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران…»، یکی از غزل‌های تأمل‌برانگیز و پرمغز این شاعر بزرگ معاصر است که در آن، از گذشتن از عشق و واگذاشتنِ یار به دیگران و تقدیرِ ناگزیر سخن به میان آمده است. شهریار در این سروده، با زبانی شورانگیز و لحنی حسرت‌آمیز، از «بگذشتن از تو» و «بگذاشتن تو با دیگران» سخن می‌گوید و با تصاویری از «جفا» و «بی‌وفایی»، به ناگزیریِ «تقدیر» و شکایت از «فلک» اشاره می‌کند. در این بخش از سایت، ضمن ارائهٔ متن کامل این غزل و تفسیر روان و ساده از تک‌بیت‌های آن، به بررسی درونمایهٔ گذشتن از عشق، نقشِ تقدیر، و نگاهِ شاعرانهٔ شهریار به «دوری» و «فراموشی» خواهیم پرداخت.

غزل شماره ۱۰۳ از غزلیات شهریار / از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران... با تفسیر

غزل شماره صد و سه شهریار

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران

رفتم از کوی تو لیکن عقبِ سر نگران

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی

تو بمان و دگران وای به حال دگران

رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند

هرچه آفاق بجویند کران تا به کران

می‌روم تا که به صاحب‌نظری بازرسم

محرم ما نبود دیدهٔ کوته‌نظران

دل چون آینه اهل صفا می‌شکنند

که ز خود بی‌خبرند این ز خدا بی‌خبران

دل من دار که در زلف شکن در شکنت

یادگاریست ز سرحلقهٔ شوریده‌سران

گل این باغ به جز حسرت و داغم نفزود

لاله‌رویا تو ببخشای به خونین‌جگران

ره بیدادگران بخت من آموخت ترا

ورنه دانم تو کجا و ره بیدادگران

سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن

کاین بود عاقبت کار جهان گذران

شهریارا غم آوارگی و دربه‌دری

شورها در دلم انگیخته چون نوسفران

غزلیات بیشتر از شهریار: غزل شماره ۱۰۲ از غزلیات شهریار | غزل شماره ۱۰۱ از غزلیات شهریار

غزلیات بیشتر از شهریار: غزل شماره ۱۰۰ از غزلیات شهریار | غزل شماره ۹۹ از غزلیات شهریار

تفسیر این شعر

تفسیر این شعر

این غزل از محمدحسین بهجت تبریزی (شهریار)، یکی از غم‌انگیزترین، عاشقانه‌ترین و تأمل‌برانگیزترین سروده‌های اوست. شهریار در این شعر با زبانی ساده و شورانگیز، از گذشتن از معشوق، از تنهایی، از حسرت، و از آوارگی سخن می‌گوید. او می‌گوید که از معشوق گذشته و او را با دیگران گذاشته است، اما همچنان به پشت سر نگران است. او از بی‌خبری دیگران، از دل مانند آینه، و از غم آوارگی سخن می‌گوید.

 فضای کلی غزل

شهریار در این غزل با لحنی غم‌انگین و عاشقانه، به چند نکته اشاره می‌کند:

– گذشتن از معشوق – از تو گذشتم و تو را با دیگران گذاشتم.

– نگاه به پشت سر – از کوی تو رفتم، اما به پشت سر نگرانم.

– رفتن و محاق – مثل ماه در محاق رفته‌ام که نشانم نمی‌دهند.

– صاحب‌نظر – می‌روم تا به صاحب‌نظری برسم.

– آینه و اهل صفا – دل مانند آینه، اهل صفا می‌شکنند.

– حسرت و داغ – گل این باغ جز حسرت و داغ به من نداد.

– آوارگی – غم آوارگی، شورها در دلم انگیخته است.

 تفسیر بیت‌به‌بیت

 بیت اول:

«از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران / رفتم از کوی تو لیکن عقبِ سر نگران»

– از تو گذشتم و تو را با دیگران گذاشتم.

– از کوی تو رفتم، اما همچنان به پشت سر نگرانم.

نکته: شاعر از معشوق گذشته است، اما همچنان دلش با اوست و به پشت سر نگران است.

 بیت دوم:

«ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی / تو بمان و دگران وای به حال دگران»

– ما گذشتیم و آنچه تو با ما کردی نیز گذشت.

– تو بمان و دیگران، وای به حال دیگران!

نکته: شاعر می‌گوید که ما و آنچه گذشت، همه گذشت. اما دیگران که با تو می‌مانند، وای به حال آن‌ها!

 بیت سوم:

«رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند / هرچه آفاق بجویند کران تا به کران»

– چون ماه در محاق (نابودی) رفته‌ام که نشانم نمی‌دهند.

– هرچه در آفاق (جهان) می‌گردند، از کران تا کران، اثری از من نمی‌یابند.

نکته: شاعر خود را به ماه در محاق تشبیه می‌کند که ناپدید شده است.

 بیت چهارم:

«می‌روم تا که به صاحب‌نظری بازرسم / محرم ما نبود دیدهٔ کوته‌نظران»

– می‌روم تا به صاحب‌نظری (اهل معرفت) برسم.

– دیده‌ی کوته‌نظران، محرم (رازدار) ما نبود.

نکته: شاعر به دنبال صاحب‌نظر و اهل معرفت است، زیرا کوته‌نظران نمی‌توانند راز او را درک کنند.

 بیت پنجم:

«دل چون آینه اهل صفا می‌شکنند / که ز خود بی‌خبرند این ز خدا بی‌خبران»

– دل مانند آینه را اهل صفا (پاکان) می‌شکنند،

– زیرا آن‌ها که از خود بی‌خبرند، از خدا بی‌خبرند.

نکته: اهل صفا، دل‌های بی‌خبر را می‌شکنند تا آن‌ها را به خود بیاورند.

 بیت ششم:

«دل من دار که در زلف شکن در شکنت / یادگاریست ز سرحلقهٔ شوریده‌سران»

– دل من را بگیر، که در زلف پرچین و شکنت،

– یادگاری است از سرحلقه‌ی شوریده‌سران (عاشقان).

نکته: شاعر از معشوق می‌خواهد که دلش را بگیرد، زیرا دل او، یادگاری از عاشقان شوریده است.

 بیت هفتم:

«گل این باغ به جز حسرت و داغم نفزود / لاله‌رویا تو ببخشای به خونین‌جگران»

– گل این باغ، جز حسرت و داغ به من نیفزود.

– ای لاله‌رویا (معشوق)، بر خونین‌جگران (عاشقان) ببخشای.

نکته: گل این باغ (عشق)، جز حسرت و داغ برای شاعر نیاورد. او از معشوق می‌خواهد که بر عاشقان دل‌سوخته رحم کند.

 بیت هشتم:

«ره بیدادگران بخت من آموخت ترا / ورنه دانم تو کجا و ره بیدادگران»

– راه بیدادگران را بخت من به تو آموخت،

– وگرنه می‌دانم که تو کجا و راه بیدادگران کجا!

نکته: شاعر می‌گوید که بخت او، راه ستمگران را به معشوق آموخت، وگرنه معشوق اهل ستم نیست.

 بیت نهم:

«سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن / کاین بود عاقبت کار جهان گذران»

– همه چیز را گذاشتن و گذشتن آسان است،

– زیرا این عاقبت کار جهان گذران است.

نکته: شاعر می‌گوید که گذشتن از همه چیز آسان است، زیرا جهان، گذراست.

 بیت دهم (مقطع):

«شهریارا غم آوارگی و دربه‌دری / شورها در دلم انگیخته چون نوسفران»

– ای شهریار، غم آوارگی و دربه‌دری،

– شورهایی در دلم انگیخته است، مانند نوسفران (مسافران تازه).

نکته: غم آوارگی، شور و شوقی در دل شاعر ایجاد کرده است که مانند مسافران تازه‌وارد است.

 تحلیل عمیق‌تر

 ۱. گذشتن از معشوق

شاعر از معشوق گذشته است، اما همچنان به پشت سر نگران است. این نشان از دلبستگی عمیق او دارد.

 ۲. رفته چون مه به محاق

شاعر خود را به ماه در محاق تشبیه می‌کند که ناپدید شده است. این نشان از تنهایی و گمنامی او دارد.

 ۳. صاحب‌نظر

شاعر به دنبال صاحب‌نظر و اهل معرفت است، زیرا کوته‌نظران نمی‌توانند راز او را درک کنند.

 ۴. آینه و اهل صفا

اهل صفا، دل‌های بی‌خبر را می‌شکنند تا آن‌ها را به خود بیاورند.

 ۵. حسرت و داغ

گل این باغ (عشق)، جز حسرت و داغ برای شاعر نیاورد. او از معشوق می‌خواهد که بر عاشقان دل‌سوخته رحم کند.

 ۶. جهان گذران

شاعر می‌گوید که گذشتن از همه چیز آسان است، زیرا جهان گذراست.

 ۷. آوارگی

غم آوارگی، شور و شوقی در دل شاعر ایجاد کرده است که مانند مسافران تازه‌وارد است.

 خلاصه به زبان ساده

شهریار می‌گوید:

از تو گذشتم و تو را با دیگران گذاشتم. از کوی تو رفتم، اما همچنان به پشت سر نگرانم.

ما گذشتیم و آنچه تو با ما کردی نیز گذشت. تو بمان و دیگران، وای به حال دیگران!

چون ماه در محاق رفته‌ام که نشانم نمی‌دهند. هرچه جهان را می‌گردند، اثری از من نمی‌یابند.

می‌روم تا به صاحب‌نظری برسم، زیرا کوته‌نظران نمی‌توانند راز مرا درک کنند.

اهل صفا، دل‌های بی‌خبر را می‌شکنند، زیرا آن‌ها از خود و خدا بی‌خبرند.

دل من را بگیر، که در زلف پرچینت، یادگاری از عاشقان شوریده است.

گل این باغ، جز حسرت و داغ به من نیاورد. ای معشوق، بر عاشقان دل‌سوخته رحم کن.

راه ستمگران را بخت من به تو آموخت، وگرنه تو اهل ستم نیستی.

گذشتن از همه چیز آسان است، زیرا جهان گذراست.

ای شهریار، غم آوارگی، شورهایی در دلم انگیخته است که مانند مسافران تازه‌وارد است.

غزلیات بیشتر از شهریار: غزل شماره ۹۸ از غزلیات شهریار | غزل شماره ۹۷ از غزلیات شهریار

غزلیات بیشتر از شهریار: غزل شماره ۹۶ از غزلیات شهریار | غزل شماره ۹۵ از غزلیات شهریار

 نکته پایانی

این غزل شهریار، سرود عشق، حسرت و آوارگی است. شهریار در این شعر، با زبانی ساده و شورانگیز، از گذشتن از معشوق، از تنهایی، از حسرت، و از آوارگی سخن می‌گوید. او می‌گوید که از معشوق گذشته و او را با دیگران گذاشته است، اما همچنان به پشت سر نگران است. او از بی‌خبری دیگران، از دل مانند آینه، و از غم آوارگی سخن می‌گوید. این غزل، یکی از بهترین نمونه‌های شعر عاشقانه و غم‌انگین شهریار است که در آن، عشق و حسرت و آوارگی به زیبایی به تصویر کشیده شده است.

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.